سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

یکی از پرسش‌هایی که هنوز هم پس از گذشت یک سده و اندی در میان ایرانیان باقی مانده است همان پرسش عباس میرزا از ژوبر سفیر فرانسه در ایران است: « نمی‌دانم این قدرتی که شما(اروپایی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟»

این پرسش بعد از صد و چند سال از مشروطه ایران هنوز هم محل مناقشه میان اهالی اندیشه است که آیا می‌توان آرا و افکار فیلسوفان اروپایی را جهت پیشرفت و ترقی در کشورهای دیگر به کار بست یا اینکه این آرا و افکار صرفا در آن کشورهای اروپایی کاربرد داشته‌اند و کشورهای دیگر باید به دنبال اصلاحات با توجه به زمینه‌های بومی خود باشند؟!

البته گویا این پرسش منحصر به ایران نیست و دیگر کشورهای جهان سومی نیز در تاریخ خود با چنین پرسشی مواجه شده‌اند. هسته اصلی کتاب «نبرد» نوشته کارلوس فوئنتس با ترجمه عبدالله کوثری به دنبال پاسخ به این پرسش است. کارلوس فوئنتس در مقام یک نویسنده و متفکر آمریکای لاتین همواره در آثار خود به دنبال پاسخ به این پرسش بود که آیا استفاده از نظریات دنیای جدید بدون توجه به سنت‌ها و تاریخ یک کشور قابل استفاده خواهد بود؟ آیا به صرف کاربردی کردن نظریات کشورهای اروپایی و پشت پا زدن به سنت‌ها و تاریخ یک کشور، می‌توان شاهد تمدن و پیشرفت در آن کشورها باشیم؟

پرسش کلیدی رمان «نبرد» را این سوال تشکیل می‌دهد و فوئنتس در رمان خود به مبارزات مردمی تمامی کشورهای آمریکای لاتین در اوایل قرن 19 می‌پردازد؛ مبارزاتی که با سقوط پادشاه اسپانیا در 1810 میلادی شکل گرفت و رهبران آمریکای لاتین را به فکر خروج از یوق استعمار اسپانیایی‌ها انداخت. در این ایام روشنفکران آمریکای لاتین با توجه به پیروزی‌های ناپلئون در اروپا مسحور اندیشه‌های فرانسوی و روشنفکرانی چون ولتر، روسو و دیدرو شدند و بسیاری از آثار این فیلسوفان فرانسوی به اسپانیایی ترجمه شد.

با سقوط پادشاهی اسپانیا، نبرد برای جایگزین نایب السلطنه‌ها شکل می‌گیرد و کشورهای آمریکای لاتین از مکزیک تا آرژانتین درگیر مبارزه مسلحانه با سلطنت طلب‌ها و نیروهای اسپانیایی می‌شود که مشهورترین آن‌ها جنگ‌های استقلال سیمون بولیوار در مکزیک است. آمریکا که از آغاز کشف قاره در سال 1492 سرزمین فرصت‌ها و مهاجران اروپایی بود به یکباره پس از سه قرن جنگ، استثمار، خونریزی و مبارزات، در سال 1810 به صحنه مبارزات استقلال طلبانه مبدل می‌شود که به دنبال آزادی و برابری و رهایی از دست استعمارگران است.

در چنین فضایی شخصیت اصلی داستان فوئنتس، بالتاسار بوستوس با دو تن از دوستان خود که دنیایی جز دنیای اندیشه‌ها و آرای فیلسوفان فرانسوی ندارند، در آرژانتین به دنبال عملیاتی کردن اندیشه‌های خود هستند و یکی از اندیشه‌های برابرانه طلب خود را در فرصتی به اجرا می‌گذارند که مبنایی برای پیرنگ داستان می‌شود. این کتاب سفر ادیسه وار بالتاسار بوستوس به بخش‌های مختلف آمریکای اسپانیایی زبان است و از این طریق با مردمان بومی، آرا و افکار آن‌ها، سنت‌های تاریخی در قاره و... آشنا می‌شود.

در ادامه بوستوس که در جستجوی معشوقه خود اوفلیا سالامانکا به بخش‌های مختلف آمریکای اسپانیایی زبان سفر می‌کند و با مبارزات مردمی در بخش‌های آمریکای لاتین آشنا می‌شود. در این سفر‌هاست که وی در می‌یابد اندیشه‌های عصر روشنگری اروپا تا چه اندازه با اندیشه‌های مردم بومی و دیگر ساکنان آمریکا متفاوت است.

از سوی دیگر در این کتاب فوئنتس نشان می‌دهد اندیشه‌های وارداتی بدون توجه به سنت‌ها، زمانی که در کشور دیگری به اجرا در می‌آیند به یک کمدی تبدیل می‌شود و فعالیت‌های پیروان آن اندیشه‌ها تداعی‌گر مبارزه «دن‌کیشوت» با آسیاب‌های بادی است. بوستوس که در تمام عمر خود کاری به جز کتاب خواندن نداشته است به یکباره به پروی علیا سفر می‌کند تا در کنار انقلابیون با سلطنت طلب‌ها به مبارزه بپردازد و در وسط این کارزا به سخنرانی درباره آزادی و برابری اجتماعی میان سرخ‌پوستان و سیاهپوستان با سفید پوستان می‌پردازد.

«نبرد» فوئنتس به نوعی نبرد میان آرا و افکار انقلابی با آراء و افکار بومی و سنتی است؛ نبردی که به زعم فوئنتس جز با بازگشت به ریشه‌ها و اصلاح آن‌ها میسر نمی‌شود. 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٧ ] [ ٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

پرداختن به نتایج انقلاب مکزیک و تلاش‌های مردم مکزیک برای رهایی از بردگی و استثمار، یکی از موضوعات اصلی رمان‌ها و داستان‌های  کوتاه کارلوس فوئنتس محسوب می‌شود. این نویسنده مکزیکی نویسندگی را با «آنجا که هوا صاف است»  la region mas transprante آغاز کرد و پس از آن در دیگر آثار خود مانند «مرگ آرتمیو کروز»، «آسوده خاطر»، «آئورا»، «سر هیدرا»، «زمین ما»، «پوست انداختن» و... از این خارخار ذهن رها نشد و بارها این درونمایه را در داستان‌های خود تکرار کرد.

«زندانی لاس لوماس» نیز یکی داستان‌های بلند فوئنتس است که بار دیگر موضوع آن به نتایج انقلاب مکزیک می‌پردازد. انقلاب مکزیک در سال 1910 با حضور رهبرانی چون پانچو ویا، فرانسیسکو مادورو و امیلیانو زاپاتا آغاز شد و پس از یک دهه تلاش، جنگ و خونریزی نظم جدیدی در مکزیک شکل گرفت که منجر به تصویب قانون اساسی جدید در این کشور شد. در دهه 40 و 50 میلادی، اقتصاد مکزیک پس از سال‌ها تنش و آشفتگی و نابسامانی به یکبارگی به اوج رسید. در بحبوحه جنگ جهانی دوم مکزیک بواسطه صادرات مواد خام در اوج شکوفایی و رونق قرار گرفت و به قول فوئنتس «کارگران کشاورزی با زانو وارد کلیسا می‌شدند تا برای ادامه جنگ دعا کنند».

این امر موجب شد تا برخی از افراد و گروه‌ها در جامعه مکزیک به یکبارگی ره صد ساله را یک شبه طی کنند و به آسایش و رفاه دست پیدا کنند. این گروه‌ها از سویی هر روز از راه‌های مختلف بر ثروت خود می‌افزودند و از سوی دیگر از جامعه سنتی خود روز به روز فاصله می‌گرفتند و بر شکاف میان ثروتمند و فقیر می‌افزودند.

 

نیکولاس سارمینتو، شخصیت اصلی داستان «زندانی لاس لوماس» نیز که وکیلی دون پایه است بواسطه داشتن اطلاعاتی درباره جنگ سانتا ائولالیا(یکی از جنگ‌های انقلاب مکزیک)، یکی از نظامیان بلند پایه را در لظات پایانی زندگی تلکه می‌کند و به ثروت رویایی می‌رسد. سارمینتو که قبل از این واقعه در یکی از دفترهای وکالت نزدیک به مرکز شهر کار می‌کرد، به یکبارگی به یکی از امارت‌های حاشیه شهر مکزیک وارد می‌شود.

این وکیل میرزا بنویس در این مکان تلاش می‌کند تا هر چه بیشتر از اطلاعات روز بهره‌مند شود زیرا معتقد است که «دانستن مسایل قدرت به همراه می‌آورد». از سوی دیگر وی تمام ارتباط خود را با دنیای بیرون قطع می‌کند و تمام کارهای خود را با پنجاه خط تلفنی که در خانه دارد، انجام می‌دهد.

در کنار فعالیت‌های اقتصادی، سارمینتو از زن نیز غافل نمی‌شود و با پول بی‌حسابی که در می‌آورد، با نسل‌های مختلف زنان در مکزیک آشنا می‌شود. زنان دهه 40 و 50 میلادی و زنان دهه 60 و 70 که با به قول راوی پروست خوانده بودند و «پروستیتوت» شده بودند. اما سرانجام این مرد مفلوک پس از فتح و فتوحات فراوان دل به یک زن بومی از مکزیک می‌بازد و کنش‌های داستان با قتل این زن به اوج می‌رسد. سارمینتو به دلیل شکایت از یکی از خدمتکاران خود به جهت قتل معشوقه‌اش از سوی خدمتکاران در خانه خود زندانی می‌شود و حق خروج از خانه را پیدا نمی‌کند. این گونه است که مردی با این همه قدرت و ثروت در خانه خود زندانی می‌شود.

داستان «زندانی لاس لوماس» به قولی یکی از منتقدان انگلیسی استعاره‌ای از قدرت در مکزیک و دیگر کشورها است. قدرت بر پایه دروغ و گول زدن دیگران بنا شده است و این در حالی است که تاثیر آن از بین بردن آزادی در درون انسان‌هاست.  

در پایان کتاب، مصاحبه فوئنتس با مجله معروف «پاریس ریویو» آمده است.  عبدالله کوثری چندی پیش در مصاحبه با مجله «سینما و ادبیات» خبر از ترجمه این مصاحبه داده بود. فوئنتس در مصاحبه خود با مجله معروف «پاریس ریویو» خاطره جالبی درباره نوشتن آثار فراوان نویسندگان اسپانیایی‌ـ آمریکایی بیان می‌کند. وی عنوان می‌کند که یکی از نویسندگان آمریکایی از نگارش آثار حجیم نویسندگان آمریکای لاتین ابراز تعجب می‌کرد. فوئنتس در پاسخ به او می‌گوید «ما 4 قرن است چیزی ننوشته‌ایم و برای پُر کردن این 4 قرن مطالب زیادی وجود دارد که باید بیان شوند».  

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

تاکنون به کرات در مورد کتاب‌های فوئنتس صحبت شده، متاسفانه شخصیت این نویسنده کمتر مورد توجه قرار گرفته است. آثار به جا مانده از این نویسنده انعکاس روح و زندگی شخصی این نویسنده هستند. علی‌اکبر فلاحی، تنها مترجم آثار فوئنتس به از اسپانیایی، معتقد است آثار نویسندگان را باید با توجه به زندگی و شرایط زیستی آن‌ها بررسی کرد و اگر با نظر به آثار نویسنده‌ای در پی رسیدن به شخصیت نویسنده باشیم، خیلی وقت‌ها به بیراهه خواهیم رفت. متن زیر یادداشت این استاد دانشگاه درباره مرگ فوئنتس است که از نظر می‌گذرانید:

* پرده اول: فعلا قصد مردن ندارم / انگشتی که توان یاری اشتیاق او را نداشت

فوئنتس نویسنده‌ای بود که اراده‌ای فولادین داشت و سلامت جسمی او، بسیار خلل ناپذیر بود. به رغم سن بالا و شرایطی که داشت هرگز خبری از بیماری و ناراحتی و درد و رنج جسمی از او منتشر نشد. او حتی در برابر درد و رنج از دست دادن فرزندانش با‌‌ همان اراده فولادین به مبارزه پرداخت اما این درد را همواره در وجود خود احساس می‌کرد و شاید به همین خاطر به طور ناگهانی سکته کرد و چشم از جهان فرو بست.

از نظر شخصیتی او آدم بسیار پُر انرژی بود. او در مورد این انرژی خود می‌گفت: من این انرژی را از زندگی کردن در آمریکا بدست‌ آورده‌ام «من نکات مثبت زندگی آن‌ها را گرفتم». فوئنتس اصرار داشت کتاب‌هایش را به صورت ایستاده برای خوانندگان امضاء کند و یا ایستاده برای مخاطبان خود سخنرانی کند. آخرین باری که در بوئنس آیرس، آرژانتین، برای شرکت در نمایشگاه کتاب رفت و سخنرانی انجام داد، برخلاف همیشه نشسته بود. این امر موجب شده بود تا برخی از خبرنگاران با او درباره مرگ سخن بگویند. او عنوان کرده بود که دیگر آن توان همیشگی را ندارد. او به خبرنگاران گفته بود: «فعلا قصد مردن ندارم و برای زندگی برنامه‌های فراوانی دارم».

او نویسنده‌ای بسیار سخت کوش بود و انگشت دست فوئنتس از شدت نوشتن کج شده بود و این در عکس‌هایی که در حال نوشتن یا امضاء است دقیقا مشخص است. فوئنتس خطاب به این انگشت دستش می‌گفت: «یار همیشگی من». او به حدی نوشته بود که انگشت او هم در برابر اشتیاق او به آمریکای لاتین خم شده بود و به تعبیر دیگر کم آورده بود.

فوئنتس در مورد روال زندگی روزانه‌اش می‌گفت: «همیشه صبح زود پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شوم و مطالبی را که پیش از این نوشته‌ام را پاکنویس می‌کنم. سپس به پیاده روی می‌روم و از اینکه نمی‌توانم صبح‌ها بدوم بسیار ناراحت هستم. از ظهر به بعد هم زندگی اجتماعی من آغاز می‌شود».

او در یکی از مقالات خود که به نویسندگان جوان آرژانتین پرداخته بود، با علاقه و اشتیاق آثار نویسندگان جوان و گمنام آرژانتین را خوانده بود و اگر آثار نویسندگانی را که او مطالعه کرده بود در کنار یکدیگر قرار دهیم، بعید نیست تعداد این کتاب‌ها به اندازه قد یک انسان برسد. این در حالی است که کمتر نویسنده‌ای به شهرت فوئنتس در این دور و زمانه پیدا می‌شود که برود و آثار نویسندگان جوان را مطالعه کند و به آن‌ها اهمیت دهد.

* پرده دوم: جشن ۸۰ سالگی فوئنتس در مکزیک

سه سال پیش از اینکه در مکزیک حضور داشتم، شاهد برگزاری جشن ۸۰ سالگی این نویسنده بودم. فوئنتس محکوم به نوشتن بود و در عین حال تفاوت او با دیگر نویسندگان در این بود که محکوم به گوش دادن هم بود. بسیاری از دوستان، همکاران و آشنایان او دست اندر کاران سیاست، اقتصاد و فرهنگ در مکزیک بودند. او با این افراد مجالست‌های فراوانی داشت و حرف‌های آن‌ها را خوب گوش می‌کرد و به همین دلیل خوب هم می‌نوشت. فوئنتس اگر چه در وادی سیاست و اقتصاد مقالات فراوانی نوشت اما دست آخر او یک نویسنده بود و ذهن جستجو گر آمریکای لاتین. ذهن جستجو گر او بود که در تخیلاتش هم که بر گرفته از واقعیت بود در پی توضیحی برای دنیای اطرافش بود. آثار او توضیحی برای وقایع گذشته و حال مکزیک به طور خاص و دنیای اسپانیایی زبان به طور عام بودند.

* پرده سوم: ‌ متفکری بی‌همتا برای آمریکای لاتین

فوئنتس پاسخی به جامعه مدنی مکزیک بود. کتاب‌ها، نوشته‌ها و مقالات او (که کمتر به آن‌ها در ایران پرداخته شده) پاسخی به دنیای اسپانیایی زبان بودند. فوئنتس فردی بود که شاهد فلاکت‌ها، ظلم‌ها و ناامیدی‌های امریکای لاتین بود. شاید بتوان گفت آمریکای لاتین محبوب واقعی او بود. فوئنتس برای فرار از تناقض‌ها، درد‌ها و رنج‌هایی که در این سرزمین می‌دید، راهی جز نویسندگی نداشت.

بسیاری از نویسندگان و متفکران در آمریکای لاتین همواره به تاریخ از منظر کاستی‌های گذشته نظر کرده‌اند. آن‌ها در مطالعه تاریخ به دنبال کمبود‌ها بودند و آن را مرتبا تکرار می‌کردند و هیچ‌گاه هم پاسخی برای این کمبود‌ها نمی‌آوردند. ولی فوئنتس در آثار خود به دنبال این بود تا به این کاستی‌ها پاسخ دهد و تا اندازه زیادی هم در این راه عملکرد موفقی داشت. برای نمونه در داستان «آئورا» اگر چه با داستان کوتاهی مواجه هستیم اما در پایان این سوال به ذهن متبادر می‌شود که آیا تاریخ می‌تواند گویای حقیقت باشد؟ فوئنتس در «آئورا» در پی این بود تا نشان دهد تاریخ نمی‌تواند تمام حقایق را بیان کند و شخصیت‌های داستان هم مواردی را که می‌دیدند و نقل می‌کردند، با واقعیت متفاوت بود. در کتاب «مرگ آرتمیو کروز» هم به نقد و هجو باورهایی که بر اساس آن‌ها اصل و هویتی شکل می‌گیرد، رفته بود.

* پرده چهارم: آثاری که باید به خاطر سپرد/ دوست ندارم از من مجسمه بسازند

در دنیای ادبیات نویسندگانی وجود دارند که باید آثار آن‌ها را بازخوانی کرد اما دسته دیگری از نویسندگان هم هستند که آثار آن‌ها را باید به خاطر سپرد. این دسته بندی، تقسیم بندی است که فوئنتس در پاسخ به خبرنگاری در مورد بازخوانی آثار ادبی داده بود. اودر پاسخ خود تصریح کرده بود «تن‌ها آثار فالکنر هستند که ارزش به یاد سپردن را دارند».

در یکی از آخرین مصاحبه‌هایی که او در آرژانتین انجام داد، یکی از خبرنگاران با زیرکی از او پرسیده بود، آیا دوست دارد بعد از مرگش از او مجسمه‌ای به عنوان یاد بود ساخته شود؟ فوئنتس پاسخ داده بود نه دوست ندارم زیرا که پرنده‌ها بر روی مجسمه من خرابکاری خواهند کرد و دوست دارم ازتصویرمن بر روی تمبر‌ها چاپ شود تا بعد از مرگ من هم عکس من موجب ارتباطم با مردم شود.

در حال حاضر که فوئنتس مرده است، بسیاری عنوان می‌کنند که زمان بازخوانی آثار فوئنتس فرا رسیده اما به نظر من آثار او به اندازه‌ای ارزشمند هستند که باید نوشته‌های او را به خاطر بسپاریم.

از سوی دیگر، فوئنتس بزرگ‌ترین نویسنده آمریکای لاتین در خلاقیت ادبی و تلفیق سیاست و تاریخ بود. من نویسنده‌ای مانند او نمی‌شناسم که در رمان نویسی تا این اندازه به تاریخ و سیاست پرداخته باشد. او در یکی از آثار خود با عنوان «کریستوفر متولد نشده» بسیاری از شخصیت‌های سیاسی گذشته و حال مکزیک را در قالب شخصیت‌های رمان قرار داده است. فوئنتس یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین در شناخت ویژگی‌های ملت‌های امریکای لاتین بود.

* پرده پنجم: فوئنتس نماد عدالت ادبی

فوئنتس دشمن هرگونه تعصب بود و از‌نژاد پرستی متنفر و بیزار بود و بار‌ها این نکته را اعلام کرده بود. او در این زمینه جمله مهمی دارد و می‌گوید: «یادمان باشد که‌نژاد خالص وجود ندارد، چون همه ما دورگه هستیم».

نوشته‌ها و مقالات او آیینه مکزیک بودند ولی آیینه‌ای که فارغ از پیش داوری‌های مرسوم بود. فوئنتس جلوه و نماد عدالت ادبی بود. او عدالت را واقعا در قلمش رعایت می‌کرد. او نویسنده‌ای نبود که در آثارش به قربانی شدن امریکای لاتین اشاره کند و به کمبود‌ها و بیماری‌های آن هر آن به رخ بکشد. آثار او راهی برای درمان دردهای آمریکای لاتین و گذار از این برهه تاریخی بود.

دیگر نویسندگان ادبیات امریکای لاتین هرگز وارد این وادی نشدند و از عقیم ماندن انقلاب‌ها و دیکتاتوری‌هایی که در این کشور‌ها ظهور یافتند، جلو‌تر نرفتند. منتقدی در مورد آثار فوئنتس گفته بود: فوئنتس تنها نویسنده‌ای است که در پی ساختن پلی از گذشته برای آینده آمریکای لاتین است.

* پرده ششم: متفاوت از مارکز کولی‌وار و یوسای لیبرالیست

به لحاظ سیاسی، بیشتر انقلاب‌های آمریکای لاتین عقیم بوده‌اند و یکی از دردهای فوئنتس نیز این امر بود و برای کنار آمدن با این مشکلات بود که به نوشتن پرداخت. فوئنتس برخلاف گابریل گارسیا مارکز که انقلاب کوبا را مقدس می‌داند و در دنیای کولی وار خود فرو رفته یا به مانند یوسا که تعصبات لیبرالیستی او را کور کرده، همیشه سعی داشت میانه رو باشد و همیشه خوبی‌ها و بدی‌ها را در کنار یکدیگرقرار دهد.

آخرین مقاله‌ای که از او در روزنامه «رفرما» مکزیک چاپ شد، به این مهم اشاره دارد. نکته جالب اینکه همه مقالات او در مورد مسائل روز نوشته شده‌اند. فوئنتس در آخرین مقاله‌اش به چالش‌های سوسیالیست‌ها در فرانسه و به قدرت رسیدن اولاند پرداخته بود. او در مقاله خود نسبت به انتخابات مکزیک که قرار است در ماه ژوئن برگزار شود ابراز نگرانی کرده بود. او همواره نگران مردم کشورش بود و در دهه ۷۰ هم که سفیر مکزیک در فرانسه بود سمت خود را به دلیل کشته شدن دانشجویان در مکزیک‌‌ رها کرد.

فوئنتس از معدود نویسندگانی است که در نوشتن هر کتابش، به گونه‌ای می‌نویسد که انگار اولین کتاب خود را تحریر می‌کند. اگر نگاهی ساختاری به رمان‌های این نویسنده داشته باشیم می‌بینیم که هر رمان ساختارش با دیگری متفاوت است. این نویسنده برای مقابله با تفکرات غلطی که در بررسی تاریخ آمریکای لاتین رواج دارند، دو تا رمان می‌نویسد: «آئورا» و «مرگ آرتمیو کروز». در هر دوی این رمان‌ها هدف او انتقاد از سنت غلط بررسی تاریخ است. هر دو این کتاب‌ها به هدف خود می‌رسند ولی هر دوی این کتاب‌ها سبک متفاوتی دارند و این تنها نمونه‌ای از نوشته‌های اوست.

او در سن ۳۰ سالگی آثاری خلق می‌کند و شهرتی جهانی برای خود رقم می‌زند، ولی آنقدر به دنبال نوآوری بود که در هر کتاب جدیدش به سمت ساختارهای جدید می‌رفت و این در حالی است که بسیاری از نویسنده‌ها این کار را نمی‌کنند و به مانند آن مثل معروف، بیشتر نویسندگان در دهه اول نویسندگی خود به خلق اثر دست می‌زنند و باقی عمر به تکرار می‌پردازند؛ اما فوئنتس این گونه نبود. علت این امر هم شاید به این جمله فوئنتس بازگردد که «من هیچ ترس ادبی ندارم و ترس‌های دیگری دارم که بزرگ‌ترین آن‌ها ترس سیاسی است». او می‌دانست که می‌تواند دنیای ادبیات را مهار کند و این سیاست است که مهارش در دست او نیست.

* پرده آخر: در جستجوی «روشن‌ترین منطقه‌ آسمان»

فوئنتس در جایی عنوان می‌کند: گذشته برای من در یاد‌ها زنده است و آینده در آرزو‌ها. او دیروز به جستجوی هر دو شتافت؛ امیدورام که در «روشن‌ترین منطقه آسمان» به آن دست یابد.

پی نوشت: روشن ترین منطقه آسمان عنوان یکی از رمان های فوئنتس است. 

منبع خبر: فارس

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

آنچه مرگش می خوانند همانا درد واپسین است

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب