سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

 مترجم صد سال تنهایی هم چهره در نقاب خاک کشید. مترجمی که دوست نداشت با عنوان «مترجم صد سال تنهایی» شناخته شود اما پس از مرگش هم با ترجمه این کتاب شناخته خواهد شد.

مرگ «درد واپسینی» است که دیر یا زود همه آن را تجربه خواهند کرد اما نکته مهم اینجاست که چرا در مجلس خاکسپاری مترجمی چنین شناخته شده کمتر از 30 نفر شرکت می‌کنند؟ مردی که بیش از 4 دهه در عرصه فرهنگی کشور حضور  داشته و کتاب‌های مختلف و مهمی را ترجمه کرده است چرا باید چنین مراسم وداعی داشته باشد؟

با اندکی تامل در تاریخ متوجه می‌شویم که خاکسپاری بهمن فرزانه بی‌شباهت به فوت ذبیح‌الله منصوری نیست. منصوری پیش از انقلاب در پاورقی‌های مطبوعات کشور می‌نوشت و به برکت همین کار بسیار شناخته شده بود و نشریات مختلف برای انتشار داستان ترجمه شده‌ای از او رقابت شدیدی با یکدیگر داشتند. پس از انقلاب و تعطیل شدن بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات زرد، منصوری به ترجمه کتاب روی آورد و این بار هم موفق شد. البته بعدها برخی افراد با اظهارات درست و گاها نادرست به تخریب منصوری پرداختند اما مخالفان هم باور داشتند که وی چه خدمتی به مردم کتابخوان کرده است.

به گفته بسیاری از منتقدان و اهالی کتاب در سال‌های دهه 60 که ایران در اوج مشکلات بود، منصوری جمعیت زیادی را با کتاب آشنا کرد. این نکته نباید مورد غفلت قرار گیرد که اگر چه نقدهایی به ترجمه‌های وی وارد است و مشخص شده که بیشتر این ترجمه‌ها، تالیفات و تراوشات ذهنی خود ذبیح الله منصوری بوده‌اند، اما این امر به معنای نفی فعالیت‌های وی نیست. از خلاف آمد عادت این مردی که تا این اندازه به مردم و فرهنگ کشور خدمت کرده بود، در زیر پله‌ یکی از روزنامه‌ها جان به جهان آفرین تسلیم کرد و پس از مرگش هم چندان به وی پرداخته نشد.

بهمن فرزانه هم یکی از مترجمانی بود که بی تردید می‌توان گفت که تا به امروز میلیون‌ها نسخه غیرمجاز از کتاب صدسال تنهایی وی به فروش رسیده است. چند سال پیش هم که نشر امیرکبیر این کتاب را با تجدید نظر و ویرایش جدید منتشر کرد، در مدتی کمتر از یکسال این کتاب بیش از 6 بار تجدید چاپ شد.

همچنین به دلیل تسلط وی به کارش و ترجمه‌های بسیار عالی وی از نویسندگان سرشناس، ناشران برای چاپ کتاب‌های او با یکدیگر کورس گذاشته بودند. این مترجم هم سرنوشت متفاوتی نسبت به ذبیح الله منصوری نداشت و در پایان با جمعیت 30 نفره تشییع شد.

مطمئنا تا یکسال آینده خیل مصاحبه‌های منتشر نشده و آثار به چاپ نرسیده و پرونده‌های مجلات درباره این مترجم منتشر خواهد شد. بهمن فرزانه هم به تاریخ پیوست و به قول سعدی «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند» اما نکته اینجاست که بهمن فرزانه هنوز هم با صد سال تنهایی شناخته می‌شود. 

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

سلام

اندکی در مثنوی تاخیر شد/ مدتی باید گذشت تا خون شیر شد

[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

محمد قاضی در میان اهالی ادبیات چهره شناخته شده‌ای است و نیاز به توضیح ندارد. نزدیک به 15 سال است که دیگر قاضی در میان ما نیست اما ترجمه‌های وی همچنان منتشر می‌شوند. وی در طول 50 سال فعالیت ترجمه نزدیک به 70 اثر را به فارسی برگرداند. در میان آثار وی «شازده کوچولو» ترجمه دیگری است؛ زیرا قاضی برای اولین بار ایرانیان را با آنتوان دو سنت اگزوپری آشنا کرد. در ادامه خاطره محمد قاضی از انتشار این کتاب که به زبان خودش نقل شده آورده می‌شود.

داستان آشنا شدن من با کتاب «شازده کوچولو» داستان شیرینی است. آن هنگام که در اداره حقوقی وزارت دارایی به خدمت مشغول بودم، یکی از دوستان با ذوق و با سواد (امیرحسین جهانبگلو) که تحصیلاتش را در فرانسه انجام داده بود و زبان فرانسه را خوب می‌دانست، روزی در اداره به من گفت کتابی از فرانسه برایش رسیده است که بسیار شیرین و جذاب است و از خواندن آن کلی لذت برده است، به حدی که علاقه‌مند شده است و خیال دارد آن را به فارسی ترجمه کند.

من خواهشم کردم که اگر ممکن است آن را چند روزی به من امانت بدهد تا من نیز آن کتاب مورد پسند وی را بخوانم و سپس به او برگردانم. او با لطف و محبتی که به من داشت پذیرفت و روز بعد کتاب را آورد و برای مدت یک هفته به من سپرد که پس از آن حتما کتاب را به او برگردانم. تشکر کردم. وقتی به عنوان پشت جلد کتاب نگریستم، دیدم نام کتاب شازده کوچولو و اثر نویسنده‌ای به نام آنتوان دو سنت اگزوپری است. بار اول بود که با چنین کتابی برخورد می‌کردم. قول دادم که در ظرف همان یک هفته آن را بخوانم و سپس به او پس بدهم.

 آن وقت، که سال 1333 بود، منزل من در خیابان امیریه، در چهارراه معزالسلطان واقع بود. از اداره که به خانه برمی‌گشتم، در میدان توپخانه، سوار اتوبوس می‌شدم و یکراست می‌رفتم در آن چهارراه پیاده می‌شدم و به خانه‌ام که در سیصد قدمی آنجا بود می‌رسیدم.

آن روز با کتاب دریافتی پس از تعطیل اداره، طبق معمول به توپخانه رفتم و سوار اتوبوس شدم و در همان جا، که در کنار پنجره نشسته بودم، کتاب را گشودم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه‌ای که پیش رفتم به راستی آن قدر کتاب را جالب توجه و شیرین و دلنشین یافتم که اصلا متوجه نشدم کی اتوبوس از مسافر پر شد و کی به راه افتاد؛ و فقط وقتی به خود آمدم که به انتهای خط، یعنی به ایستگاه راه‌آهن رسیده بود و شاگرد شوفر خطاب به من که تنها مسافر مانده در اتوبوس بودم گفت: آقا اینجا ته خط است، چرا پیاده نمی‌شوید؟

 سرم را از روی کتاب برداشتم و اعتراض کردم که: ای آقا، من می‌خواستم در چهارراه معزالسلطان پیاده شوم، چرا حالا به من می‌گویید؟ گفت: آنجا هم اعلام کردیم که چهارراه معزالسلطان است دو، سه نفری پیاده شدند ولی شما پیاده نشدید. لابد در آنجا هم مثل حالا سرتان با کتاب گرم بود و نفهمیدید.

دیدم حق با او است، ناچار پیاده شدم و بیش از یک کیلومتر راه را پیاده رفتم. باری، کتاب شازده‌کوچولو را چندان زیبا و جالب توجه یافتم که دو روزه قرائت آن به پایان آوردم و تصمیم گرفتم که با توجه آن بپردازم. البته، دوست بنده نیز اظهار علاقه به ترجمه آن کرده بود، ولی چون تا به آن دم نه کتابی ترجمه کرده و نه چیزی با نام او به چاپ رسیده بود که مردم او را بشناسند و با نامش آشنا باشند، من حرفش را جدی نگرفتم و شروع به ترجمه کتاب کردم.

هفته موعود به پایان رسید و او کتابش را از من خواست. من، به عذر این که گرفتاری‌های خانوادگی مجال نداده است کتاب را به پایان برسانم و اکنون به نیمه‌های آن رسیده‌ام، خواهش کردم که یک هفته دیگر هم به من مهلت بدهد. او اعتراض کرد و جدا کتابش را خواست؛ ولی، چون من اصرار ورزیدم، پذیرفت و تاکید کرد که دیگر مهلت تمدید نخواهد شد و باید حتما در آخر هفته کتابش را به او پس بدهم.

من، بی‌آن که بگویم به ترجمه آن مشغولم، قول دادم که حتما تا آخر هفته کتاب را پس خواهم داد و دیگر همه وقت خود را صرف ترجمه آن کردم تا در پایان دوازده روز دیگر کارم به پایان رسید. آن وقت کتاب را بردم و پس دادم دوستم با این که از خلف وعده من کمی دلگیر شده بود خوشحال کردم. ولی وقتی گفتم که آن را ترجمه هم کرده‌ام سخت مکدر شد و گفت: من خودم می‌خواستم این کار را بکنم، شما به چه اجازه‌ای و به چه حقی چنین کاری کرده‌اید؟ من که کتاب را برای ترجمه به شما نداده بودم.

 گفتم:‌ شما که تا به حال به کار ترجمه دست نزده‌اید، و من به همین جهت حرفتان را جدی نگرفته بودم. به هر حال، اگر از یک کتاب دو ترجمه در دست باشد مهم نیست و عیبی نخواهد داشت. اگر هم موافق باشید من حاضرم ترجمه کتاب را به نام هر دو مان اعلام کنم و ضمنا ترجمه خودم را هم به شما بدهم که، اگر با هر جای آن موافق نباشید، به سلیقه خودتان آنجا را عوض کنید و سپس بدهید تا کتاب به نام هر دومان چاپ شود.

گفت: خیر، من می‌خواستم فقط به نام خودم آن را ترجمه کنم و دیگر شازده کوچولو برای من مرده است. خندیدم و گفتم: اگر برای شما مرده است، من او را برای همه فارسی زبانان زنده کرده‌ام.

--------------------------------------------------------

این روایت محمد قاضی از ترجمه «شازده کوچولو» کتاب محبوب ایرانیان است. البته این کتاب بعدها توسط احمد شاملو نیز به فارسی ترجمه شد اما هر دو این ترجمه نقص‌هایی داشتند و بعدها ابوالحسن نجفی این کتاب را در سال 1376 بار دیگر به فارسی ترجمه کرد. این ترجمه بهترین ترجمه‌ای است که از کتاب «شازده کوچولو» در بازار موجود است و از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شده است. 

ابوالحسن نجفی در بخشی از خاطرات خود از ترجمه مجدد این کتاب می‌گوید که بعد از ترجمه شاملو از این کتاب به دلیل اشکالاتی که در ترجمه این کتاب وجود داشت بر آن شدم تا مطلبی درباره کاستی‌های ترجمه شاملو بنویسم اما از آنجا که احمد شاملو در آن دوره زیر تیغ تیز انتقادات قرار داشت از نوشتن این مطلب صرف نظر کرد.

مهدی سرایی/ منتشر شده در خبرگزاری فارس

 

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 بسیاری از نویسندگان و مترجمان تازه‌کار از شرایط کار و قراردادهایی که با ناشر برای چاپ یک اثر دارند شکایت و گله می‌کنند؛ از رقم پایین حق‌التحریرها و پول کمی که برای ترجمه‌های خود دریافت می‌کنند.

محمد قاضی در میان اهالی فرهنگ مترجم نام آشنایی است اما این شهرت برای وی ارزان بدست نیامده است و وی برای رسیدن به این مقام مرارت‌های فراوانی را تحمل کرده است. خاطره زیر که از زبان قاضی نقل می‌شود، نشان می‌دهد که یک مترجم یا یک نویسنده تازه‌کار برای دست و پا کردن نامی برای خود چه مشقاتی را باید تحمل کند و به قول معروف «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها».

در ادامه خاطره قاضی از انتشار کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» توسط انتشارات «صفی‌علیشاه» را می‌خوانید:

در همان سال(1320) نیز نخست داستان به قلم خودم به نام «زارا» و سپس ترجمه‌ای از سناریوی دُن کیشوت (نه از خود اثر کامل) آماده کردم که آن را نیز انتشارات افشاری چاپ کرد.

پس از انتشار این دو اثر، دیگر به علت مشغول شدن به کار در وزارت دارایی از 1320 به بعد و دیگر به علت ازدواج در 1322 و معاشرت با کسانی که اهل قلم و کتاب نبودند و بیشتر اداری بودند کار ترجمه را کنار گذاشتم. از 1328 به بعد، که کم‌کم حس کردم کارم قابل عرضه کردن شده است و می‌توانم آن را به چاپ برسانم، دوباره عشق به کارم را باز یافتم و تصمیم گرفتم دنبال آن را بگیرم و، چون کتاب «جزیره پنگوئن‌ها»ی «آناتول فرانس» را خوانده بودم و از آن بسیار خوشم آمده بود، تصمیم گرفتم کارم را با ترجمه این کتاب از سر بگیرم.

کتاب را در 1329 تمام کردم ولی برای انتشار آن به هر ناشری که مراجعه می‌کردم می‌گفت: اولا، «آناتول فرانس» بازار ندارد و تا به حال هر کتابی که از او چاپ شده در انبارها مانده است؛‌ثانیا، تو را کسی نمی‌شناسد که به هوای نام تو کتاب را بخرد. هر چه می‌گفتم: آخر این کتاب با کتاب‌های دیگر «آناتول فرانس» فرق دارد و بسیار شیرین‌تر و گیراتر است و پس از چاپ هم وقتی آن را خواندند، و ترجمه را پسندیدند مرا خواهند شناخت فایده نداشت و حرفم را قبول نمی‌کردند.

آخر انتشارات «امیرکبیر» به این شرط حاضر به چاپ کتاب شد که من شش ماه صبر کنم، زیرا کارهای زیادی در دست چاپ داشت و تا شش ماه به کتاب من نوبت نمی‌رسید. ناچار به انتشارات «صفی‌علیشاه» مراجعه کردم و تا آن مدت، ده ماه بود که بی‌نتیجه به این و آن مراجعه می‌کردم و نتیجه نمی‌گرفتم.

مدیر انتشارات «صفی‌علیشاه» خوشبختانه مشفق همدانی بود که خود از مترجمان بنام بود و کتاب را برای تشخیص این که آیا قابل چاپ هست یا نه به او داده بودند که بخواند. هفته بعد که مراجعه کردم تا جواب مثبت یا منفی این انتشارات را هم بگیرم مرا به نزد خود آقای مشفق بردند.

بی‌تعارف از کارم بسیار تمجید کرد و حتی به من گفت: من در شما یکی از مترجمان برجسته آینده را می‌بینم، ولی همان طور که ناشران دیگر هم به شما گفته‌اند «آناتول فرانس» بازار ندارد، شما اول کتابی از یک نویسنده بازار پسند انتخاب کنید تا ما آن را چاپ کنیم و مردم را با نامت آشنا کنیم. بعد کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز چاپ خواهیم کرد و آن وقت یقین دارم که وقتی مردم با نام شما آشنا شدند، آن کتاب را برای خاطر «آناتول فرانس» هم نباشد برای نام شما خواهند خرید. گفتم: مثلا نویسندگان بازارپسند مانند که؟ اسم چند نویسنده را برد که «جک لندن» هم جزو آنها بود. اتفاقا من کتاب «سپید دندان» جک لندن را هم داشتم و خوانده بودم و خوشم آمده بود.

گفتم: کتابی از «جک لندن» به این نام دارم. جواب موافق داد و مرا به نزد برادرانش که در کتابخانه با مشتری‌ها سر و کله می‌زدند فرستاد تا قرارداد برای «سپیددندان» ببندم. برادر مشفق، که به نظرم منصور نام داشت و بنا بود قرارداد را بنویسد، گفت: مگر «جک لندن» کتابی هم به نام «سپید دندان» دارد؟ گفتم: بلی. گفت: من چیزی نشنیده‌ام. برخاست و یکی از ترجمه‌های «جک لندن» را آورد و به مقدمه آن مراجعه کرد تا ببیند آیا به کتابی به نام «سپید دندان» اشاره شده است. یک‌دفعه یکه‌ای خورد و گفت: ای آقا، شما کتاب «دندان سپید» را می‌گویید؟ اینجا اسم آن هست و «دندان سپید» نام دارد نه «سپید دندان». گفتم: نه آقا، «جک لندن» دندانساز نبوده بلکه نویسنده بود و «سپید دندان» هم اسم یک سگ است. آقای مترجم شما اشتباه مرقوم فرموده‌‌اند. خجالت کشید و قرارداد را به صورتی شبیه به قرارداد «ترکمن‌چای» نوشت. ولی من چون اول کارم بود و می‌خواستم از گمنامی دربیایم آن را امضا کردم.

ترجمه سپیددندان را در ظرف چهار ماه به پایان رساندم و «صفی‌علیشاه» آن را چاپ کرد. استقبالی که از کتاب به عمل آمد بی‌سابقه بود و بنا به اعتراف خود ناشر مردم می‌آمدند می‌گفتند: دیگر از این مترجم کتاب ندارید؟ این استقبال موجب شد که کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز «صفی علیشاه» چاپ کند، بعدها نجف دریابندری در روزنامه اطلاعات مقاله‌ای در تقریظ از این کتاب تحت عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت و نسبت به مخلص ابراز لطف و محبت فراوان کرد. بدین گونه از بنده گمنامی در آمدم و از آن پس دیگر لازم نبود من برای چاپ کتا‌بهایم از ناشران تقاضا کنم بلکه ایشان بودند که مرتب از من کار می‌خواستند.

منتشر شده در خبرگزاری فارس/ م.سرایی

[ ۱۳٩۱/٦/٢۳ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

روژه مارتن دوگار ششمین نویسنده فرانسوی بود که در سال ۱۹۳۷ به جایزه نوبل رسید. مارتن دوگار بعد از سولی پرودم (۱۹۰۱)، فردریک می‌سترال (۱۹۰۴)، رومن رولان (۱۹۱۵)، آناتول فرانتس (۱۹۲۱) و هانری برگسون (۱۹۲۷) ششمین فرانسوی بود که بعد از قریب به چهار دهه به جایزه نوبل رسید. 

روژه مارتن دوگار در مارس ۱۸۸۱ در شهری نزدیکی پاریس به دنیا آمد. نخستین رمانش با عنوان «شدن» را سال ۱۹۰۸ منتشر کرد و بعد‌ها از نوشتن این رمان بسیار اظهار پشیمانی کرد. از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۳ به رمان «ژان باروا» پرداخت و پس از انتشار وی را به عنوان نویسنده‌ای مطرح به دنیای ادبیات معرفی کرد. وی از سال ۱۹۲۰ شروع به نوشتن رمان هشت جلدی «خانواده تیبو» کرد که بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ منتشر شد. وی در سال ۱۹۳۷ پیش از انتشار آخرین جلد از کتاب خود جایزه نوبل را دریافت کرد.

روژه مارتن دوگار در ۲۲ آگوست ۱۹۵۸ (۱ شهریور) از دنیا رفت اما یادگاری در عرصه ادبیات از خود به جا گذاشت که تا قرن‌ها از یاد‌ها باقی خواهد ماند. رمان «خانوده تیبو» زندگی دو خانواده کاتولیک و پروتستان را در اوایل قرن بیستم شرح می‌دهد و بسیاری از شخصیت‌ها و وقایعی که در کتاب از آن‌ها نام برده می‌شود، استناد تاریخی دارند. بعد از انتشار کتاب انتقادات فراوانی به این رمان شد. برخی آن را یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم نامیدند و در مقابل نیز رمان نویسان موسوم به «جریان نو» در فرانسه آن را رمانی کم اهمیت و پر‌حجم لقب دادند.

اما همان‌گونه که ابوالحسن نجفی در مقدمه ترجمه کتاب «خانواده تیبو» می‌نویسد: از آغاز پیدایش رمان همواره دو شیوه رمان نویسی وجود داشته است: یکی شیوه کسانی که می‌خواهند تصویر جهان را به صورتی که هست نقش کنند و دیگری شیو‌ه‌ کسانی که می‌خواهند جان درونی خود را، جهان شخصی و منحصر به فردی را که در آن به سر می‌برند یا با آن در کشمکش‌اند در برابر جهان بیرونی قرار دهند. دو تن از نویسندگان روس پیشرو و استاد این شیوه‌ هستند: یکی تالستوی و دیگری داستایوفسکی. روژه مارتن دوگار پیرو راه تالستوی بود. 

ابولحسن نجفی ترجمه این کتاب را در اوایل دهه ۱۳۶۰ آغاز کرد. وی در خصوص ترجمه این کتاب می‌گوید: همواره به سراغ ترجمه کتاب‌هایی رفته‌ام که آن‌ها را مطالعه کرده و پس از پسند، به سراغ ترجمه آن رفته‌ام. تنها کار سفارشی من «ضد خاطرات» آندره مالرو است که بعد از انقلاب به پیشنهاد انتشارات خوارزمی بار دیگر با رضا سید حسینی آن را ترجمه و ویرایش کردم. 

نجفی در مورد کتاب خانواده تیبو می‌گوید: در اوایل دهه ۶۰ که به ترجمه این کتاب مشغول شدم، هر روز مجبور بودم مسیری یوسف آباد تا چهار راه امیر اکرم را با اتوبوس طی کنم. از آنجا که نمی‌توانستم در این مسیر نسبتا طولانی به مطالعه بپردازم، شروع کردم به مرور اشعاری که در حافظه داشتم. پس از مدتی متوجه شدم، کلمات بسیاری در این اشعار وجود دارند که من اصلا در زمان ترجمه به آن‌ها توجهی نداشته‌ام در حالی که از آن‌ها می‌شد در ترجمه استفاده کرد. مرور اشعار در اتوبوس موجب شد تا من در ترجمه برخی از اشعاری که در این کتاب وجود داشتند از این اشعار فارسی استفاده کنم.

نجفی در مورد ترجمه این کتاب عنوان کرده است: وسواس عجیبی دارم که بعد از چاپ کتاب بار دیگر نسخه اصلی آن را با ترجمه مطابقت می‌دهم. پس از ترجمه خانواده تیبو بار دیگر آن را از زبان فرانسوی خواندم و غلط‌هایی را در ترجمه کتاب خود پیدا کردم. کاش می‌توانستم بار دیگر آن را ویرایش کنم و برخی از اشتباهاتی را که در آن راه یافته اصلاح کنم. اما این روز‌ها ویرایش مجدد کتاب برای ناشران چندان به صرفه نیست.

 منبع:خبرگزاری فارس/ م.سرایی

[ ۱۳٩۱/٦/٤ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

وقتی سخن از نجف دریابندری به میان می‌آید، زبان ناخود آگاه الکن می‌شود(حداقل برای من این گونه است). ترجمه‌های هنرمندانه و محشری که وی از ادبیات غرب انجام داده چیزی برای گفتن باقی نمی‌گذارد؛ جز افسوس که چرا وی ترجمه‌های بیشتری انجام نداد.  اگر هم کسی نقل قولی از این مترجم برجسته بر زبان می‌آورد(مانند من) نه به این دلیل است که این استاد مسلم ترجمه خیلی خوب بر زبان سوار بوده بلکه  بیشتر برای اعتبار دادن و محکم کردن سخنان خود دست به این کار می زند؛ « آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رو متاب».

دیدن کتاب «چنین کنند بزرگان نجف دریابندری» پشت ویترین کتاب فروشی ای در انقلاب بهانه ای شد، برای خرید این کتاب و نوشتن از این مترجم نام آشنای آبادان. مدت ها بود که این کتاب چاپ نمی شد و بساطی های راسته انقلاب خوب از فروش این کتاب برای خودشون بازاری درست کرده بودند.

تاریخ چاپ کتاب به سال 79 باز می گردد، اما خیلی خوشحال شدم که توانستم نسخه ای از این کتاب را که ناشری منتشر کرده است و می توانم نسخه ای از این اثر را برای خودم داشته باشم. ساوجی در کتاب «گفت و گو با نجف دریابندری» چند تا سوال هم از استاد در مورد این کتاب پرسیده بود. در روزگاری که بخش هایی از این کتاب برای اولین بار در یکی از مجلات چاپ شده بود، برخی ها زبان گلایه گشوده بودند و گفته بودند که اصلا چنین نویسنده ای وجود ندارد و دریابندری از خودش نوشته و به نام ویلیام کاپی این مطالب را منتشر می کند. نجف دریابندری که از گذشته به رک گویی شهرت دارد، در پاسخ  خودش نه گذاشته بود و نه برداشته بود، و عنوان کرده بود« اون هایی که این نویسنده را ندیده اند مشکل از خودشونه».

اما این روزها نجف دریابندری، نجف دریابندری سابق نیست. بعد از سکته مغزی که استاد داشت، چند وقتی بود که از ترجمه و این بحث ها دور شده بود. اما چند وقت پیش خبر رسید که استاد داره کلیه داستان کوتاه های همینگوی رو ترجمه می کند. شخصا امیدورام که این ترجمه ها هرچه زودتر به پایان برسند و منتشر شوند و آخرین ضربه استاد را هم ببینیم.

البته در این مدت که استاد مریض شده بود چند کتاب از استاد منتشر شد، یکی از اونها «تاریخ فلسفه غرب» برتراند راسل بود. این کتاب مدت‌ها چاپ نمی‌شد و چاپ آخر هم کتاب در چند جلد منتشر شده بود. اما این بار در یک جلد و بسیار وزین منتشر شده است. دومی هم «از این لحاظ» بود که گلچینی بود از مقدمه‌های دریابندری برای کتاب‌هایش. 

پی نوشت: این مطلب را از اسفند ماه نوشته بودم تا اینکه امروز با وقفه‌ای 4 ماهه منتشر شد. بعد از این فعال‌تر خواهم بود. 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 علی اکبر فلاحی در گفتگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس در مورد ترجمه مجدد «دن کیشوت» اثر سروانتس، گفت: اگر چه استادانی مانند نجف دریابندری یا ابوالحسن نجفی که از بزرگان ترجمه در ایران محسوب می شوند، تمجیدها و تعریف های بسیاری از ترجمه قاضی از رمان«دن کیشوت» در زمان ترجمه این کتاب داشته اند، اما امر ترجمه چنین توجیهاتی را نمی پذیرد. زبان شناسی جدید چنین دلایلی را نمی پذیرد، زیرا زبان پدیده ای پویا است و در طول تاریخ تغییر می کند و برای مثال زبان امروز فارسی با زبان 100 یا 50 سال پیش تفاوت هایی دارد.

او در ادامه افزود: روزگاری که استاد قاضی ترجمه «دن کیشوت» را انجام دادند، این ترجمه یک شاهکار، کلاس و کارگاه ترجمه محسوب می شد، اما در حال حاضر اگر کسی باشد که این کتاب را از زبان اصلی بازگرداند و آن گونه که جان کلام است آن را به فارسی ترجمه کند، چرا نباید این کار انجام شود. به نظر من نباید منعی قائل شویم.

استاد دانشگاه علامه طباطبایی در خصوص ویژگی های ترجمه مرحوم محمد قاضی عنوان کرد: از آنجا که من متن را با کتاب اصلی سروانتس مطابقت دادم، ترجمه آقای قاضی اشکالاتی نیز دارد که با توجه به اینکه ایشان از متن فرانسه این کتاب را بازمی گردانند، قابل اغماض است. ترجمه آقای قاضی بیشتر به زبان مقصد نزدیک تر است تا زبان مبداء و به سخن دیگر ایشان بیشتر به زبان فارسی اهمیت می داده اند تا چیزی که سروانتس در این اثر خلق کرده است.

او در خصوص لحن و کلامی که مرحوم قاضی در ترجمه خود به کار برده، گفت: من بارها این کتاب سروانتس را از زبان اصلی خوانده ام و بسیاری از بخش های کتاب را با ترجمه آقای قاضی مطابقت داده ام. عقیده شخصی بنده این است که ترجمه آقای قاضی در مواردی از متن اسپانیایی آن نیز زیباتر است. زیرا آقای قاضی یک ادیب بودند و قلم ایشان باعث شده اثر جدیدی خلق شود. برای نمونه در سطرهای اولیه کتاب در متن اسپانیایی عنوان می شود «در یک مکانی از مانچ» ولی آقای قاضی در ترجمه خود نوشته اند«در یکی از قصبات ولایت مانش» و این امر موجب زیباتر شدن ترجمه شده است. تعریفی در ترجمه وجود دارد که می گویند اگر سروانتس زبان فارسی می دانست، این اثر را چگونه می نوشت. من فکر می کنم که آقای قاضی بسیار در ترجمه این اثر موفق بوده اند و این در حالی است که ایشان کتاب را از زبان فرانسه ترجمه کرده اند.

علی اکبر فلاحی در مورد ترجمه مجدد از آثار ادبی نیز تصریح کرد: ترجمه یک اثر شاهکار برای اولین بار، کاری بسیار سنگین و طاقت فرسا است زیرا مترجم باید سبک اثر را پیدا کند، لحن کلام را بیابد و به طور کلی متن را درک کند. اما زمانی که ترجمه انجام شد ترجمه مجدد آن اثر نوعی قمار محسوب می شود؛ زیرا برد و باخت دارد. مترجمی که به سمت ترجمه «دن کیشوت» می رود باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه و هیبت محمد قاضی ببیند؛ اگر مترجمی دارای چنین خصوصیاتی بود چرا این کار را نکند اما در غیر این صورت مترجم باخت بدی را تجربه خواهد کرد. این اتفاق در مورد کتاب «صد سال تنهایی» مارکز رخ داد و به نظر بنده به جز ترجمه آقای بهمن فرزانه بقیه السیف ترجمه ها قافیه را باخته اند و این امر لطمه زیادی به پرستیز دیگر مترجمان زده است. برخی از مترجمین ادعا کرده اند که این کتاب را از زبان اسپانیایی ترجمه کرده اند اما باید گفت که این امر مسئولیت مترجم را دو چندان می کند زیرا ترجمه آنها باید روان تر، زیباتر و شیواتر باشد در حالی که این چنین نیست. مترجمینی که از زبان اسپانیایی «صد سال تنهایی» را ترجمه می کنند باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه آقای فرزانه بدانند و بعد دست به ترجمه بزنند.  

منتشر شده در خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

صفحه کتاب روزنامه شرق در روز سه شنبه ۱۲ مهر، به مصاحبه‌ای از خانم خجسته کیهان اختصاص پیدا کرده بود؛ مصاحبه‌ای که در آن خانم کیهان به عادات ترجمه و کتاب‌هایی که در حال ترجمه آن‌ها بودند، پرداخته بود.

عنوان انتخاب شده برای این مصاحبه نیز جای بسی تامل داشت «هیچ وقت کتاب ترجمه‌ای نمی‌خوانم». سابقه آشنایی من با ترجمه‌های خانم کیهان به کتاب «دختر بد» یوسا بازمی گشت. سال گذشته کمی پیش از اعطای جایزه نوبل ادبی به ماریو بارگاس یوسای پرویی، آخرین اثر این نویسنده امریکای لاتین تا پیش از اعطای جایزه با  ترجمه خانم کیهان با عنوان «دختری از پرو» منتشر شد. در ترجمه انگلیسی این کتاب از اسپانیایی عنوان «Bad Girl» انتخاب شده بود و من پس از مشاهده این ترجمه و خواندن آن همیشه در این فکر بودم که چرا خانم کیهان عنوان «دختری از پرو» را برای این کتاب انتخاب کرده‌اند.

خانم کیهان همچنین اشاره کرده‌اند که این کتاب را از زبان فرانسوی ترجمه کرده‌اند و در مورد چگونگی انتخاب این کتاب و سانسور بخشی از کتاب که در ارشاد نقطه چین شدند نیز اشاراتی داشته‌اند.

اما نکته اینجاست که در حین خواندن ترجمه ایشان از یوسا متوجه اشکالاتی در ترجمه شدم که بیشتر به فارسی نویسی ایشان باز می‌گشت و مرتبا فارسی صحیح آن‌ها را در کنار کتاب حاشیه نویسی می‌کردم و در عجب بودم که آیا ناشری که این کتاب را منتشر کرده است پیش از انتشار این کتاب آن را به ویراستار سپرده است یا خیر؟

البته با گذشت یک سال پاسخ سوالم را در این مصاحبه پیدا کردم. خانم کیهان صریحا اعلام کرده‌اند که تمام زمان خود را به ترجمه و مطالعه کتاب‌های زبان اصلی اختصاص می‌دهند و وقت خود را صرف کتاب‌های ترجمه شده نمی‌کنند. ذکر این واقعیت از زبان این مترجم هر چند دردناک بود اما برای من روشن ساخت که چرا ایشان در فارسی نویسی تا این اندازه مشکل داشتند.

نکته اول اینکه، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یک مترجم علاوه بر تسلط به زبان مبداء، تسط چندین برابر او به زبان مقصد است یعنی شما هر اندازه هم در زبان مبداء مشکلی نداشته باشید و به خوبی قادر باشید که متن را درک کنید، باید توانایی انتقال این جملات به زبان مقصد را داشته باشید در غیر این صورت ترجمه شما ارزشی نخواهد داشت.

حال اگر مترجمی عنوان کند که اصلا زمانی برای خواندن کتاب‌های ترجمه شده اختصاص نمی‌دهد به معنای تسلط او به زبان مقصد نیست بلکه نشان دهنده ضعف اوست زیرا با مطالعه نکردن آثار ترجمه شده از زبان مقصد دور می‌شود و رفته رفته دچار سخت نویسی می‌شود. تا آنجایی که بنده به خاطر دارم تا به حال هیچ یک از مترجمان بزرگ کشور چنین ادعای سخیفی را به زبان نرانده‌اند.

 برای مثال چندی پیش در یکی از ویژه نامه‌های روزنامه شرق مصاحبه‌ای با استاد عبدالله کوثری در خصوص ترجمه اشعار جورج سفریس انجام شده بود. آقای کوثری در این مصاحبه سبک ترجمه خود را مدیون ترجمه‌های مترجمانی چون نجف دریابندری، محمد قاضی، ابوالحسن نجفی و اساتیدی از این دست می‌دانستند و به خواندن ترجمه کتاب‌های ایشان در گذشته افتخار می‌کردند. ایشان در عین حال با بیان خاطره‌ای از حسن کامشاد که در آن به آشنایی خود با شاهرخ مسکوب اشاره کرده بود، نشان می‌داد که کتاب «حدیث نفس» حسن کامشاد را نیز خوانده‌اند.

نکته‌ای که گاهی مغفول واقع می‌شود این است که زبان به مانند بشر در حال رشد و تکامل است و کسی نمی‌تواند این ادعا را داشته باشد که کاملا به زبانی مسلط است زیرا زبان در گذر زمان حتی زمان‌هایی بسیار اندک تغییر می‌کند و واژه‌های مختلفی در داخل یک زبان تولید و یا از بین می‌روند.

در ضمن خانم کیهان باید توجه داشته باشند که کتاب یوسا را از زبان فرانسوی ترجمه کرده‌اند و این بدان معناست که آن کتاب نیز کتابی ترجمه شده از زبان اسپانیایی است و این ترجمه نیز احتمالا دچار اشکالاتی است و در برگرداندن برخی جملات نیز شاید مشکلاتی داشته باشد. این نشان می‌دهد که ترجمه ایشان در وهله اول ترجمه دست اولی نیست و چه بسا مترجم فرانسوی آن نیز دچار اشتباهاتی در برگرداندن آن کتاب از اسپانیایی شده باشد.

نکته دوم اینکه، چنین استدلالی که «من کتاب‌های ترجمه شده نمی‌خوانم» آیا معنایی جز این دارد که کتاب ترجمه شده کتاب خوبی نیست و بایستی به کتاب‌های اصلی رجوع کنید. در این صورت تکلیف کتاب‌هایی که خانم کیهان ترجمه کرده‌اند چه می‌شود و ما هم با این استدلال از خواندن ترجمه‌های ایشان امتناع کنیم؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

سالها بود که احترام خاصی برای استاد نجفی قائل بودم و به فارسی نویسی و ترجمه های فرانسوی ایشان ایمان داشتم. به نظر من ایشان به دلیل رفتار خلیق و از خود گذشتگی که دارند چندان اهل هوچی گری و پستان به تنور چسباندن برای معرفی خود ندارند و در فضای آرامی که برای خود ایجاد کرده اند به کارهای خود می پردازند.

استاد نجفی باترجمه ها و خدماتی که به زبان فارسی ارائه داده اند، به اثبات خیلی مسائل پرداخته اند. ایشان که به فارسی نویسی و استفاده کمتر از شکسته نویسی در نثر های ترجمه شهرت دارند، ثابت کردند که می توان کتابی را ترجمه کرد که کلیه فارسی زبانان آن را بخوانند و از آن لذت ببرند و محدود به افراد خاصی نباشد.

انتشارات نیلوفر بار دیگر کتابی را منتشر کرد که برگ زرینی در کارنامه این انتشارات محسوب می شود و آیندگان به آن خواهند بالید. «جشن نامه ابوالحسن نجفی» کتابی که به مصاحبه،خاطرات و یادداشت های استاد و دیگران اختصاص دارد. کتابی که در آن می توان از زوایای دیگر خدمات استاد نجفی به زبان فارسی و ترجمه را دید.

      سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز        مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

در عرصه خبر و خبرنگاری نکته مهم و اولیه  شناخت خبرنویس یا نویسنده خبر از موضوع نوشتن است. خبرنگاری که دست به قلم می برد و نوشتن مطلبی را آغاز می کند بایستی اطلاعات کلی و یا حداقل ابتدایی برای ورود به بحث را داشته باشد زیرا در غیر این صورت دچار اشتباهات فاحشی خواهد شد و خواننده را گمراه می کند.

بر اساس این قانون نانوشته در خبرگزاری ها و دفاتر روزنامه ها، با توجه به آشنایی هر فرد از حوزه ای خاص و توانایی قلم زدن او در آن حیطه، تقسیم کاری صورت می گیرد. دبیرهای سرویس نیز با توجه به احاطه نسبی آنها به موضوعات برای دبیری سرویس ها انتخاب می گردند تا کم کاری یا بی تجربگی نویسندگان جوان آن سرویس را سامان دهند و از بروز اشتباهات و گاف های آبرو بر جلوگیری کنند.

حال این شرایط برای کسانی که داعیه روشنفکری، روشنگری و حرفه ای بودن دارند بسیار مهم می نماید و حداقل این افراد در کلام تلاش می کنند از این امر دفاع کنند. اما برخی مواقع دم خروس از پشت قسم های حضرت عباس بیرون می افتد و بند را به آب می دهد.

روزنامه «روزگار» که قریب به شش ماه از آغاز فعالیت مجددش می گذرد، در شماره 1545(مورخ 8 تیر 90) خود در صفحه 10  دچار اشتباه فاحشی شده است که جای بسی تامل دارد. روزنامه روزگار در صفحه خود به ماریو بارگاس یوسا- نویسنده شهیر پرویی و برنده جایزه نوبل در سال 2010- پرداخته است.  مطلب اول ستون «این سو و آن سو» این صفحه به تبلیغ کتاب دوباره ترجمه شده« قصه گوthe story teller» یوسا، اختصاص یافته است.

نویسنده این بخش که گویا از سر تکلیف و یا تبلیغ نشر «چشمه» این مطلب را به رشته تحریر درآورده است، گویا مطلع نبوده است که این کتاب سالها پیش با ترجمه «قاسم صُنعوی» تحت عنوان «مردی که با خودش حرف می زند» از سوی نشر توس راهی بازار شده است و این کتاب « ترجمه جدیدی از یوسا» نیست.

پس از اینکه کتاب «عصر قهرمان» یوسا توسط «هوشنگ اسدی» برای اولین بار در ایران منتشر شد، این قاسم صنعوی بود که برای دومین بار اثری از این نویسنده پرویی تبار را ترجمه کرد. این کتاب از سوی نشر توس منتشر شد و هنوز هم با برگه های کاهی و جلدی نه چندان چشمگیر در کتابفروشی توس در خیابان انقلاب قابل تهیه می باشد.

نویسنده محترم که گویا فقط ترجمه های استاد کوثری از یوسا را خوانده است، گویا فراموش کرده (یا اصلا نمی داند) که مترجمانی مانند «احمد گلشیری»، «حمید یزدان پناه»،« خجسته کیهان» و«آرش سرکوهی( مترجم  اسپانیایی)» نیز وجود دارند که آثار یوسا را به فارسی برگردانده اند.

نویسنده جاهل بدون اطلاع از اینکه اسدالله امرایی تنها یکی از آثار یوسا کم حجم یوسا تحت عنوان«راز قتل پالومینو مولرو» را به فارسی برگردانده است، این مترجم را در صف مترجمان یوسا در ایران قرار داده است در حالی که از احمد گلشیری که دو اثر این مترجم را ترجمه کرده نامی نمی برد.

البته، پس از کتاب«دختر بد» که خانم خجسته کیهان با عنوان« دختر از پرو» ترجمه کردند، کتاب «راهی به سوی بهشت» تازه ترین کتاب ترجمه شده از یوسا در ایران است و از سوی نشر علمی منتشر شده است.

با این توضیحات دم خروس روزنامه نگاری حرفه ای از پشت قسم های آن بیرون می افتد و مشخص می شود که دبیر سرویس مربوطه کوچکترین توجهی به این نداشته و صرفا برای پرکردن ستون و ذکر نام ناشری نام آشنا، چنین جملات سخیفی را در معرفی یک کتاب منتشر می کند.

 

   

[ ۱۳٩٠/٤/۸ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

کنترل و بازبینی نهایی، یکی از عوامل مهم و تاثیر گذار در کیفیت یک کالا می باشد. این نکته به اندازه ای واجد اهمیت می باشد که تمامی کارخانه ها و شرکت های مهم جهانی بخشی از پروسه تولید خود را به این امر اختصاص می دهند. وجود این بخش در کارخانه ها موجب می شود، کالای تولید شده در بهترین کیفیت  و شرایط به دست مصرف کننده برسد. عدم وجود چنین بخشی موجب بروز کاستی هایی در کالاهای تولید شده می گردد. برای مثال اگر در یک کارخانه لامپ سازی، لامپ های تولید شده  در بازبینی نهایی مورد کنترل قرار نگیرند، مصرف کنندگان به هنگام استفاده از لامپ ها مشاهده می کنند که برخی از لامپ ها روشن نمی شوند و یا اختلالات دیگری ایجاد می شوند. در کار روزنامه نگاری نیز اگر مطالب آماده انتشار توسط سردبیر یا دبیر تحریریه مورد بابینی قرار نگیرند و اشکالات آنها رفع نشود، خواننده به هنگام مطالعه مطالب دچار سردرگمی و حیرت می شود. نکته اخیر در ترجمه یکی مقاله ای در روزنامه وزین «ملت ما» رخ داده است.

روزنامه «ملت ما» در تاریخ17 فروردین 1390، عکس صفحه اول خود را به فرید ذکریا- سردبیر سابق نیوزویک و حال تایم- اختصاص داده است. در ذیل عکس نیز ترجمه مطلب ذکریا درمجله تایم آمده است. این مقاله که در تاریخ 4 مارس در این مجله به چاپ رسیده بود، توسط خانم سودابه رخش به فارسی برگردانده شده است. روزنامه «ملت ما» در شماره 138 خود اقدام به ترجمه و چاپ این مطلب کرده است. اما متاسفانه، عدم کنترل نهایی و نظارت دبیر سرویس و سردبیر موجب مخدوش شدن این مطلب شده است که در برخی موارد موجب گمراهی خواننده می شود.

درخط اول این ترجمه این چنین آمده است« من یک امریکایی هستم، نه اینکه به صورت تصادفی اینجا به دنیا آمده باشم بلکه با انتخاب امریکایی شدم چرا که عاشق این کشور استثنایی هستم....» اصل جمله به شکل زیر است:

I am an American, not by accident of birth but by choice. I voted with my feet and became an American because I love this country and I think it is exceptional...

حال با مشاهده اصل جمله و ترجمه خواننده ای که کمی با زبان انگلیسی آشنا باشد متوجه خواهد شد که چه جفاهایی در حق نویسنده شده است. ذکریا در جمله خود اشاره می کند «من یک امریکایی هستم اما نه کسی که در این سرزمین متولد شده باشد بلکه امریکایی بودن را انتخاب کرده ام. من با پاهای خود به امریکا آمدم زیرا به این کشور عشق می ورزم و فکر می کنم کشور فوق العاده ای است». مترجم محترم معلوم نیست در جمله آغازین این ترجمه جمله «من با پاهای خود به امریکا آمدم» را به چه دلیلی از جمله حذف کرده است. در ثانی accident of birth به معنای تصادفی بدنیا آمدن نیست و فقط برای تاکید بر انتخاب امریکا به عنوان کشور زندگی آورده شده است. ثالثا قرار نیست به طور تحت اللفظی به ترجمه این عبارت بپردازیم و بگوییم«به صورت تصادفی» بلکه میتوانیم آن را به شکل فارسی بنویسیم که برای خواننده ملموس تر باشد.

در ادامه مترجم نوشته است«زمانی که من به دنیای امروز و بال های قوی تغییرات تکنولوژی و رقابت جهانی که بر دنیا سایه افکنده است می نگرم، عصبانی می شوم».عبارت اصلی از این قرار است:

When I look at the world today and strong winds of technological change and global competition, it makes me nervous.

با دیدن عبارت«بال های قوی تکنولوژی» آدم به این فکر می افتد از کی تا حالا تغییرات تکنولوژیکی بال درآورده اند؟ مترجم می توانست بجای ترجمه تحت اللفظی این عبارت از جمله فارسی«تغییرات گسترده تکنولوژکی» استفاده کند، و ذهن خواننده را گمراه نکند. حال در کنار آن معلوم نیست که چرا مترجم واژه make nervous  را به عصبانی شدن ترجمه کرده است، در صورتی که در این جمله معنای نگران شدن دارد. زیرا که در جملات بعدی نیز ذکریا به عدم توجه امریکا به پیرامون خود انتقاداتی وارد می کند.

نکته بعدی ترجمه کلمه Rise  است. این کلمه در ترکیب هایی چون Rise of china یا Rise of the rest نه به معنای «ظهور» بلکه به معنای خیزش است. مترجم محترم اگر کتاب «جهان پساامریکایی» فرید ذکریا را که  یک سالی از انتشار آن  به فارسی می گذرد و دو مترجم آن را ترجمه کرده اند نگاهی می انداخت، مطمئنا چنین اشتباهی نمی کرد. از قضا در صفحات میانی مجله که ادامه مطلب در آن درج شده، تصویر کتاب در حالی که دستان اوباما قرار دارد منتشر شده است، که شاید تلنگری برای مترجم عزیز باشد تا به آن مراجعه کند. ایشان اگر به فرهنگی مراجعه می کردند،متوجه می شدند این کلمه را نبایستی «ظهور» ترجمه کنند. بلکه Rise معانی دیگری نیز دارد.

چند سطر پایین تر این طور آمده است « ایالات متحده بزرگ ترین اقتصاد جهان، بزرگ ترین نیروی نظامی، پویاترین شرکت های تکنولوژی و آب و هواست و...». اصل این جملات به قرار زیر است:

The U.S remains the world s largest economy, and we have the largest military by far, the most dynamic technology companies and highly entrepreneurial climate.

مترجم از آنجایی که فقط با یکی از معانی Climate آشنا بوده، زحمتی برای مراجعه به فرهنگ به خود نمی دهد و آن را بدون توجه به معنی جمله به کار می برد و حتی به این توجه نمی کند که «شرکت های تکنولوژی و آب و هوا» چه معنایی می تواند داشته باشد. این کلمه بایستی «فضای کارآفرینی» ترجمه می شد نه «شرکت های آب و هوایی» و ترجمه جمله به این شکل می شد« پویاترین شرکت های تکنولوژیکی و کارآفرینی است».

چند سطر پایین تر مقایسه آمارها آغاز می شود. در اینجا نوشته شده« ما 15 سال است که در زمینه علوم، در جایگاه 17 جهان و در ریاضی ....». اصل جمله این گونه است:

...Our 15-year-olds rank 17th in the world in science and

مترجم محترم گویا مطالعات چندانی نداشته یا  سواد ایشان در این حد نبوده است که تفاوت میان « بچه های 15 ساله» با «15 سال» را متوجه شود. ذکریا در این جمله اشاره می کند که «بچه های 15 ساله ما در زمینه علوم در جایگاه 17 جهان و در ریاضی...» نه «15 سال است...». اگر نویسنده قصد اشاره به  15 سال گذشته را داشت از عبارت years ago  15 نه our 15-year-olds   استفاده می کرد.

اینها تنها نمونه هایی کوچک ازچند پاراگراف اول این ترجمه است. اگر فرصت بیشتری در دست بود مطمئنا نمونه بیشتری را با توضیحات در اینجا ذکر می کردم. همان گونه که در بالا نوشتم، اگر سردبیر این روزنامه وزین قبل از چاپ این مطلب در مقام مقایسه و ویرایش این متن بر می آمد، مطمئنا چنین اراجیفی در روزنامه و آن هم در صفحه یک قرار نمی گرفت. به نظر نگارنده کاملا واضح است که دبیر سرویس یا سردبیر این روزنامه حتی یک بار زحمت خواندن متن را به خود نداده اند تا چه رسد به بازبینی و مطابقت با متن اصلی.  

  

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب