سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

عبدالله کوثری، مترجم و ویراستار در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) درباره انتظارات از رییس جدید اداره کتاب گفت:‌ قبل از هر چیز باید یک نکته را باید روشن کرد که مخاطب صحبت‌های من یک اداره یا یک نهاد خاص نیست. به نظر من تمام اختیارات در حوزه انتشار کتاب در سدت یک فرد یا در اختیار نهاد اداره کتاب نیست بلکه اداره کتاب در یک چارچوب کلی کار می‌کند. بخشی از این نگرش‌ها بر اساس سیاست‌های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است و بخش دیگر نیز به سیاست‌های کلی نظام مربوط می‌شود.

وی افزود: مساله کتاب و امور فرهنگی کمترین رابطه را با شخصیت و رییس اداره کتاب کتاب دارد. برخی اوقات ‌آدم‌های خوش فکر و با حسن نیت در راس این اداره قرار گرفته‌اند اما آن حسن نیت موثر نبوده، زیرا قادر نبودند تصمیمات مستقل خود را اجرا کنند. هر فردی در مجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نگران پیامدهای تصمیمی است که درباره صدور مجوز هر کتاب انجام می‌شود.

تمرکزی در نهادهای تصمیم ساز فرهنگی وجود ندارد

مترجم کتاب «گفتگو در کاتدارال» با اشاره به تعدد نهادهای تصمیم‌ساز در حوزه فرهنگ گفت:‌ در جامعه ما تصمیم‌گیران فرهنگی مشخص نیستند و هر شخصیت، گروه، نهاد و جمعیتی می‌تواند اظهار نظر کند و نسبت به انتشار یک اثر اعتراض داشته باشد. مساله پیچیده‌تر از این صحبت‌هاست و نمی‌توان انتظار زیادی در این حوزه داشت.درباره مسایل و موضوعات فرهنگی باید کلی‌تر به بحث و بررسی پرداخت و همه چیز را به یک فرد یا یک اداره محدود نکنیم.

کوثری درباره انتظارات نویسندگان و مترجمان در دوره جدید گفت: در شرایطی که تنها سه ماه از تشکیل کابینه آقای روحانی می‌گذرد باید ببینیم که واقعا وزرای ما واقعا تا چه اندازه استقلال دارند. باید واقع بین باشیم و با توجه به شرایط با واقعیت مواجه شویم. خواسته نویسندگان و تولید کنندگان آثار فرهنگی چیز جدیدی نیست. مساله مهم مترجمان و مولفان در مملکت ما بیش از هر چیز این است که به ما به عنوان افراد خادم به فرهنگ و کشور نگریسته شود نه به عنوان افرادی که لطمه زننده به فرهنگ و نظام هستند.

مترجم کتاب «پوست انداختن» ادامه داد: اگر این مساله حل شود، حسن تفاهم بین کسانی که در حوزه کتاب، موسیقی و فیلم به فعالیت می‌پردازند و کسانی که در راس امور و در مناصب حکومتی هستند، بوجود خواهد آمد. من و امثال کوثری‌ها در این کشور خود را آنچنان که هستیم به مردم عرضه کرده‌ایم و شاهد آن هم بازچاپ متعدد آثار ماست که با استقبال مردم مواجه می‌شود. این نشان می‌دهد که ما افراد مطلوبی هستیم و اگر این نگاه به کسانی که در منصب هستند نیز منعکس شود، کار ما ساده خواهد بود.

برخی از ایرادهای ممیزان مضحک است

عبدالله کوثری مشخص شدن شرایط ممیزی را یکی از خواسته‌های مهم نویسندگان و مترجمان در دولت جدید دانست و گفت: یکی دیگر از اساسی‌ترین موضوعات نیز به بحث ممیزی کتاب‌ها مربوط می‌شود. ممیزی را نباید با معیار واژه و جمله تعیین کرد. نباید کار نویسندگان و مترجمان به جایی برسد که فهرست واژگانی در دست افرادی قرار بگیرد و از آن‌ها بخواهند که نظر خود را درباره یک اثر اعلام کنند. این ممیزی در حالی انجام می‌شود که این افراد به هیچ وجه ماهیت مشخصی ندارند و نویسندگان و مترجمان هرگز آن‌ها را ملاقات نمی‌کنند و حتی برخی از ایراداتی که گرفته می‌شود کاملا مضحک هستند.

حذف ممیزی از ارشاد خواب و خیال است

مترجم کتاب «آئورا» حذف ممیزی از اداره فرهنگ و ارشاد را خواب خیال خواند و ادامه داد: این انتظار بیهوده‌ای است که بخواهیم سانسو و ممیزی آثار برداشته شود و حذف سانسور از وزارت ارشاد بیش از یک خواب و خیال نیست. اگر سانسور هم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برداشته شود، سانسور ذهنی، شغلی، خانوادگی و... همچنان در جامعه وجود خواهد داشت. به جای ممیزی آثار از روی کلمات باید دید که هدف غایی از آفرینش و ترجمه یک اثر چیست و چرا یک هنرمند یکسال از وقت خود را صرف این کار کرده است. واژه و سطر معیار خوبی برای این کار نیست.

کوثری درباره وظیفه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت‌: اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خود را در این کار محق می‌داند باید موضوع را به طور علنی مطرح کند. خالق اثر و ممیز باید رو در روی یکدیگر بنشینند و به بحث درباره آن اثر بپردازند نه اینکه یک تکه کاغذ را به ناشر و نویسنده تحویل دهیم. ما باید اجازه داشته باشیم درباره اثری که تولید کرده‌ایم بحث کنیم.

مترجم کتاب «سور بُز» با اشاره به تجربه حضور مستقیم خود در اداره کتاب و  صحبت با مسوولان این اداره گفت: دوره آقای خاتمی یکبار چنین موضوعی برای من پیش آمد و پس از انجام صحبت خوشبختانه حرف من پذیرفته شد. در دوره آقای الهیاری نیز با او صحبت کردم. او هم مواردی را پذیرفت اما برخی دیگر از موارد را به دلیل برخی از ملاحظات قبول نکرد.

در 65 سالگی یقین دارم که اهل مفسده نیستم

وی افزود: مولف و مترجم باید از اثر خود دفاع کنند و وظیفه مولف و مترجم دفاع از اثر است. من در سن 65 سالگی به خود یقین دارم که اهل مفسده نیستم. این امر هم بسیار طبیعی است که بین من که سال‌ها در حوزه فرهنگ جهان به کار مشغول بوده‌ام با فردی که در مسند امور قرار دارد، تفاوت و تضاد فرهنگی وجود داشته باشد. این تفاوت‌ها باید با بحث و صحبت حل شود نه اینکه به طور پنهانی برای آن‌ها راه حل یشنهاد بدهیم.

مترجم کتاب «مرگ در آند» با ضروری دانستن تسریع در روند ممیزی کتاب ها گفت: وقتی کتابی به اداره ارشاد می‌آید، باید یک حداقل زمانی برای بررسی کتاب وجود داشته باشد. این گونه نباشد که آدمی مثل من که با پول کتاب زندگی می‌کند، 6 ماه منتظر جواب یک اثر باشد. تازه پس از این مدت هم  کلی ایراد به کتاب گرفته شود و از مترجم و ناشر خواسته شود که بخشی از کتاب را حذف کند. اگر این چنین باشد، زندگی من مترجم یا مولف یا فعال هنری باید از کجا تامین شود؟

چرا برای انتشار مجدد یک اثر باید از وزارت کتاب اجازه گرفت؟

وی افزود: باید مساله را سهل‌تر بگیریم. همچنین اگر اثری یکبار اجازه نشر گرفته است نباید برای هر بار انتشار و بازنشر آن به اداره کتاب مراجعه کرد و منتظر دریافت مجوز شد. اگر من می‌خواهم ناشر خود را عوض کنم چرا باید این اثر بار دیگر بررسی شود؟ تغییری در آن کتاب بوجود نیامده است که حساسیتی ایجاد شود. چرا باید یک قرارداد ساده میان ناشر و مولف با تغییر ناشر بار دیگر مراحل ممیزی را طی کند؟

عبدالله کوثری با اشاره به صحبت‌های وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت:‌ آقای وزیر ارشاد در ابتدای دوران وزارت خود بحث‌های خوبی را مطرح کرد که امیدوار کننده بودند اما در ادامه شاهد آن بودیم که از برخی از حرف‌های خود برگشتند. متاسفانه وزیر هم نمی‌تواند چندان محکم صحبت کند. در جامعه ما مسایل فرهنگی بسیاری وجود دارند که در سطح وسیعی بر روی آن‌ها حساسیت وجود  دارد. اما حرف اصلی من این است که تا زمانی که به وضعیت فرهنگ و فعالیت‌های فرهنگی و تولید کنندگان فرهنگی تغییر ایجاد نشود، نمی‌توان شاهد تغییرات وسیع در عرصه فرهنگ بود.

لینک خبر در ایبنا

[ ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

یکی دیگر از کتاب مارکز هم با ترجمه آقای بهمن فرزانه وارد بازار شد؛ برای سخنرانی نیامده ام. این کتاب مجموعه است از سخنرانی های مارکز پیرامون موضوعات مختلف؛ از چگونه نویسنده شدنش تا صحبت در مورد سینما، مسائل زیست محیطی، امریکای لاتین و گردهمایی های بین المللی. این سخنرانی ها با توجه به تاریخ زمانی به ترتیب از سال 1944 هنگامی که گابو برای اولین بار در زندگی اش توانسته بود بورس تحصیلی ای در دبیرستان بدست آورد، آغاز می شوند و تا سال 2007 و دعوت از او برای سخنرانی در چهارمین کنفرانس بین المللی زبان و در حاشیه آن تجلیل از بیست و پنجمین سالگرد دریافت نوبل این نویسنده امریکای لاتین  ادامه پیدا می کنند.

گابیتو در این کتاب عنوان کرده که چگونه از همان دوران کودکی از انجام سخنرانی در میان جمع ترس داشته است و حتی اینکه چگونه با خواندن مقاله ای از یک منتقد ادبی و مقاله نویس روزنامه و نظر او در مورد پایان نویسندگی در امریکای لاتین، از سر لج کردن با او دست به قلم برده و در ظرف چند روز داستانی را نوشته و برای آن روزنامه فرستاده است. از قرار معلوم این داستان در همان روزنامه منتشر می شود و آن منتقد هم با خواندن داستان اعتراف می کند که اشتباه کرده است. این گونه می شود که مارکز نویسنده می شود و در مسیر نوشتن قدم می گذراند.

از سال 1999 به این سو و انتشار خبر مبتلا بودن این نویسنده کلمبیایی به سرطان غدد لنفاوی و جراحی او در بیمارستانی در لس آنجلس، گابیتو بسیار کم کار شده است. او بعد از انجام جراحی عنوان کرد که ارتباط های خود را کاهش می دهد و حتی پریز  تلفن خانه اش را نیز می کشد تا خاطرات خود را بنویسد. در سال 2000 خبر مرگ او در یکی از روزنامه های امریکای لاتین منتشر شد و حتی شعری به عنوان وداع این نویسنده در روزنامه ای چاپ شد.

سرانجام در سال 2002 زندگینامه این نویسنده به قلم خودش با عنوان «زنده ام که روایت کنم» منتشر شد و بلافاصله ترجمه ای آن توسط استاد کاوه میر عباسی در بازار توزیع شد. اما این کتاب آخرین کتاب مارکز نبود و همواره عنوان می شد که مارکز در حال نوشتن کتابی است تا اینکه در سال 2008 کتاب «خاطرات دلبرکان غمگین من» منتشر شد و ترجمه و انتشار آن در ایران داستان ساز شد.

اما این داستان بلند به هیچ وجه خوانندگان این نویسنده برنده جایزه نوبل را قانع نکرد. در نتیجه هنوز هم بسیاری در اقصا نقاط دنیا در پی این هستند تا به رغم اینکه بوی الرحمن از آنها بلند شده، مدتی دیگر زنده باشند تا آخرین اثر این نوسنده را بخوانند. به امید آن روز زنده باشی ای گابیتو و آخرین اثرت را بخوانیم.

پی نوشت: در خصوص مترجم که این همه به آن علاقه دارم دلم نیامد چیزی ننویسم. آقای فرزانه واقعا چه در این اثر و چه در دیگر ترجمه های خود از مارکزخصوصا « صد سال تنهایی» حق مطلب را ادا کرده و بهترین ترجمه را ارئه داده است. به امید آنکه ایشان هم همچنان در ایتالیا ایام به کامشان باشد و آخرین اثر مارکز را هم ایشان ترجمه کنند.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

قلهک؛ کوچه‌های قدیمی و بافت کهنه محله در کنار ساختمان‌های تازه ساخت سر به فلک کشیده. داخل یکی از کوچه‌های قدیمی محله که این روز‌ها به سرعت در حال تغییر و بازسازی هستند، هنوز ساختمانی یک طبقه نمای کهنه و قدیمی خود را حفظ کرده است و مترجم «سرزمین موعود»، «تب تند آمریکای لاتین» و «روسلان وفادار» در آنجا زندگی می‌کند. روشن وزیری با اینکه در آستانه ۸۰ سالگی به سر می‌برد، همچنان نشاط ایام شباب خود را حفظ کرده است. وزیری در سال ۱۳۱۲ در طهران (تهران) متولد شد. وزیری از کودکی خود این طور می‌گوید: «پدرم که یکی از نظامیان ارتش بود، برای انجام ماموریت روانه ارومیه شد و ما هم به همراه پدرم به آنجا رفتیم و چند سالی از تحصیلات دوران ابتدایی من نیز در آنجا سپری شد.» در شهریور ۱۳۲۰ همزمان با کشیده شدن زبانه‌های آتش جنگ جهانی دوم به ایران، خانواده او به تهران باز می‌گردد.

نام خانوادگی وزیری به طور ناخودآگاه اهالی موسیقی را به یاد کلنل علینقی خان وزیری، کسی که برای اولین بار نت نویسی ردیف‌های سنتی در ایران را پایه گذاری کرد، می‌اندازد و از قضا کلنل وزیری مشهور، عموی روشن وزیری بود. از طرف خانواده مادری نیز، بزرگ علوی، نویسنده چپ گرای معروف که در گروه ۵۳ نفر عضویت داشت، دایی وزیری محسوب می‌شد. خانواده او از سویی دوستدار موسیقی و از سوی دیگر دوستدار ادبیات بودند و در کنار این امور بحث‌های سیاسی همواره در خانواده جریان داشتند. دکتر وزیری در خصوص دوران کودکی خود معتقد است «یکی از بهترین دوران زندگی من در آن سال‌ها گذشت. تفاهم و توافق همواره در میان اعضای خانواده وجود داشت و من هم بیشتر زمان خود را صرف مطالعه می‌کردم.»

پس از شهریور ۱۳۲۰، فضای نسبتا بازی در جامعه حاکم می‌شود و احزاب و گروه‌های چپ نیز تا اواسط این دهه به سرعت در کشور گسترش پیدا می‌کنند و ایده و افکار کمونیستی که سکه رایج پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه بود، در ایران اشاعه می‌یابد. متاثر از این فضا بسیاری سودای سفر به یکی از کشور‌های کمونیستی را در سر می‌پرورانند و روشن وزیری هم که در آرزوی دیدن یکی از این کشورهای موسوم به «پشت پرده آهنین» بود به همراه دایی خود برای ادامه تحصیل روانه لهستان می‌شود.

روشن وزیری در این خصوص عنوان می‌کند «فضای آن روزگار به گونه‌ای بود که تصور ما از کشورهای کمونیستی، تصور «بهشت روی زمین» بود و عکس‌هایی که از شهر‌ها و دانشگاه‌های آن‌ها مشاهده می‌کردیم، وسوسه ما برای سفر به این شهر‌ها را صد چندان می‌کرد. در آن روزگار هنوز کسی در مورد روسیه چیزی نمی‌دانست یا آنچه که در کتاب‌ها گفته می‌شد کذب محض و تبلیغات بود. از سوی دیگر انتقاد از چپ و سیاست‌های استالینی هنوز آغاز نشده بود.» متاثر از فضای آن روزگار به همراه دایی خود، بزرگ علوی، روانه لهستان می‌شود.

او در سال ۱۳۳۱ به لهستان می‌رود و در دانشگاه پزشکی ورشو به تحصیل می‌پردازد و همزمان تلاش می‌کند در ایام فراغت از ادبیات این کشور نیز غافل نشود. به هنگام اقامت خود در آن کشور با مردی لهستانی با نام «لِشک» آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند. پس از ۷ سال تحصیل در ورشو، رهسپار آلمان غربی می‌شود و پس از دو سال تخصص خود در بیماری‌های ریوی را دریافت می‌کند. وزیری از خاطرات حضور مجدد خود در ایران پس از ۱۰ سال دوری این طور می‌گوید «در سال ۱۳۴۱ به ایران بازگشتم و یک‌سال بعد در بخش درمان وزارت نفت استخدام شدم. نزدیک به ۸ سال در مناطق جنوبی کشور، اهواز و مسجد سلیمان، به خدمت مشغول بودم. بعد‌ها به تهران منتقل شدم و به بیمارستان شرکت نفت (واقع در خیابان کریمخان) رفتم و در سال ۱۳۶۷ زمانی که ریاست این بیمارستان را برعهده داشتم، بازنشسته شدم.»

روشن وزیری از جرگه مترجمانی است که دیر به ترجمه کردن پرداخت اما به سبب جدیت و علاقه خیلی زود در بین جامعه ادبی شناخته شد. او در این خصوص می‌گوید «پس از بازنشسته شدن چندان رغبتی برای ادامه دادن به کار در حرفه پزشکی نداشتم و دوست نداشتم باقی عمر خودم را در مطب به طبابت بپردازم. احساس می‌کردم که بایستی کار دیگری انجام دهم و از آنجایی که دوستان مترجمی در اطراف خود داشتم شروع به ترجمه از لهستانی کردم. به سبب اولین تجربه کاری نمی‌توانستم دست به ترجمه آثار بزرگ بزنم در نتیجه با کتاب کوچکی از سولژنیتسین، نویسنده شهیر روسی و برنده نوبل، شروع کردم؛ زندگی بدون تزویر.»

پس از استقبال از این کتاب وزیری به سراغ کتاب «آبنوس: قاره سیاه و ماجرا‌هایش» نوشته ریشارد کاپوشینسکی می‌رود. در خصوص این کتاب و انتخاب این نویسنده وزیری می‌گوید «کاپوشینسکی یکی از مهم‌ترین گزارش نویسان حال حاضر جهان است. او به همراه گابریل گارسیا مارکز بار‌ها کلاس‌هایی برای گزارش نویسی تشکیل داده‌اند. سبک گزارش نویسی او به عنوان یکی از بهترین سبک‌ها شناخته می‌شود و پیروان بسیاری پیدا کرده است. آرتور دوموسلاوسکی، دیگر هموطن او که پیرو سبک کاپوشینسکی بود در کتاب «تب تند آمریکای لاتین» به خوبی از عهده این امر بر آمده است و در کتاب خود به سراغ انقلاب کوبا و تاثیر آن در دیگر کشورهای امریکای لاتین رفته است. از سوی دیگر او به مقایسه چپ در کشورهایی چون لهستان که در اروپای مرکزی قرار دارند و کشورهای امریکای لاتین پرداخته است.»

در کنار این آثار، روشن وزیری تنها مترجم ایرانی بوده است که دو کتاب از لِشک کولاکوفسکی، فیلسوف مهم لهستانی و منتقد چپ، را به فارسی ترجمه کرده است. وزیری در خصوص آشنایی خود با کولاکوفسکی می‌گوید «در یکی از دیدارهای سالانه از لهستان، متوجه شدم که قرار است این فیلسوف در یکی از دانشگاه‌ها سخنرانی کند. من که به تازگی کتاب «درس‌هایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ» را خوانده بودم و قصد داشتم آن را ترجمه کنم در این سخنرانی شرکت کردم. بعد از اتمام سخنرانی نزد او رفتم و کولاکوفسکی را از نیت خود برای ترجمه کتاب آگاه کردم. کولاکوفسکی در ابتدا اظهار شگفتی کرد و گفت در ایران اجازه نشر به این کتاب را نخواهند داد. در پاسخ گفتم که نسخه‌ای از آن را برای شما ارسال خواهم کرد و پس از انتشار این کتاب در سال ۱۳۷۷ نسخه‌ای از ترجمه کتاب را برای او فرستادم.»

وزیری از سال ۱۳۷۴ به این سو ده عنوان کتاب را به فارسی بازگردانده است و مقالات ترجمه شدهٔ متعددی را در مجلات به چاپ سپرده است. به پاس این ترجمه‌ها، خوانندگان مجله «نگاه نو» در سال ۱۳۸۹ او را به عنوان بهترین مترجم انتخاب کردند.

منتشر شده در روزنامه تهران امروز

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

از اون وقتی که کمی مهارت در زبان انگلیسی بدست آوردم و همزمان ترجمه‌های مختلفی می‌خوندم، رفته رفته تونستم فرق ترجمه بد از ترجمه خوب را تشخیص بدم. تازه فهمیدم که چرا برخی از کتابهای ترجمه شده‌ای را که خریدم هیچ وقت نتونستم به انجام برسونمشون، چون هر زمان که عزمم را جزم می‌کردم تا اونو بخونم پس از چند خط یا چند صفحه از ادامه مطلب دست می‌کشیدم و به بهانه‌های مختلف از خوندنشون طفره می‌رفتم؛ مشکل از من نبود بلکه ترجمه‌ها بودند که من رو از خوندن باز می‌داشتند.

سال ۸۱-۸۰ بود که یکی از دوستان کتاب «کوری» ژوزه ساراماگو ترجمه اسدالله امرایی را به من معرفی کرد. ناشر کتاب مروارید بود و کتاب جلد سختی داشت به همراه یک کاور گلاسه و قیمتش بود ۲۹۵۰ تومان. کاور گلاسه دو تا حاشیه داشت که یکی اول کتاب بود و توضیحاتی در مورد ساراماگو نویسنده پرتغالی و دومی که انتهای کتاب بود که مشخصات مترجم را درج کرده بود. نکته مهمی که من رو به مترجم علاقه‌مند کرد عامل جغرافیایی بود؛ هر دو بچه جنوب شهر بودیم.

پس از خواندن اون کتاب بود که به امرایی علاقه‌مند شدم و علاوه بر کتاب‌ها هر‌گاه که در مجله یا روزنامه‌ای نامی از او می‌دیدم، سریعا مطلبش رو می‌خوندم. حتی در سال ۸۷ که به نمایشگاه آمده بود مثل «زیگیل» بهش چسبیدم و در غرفه نشر افق مجبورش کردم کتابی که برای خودش نبود را برای من امضاء کند.

تو این مدت هم همش دنبال این بودم که بیشتر در موردش بدونم ولی چیزی پیدا نمی‌کردم تا اینکه سال پیش همشهری داستان یک یادداشت که بیشتر شرح حال امرایی بود را منتشر کرد؛ «مفت خونی ممنوع». مطلبی بود در مورد خاطرات امرایی از صاحب یکی از دکه‌های روزنامه فروشی «علی بلیتی» که او و دوستش را از مفت خونی روزنامه ها و مجلات روی دکه منع کرده بود.

 

از اونجایی که گفته شده جوینده یابنده است، سرانجام یکی از مجلات به اسدالله امرایی پرداخت و ما را به خواسته امان رساند. مجله شوکران در شماره ۴۲ خودش به طور اختصاصی به امرایی پرداخته و علاوه بر مصاحبه جالب و خواندنی عکس‌هایی را از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی این مترجم منتشر کرده است. تصاویری که نشان می‌دهند این مترجم از اول عشق سبیل بوده و قیافه جدی او پدیده جدیدی نیست و از کودکی همراه او بوده است. علاوه بر مصاحبه، بزرگانی چون شمس لنگرودی، علی میرزایی و... در خصوص او و کار‌هایش به اظهار نظر پرداخته‌اند.

در مورد سلوک رفتاری امرایی، خاطره شمس لنگرودی بیانگر ویژگی‌های اخلاقی اوست که چگونه در بوران ترجمه‌های منتشر شده از «کوری» دست به قلم می‌برد و از ترجمه «مهدی غبرایی» به تمجید می‌پردازد و آن را به خوانندگان پیشنهاد می‌دهد در حالی که می‌توانست به آسانی از کتاب خود به گزافه گویی بپردازد، گویا امرایی آگاه بوده که لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ....

موفق و پایدار و سربلند باشی و دیر بزیی و بیشتر ترجمه کنی.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

در عرصه خبر و خبرنگاری نکته مهم و اولیه  شناخت خبرنویس یا نویسنده خبر از موضوع نوشتن است. خبرنگاری که دست به قلم می برد و نوشتن مطلبی را آغاز می کند بایستی اطلاعات کلی و یا حداقل ابتدایی برای ورود به بحث را داشته باشد زیرا در غیر این صورت دچار اشتباهات فاحشی خواهد شد و خواننده را گمراه می کند.

بر اساس این قانون نانوشته در خبرگزاری ها و دفاتر روزنامه ها، با توجه به آشنایی هر فرد از حوزه ای خاص و توانایی قلم زدن او در آن حیطه، تقسیم کاری صورت می گیرد. دبیرهای سرویس نیز با توجه به احاطه نسبی آنها به موضوعات برای دبیری سرویس ها انتخاب می گردند تا کم کاری یا بی تجربگی نویسندگان جوان آن سرویس را سامان دهند و از بروز اشتباهات و گاف های آبرو بر جلوگیری کنند.

حال این شرایط برای کسانی که داعیه روشنفکری، روشنگری و حرفه ای بودن دارند بسیار مهم می نماید و حداقل این افراد در کلام تلاش می کنند از این امر دفاع کنند. اما برخی مواقع دم خروس از پشت قسم های حضرت عباس بیرون می افتد و بند را به آب می دهد.

روزنامه «روزگار» که قریب به شش ماه از آغاز فعالیت مجددش می گذرد، در شماره 1545(مورخ 8 تیر 90) خود در صفحه 10  دچار اشتباه فاحشی شده است که جای بسی تامل دارد. روزنامه روزگار در صفحه خود به ماریو بارگاس یوسا- نویسنده شهیر پرویی و برنده جایزه نوبل در سال 2010- پرداخته است.  مطلب اول ستون «این سو و آن سو» این صفحه به تبلیغ کتاب دوباره ترجمه شده« قصه گوthe story teller» یوسا، اختصاص یافته است.

نویسنده این بخش که گویا از سر تکلیف و یا تبلیغ نشر «چشمه» این مطلب را به رشته تحریر درآورده است، گویا مطلع نبوده است که این کتاب سالها پیش با ترجمه «قاسم صُنعوی» تحت عنوان «مردی که با خودش حرف می زند» از سوی نشر توس راهی بازار شده است و این کتاب « ترجمه جدیدی از یوسا» نیست.

پس از اینکه کتاب «عصر قهرمان» یوسا توسط «هوشنگ اسدی» برای اولین بار در ایران منتشر شد، این قاسم صنعوی بود که برای دومین بار اثری از این نویسنده پرویی تبار را ترجمه کرد. این کتاب از سوی نشر توس منتشر شد و هنوز هم با برگه های کاهی و جلدی نه چندان چشمگیر در کتابفروشی توس در خیابان انقلاب قابل تهیه می باشد.

نویسنده محترم که گویا فقط ترجمه های استاد کوثری از یوسا را خوانده است، گویا فراموش کرده (یا اصلا نمی داند) که مترجمانی مانند «احمد گلشیری»، «حمید یزدان پناه»،« خجسته کیهان» و«آرش سرکوهی( مترجم  اسپانیایی)» نیز وجود دارند که آثار یوسا را به فارسی برگردانده اند.

نویسنده جاهل بدون اطلاع از اینکه اسدالله امرایی تنها یکی از آثار یوسا کم حجم یوسا تحت عنوان«راز قتل پالومینو مولرو» را به فارسی برگردانده است، این مترجم را در صف مترجمان یوسا در ایران قرار داده است در حالی که از احمد گلشیری که دو اثر این مترجم را ترجمه کرده نامی نمی برد.

البته، پس از کتاب«دختر بد» که خانم خجسته کیهان با عنوان« دختر از پرو» ترجمه کردند، کتاب «راهی به سوی بهشت» تازه ترین کتاب ترجمه شده از یوسا در ایران است و از سوی نشر علمی منتشر شده است.

با این توضیحات دم خروس روزنامه نگاری حرفه ای از پشت قسم های آن بیرون می افتد و مشخص می شود که دبیر سرویس مربوطه کوچکترین توجهی به این نداشته و صرفا برای پرکردن ستون و ذکر نام ناشری نام آشنا، چنین جملات سخیفی را در معرفی یک کتاب منتشر می کند.

 

   

[ ۱۳٩٠/٤/۸ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب