سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

 مترجم صد سال تنهایی هم چهره در نقاب خاک کشید. مترجمی که دوست نداشت با عنوان «مترجم صد سال تنهایی» شناخته شود اما پس از مرگش هم با ترجمه این کتاب شناخته خواهد شد.

مرگ «درد واپسینی» است که دیر یا زود همه آن را تجربه خواهند کرد اما نکته مهم اینجاست که چرا در مجلس خاکسپاری مترجمی چنین شناخته شده کمتر از 30 نفر شرکت می‌کنند؟ مردی که بیش از 4 دهه در عرصه فرهنگی کشور حضور  داشته و کتاب‌های مختلف و مهمی را ترجمه کرده است چرا باید چنین مراسم وداعی داشته باشد؟

با اندکی تامل در تاریخ متوجه می‌شویم که خاکسپاری بهمن فرزانه بی‌شباهت به فوت ذبیح‌الله منصوری نیست. منصوری پیش از انقلاب در پاورقی‌های مطبوعات کشور می‌نوشت و به برکت همین کار بسیار شناخته شده بود و نشریات مختلف برای انتشار داستان ترجمه شده‌ای از او رقابت شدیدی با یکدیگر داشتند. پس از انقلاب و تعطیل شدن بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات زرد، منصوری به ترجمه کتاب روی آورد و این بار هم موفق شد. البته بعدها برخی افراد با اظهارات درست و گاها نادرست به تخریب منصوری پرداختند اما مخالفان هم باور داشتند که وی چه خدمتی به مردم کتابخوان کرده است.

به گفته بسیاری از منتقدان و اهالی کتاب در سال‌های دهه 60 که ایران در اوج مشکلات بود، منصوری جمعیت زیادی را با کتاب آشنا کرد. این نکته نباید مورد غفلت قرار گیرد که اگر چه نقدهایی به ترجمه‌های وی وارد است و مشخص شده که بیشتر این ترجمه‌ها، تالیفات و تراوشات ذهنی خود ذبیح الله منصوری بوده‌اند، اما این امر به معنای نفی فعالیت‌های وی نیست. از خلاف آمد عادت این مردی که تا این اندازه به مردم و فرهنگ کشور خدمت کرده بود، در زیر پله‌ یکی از روزنامه‌ها جان به جهان آفرین تسلیم کرد و پس از مرگش هم چندان به وی پرداخته نشد.

بهمن فرزانه هم یکی از مترجمانی بود که بی تردید می‌توان گفت که تا به امروز میلیون‌ها نسخه غیرمجاز از کتاب صدسال تنهایی وی به فروش رسیده است. چند سال پیش هم که نشر امیرکبیر این کتاب را با تجدید نظر و ویرایش جدید منتشر کرد، در مدتی کمتر از یکسال این کتاب بیش از 6 بار تجدید چاپ شد.

همچنین به دلیل تسلط وی به کارش و ترجمه‌های بسیار عالی وی از نویسندگان سرشناس، ناشران برای چاپ کتاب‌های او با یکدیگر کورس گذاشته بودند. این مترجم هم سرنوشت متفاوتی نسبت به ذبیح الله منصوری نداشت و در پایان با جمعیت 30 نفره تشییع شد.

مطمئنا تا یکسال آینده خیل مصاحبه‌های منتشر نشده و آثار به چاپ نرسیده و پرونده‌های مجلات درباره این مترجم منتشر خواهد شد. بهمن فرزانه هم به تاریخ پیوست و به قول سعدی «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند» اما نکته اینجاست که بهمن فرزانه هنوز هم با صد سال تنهایی شناخته می‌شود. 

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

از آغاز هزاره سوم به این سو، 11 سپتامبر با حمله تروریست‌ها به کاخ سفید شناخته می‌شود و هر ساله با فرا رسیدن این روز خاص رسانه‌ها و شخصیت‌های سیاسی به اظهار نظر درباره این موضوع می‌پردازند و جان کلام اینکه پوشش رسانه‌ای خاصی به این رویداد و تاریخ می‌دهند. اما 11 سپتامبر در نیمه دوم قرن بیستم با رویداد دیگری شناخته می‌شد و تا اواخر قرن بیستم یادآور سقوط دولت سوسیالیست سالوادور آلنده در شیلی به دست آگوستو پینوشه بود.

11 سپتامبر 1973 هنوز هم در شیلی و آمریکای اسپانیایی زبان یادآور خاطرات زیادی است. سقوط دولت آلنده و فرار همراهان وی به کشورهای اطراف، برقراری حکومت ترس در شیلی، ظهور مجدد فرماندهان نظامی در کشور، کشته شدن ویکتور خارا در استادیوم شیلی، مرگ مشکوک پابلو نرودا، گسترش خیل «ناپدید شدگان» در شیلی، فرار بسیاری از نخبگان و وابستگان آلنده به کشورهای اروپایی و...  میگل لیتین یکی از افرادی بود که در آغاز کودتای پینوشه از شیلی خارج شد و راه اروپا را در پیش گرفت. بر اساس لیستی که بعدها دولت پینوشه منتشر کرد او و بسیاری دیگر از هموطنانش که از شیلی گریخته بودند، حق بازگشت به کشور را نداشتند و این گونه شد که لقب «تبعیدی» گرفتند.

لیتین یکی از فیلمسازان برجسته شیلی بود که با سالوادور آلنده رابطه نزدیکی داشت و حامی سوسیالیست‌‌ها بود. پس از سفر به اروپا همواره خارخار بازگشت به شیلی و تهیه فیلمی از شرایط کشورش در زمان دیکتاتوری پینوشه او را وسوسه می‌کرد. سرانجام با راهنمایی یکی از دوستانش شخصی را برای سرمایه‌گذاری برای این کار پیدا کرد و با چهره کاملا متفاوت و با ترس و لرز فراوان بار دیگر وارد کشورش شد.

در سال 1986 زمانی که این فیلم در سراسر جهان پخش می‌شد، برای افراد بسیاری در سطح جهان این سوال مطرح بود که میگل لیتین چگونه توانست به شیلی سفر کند و با وجود شرایط امنیتی در این کشور به فیلمبرداری بپردازد و چنین فیلمی را تهیه کند. گابریل گارسیا مارکز برای پاسخ به این سوال گفت‌و‌گوی 18 ساعته‌ای را با این کارگردان شیلیایی انجام داد و در همان سال کتاب «ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی» را منتشر کرد.

در این کتاب میگل لیتین از چگونگی ورود به شیلی، فیلمبرداری از نقاط مختلف، ورود به کاخ موندا (کاخ ریاست جمهوری)، ملاقات با گروه‌های مخالف و اپوزیسیون، دیدار با خانواده و دوستان، دلتنگی‌ها و هراس‌های خود سخن گفته است.

چاپ اول این کتاب در سال 1367 منتشر شد و به فاصله یکسال این کتاب بار دیگر تجدید چاپ شد. انتشارات آگه ناشر این اثر است و معلوم نیست که چرا بار دیگر این اثر منتشر نشد.  باقر پرهام این اثر را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرده و الحق و والانصاف حق مطلب را ادا کرده است. تنها مشکل این کتاب شاید نام‌های اسپانیایی باشد که آن هم به دلیل عدم آگاهی از آن نام‌های اسپانیایی در دهه 60 چیز چندان مهمی نباشد. در آن سال‌ها همگان به سالوادور آیینده، سالوادور آلنده می‌گفتند و اشتباهی رایجی بود که در جامعه رواج داشت و مواردی از این دست زیاد بودند.

نکته قابل تامل در این کتاب این است که همیشه سوژه‌ها به ذهن نویسندگان الهام نمی‌شود و برخی اوقات سفارش‌هایی از بیرون برای تولید یک اثر داده می‌شود. حتی چنین سفارش‌هایی به مارکز هم که برای خود کیا و بیایی دارد نیز داده می‌شود اما این خلاقیت نویسنده است که می‌تواند حرف اول و آخر را در تولید یک اثر بزند. مارکز در مقدمه کوتاه خود بر این کتاب اشاره می‌کند که تلاش زیادی برای نگارش این اثر بخرج نداده است و بیشتر در پی آن بوده تا روایت داستان را آن گونه که راوی عنوان می‌کند در اثر بیاورد. نتیجه کار هم مشخص است. این اثر نه یک داستان و نه یک رمان بلکه یک خاطره‌نگاری است از شخصی که تجربه‌های خود را برای نویسنده روایت کرده است و او هم در مقام داستان‌نویس با جرح و تعدیل چنین اثری را آفریده است.

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

یکی دیگر از کتاب مارکز هم با ترجمه آقای بهمن فرزانه وارد بازار شد؛ برای سخنرانی نیامده ام. این کتاب مجموعه است از سخنرانی های مارکز پیرامون موضوعات مختلف؛ از چگونه نویسنده شدنش تا صحبت در مورد سینما، مسائل زیست محیطی، امریکای لاتین و گردهمایی های بین المللی. این سخنرانی ها با توجه به تاریخ زمانی به ترتیب از سال 1944 هنگامی که گابو برای اولین بار در زندگی اش توانسته بود بورس تحصیلی ای در دبیرستان بدست آورد، آغاز می شوند و تا سال 2007 و دعوت از او برای سخنرانی در چهارمین کنفرانس بین المللی زبان و در حاشیه آن تجلیل از بیست و پنجمین سالگرد دریافت نوبل این نویسنده امریکای لاتین  ادامه پیدا می کنند.

گابیتو در این کتاب عنوان کرده که چگونه از همان دوران کودکی از انجام سخنرانی در میان جمع ترس داشته است و حتی اینکه چگونه با خواندن مقاله ای از یک منتقد ادبی و مقاله نویس روزنامه و نظر او در مورد پایان نویسندگی در امریکای لاتین، از سر لج کردن با او دست به قلم برده و در ظرف چند روز داستانی را نوشته و برای آن روزنامه فرستاده است. از قرار معلوم این داستان در همان روزنامه منتشر می شود و آن منتقد هم با خواندن داستان اعتراف می کند که اشتباه کرده است. این گونه می شود که مارکز نویسنده می شود و در مسیر نوشتن قدم می گذراند.

از سال 1999 به این سو و انتشار خبر مبتلا بودن این نویسنده کلمبیایی به سرطان غدد لنفاوی و جراحی او در بیمارستانی در لس آنجلس، گابیتو بسیار کم کار شده است. او بعد از انجام جراحی عنوان کرد که ارتباط های خود را کاهش می دهد و حتی پریز  تلفن خانه اش را نیز می کشد تا خاطرات خود را بنویسد. در سال 2000 خبر مرگ او در یکی از روزنامه های امریکای لاتین منتشر شد و حتی شعری به عنوان وداع این نویسنده در روزنامه ای چاپ شد.

سرانجام در سال 2002 زندگینامه این نویسنده به قلم خودش با عنوان «زنده ام که روایت کنم» منتشر شد و بلافاصله ترجمه ای آن توسط استاد کاوه میر عباسی در بازار توزیع شد. اما این کتاب آخرین کتاب مارکز نبود و همواره عنوان می شد که مارکز در حال نوشتن کتابی است تا اینکه در سال 2008 کتاب «خاطرات دلبرکان غمگین من» منتشر شد و ترجمه و انتشار آن در ایران داستان ساز شد.

اما این داستان بلند به هیچ وجه خوانندگان این نویسنده برنده جایزه نوبل را قانع نکرد. در نتیجه هنوز هم بسیاری در اقصا نقاط دنیا در پی این هستند تا به رغم اینکه بوی الرحمن از آنها بلند شده، مدتی دیگر زنده باشند تا آخرین اثر این نوسنده را بخوانند. به امید آن روز زنده باشی ای گابیتو و آخرین اثرت را بخوانیم.

پی نوشت: در خصوص مترجم که این همه به آن علاقه دارم دلم نیامد چیزی ننویسم. آقای فرزانه واقعا چه در این اثر و چه در دیگر ترجمه های خود از مارکزخصوصا « صد سال تنهایی» حق مطلب را ادا کرده و بهترین ترجمه را ارئه داده است. به امید آنکه ایشان هم همچنان در ایتالیا ایام به کامشان باشد و آخرین اثر مارکز را هم ایشان ترجمه کنند.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

روزنامه نگار سالخورده‌ای در نودمین سال تولدش، عشق ناب را بدون دست یازیدن به معشوق ۱۴ ساله تجربه می‌کند و در پی این حادثه زندگی او تغییر می‌کند و به رستگاری می‌رسد. مارکز که استاد روایت و داستان گویی است در این داستان زندگی روزنامه نگاری را به تصویر می‌کشد که پس از عشق‌های متفاوتی که از ۱۳ سالگی- در اثر یک سهل انگاری و شاید هم کنجکاوی بیش از حد- تجربه کرده و بکارت خود را از دست داده، در ۹۰ سالگی به عشق ناب می‌رسد.

در پی این تجربه، زندگی روزنامه نگار دچار تحول و دگردیسی می‌شود و حس جدیدی در او احیا می‌شود که در نوشته‌ها و ستون یادداشت او بازتاب پیدا می‌کند. این تغییر به مزاق مخاطبان جوان خوش می‌نشیند و از آن پس بدنبال هر یک از یادداشت‌های او، موافقان و مخالفان به بحث در خصوص آن می‌پردازند و حتی پای این نوشته‌ها به یکی از برنامه‌های رادیویی نیز کشیده می‌شود.

دلگادینا، معشوق ۱۴ ساله روزنامه نگار، نه یک معشوق استثنایی بلکه دخترکی فقیر است که برای تامین هزینه‌های مالی مادر بیمار، خواهر و برادراش تن به خواسته روسا کابارکاس-گرداننده یکی از نجیب خانه‌های شهر- می‌دهد تا از این طریق از فشارهای خانواده بکاهد. دختر از فرط خستگی ناشی از کار در یکی از کارگاه‌های دگمه دوزی شب‌ها که قبل از روزنامه نگار به بستر می‌آید، به خواب می‌رود و به رغم شنیده‌ها و اندرزهای صاحب نجیب خانه، چیز تازه‌ای را تجربه نمی‌کند. در انتهای داستان روسا کابارکاس علاقه دخترک به پیرمرد را نزد او افشا می‌کند و بر شادی روزنامه نگار می‌افزاید.

انتشار این رمان در اسپانیا در سال ۲۰۰۴، چندان جنجالی به پا نمی‌کند اما ترجمه آن با سه سال تاخیر در ایران یعنی در پاییز ۱۳۸۶، منجر به بروز مشکلات و جمع آوری این کتاب از کتاب فروشی‌ها می‌گردد و اجازه چاپ مجدد نمی‌گیرد. خبر جمع آوری این کتاب که توسط کاوه میر عباسی از اسپانیایی به فارسی برگردانده شده بود و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده بود، به سوژه‌ای برای روزنامه‌ها و مجلات تبدیل شد. این در حالی بود که کتاب با اجازه وزارت ارشاد منتشر شده بود و مجله شهروند امروز نیز در پرونده‌ای به آن پرداخت. دامنه این خبر تا اندازه‌ای بود که ویکی پدیای انگلیسی در یکی از مداخل خود که به نام این کتاب است، این واقعه در ایران را ذکر کرده است و واکنش وزیر ارشاد وقت در خصوص این کتاب را نیز درج کرده است.

این رمان گابریل گارسیا مارکز از قرار معلوم قرار نبود بدون حاشیه باقی بماند. در سال ۲۰۰۹ که قرار بود فیلمی از روی این رمان در مکزیک ساخته شود، در جامعه مکزیک بحثی پیرامون عواقب ساخت این فیلم در گرفت. مخالفان معتقد بودند که ساخت فیلم موجب افزایش کودک آزاری در جامعه خواهد شد.

این روز‌ها کتاب مارکز در ایران به راحتی در دستفروشی‌های کنار خیابان انقلاب قابل تهیه است و دوستداران مارکز می‌توانند آن را مطالعه کنند. البته هیچ تضمینی وجود ندارد که شما نیز به مانند روزنامه نگار ۹۰ ساله رستگار شوید.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب