سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 بسیاری از نویسندگان و مترجمان تازه‌کار از شرایط کار و قراردادهایی که با ناشر برای چاپ یک اثر دارند شکایت و گله می‌کنند؛ از رقم پایین حق‌التحریرها و پول کمی که برای ترجمه‌های خود دریافت می‌کنند.

محمد قاضی در میان اهالی فرهنگ مترجم نام آشنایی است اما این شهرت برای وی ارزان بدست نیامده است و وی برای رسیدن به این مقام مرارت‌های فراوانی را تحمل کرده است. خاطره زیر که از زبان قاضی نقل می‌شود، نشان می‌دهد که یک مترجم یا یک نویسنده تازه‌کار برای دست و پا کردن نامی برای خود چه مشقاتی را باید تحمل کند و به قول معروف «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها».

در ادامه خاطره قاضی از انتشار کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» توسط انتشارات «صفی‌علیشاه» را می‌خوانید:

در همان سال(1320) نیز نخست داستان به قلم خودم به نام «زارا» و سپس ترجمه‌ای از سناریوی دُن کیشوت (نه از خود اثر کامل) آماده کردم که آن را نیز انتشارات افشاری چاپ کرد.

پس از انتشار این دو اثر، دیگر به علت مشغول شدن به کار در وزارت دارایی از 1320 به بعد و دیگر به علت ازدواج در 1322 و معاشرت با کسانی که اهل قلم و کتاب نبودند و بیشتر اداری بودند کار ترجمه را کنار گذاشتم. از 1328 به بعد، که کم‌کم حس کردم کارم قابل عرضه کردن شده است و می‌توانم آن را به چاپ برسانم، دوباره عشق به کارم را باز یافتم و تصمیم گرفتم دنبال آن را بگیرم و، چون کتاب «جزیره پنگوئن‌ها»ی «آناتول فرانس» را خوانده بودم و از آن بسیار خوشم آمده بود، تصمیم گرفتم کارم را با ترجمه این کتاب از سر بگیرم.

کتاب را در 1329 تمام کردم ولی برای انتشار آن به هر ناشری که مراجعه می‌کردم می‌گفت: اولا، «آناتول فرانس» بازار ندارد و تا به حال هر کتابی که از او چاپ شده در انبارها مانده است؛‌ثانیا، تو را کسی نمی‌شناسد که به هوای نام تو کتاب را بخرد. هر چه می‌گفتم: آخر این کتاب با کتاب‌های دیگر «آناتول فرانس» فرق دارد و بسیار شیرین‌تر و گیراتر است و پس از چاپ هم وقتی آن را خواندند، و ترجمه را پسندیدند مرا خواهند شناخت فایده نداشت و حرفم را قبول نمی‌کردند.

آخر انتشارات «امیرکبیر» به این شرط حاضر به چاپ کتاب شد که من شش ماه صبر کنم، زیرا کارهای زیادی در دست چاپ داشت و تا شش ماه به کتاب من نوبت نمی‌رسید. ناچار به انتشارات «صفی‌علیشاه» مراجعه کردم و تا آن مدت، ده ماه بود که بی‌نتیجه به این و آن مراجعه می‌کردم و نتیجه نمی‌گرفتم.

مدیر انتشارات «صفی‌علیشاه» خوشبختانه مشفق همدانی بود که خود از مترجمان بنام بود و کتاب را برای تشخیص این که آیا قابل چاپ هست یا نه به او داده بودند که بخواند. هفته بعد که مراجعه کردم تا جواب مثبت یا منفی این انتشارات را هم بگیرم مرا به نزد خود آقای مشفق بردند.

بی‌تعارف از کارم بسیار تمجید کرد و حتی به من گفت: من در شما یکی از مترجمان برجسته آینده را می‌بینم، ولی همان طور که ناشران دیگر هم به شما گفته‌اند «آناتول فرانس» بازار ندارد، شما اول کتابی از یک نویسنده بازار پسند انتخاب کنید تا ما آن را چاپ کنیم و مردم را با نامت آشنا کنیم. بعد کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز چاپ خواهیم کرد و آن وقت یقین دارم که وقتی مردم با نام شما آشنا شدند، آن کتاب را برای خاطر «آناتول فرانس» هم نباشد برای نام شما خواهند خرید. گفتم: مثلا نویسندگان بازارپسند مانند که؟ اسم چند نویسنده را برد که «جک لندن» هم جزو آنها بود. اتفاقا من کتاب «سپید دندان» جک لندن را هم داشتم و خوانده بودم و خوشم آمده بود.

گفتم: کتابی از «جک لندن» به این نام دارم. جواب موافق داد و مرا به نزد برادرانش که در کتابخانه با مشتری‌ها سر و کله می‌زدند فرستاد تا قرارداد برای «سپیددندان» ببندم. برادر مشفق، که به نظرم منصور نام داشت و بنا بود قرارداد را بنویسد، گفت: مگر «جک لندن» کتابی هم به نام «سپید دندان» دارد؟ گفتم: بلی. گفت: من چیزی نشنیده‌ام. برخاست و یکی از ترجمه‌های «جک لندن» را آورد و به مقدمه آن مراجعه کرد تا ببیند آیا به کتابی به نام «سپید دندان» اشاره شده است. یک‌دفعه یکه‌ای خورد و گفت: ای آقا، شما کتاب «دندان سپید» را می‌گویید؟ اینجا اسم آن هست و «دندان سپید» نام دارد نه «سپید دندان». گفتم: نه آقا، «جک لندن» دندانساز نبوده بلکه نویسنده بود و «سپید دندان» هم اسم یک سگ است. آقای مترجم شما اشتباه مرقوم فرموده‌‌اند. خجالت کشید و قرارداد را به صورتی شبیه به قرارداد «ترکمن‌چای» نوشت. ولی من چون اول کارم بود و می‌خواستم از گمنامی دربیایم آن را امضا کردم.

ترجمه سپیددندان را در ظرف چهار ماه به پایان رساندم و «صفی‌علیشاه» آن را چاپ کرد. استقبالی که از کتاب به عمل آمد بی‌سابقه بود و بنا به اعتراف خود ناشر مردم می‌آمدند می‌گفتند: دیگر از این مترجم کتاب ندارید؟ این استقبال موجب شد که کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز «صفی علیشاه» چاپ کند، بعدها نجف دریابندری در روزنامه اطلاعات مقاله‌ای در تقریظ از این کتاب تحت عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت و نسبت به مخلص ابراز لطف و محبت فراوان کرد. بدین گونه از بنده گمنامی در آمدم و از آن پس دیگر لازم نبود من برای چاپ کتا‌بهایم از ناشران تقاضا کنم بلکه ایشان بودند که مرتب از من کار می‌خواستند.

منتشر شده در خبرگزاری فارس/ م.سرایی

[ ۱۳٩۱/٦/٢۳ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

وقتی سخن از نجف دریابندری به میان می‌آید، زبان ناخود آگاه الکن می‌شود(حداقل برای من این گونه است). ترجمه‌های هنرمندانه و محشری که وی از ادبیات غرب انجام داده چیزی برای گفتن باقی نمی‌گذارد؛ جز افسوس که چرا وی ترجمه‌های بیشتری انجام نداد.  اگر هم کسی نقل قولی از این مترجم برجسته بر زبان می‌آورد(مانند من) نه به این دلیل است که این استاد مسلم ترجمه خیلی خوب بر زبان سوار بوده بلکه  بیشتر برای اعتبار دادن و محکم کردن سخنان خود دست به این کار می زند؛ « آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رو متاب».

دیدن کتاب «چنین کنند بزرگان نجف دریابندری» پشت ویترین کتاب فروشی ای در انقلاب بهانه ای شد، برای خرید این کتاب و نوشتن از این مترجم نام آشنای آبادان. مدت ها بود که این کتاب چاپ نمی شد و بساطی های راسته انقلاب خوب از فروش این کتاب برای خودشون بازاری درست کرده بودند.

تاریخ چاپ کتاب به سال 79 باز می گردد، اما خیلی خوشحال شدم که توانستم نسخه ای از این کتاب را که ناشری منتشر کرده است و می توانم نسخه ای از این اثر را برای خودم داشته باشم. ساوجی در کتاب «گفت و گو با نجف دریابندری» چند تا سوال هم از استاد در مورد این کتاب پرسیده بود. در روزگاری که بخش هایی از این کتاب برای اولین بار در یکی از مجلات چاپ شده بود، برخی ها زبان گلایه گشوده بودند و گفته بودند که اصلا چنین نویسنده ای وجود ندارد و دریابندری از خودش نوشته و به نام ویلیام کاپی این مطالب را منتشر می کند. نجف دریابندری که از گذشته به رک گویی شهرت دارد، در پاسخ  خودش نه گذاشته بود و نه برداشته بود، و عنوان کرده بود« اون هایی که این نویسنده را ندیده اند مشکل از خودشونه».

اما این روزها نجف دریابندری، نجف دریابندری سابق نیست. بعد از سکته مغزی که استاد داشت، چند وقتی بود که از ترجمه و این بحث ها دور شده بود. اما چند وقت پیش خبر رسید که استاد داره کلیه داستان کوتاه های همینگوی رو ترجمه می کند. شخصا امیدورام که این ترجمه ها هرچه زودتر به پایان برسند و منتشر شوند و آخرین ضربه استاد را هم ببینیم.

البته در این مدت که استاد مریض شده بود چند کتاب از استاد منتشر شد، یکی از اونها «تاریخ فلسفه غرب» برتراند راسل بود. این کتاب مدت‌ها چاپ نمی‌شد و چاپ آخر هم کتاب در چند جلد منتشر شده بود. اما این بار در یک جلد و بسیار وزین منتشر شده است. دومی هم «از این لحاظ» بود که گلچینی بود از مقدمه‌های دریابندری برای کتاب‌هایش. 

پی نوشت: این مطلب را از اسفند ماه نوشته بودم تا اینکه امروز با وقفه‌ای 4 ماهه منتشر شد. بعد از این فعال‌تر خواهم بود. 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب