سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

نمایشگاه کتاب محلی است که افراد از هر قشر و طبقه ای در آن شرکت می کنند و صرفا محدود به دانش آموزان و دانشجویان( که این روزها به وفور در نمایشگاه حضور دارند) نیست. حوزویان، کتاب دوستان، خانواده ها، کودکان و... از دیگر کسانی هستند که این روزها در نمایشگاه در راهروهای غرفه ها در حال رفت و آمدند.

البته در این میان شخصیت های برجسته نیز حضور دارند. حاج آقا «ری شهری» از  افرادی بودند که در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشتند. تصویر زیر عکس ایشان را در غرفه «نشر شاهد» نشان می دهد.

[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

بار اولی که دیدم باورم نمی‌شد. یعنی چنین چیزی امکان داره. یعنی تو این زمانه که صحبت از پیشرفت، تکنولوژی و فرهنگ و هر چی دیگه گوش عالم را کر کرده، احتمال داره چنین اتفاقی رخ بده. نمی‌تونستم به چشمهای خودم اطمینان کنم.

صبح یک روز تعطیل بود. برای انجام کارهای معوقه بایستی به دفتر می‌رفتم. صبح زود از خواب بیدارشدم به راه افتادم. مثل همیشه سوار تاکسی شدم و رسیدم به محل کار. شهر تو روزهای تعطیل چقدر خلوت و سوت و کوره. کرایه راننده رو دادم و به سمت دفتر به راه افتادم. هنوز پام به پله‌های در نرسیده بود که صحنه‌ای عمیق من رو از حرکت و تک وتا انداخت. بار اولی که نگاهش کردم بشدت پسم زد. اصلا باورم نمی‌شد. به هر زحمتی که بود سعی کردم یه بار دیگه نگاهش کنم. امیدوار بودم، من اشتباه کرده باشم. ولی نه، انگار که واقعیت داشت و بد جوری هم واقعی بود.

هفته گذشته به دلیل اشتباه در محاسبات، با رئیس درگیر شده بودم. رئیس هم نه گذاشت نه برداشت و گفت:

- «شنبه هفته بعد اگر حساب‌ها با هم نمی‌خوند باید دمت رو بذاری رو کولت و خداحافظی کنی».

هنوز در حیرت کامل بودم که آخه چطور ممکنه این اتفاق رخ بده. اون هم نه جلوی یه دفتر معمولی بلکه جلوی یکی از دفا‌تر فرهنگی کشور. پس فرهنگ و شعور مردم کجا رفته؟ چرا کسی نیست که رسیدگی کنه؟ بابا خدا پدرت را بیامرزد، رسیدگی چیه؟ حداقل بیاد یه نگاه بندازه بفهمه درد و گله ات از چیه.

چون صبح زود از خانه بیرون زده بودم، بشدت احساس گرسنگی و ضعف می‌کردم. آخه شب پیشش هم غذا نخورده بودم چون تو خونه زنم یادش رفته بود غذا رو زود از فر دربیاره و کل غذا نابود شده بود. به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم. گفتم شب سبک می خوابم و صبح صبحونه رو پرو پیمون تر می خورم. اما وقتی که صبح علی الطلوع اون صحنه کذا را دیدم واقعا آشوبی در شکمم ایجاد شد و از اشتها افتادم. غافلگیری هم حدی داره آخه.

چطور ممکنه با هزار امید رهسپار کار بشی که روز موفقی را آغاز کنی و یک مرتبه چنین صحنه‌ای ببیینی. کل روز آدم با دیدن این صحنه خراب می‌شه. حالا هی بیا بگو مثبت بیندیش، نمی دونم مثبت نگاه کن، چیزهای خوب را جذب کن. آخه من که کرم نداشتم صبح زود اینو جذب کنم. ولی کاریش نمی‌شد کرد و بایستی مثل چیزهای دیگه از کنارش می گذشتم و به قول مثل معروف«شتر دیدی ندیدی».

معلوم نبود کدام پدر نیامرزیده‌ای، وسط شب یا دم صبح یا نمی‌دونم چه وقتی اومده بود جلوی در دفتر چنان دسته گلی ریده بود که هر چه نگاه می‌کردی باور نمی‌کردی، کار آدمیزاده. لامصب نمی‌دونم چطور اون شیرین کاری رو انجام داده بود. چون وقتی دیدمش اندازه یه لگن بود. گفتم حتما حیونی، جونوری اومده اون کار را انجام داده. اما هر چی فکر کردم اسم حیونی به ذهنم نیومد که اینقدر بزرگ برینه. نمی دونم شاید هم کار از ما بهترون بوده که این طورکلفت می‌رینند.

مگس‌ها همچین دور و برش را احاطه کرده بودند که کلا مشکی شده بود. همین که نزدیک‌تر رفتم تا داخل دفتر شم، دیدم کوهی از مگس به هوا بلند شد. نمی‌دونم چطوری کلید رو تو در چرخوندم و وارد شدم. ولی چنان در را پشت سرم محکم بستم که صداش هنوز تو گوشمه. اما اون تصویر هم از ذهنم خارج نمیشه.هنوز تو ذهنم مونده و خارج نمیشه.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

چنان تو کتاب«زمین سوخته» احمد محمود غرق شده‌م که برخی اوقات خودم هم یادم می‌ره، زمانی وجود دارد. چنان توصیفات زنده و گیرایی از مناطق جنگی و حمله نیروهای عراقی به ایران می‌دهد که خواننده گاهی تصور می‌کند در آن مناطق حضور دارد و با اعلام آژیر قرمز از رادیو به دنبال سر پناهی برای خود می گردد.

احمد محمود

تو این روزهای عید که کسی در مترو تهران پَر نمی‌زنه (خصوصا ۵ روز اول) چنان غرق مطالعه می‌شدم که دیگه هیچ تنابنده‌ای نمی‌توانست من را از عالم این کتاب بیرون بیاوره. واقعا خدا رحمتش کنه و نور به قبرش بباره.

تو یکی از این روز‌ها که روی صندلی یله شده بودم و از خواندن این کتاب کیفور بودم، ناگهان صدایی من را به عالم واقعیت بازگرداند. به دنبال صدا، سرم را از کتاب برداشتم و شروع کردم اطراف رو پاییدن. دیدم پرهیبی از ته یکی از واگن‌ها، به این سوی واگن در حرکت است. با قدم‌هایی که آهسته آهسته بر می‌داشت، یه عمر طول کشید تا به من رسید. در حین قدم برداشتن‌هایش هم لحظه به لحظه می‌ایستاد و درباره چیزی که تو دستش گرفته بود، توضیحاتی می‌داد.

بالاخره با کلی فس فس کردن به ما رسید. پیرمرد فرتویی بود که نیمچه قوزی هم در پشش داشت. صورتش بشدت تکیده بود و چین و چروک‌های زیادی صورتش را پوشانده بود. کت کهنه و مندرسی به تن داشت که انگار تو هر کدوم از جیب هاش به زور سه یا چهار تا پرتقال چپونده بودند.

تو دستش از این سوزن نخ کن‌های پلاستیکی گرفته بود و تو هر قدم می‌ایستاد و درباره شیوه کارکردش به مردم توضیح می‌داد.

- نخو تو این قسمت قرار می‌دین و با فشار این شاسی خود به خود نخ می‌شه. بخرین به عنوان هدیه برا مادربزرگ هاتون.

به هر کسی که می‌رسید این توضیحات رو می‌داد و می‌رفت، سراغ بعدی. مسافران مترو هم همه هاج و واج چنان نگاهش می‌کردن که انگار نه انگار کسی مانند او هم حق زندگی کردن تو این دنیا رو داره. حتی یکی هم ازش یه دونه هم نخرید.

تو یکی از ایستگاه‌ها، قطار ترمز محکمی زد و بنده خدا رو نقش زمین کرد، از جیبش انگار سوزن نخ کن بود که می‌جوشید و خارج می‌شد. تو یک آن کُلِ کف واگن پرشد از سوزن نخ کن. انگار شرکت سازنده‌اش بخش تولیدش را به واگن منتقل کرده بود. لحظه به لحظه سوزن نخ کن تولید می‌شد وبه بیرون می ریخت.

بنده خدا به خودش جنبید و بلند شد تا آنها را جمع کند، اما قطار دوباره ترمز کرد و اون  بنده خدا رو برای بار دوم نقش زمین کرد. تو این شرایط هر کسی به نحوی دنبال این بود تا به او کمک کنه. غوغایی در واگن برپا شد و پیر مرد نمی‌دانست که دارند کمکش می کنند یا غارت.

به خودم اومدم و دیدم که قطار در ایستگاه نگه داشته و باید پیاده شم. پیرمرد داشت هنوز هاج و واج به مردم نگاه می‌کرد.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

یک هفته از عید گذشت و انگار نه انگار که این نوروز بوی عید و بهار می‌ده؟ انگار نه انگار که تا قبل از عید به هر دوز و کلکی چنگ می‌انداختیم تا کار‌ها را به بعد از عید موکول کنیم.

- آقا پا این برگه را برای ما امضاء می‌اندازی؟

- بابا تو هم وقت گیر آوردی؟ بعد از عید بیا جونم. چون اگرمن هم امضاء کنم، رئیس نیست که برات امضاء کنه؟ برو خدا خیرت بده بعد عید بیا.

- حاج عباس یه مقدار سند قبل از عید به من می‌دی؟ دستم تنگه می‌خوام بچه‌ها رو راه بندازم.

- به ناموسم قسم اگر سند داشته باشم. همه به من وعده بعد از عید دادند.

 

در این فضا و شرایط بود که همه با خوبی و بدی، کمی و کاستی، بخشیده و نبخشیده، راضی و نا‌راضی... با سال ۱۳۸۹ وداع کردیم و وارد سال جدید شدیم. همگی نیمه شب به هر زحمتی که بود دور سفره هفت سین جمع شدیم و دعای یا مقلب القلوب... را زمزمه کردیم. همه آرزو داشتیم که سالی را با خوبی و خوشی آغاز کنیم و این بار نه مانند سالهای گذشته، بلکه متفاوت از آن، سال جدیدی را شروع کنیم. انگار که قرار بود معجزه‌ای رخ بده و تمام گذشته انسان را به مانند ابر جادویی- که تمام جِرم‌ها را از بین می‌برد- پاک کند یا به مانند انسان تازه متولد شده همه چیز از نو آغاز شود. یا به مانند گزینه رفرش در بالای تولبار صفحات مرورگر، همه چیز دوباره تازه شود.

- حاج رضا سال خوبی داشته باشی.

- ان شاءالله تو سال جدید بتونی تکونی به زندگی‌ات بدی.

- جواتی نگران نباش، تو سال جدید همه چیز درست می‌شه.

اما با طلوع خورشید و آغاز اولین روز بهار، دوباره آرزوهایی که برای همدیگر داشتیم به محاق فراموشی افتادند. هنوز اولین نفر از در وارد نشده که بد و بیراه گفتن‌ها و تکرار عادات گذشته آغاز می‌شوند. گویا معجزه‌ای که قرار بوده رخ بده، به وقوع نپیوسته و دوباره به آینده موکول شده است. یا هنوز آن فردای افسانه ای که منتظرش هستیم از راه نرسیده است.

- بابا آخه الان هم وقت عید دیدنی است. داشتیم خیر سرمون یه فیلم نگاه می‌کردیم.

- من از همین الان گفته باشم که اصلا خونه داداش حسن نمی‌آم.

- همچین زیر آبی برای حسن سه کله بزنم که خودش هم یادش نره.

این گونه است که مَثَلِ سال به سال دریغ از پارسال در ذهن‌ها زنده می شود و روز‌ها و ماه‌ها و سال‌ها از پی یکدیگر می‌آیند و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. هر روز به یکدیگر حرف‌های تو خالی وعده می‌دهیم و در انتها‌ باز سر خانه اول هستیم. مراسم نوروز هم در این میان بهانه‌ای می‌شود برای از زیر کار در رفتن، خلف وعده کردن، تبلی و بی‌عاری، رخوت و بی‌حالی، عیاشی و خوشگذرانی بیهوده، مجلس‌های غیبت و چشم رو هم چشمی، اتلاف زمان در جلوی تلویزیون و...

تازه بعد از سپری شدن این ۱۳ روز، شروع می‌کنیم به تعریف از تجربیات و رویداد‌ها. و تو این کارهم  تا می‌توانیم مته به خشخاش می‌گذاریم.

- حسن فیلمه رو دیدی؟ عجب اکشن بود‌ ها؟

- زینب دختر اکرم عجب لباسهایی پوشیده بود، غلط نکنم شوهرش از سفر چین براش آورده بود؟

- عروس زیبا خانوم رو دیدی؟ عجب رنگی به موهاش گذاشته بود. زیر ابروهاش و دیدی؟ اسم مدلش چی بود؟ خیلی تو دل برو شده بود.

آدم بعضی وقت‌ها از این تو سحر می ماند که آیا واقعا خود همین آدم‌ها بودند که سر سفره هفت سین این قول و قرار‌ها را می‌گذاشتند یا نه انسان اینقدر فراموشکار است که هر لحظه گذشته رو فراموش می‌کنه.

با همه این تفاسیر، امسال هم از پی سالی دیگر آمد. باید ببینیم آیا واقعا این بار نسبت به دفعات قبل توفیر داره یا نه؟ امسال آیا تغییری در روند زندگی ما اتفاق می‌افته یا نه؟ آیا معجزه موعود امسال حادث می‌شود یا نه؟ و....

 

[ ۱۳٩٠/۱/٦ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

با تماسی که از خانه گرفتند، مجبور شدم زود‌تر از محل کار خارج شوم تا به کارهایی که بهم گفته بودند رسیدگی کنم. از خوبی یا بدی شانس، فرشهایی که تازه خریده بودیم مثل هم نبودند. حدود یک ماه پیش همراه با خواهرم پس از بار‌ها زیر و رو کردن مغازه‌های فرش فروشی و پیدا نکردن فرش دلخواه، سرانجام راهی بازار بزرگ تهران شدیم. پس از کلی گشتن و کلنجار رفتن با صاحبان مغازه‌های مختلف سرانجام توانستیم فرش مناسب را پیدا کنیم.‌‌ همان موقع به شاگرد مغازه خیر سرش سفارش کردیم که جفتشون رو مثل هم بده. شاگرد مغازه که اصالتا افغانی بود با ته لهجه‌ای خودش تضمین کرد که نگران نباشیم. وقتی به خانه رسیدیم، هم از سر ذوق خریدن فرش‌ها و هم از سر خستگی، به نشان دادن یکی از فرش‌ها اکتفا کردیم و دومی را بدون باز کردن پلمپ،‌‌ همان طوری که آورده بودیم یک جایی از خونه گذاشتیم. قرارهم بر این شد تا با فرا رسیدن سال جدید هر دو را پهن کنیم. 

مدتی پس از این قضیه، همزمان با نزدیک شدن شب عید، مراسم خانه تکانی و بشور و بساب آغاز شد. پس از کلی شست و شو و تکاندن گرد وغبار، فرشهایی را که یک ماهی از خریدشان می‌گذشت را باز کردیم تا در خانه کنار هم پهن کنیم. اما دریغ از شانس. یا به قول اون ضرب المثل نیشابوری «وقتی شانس از آدم برگرده، کلپسه رو دیوار مست می‌گرده». فرش‌ها را باز کردیم و دیدیم که‌ ای دل غافل، این دو تخته فرش مثل روز و شب با هم فرق می‌کنند. یکی زمینه‌اش کرم بود و دیگری قرمز. خلاصه بد جوری تو ذوق خانواده خورد. دوباره از شانس بد، روز جمعه بود و مغازه‌های بازار جمعه‌ها بسته بودند. پس از کلی غر زدن‌های افراد خانواده، سرانجام تصمیم بر این شد که شخصا این قضیه را پی گیری کنم و تا فرصت باقی بود جبران مافات کنم. 

تماسی که با من گرفته شد، تقریبا نوعی یاد آوری بود تا زود‌تر از محل کار خارج شوم و پی گیر قضیه شوم. وسایلم را جمع کردم و پس از خداحافظی به سمت بازار راه افتادم. بهترین مسیر برای رسیدن به محل در آن ساعت از روز فقط مترو بود. زمانی که به سکو رسیدم دیدم قطاری آماده حرکت است. به سرعت خودم را به یکی از درهای باز واگن‌ها رساندم و سوار شدم. جمعیت انبوهی درون قطار بودند و مجبور شدم باکمی فشار (البته کمی بیشتر از یک کم) خودم را جا کنم. مقابل من یک زن چادری ایستاده بود که دست شوهر نابینای خود را گرفته بود. به محض سوار شدن، زن تنه‌ای به من زد و قصد داشت با این عمل «زن بودن» خود را اعلام کند. ولی مثل اینکه نفهمیده بود من از اون بیدهایی نیستم که با این باد‌ها بلرزم. پا‌هایم را محکم به زمین استوانه کردم و سخت بر جای خود ایستادم. بلافاصله کیفم را که از شانه آویزان کرده بودم بین خودم و آن زن حایل کردم تا مشکلی پیش نیاد. وقتی به ایستگاه بعد رسیدیم تعداد زیادی مسافر از قطار خارج شدند و من توانستم خود را به جایی امن برسانم تا از فشار افراد به دور باشم اما تاثیری نداشت و مثل این بود که تلاش کنی در بیابان از زیر نیزه‌های آفتاب که همه جا حضور دارند، فرار کنی.

 

 ساعت ۵ تا ۸ معمولا ساعات ازدحام به شمار می‌آیند و شلوغی و غلغله امر طبیعی محسوب می‌شود. به این شرایط بایستی شلوغی‌های شب عید را نیز افزود که هر تنا بنده‌ای را زار و پریشان می‌کند. یک ماه آخر هر سال مردم چنان به تقلا و تکاپو می‌افتند که گویا ۱۱ ماه پیش در خواب غفلت بوده‌اند و در این یک ماه قرار است تمام کم کاری‌ها و کارهای معوقه را جبران کنند. در حالی که یکی از امامزاده میله‌ها (لقبی که مترو سواران به میله‌های قطارهای مترو داده‌اند) را چسبیده بودم، این فکر‌ها در ذهنم می‌چرخیدند. 

ناگهان به خودم آمددم و دیدم که جوان برومند و لندوکی پشت من ایستاده است. با آن قد بلندی که داشت، طوری ایستاده بود که بعد از هر دم و بازدم هرم و گرمای نفس هاش پشت گردنم را نوازش می‌کرد. پس از اینکه دیدم عملا در آن ازدحام جمعیت نمی‌توانم کاری کنم، به قضا تن در دادم و بی‌حرکت ایستادم و تو دل دعا می‌کردم که هر چه زود‌تر به ایستگاه «مولوی» برسم. 

زمانی که قطار از ایستگاه خیام به سمت مولوی حرکت کرد من نیز آرام آرام شروع به جابه جا شدن کردم. دیدم اصلا نمی‌توانم از جای خود حرکت کنم. با خود گفتم پس از باز شدن در‌ها و حرکت مردم من نیز تلاش خواهم کرد تا از قطار پیاده شوم. از جنب و جوشی که در اطرافم بوجود آمده بود، متوجه این شدم که مسافران بسیاری قصد خروج از قطار را دارند. لحظه‌ای بعد در واگن باز شد و همه به سمت در هجوم آوردند. جلوی در آدمهای زیادی به میله‌ها دخیل بسته بودند، گویا درخت مراد بود و مسافران برای برآورده شدن حاجاتشان به آن آویزان شده بودند و کسی از جای خود حرکت نمی‌کرد تا مبادا اتصالش قطع شود. من هم با تمام قوا در پی این بودم که راهی به سمت در خروجی پیدا کنم. در این حیص و بیص، مردک لندوک هم پشت سر من ایستاده بود و لحظه به لحظه من را از پشت شارژ می‌کرد. چند مرتبه این کار را تکرار کرد، تا اینکه بالاخره طاقتم سر آمد. برگشتم گفتم «هل نده دارم می‌رم دیگه». فقط همین. 

هر طوری بود از در واگن خارج شدم. مردک لندوک هم بعد از من از واگن خارج شد. از پشت سر گفت «حیف که اینجا جاش نیست و گرنه....» اجازه ندادم حرفش را تمام کند و دویدم میان حرفش. گفتم: «مگه من چی گفتم، گفتم فقط هل نده. این حرف اینقدر بده؟ ببخشید آقا». 

سرم را پایین انداختم و به سمت گیت‌های خروجی راه افتادم. با خودم تو این فکر بودم که طرف از فهم و شعور چندانی برخوردار نیست.  ادامه دادن قضیه با کسی مانند او چندان توجیه پذیر نبود. تو همین احوالات بودم که از در گیت گذشتم و به سمت تابلوی خروجی در حرکت بودم. ناگهان از پشت صدایی اومد «داداش ببخشید اگه چیزی گفتم. منظوری نداشتم. از صبح تا حالا سر کارم و دیگه مخم نمی‌کشه. ما روحلال کن داداش». به عقب برگشتم دیدم خودشه. در حالی که لبخندی به صورت داشت به من نزدیک می‌شد. دستم رو به سویش دراز کردم و گفتم «مشکلی نیست. همه همین طورن. ولی بایستی با هم مدارا کنیم و زود از کوره در نریم.» دیگه بالای منبر نرفتم و به همین چند کلمه اکتفا کردم. صورتم رو پیش بردم و اون هم کمی خم شد و با هم دیده بوسی کردیم. گفت «داداش حلالم کن». 

 

ازش جدا شدم و راه خودم را در پیش گرفتم و تو این فکر بودم که «بعضی وقت‌ها میشه ازش گذشت».

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب