سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ


امروز به همراه یکی از دوستانم به کتاب فروشی تازه افتتاح شده افق در خیابان انقلاب که در کنار سینما سپیده قرار دارد، رفتیم. دوشنبه هفته پیش هم که از انقلاب می‌گذشتم، از کنارش عبور کرده بودم و پیش از آن هم تبلیغاتش را در همشهری داستان دیده بودم. خلاصه کاملا آگاهانه رفتیم به سمتش.

فضای خوبی داشت و هر اندازه سر گرداندم تا آشنایی یا نویسنده ای ببینم فایده‌ای نداشت چون در کل با احتساب کارمندان تعداد افراد به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید. خلاصه گشتی تو قفسه‌ها زدیم و از حق نگذریم کتاب‌ها کم نبودند و موضوعات متنوعی را شامل می‌شدند.

به همراه دوستم چند تا کتاب برداشتیم و هنگام پرداختن پول ۱۰۰ تومان هم از صندوق کتاب فروشی طلبکار شدیم که قرار شد دفعه بعد از خجالت ما در بیایند. زمانی که صندوقدار خم شد تا کیسه‌ای برای قرار دادن کتاب‌ها بردارد متوجه شدم که کتاب‌ها را در درون پاکت گذاشت. همچنان متعجب به پاکت نگاه می‌کردم که ناگهان صندوقدار گفت «بفرمایید».

پاکت را به سرعت گرفتم و به دور تا دور آن نگاهی انداختم تا سرانجام لوگوی انتشارات افق را بر روی پاکت دیدم. با دیدن این لوگو خاطر جمع از اینکه کسی سر کارم نگذاشته از کتاب فروشی خارج شدیم. به نظرم این حرکت افقی‌ها از یک سو یک نوعی اعتراض به سیل پلاستیک‌های نایلونی بود که این روز‌ها از سطل زباله گرفته تا کتاب فروشی‌ها گسترده شده‌اند و از سوی دیگر احترام به محیط زیست باشد که بار‌ها در شعار و حرف همه از آن حمایت کرده‌ایم اما در عمل همچنان اندر خم یک کوچه‌ایم. باشد که این فرهنگ در مکان‌ها و فروشگاه‌های دیگر هم گسترش پیدا کند.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

مرگ همیشه سوت پایان و نقطه انتهای زندگی نیست. خروج فرد از این دنیای فانی که همواره شاهد آن هستیم، به معنای پایان همه چیزِ فرد نیست. خاطرات و یادگارهای فرد اولین چیزهایی هستند که پس از مرگ، تداعی گر زندگی متوفی می‌مانند و می‌توانند سالیان سال ادامه یافته و حتی به نسل‌های دیگر هم انتقال پیدا کنند. در خصوص افراد مشهور و سر‌شناس، این قضیه تا اندازه‌ای متفاوت و پیچیده‌تر است. فرد مشهوربه دلیل شهرتش مدت‌های طولانی در ذهن افراد بیشتری از جامعه بشری باقی خواهد ماند و مردم تا مدت‌ها از او سخن خواهند راند و اگر آثاری از خود بر جای گذاشته باشد تا قرن‌ها موضوع بحث و بررسی خواهد بود.

 «استیو جابز» نیز به مانند دیگر افراد این کره خاکی در کوزه افتاد و به گفته خیام سرانجام گور «استیو جابز» را در بر گرفت. پس از مرگ او تمامی رسانه‌ها بر روی او متمرکز شدند و در آن وانفسا هر رسانه‌ای از ظن خود یار «استیو جابز» شد. یکی به اختراعات و نابغه بودن او پرداخت، دیگری از ثروتش نوشت، یکی از فرزند معنوی‌اش گفت و...

به تبع هر رویداد خارجی که در داخل کشور نیز گسترش می‌یابد و مبدل به خبر و سوژه‌ای برای رسانه‌ها می‌شود، پس از خبر مرگ «استیو جابز» رسانه‌های داخلی به تمجید از او و شرح خدماتش پرداختند. ستون‌ها، یادداشت‌ها، صفحات و پرونده‌های زیادی در مورد او نوشته شدند و به مانند داستان فیل در تاریکی، هر یک بخشی از زندگی او را برجسته کردند و بر آن قرار نام یا صفتی را برای او مشخص کردند.

اما کمتر به اصول فکری و ذهنی استیو جابز پرداخته شد؛ اینکه این فرد در دنیای واقعی چگونه به پیرامون خود می‌نگریست؟ اگر در امریکا بیش از ده‌ها کتاب در خصوص او به رشته تحریر در آمده است اما در ایران اکثر مخاطبان چیزی جز محصولات شرکت اَپل، از جابز نمی‌دانستند.

چارچوب ذهنی فرد که نقش مهمی در تصمیم گیری‌های او دارد، خط مشی اساسی زندگی یک فرد و بیانگر دلایل شکست و پیروزی او هستند. نگاه فرد به پیرامون، نظر او در مورد افراد، انتخاب دوستان و خواندن کتاب‌ها، موسیقی مورد علاقه، فعالیت‌های او و... تنها نمونه‌های کوچکی هستند که اصول ذهنی فرد را نشان می‌دهند.

استیو جابز نیز به مانند همه انسان‌ها فیلتر و عینک خاص خود را برای نگریستن به جهان و پیرامون، برای خود برگزیده بود. جابز پس از اطلاع از بیماری لاعلاج خود قدم در راه درمان می‌گذارد. جابز جمله‌ای را سرلوحه زندگی خود کرده بود که تا پایان عمر به آن وفادار می‌ماند «هر خیابانی که اسمش «مشکل» باشد، حتما یک فرعی به نام «امید» دارد». او با این تفکر یا بنیاد فکری به حل مشکلات خود می‌پرداخت یعنی به هیچ قیمتی حاضر نبود نا‌امید شود و در مقابل مشکلات سر خم کند.

همین جمله کوتاه نشان از عمق فکری و ذهنی جابز است و نشان می‌دهد که او به هنگام رویارویی با مشکلات روزانه، چگونه به استقبال آن‌ها می‌رفته است؛ در قاموس او چیزی به نام شکست وجود نداشته و او تلاش می‌کرده به هر طریقی بر مشکل خود فائق آید. جابز در پاسخ به فردی که از او در خواست کار کردن در شرکتش را مطرح می‌کند این طور می‌نویسد «در خانه کار کن ولی نتیجه جهانی داشته باش».

تفکر انسان‌ها که در جملات و اعمال آن‌ها بازتاب پیدا می‌کند نشان دهنده جوهره اصلی این افراد است که متاسفانه چندان توجهی به آن نمی‌شود و اعمال آن‌ها بر تفکر آن‌ها پیشی می‌گیرد.

 «استیو جابز» مرد ولی تفکر او و فرهنگی که در آن ریشه داشت، همچنان خواهد زیست و «استیو جابز»‌های دیگری تولید خواهد کرد زیرا این تفکر است که می‌ماند نه فرد فانی.

[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

فیدل کاسترو کوبایی با انقلابی که از کوهستان‌های شبه جزیره کوبا- سئیسترا ماسترا- به راه انداخت، کلیه جوان‌های انقلابی جهان را بر سر شوق آورد. انقلاب کشوری در بیخ گوش آمریکا، ایراد سخنرانی‌های کوبنده سوپر ماچو- به معنای گاو نر و لقبی که انقلابیون کوبا به فیدل دادند- که گاهی به ۷ ساعت نیز می‌رسید، انتقاد‌های او از امریکا و... الگویی شدند برای دیگر کشورهای منطقه امریکای لاتین و دیگر جوانان انقلابی در جهان.

سال‌ها پس از این انقلاب، ماریو بارگاس یوسای پرویی رمانی نوشت با عنوان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا». این رمان که در دهه ۸۰ میلادی به رشته تحریر در آمد روایتی است از جوانی پرویی که در پی برپایی انقلاب سوسیالیستی سر به کوه‌های آند می‌گذارد و در آنجا به دست نظامیان دستگیر شده و به همراه دیگر رفقا به زندان می‌افتد.

صحنه به دام افتادن و دستگیری آلخاندرو مایتا در کوهستان‌های آند بی‌شباهت به دستگیری کاظم موسوی بجنوردی در ارتفاعات شمال تهران نیست. کاظم موسوی بجنوردی در کتاب خاطرات خود با عنوان «مسی به رنگ شفق» به مبارزات خود در دوران رژیم شاهنشاهی پرداخته و اینکه چگونه در پی لو رفتن گروه، مجبور به فرار به کوه‌های دارآباد می‌شود و در آنجا با پراکنده شدن گروه آنها به دست نیروهای پلیس دستگیر و به تیتر یک روزنامه‌های کشور تبدیل می‌شوند.

مدل انقلاب از کوهستان خواسته یا ناخواسته پس از پیروزی انقلاب کوبا به الگویی برای انقلابیون جهان تبدیل شد؛ مدلی که در آن انقلابیون تلاش می‌کردند با پنهان شدن در کوهستان و انجام جنگ‌های چریکی و به طور هم زمان بسیج توده‌ها در روستا‌ها و شهر‌ها به مبارزه با وضع موجود و شکست رژیم‌های خودکامه بپردازند.

کاظم موسوی بجنوردی که در عنفوان جوانی با آراء انقلابیون و مبارزات استعماری آشنا می‌شود در پی مبارزه با رژیم شاهنشاهی به بسیج نیرو دست می‌زند و حزب ملل اسلامی را تشکیل می‌دهد و تا آنجا پیش می‌رود که حتی برای تهیه اسلحه به عراق سفر می‌کند. در پی لو رفتن نقشه این انقلابیون کوهستانی، آن‌ها به زندان می‌افتند و موسوی بجنوردی با یک درجه تخفیف از محکومیت اعدام می‌گریزد و به حبس ابد محکوم می‌شود و به قول خود بجنوردی و هم بندیانش «ابد شاهی» می‌شود.

در زندان او با دیگر گروه‌های انقلابی آشنا می‌شود و سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد می‌شود. بجنوردی پس از انقلاب به مانند انقلابیون دیگر در پست‌های مختلفی به ایفای نقش می‌پردازد و حتی نماینده مجلس نیز می‌شود. اما او پس از پایان مجلس اول به یکبارگی از کلیه فعالیت‌های سیاسی کناره گرفته و به فعالیت‌های فرهنگی روی می‌آورد و به فکر نوشتن دائرة المعارف اسلامی می‌افتد و با کمک‌های و پی گیری‌های او سرانجام به موفقیت نائل می‌شود.

مشکل اساسی این کتاب به مانند دیگر خاطراتی که به تاریخ شفاهی شهرت دارند، نگاشته شدن آن از سوی فردی دیگر است که از روی نوار‌ها اقدام به این امر کرده است. این کتاب از سوی نشر نی در سال ۱۳۸۱ منتشر شد و پس از آن در سال ۱۳۸۶ به چاپ مجدد رسید.

موسوی بجنوردی در پاراگراف آخر کتاب خود عنوان می‌کند «آن روز که در کوه‌های دارآباد دستگیر شدم، در خواب هم نمی‌دیدم که بیست سال بعد در نزدیکی همان محل دستگیری روز و شبم به کارهای علمی و فعالیت‌های فرهنگی خواهد گذشت. هنوز هم وقتی از پنجره دفترم در ساختمان دائره المعارف به کو‌ه های دارآباد – که در یک کیلومتری آنجاست- نگاه می‌کنم مثل این است که در حال دیدن رویا هستم این رویای شیرین را «خدا» تحقق بخشید؛ «او» بر هر کاری تواناست.

داستان محمد کاظم بجنوردی بر خلاف دیگر انقلابیونی که به آرمان‌های انقلابی خود وفادار ماندند و به نهادهای سیاسی و اجرایی پیوستند، داستان انقلابی‌ای است که از انقلاب به فرهنگ رسید.

[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

ساعت نزدیک ۹ بود از گرسنگی داشتم به خودم می‌پیچیدم اما فقط چند خط مونده بود تا فصل کتاب تموم شه. به هر زحمتی که بود پایان فصل کتاب رو برچیدم و سریعا خودم را رسوندم بالا تا کمکی در پهن کردن سفره داشته باشم و هر چه زود‌تر شام رو بخوریم.

مادرم و مادر بزرگم داشتند به سریال تلویزیون نگاه می‌کردند و من هم نا‌خود آگاه کنار تلویزیون پهن شدم و محو تماشا شدم که یکبارگی تشک کشتی نمایان شد و دیدم که یکی از کشتی گیران داره قسمت پایین تنه‌اش رو قبل از ورود به تشک در دوبنده جاسازی می‌کنه.

همین جوری متعجب شده بودم و چشمام نزدیک بود از کاسه در بیاد که در سیمای جمهوری اسلامی مگه چنین تصاویری حق پخش دارند که گزارشگر ورزشی شبکه سه بلافاصله شروع کرد به تمجید از کشتی گیری که به فینال راه پیدا کرده و قرار بود با کشتی گیر ازبک دست و پنجه نرم کنه. تازه اون وقت بود که از بهت و حیرت خارج شدم و بعدش متوجه شدم که مسابقات جهانی کشتی فرنگی در ترکیه است و به خاطر همینه که برنامه تلویزیونی ناگهان قطع شده. حتی بدون اعلام از طریق زیر نویس و...

کشتی گیر ایرانی سرانجام با تلاشهای خودش تونست حریف ازبک خودش رو شکست بده و بعد از اون هم سرودی از تلویزیون در تقدیر از این کشتی گیر پخش شد. تازه چشم هام به تشک کشتی عادت کرده بود که ناگهان تصاویر کشتی جای خودشان را به ادامه سریال دادند.

هنوز از این کار صدا و سیما در عجب بودم و چند دقیقه‌ای از سریال آب دوغ خیاری نگذشته بود که بار دیگر صدا و سیما به مراسم توزیع مدال‌ها بازگشت و گزارشگر هیجان زده شروع کرد به تعریف و تمجید از ورزشکار ایرانی. از قضا کشتی گیره اهل شیراز بود و گزارشگر هم در سیل تمجید‌های خود از «ورزشکار خطه شاعر پرور شیراز» تقدیر کرد.

وقتی این جمله را گفت از شدت غیظ با خودم گفتم «زِر اومدی قرمزه سبزی». آخه مردک تو که گزارشگری بلد نیستی دیگه چرا همه چیز رو به هم ربط می‌دی. آخه کشتی گیر بودن چه ربطی به شاعری داره؟

هنوز تو این فضا بودم و از خشم داشتم خودم را می خوردم و تو همین حین بساط سفره را می چیدم که ورزشکار ایرانی به روی سکو رفت و مدال طلا به گردنش افتاد. گزارشگر ورزشی فورا اعلام کرد« سرود جمهوری اسلامی را شنوا می شویم». آخه یکی نیست به این مردک بگه حالا بلد نیستی حرف بزنی چرا حرف های گنده تر از دهنت می زنی. خب خیلی راحت بگو« به سرود جمهوری اسلامی گوش می کنیم».

من که سال به سال هم گذارم به تلویزیون نمی‌افته، تازه متوجه شدم که چرا مردم ایران تا این اندازه به سمت ماهواره کشیده شده‌اند و برنامه‌های اون شبکه‌ها رو می‌پرستند. یاد این مثل افتادم که می‌گفت «تو جهنم مارهایی است که آدمی زاد از دست اون‌ها به دامن اژد‌ها پناه می‌بره».

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

بار اولی که دیدم باورم نمی‌شد. یعنی چنین چیزی امکان داره. یعنی تو این زمانه که صحبت از پیشرفت، تکنولوژی و فرهنگ و هر چی دیگه گوش عالم را کر کرده، احتمال داره چنین اتفاقی رخ بده. نمی‌تونستم به چشمهای خودم اطمینان کنم.

صبح یک روز تعطیل بود. برای انجام کارهای معوقه بایستی به دفتر می‌رفتم. صبح زود از خواب بیدارشدم به راه افتادم. مثل همیشه سوار تاکسی شدم و رسیدم به محل کار. شهر تو روزهای تعطیل چقدر خلوت و سوت و کوره. کرایه راننده رو دادم و به سمت دفتر به راه افتادم. هنوز پام به پله‌های در نرسیده بود که صحنه‌ای عمیق من رو از حرکت و تک وتا انداخت. بار اولی که نگاهش کردم بشدت پسم زد. اصلا باورم نمی‌شد. به هر زحمتی که بود سعی کردم یه بار دیگه نگاهش کنم. امیدوار بودم، من اشتباه کرده باشم. ولی نه، انگار که واقعیت داشت و بد جوری هم واقعی بود.

هفته گذشته به دلیل اشتباه در محاسبات، با رئیس درگیر شده بودم. رئیس هم نه گذاشت نه برداشت و گفت:

- «شنبه هفته بعد اگر حساب‌ها با هم نمی‌خوند باید دمت رو بذاری رو کولت و خداحافظی کنی».

هنوز در حیرت کامل بودم که آخه چطور ممکنه این اتفاق رخ بده. اون هم نه جلوی یه دفتر معمولی بلکه جلوی یکی از دفا‌تر فرهنگی کشور. پس فرهنگ و شعور مردم کجا رفته؟ چرا کسی نیست که رسیدگی کنه؟ بابا خدا پدرت را بیامرزد، رسیدگی چیه؟ حداقل بیاد یه نگاه بندازه بفهمه درد و گله ات از چیه.

چون صبح زود از خانه بیرون زده بودم، بشدت احساس گرسنگی و ضعف می‌کردم. آخه شب پیشش هم غذا نخورده بودم چون تو خونه زنم یادش رفته بود غذا رو زود از فر دربیاره و کل غذا نابود شده بود. به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم. گفتم شب سبک می خوابم و صبح صبحونه رو پرو پیمون تر می خورم. اما وقتی که صبح علی الطلوع اون صحنه کذا را دیدم واقعا آشوبی در شکمم ایجاد شد و از اشتها افتادم. غافلگیری هم حدی داره آخه.

چطور ممکنه با هزار امید رهسپار کار بشی که روز موفقی را آغاز کنی و یک مرتبه چنین صحنه‌ای ببیینی. کل روز آدم با دیدن این صحنه خراب می‌شه. حالا هی بیا بگو مثبت بیندیش، نمی دونم مثبت نگاه کن، چیزهای خوب را جذب کن. آخه من که کرم نداشتم صبح زود اینو جذب کنم. ولی کاریش نمی‌شد کرد و بایستی مثل چیزهای دیگه از کنارش می گذشتم و به قول مثل معروف«شتر دیدی ندیدی».

معلوم نبود کدام پدر نیامرزیده‌ای، وسط شب یا دم صبح یا نمی‌دونم چه وقتی اومده بود جلوی در دفتر چنان دسته گلی ریده بود که هر چه نگاه می‌کردی باور نمی‌کردی، کار آدمیزاده. لامصب نمی‌دونم چطور اون شیرین کاری رو انجام داده بود. چون وقتی دیدمش اندازه یه لگن بود. گفتم حتما حیونی، جونوری اومده اون کار را انجام داده. اما هر چی فکر کردم اسم حیونی به ذهنم نیومد که اینقدر بزرگ برینه. نمی دونم شاید هم کار از ما بهترون بوده که این طورکلفت می‌رینند.

مگس‌ها همچین دور و برش را احاطه کرده بودند که کلا مشکی شده بود. همین که نزدیک‌تر رفتم تا داخل دفتر شم، دیدم کوهی از مگس به هوا بلند شد. نمی‌دونم چطوری کلید رو تو در چرخوندم و وارد شدم. ولی چنان در را پشت سرم محکم بستم که صداش هنوز تو گوشمه. اما اون تصویر هم از ذهنم خارج نمیشه.هنوز تو ذهنم مونده و خارج نمیشه.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب