سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

این فائقه آتشین(گوگوش) واقعا آهنگ جالبی خونده؛ یک حرف هایی همیشه هست. می گن نوشتن بعضی وقت ها بار انسان ها رو کم و یک جورهایی آنها رو راحت می کنه. نمی دونم این حرف را تا چه اندازه قبول دارید اما برای گفتن یک حرف هایی بعضی وقت ها به جای گفتن باید نوشت.

رفته بودم کتاب فروشی ققنوس تو بازارچه کتاب. یک خانم خوش پوشی هم بود اومده بود کتاب بخره و مرد فروشنده که از قضا جنس مونث بدجوری لای دندونش گیر کرده بود و این جنس دوم، به قول سیمون دوبوارا، تو دلش لونه کرده بود ،داشت راهنمایی اش می کرد!!! ما که حسود نیستم، خوش باشند. اما برخی اوقات تو این از خود بی خود شدن ها و شیفتگی ها یک چیزی هایی از دهن آدم در می ره که شاید با یک فوج آدم هم نمیشه جلوش رو گرفت.

خانم مَه روی ما دو تا کتاب زیر بغلش زده بود و من به سرعت کتاب زیری را که «سور بُز» ماریو بارگاس یوسا بود خیلی خوب شناختم. خانم زیبا روی ما با ناز و کرشمه و کلی غَمزه که قند رو تو دل خر آب می کرد، برگشت به فروشنده گفت: من از این نویسنده های آمریکای جنوبی خوشم نمیاد؟

من رو می گی انگار نشادر تو فلان جام کردند و سریعا از جام کنده شدم. یاد سال هایی افتادم که یوسا خوندن بهترین دوران زندگی ام بود. یوسایی که منو از این رو به اون رو کرد. خواستم دهانم رو باز کنم و پاشنه دهنمو بکشم و بگم: خانمی که شما باشید میشه چند تا از نویسنده هایی را که شما از اونها خوشتون میاد نام ببرید. ولی سریعا خودم رو جمع و جور کردم.

خانم همچنان داشتند دُر فشانی می کردند و فروشنده هم در ایشان ذوب شده بودند و به نظرم در آن هنگام داشتند می گفتند: گور پدر یوسا و ادبیات امریکای لاتین که شما دارید اونو امریکای جنوبی می نامید و اصلا لعنت به هر چی امریکای جنوبی و لعنت به هر چی دیگه است و فقط شما خوبید عزیزم و........ (باید دستی رو کشید دیگه. اگه فکر کردی اینجا تگزاسه و هر چی به ذهنت میرسه میتونی بنویسی باید بگم: مالاسیدی. یعنی داداش مالیدی. دستی رو بکش با هم بریم که فردایی هم هست)

 خلاصه فروشنده که انگار شاخک هاش جنبیده بود و متوجه حضور یک جنس نرینه به غیر از خودش در فروشگاه شده بود، خواست یه جورایی ما رو دَک کنه و بفرسته دنبال نخود سیاه. حالا دفعات قبلی که می آمدی این فروشنده اگر می مرد هم این فروشندهه لب از لب وا نمی کرد بهت بگه چه مرگته. اما این دفعه خیلی حاضر به یراق گفت: آقا بفرمایید.حتما تو دلش هم گفته بود لعنت بر خرمگس معرکه. الله اعلم.

گفتم فلان کتابو می خوام و گفت نداریم و همچین نگاهی به من انداخت که یعنی تن لَشت رو وردار از مغازه بزن بیرون که کار داریم. من هم که نه گردن کلفتم و نه مُخل آسایش و عیش و نوش مردم. زدم بیرون. تو دلم گفتم یه حرف هایی همیشه هست که نمیشه زد اما ای کاش این یکی رو می گفتم. ناگهان  ندایی غیبی در رسید«خموش گابیتو» 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

دنبال یک کتاب با موضوع جنگ می گشتم که از قضا گذرم افتاد به کتاب فروشی موسسه انتشاراتی کیهان در خیابان انقلاب. وارد که شدم دیدم آقایی که میان سالی رو رد کرده و به تازگی در سراشیب کهنسالی قرار گرفته، از متصدی فروشگاه- که"حاج آقا" نامیده می شد- چند تا کتاب از هاشم آقاجری را طلب می کند.

متصدی فروشگاه با شنیدن نام آقاجری ابرو نازک کرد و گفت کتابی از این نویسنده نداریم. بعدش هم شروع کرد به اینکه شما عقبه این جریان فکری را نمی شناسید و به معرفی چند کتاب پرداخت که اخیرا از سوی این موسسه انتشاراتی منتشر شده بود.

دیدم موضوع جالب شده و شروع کردم با کتاب ها ور رفتن و فال گوش وایستادن برای صحبت این دوستان. آقای کهنسال در ادامه عنوان کرد که خودش استاد دانشگاهه و برای شناختن این افراد می خواد از آقاجری شروع کنه.

با گفتن این سخن حاج آقای فروشگاه، تخته گاز رو گرفت و کتاب های بیشتری در این زمینه به آقای استاد دانشگاه معرفی کرد و کلی هم حاشیه نگاری در مورد نویسنده هاش می کرد که فلانی الان کجاست، قبلا چه می کرده یا برای نوشتن این کتاب به چه منابعی دسترسی داشته. با معرفی هر کتاب آقای استاد دانشگاه سریعا آهی جگر سوز از سر حسرت برای نخوندن این کتاب ها سر می داد و سریعا نسخه ای از اون کتاب را زیر بغل می زد یا روی میز می گذاشت. خلاصه نزدیک 10 عنوان کتاب را انتخاب کرد و روی میز چید برای حساب کردن.

با خوشحالی کارت عابر بانکش رو به حسابدار مغازه داد و بعدش هم نایلون کتاب ها را در دست گرفت. داشت از در خارج می شد که برگشت و گفت«دلم نیومد این قطعه شعر رو نخونم» و شروع کرد شعری را در مدح ائمه با آواز خوندن. متصدی فروشگاه، من، حسابدار و خانم و آقای دیگری که برای خرید کتاب وارد فروشگاه شده بودند با دیدن این صحنه انگشت حیرت به دهان بردیم.

استاد دانشگاهه از در خارج شد و یکی از مشتریان گفت« راست می گن که کیهان کراماتی داره و صرفابه روزنامه اش محدود نشده».

 از انواع کرامات شنیده بودیم وبرخی ها را هم به چشم دیده بودیم ولی این یکی را نه دیده و نه شنیده بودیم. اما این یکی رو هم با چشمان خود دیدیم و هم شنیدیم و هم نقل کردیم تا بماند و دیگران از آن عبرت بگیرند و به آیندگان نقل کنند. 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب