سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ


امروز به همراه یکی از دوستانم به کتاب فروشی تازه افتتاح شده افق در خیابان انقلاب که در کنار سینما سپیده قرار دارد، رفتیم. دوشنبه هفته پیش هم که از انقلاب می‌گذشتم، از کنارش عبور کرده بودم و پیش از آن هم تبلیغاتش را در همشهری داستان دیده بودم. خلاصه کاملا آگاهانه رفتیم به سمتش.

فضای خوبی داشت و هر اندازه سر گرداندم تا آشنایی یا نویسنده ای ببینم فایده‌ای نداشت چون در کل با احتساب کارمندان تعداد افراد به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید. خلاصه گشتی تو قفسه‌ها زدیم و از حق نگذریم کتاب‌ها کم نبودند و موضوعات متنوعی را شامل می‌شدند.

به همراه دوستم چند تا کتاب برداشتیم و هنگام پرداختن پول ۱۰۰ تومان هم از صندوق کتاب فروشی طلبکار شدیم که قرار شد دفعه بعد از خجالت ما در بیایند. زمانی که صندوقدار خم شد تا کیسه‌ای برای قرار دادن کتاب‌ها بردارد متوجه شدم که کتاب‌ها را در درون پاکت گذاشت. همچنان متعجب به پاکت نگاه می‌کردم که ناگهان صندوقدار گفت «بفرمایید».

پاکت را به سرعت گرفتم و به دور تا دور آن نگاهی انداختم تا سرانجام لوگوی انتشارات افق را بر روی پاکت دیدم. با دیدن این لوگو خاطر جمع از اینکه کسی سر کارم نگذاشته از کتاب فروشی خارج شدیم. به نظرم این حرکت افقی‌ها از یک سو یک نوعی اعتراض به سیل پلاستیک‌های نایلونی بود که این روز‌ها از سطل زباله گرفته تا کتاب فروشی‌ها گسترده شده‌اند و از سوی دیگر احترام به محیط زیست باشد که بار‌ها در شعار و حرف همه از آن حمایت کرده‌ایم اما در عمل همچنان اندر خم یک کوچه‌ایم. باشد که این فرهنگ در مکان‌ها و فروشگاه‌های دیگر هم گسترش پیدا کند.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

انگار دیروز بود. سر ظهر می‌شد و وسط کوچه کنار تیر برق می‌نشستیم و بچه‌ها که از هر سنی بودند جمع می‌شدند و توی کله ظهر با هم بازی می‌کردیم. اون هم چه بازی‌هایی. از هفت سنگ و گل کوچک گرفته تا الک دولک و زو کشیدن و خر تو... واقعا دورانی بود. بعضی مواقع هم که صدای بچه‌ها بالا می‌رفت، یکی از همسایه‌ها یک تذکری می‌داد و ما را به خودمان می‌آورد. روزگار عجیبی بود. 

عصر که می‌شد همگی به سر کوچه می‌رفتیم و تو زمین خالی که این روز‌ها از دست بساز بفروش‌ها دیگه لنگه‌اش پیدا نمی‌شه، فوتبال می‌زدیم. 

رسول اون تیر دروازه‌ها را آوردی؟ 

مهدی برو سر کوچه دو تا توپ پُرباد بخر بیا، سریع. 

تازه روزهای جمعه که می‌شد بساط عیش ما به پا می‌شد. اکثر جوان‌هایی که به سر کار می‌رفتند و در طول هفته فرصت چندانی برای تفریح نداشتند یا به دبیرستان و دانشگاه می‌رفتند، تو این روز به ما می‌پیوستند. همه چیز کامل می‌شد. نزدیک ده تا تیم ۴ نفره می‌شدیم و لیگ برگزار می‌کردیم. تا ساعت دو معمولا طول می‌کشید تا تکلیف برنده لیگ مشخص می‌شد. بعضی وقت‌ها هم بگو مگو یا دعوایی سر خطا‌ها و داور و... بوجود می‌آمد. 

ولش کن حسن. ولش کن.... 

آخه مگه.... ولش کنم. آخه بابا باید حسابش رو برسم. 

البته این قبیل بگو مگو‌ها با وساطت بچه‌ها و ریش سفید‌ها حل می‌شد و خیلی زود به بازی برمی گشتیم. 

بعد اونهایی که شرط بسته بودند شروع می‌کردند به تسویه حساب. البته داخل پرانتز این رو هم بگم که تو اون روز‌ها شرط بندی ما‌ها مثل الان‌ها نبود که سر پول باشه. چون اونقدر درآمد نداشتیم بلکه معمولا سرنوشابه یا بستنی بود، تازه اون هم بستنی آلاسکا. 

روزگار غریبی است. با نگاهی به آن دوران و مقایسه آن روزگار با این دوران (البته مدت زیادی هم نگذشته) می‌بینیم که چقدرهمه چیز عوض شده. انگار کسی اومده و یه قلم جادویی برداشته و همه چیز رو تغییر داده. تغییراتی که گا‌ها تغییر نیستند و به تحول و جهش شباهت دارند. تحولاتی که گذشته را شخم زده و چیزی از او باقی نگذاشته، طوری که اگر دراین روز‌ها بخواهید برای کودکتان در مورد اون روز‌ها صحبت کنید، باید کلی وقت صرف کنید تا بتونید یک تصویری از آن دوران در ذهن کودکتان بسازید. 

گذشت اون روزهای که حسن کپک می‌رفت روی پشت بام برای کفتر بازی، اون روزهایی که حسن دوکله تو آشغال‌ها دنبال چیزهای عتیقه می‌گشت، زمانی که مادر‌ها به ضرب دمپایی و کتک بچه‌ها را مجبور به خوابیدن می‌کردند... 

کودکان این دوران به یاری اینترنت، بازی‌های کامپیوتری، کلوپ‌ها، کافی نت‌ها، دستگاهی پلی اشتیشن و... دیگه احتیاجی به دور هم بودن و فعالیت بدنی ندارند. بچه‌هایی که تنها و یا در کنار همدیگر ساعت‌ها کنار هم می‌نشینند و بدون اینکه جیک بزنند یا صدایی ازشون در بیاد به بازی مشغول می‌شوند. مادر و پدر‌ها هم که تو این دنیای سگی صبح تا شب برای درآوردن یه لقمه نون توی خیابان‌ها در بدر هستند، اصلا دنبال چنین چیزی‌هایی می‌گردند که بدون هیچ دغدغه‌ای به امورات خود بپردازند. 

واقعا وقتی همه چیزهای ما تو دنیای مجازی باید، بدست بیاد پس کی به خودمان فکرکنیم. آموزش مجازی، دوست مجازی، ازدواج مجازی، موجود مجازی، فضای مجازی و... واقعا دلمون به قول اصفهانی‌ها پُکید.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

کنترل و بازبینی نهایی، یکی از عوامل مهم و تاثیر گذار در کیفیت یک کالا می باشد. این نکته به اندازه ای واجد اهمیت می باشد که تمامی کارخانه ها و شرکت های مهم جهانی بخشی از پروسه تولید خود را به این امر اختصاص می دهند. وجود این بخش در کارخانه ها موجب می شود، کالای تولید شده در بهترین کیفیت  و شرایط به دست مصرف کننده برسد. عدم وجود چنین بخشی موجب بروز کاستی هایی در کالاهای تولید شده می گردد. برای مثال اگر در یک کارخانه لامپ سازی، لامپ های تولید شده  در بازبینی نهایی مورد کنترل قرار نگیرند، مصرف کنندگان به هنگام استفاده از لامپ ها مشاهده می کنند که برخی از لامپ ها روشن نمی شوند و یا اختلالات دیگری ایجاد می شوند. در کار روزنامه نگاری نیز اگر مطالب آماده انتشار توسط سردبیر یا دبیر تحریریه مورد بابینی قرار نگیرند و اشکالات آنها رفع نشود، خواننده به هنگام مطالعه مطالب دچار سردرگمی و حیرت می شود. نکته اخیر در ترجمه یکی مقاله ای در روزنامه وزین «ملت ما» رخ داده است.

روزنامه «ملت ما» در تاریخ17 فروردین 1390، عکس صفحه اول خود را به فرید ذکریا- سردبیر سابق نیوزویک و حال تایم- اختصاص داده است. در ذیل عکس نیز ترجمه مطلب ذکریا درمجله تایم آمده است. این مقاله که در تاریخ 4 مارس در این مجله به چاپ رسیده بود، توسط خانم سودابه رخش به فارسی برگردانده شده است. روزنامه «ملت ما» در شماره 138 خود اقدام به ترجمه و چاپ این مطلب کرده است. اما متاسفانه، عدم کنترل نهایی و نظارت دبیر سرویس و سردبیر موجب مخدوش شدن این مطلب شده است که در برخی موارد موجب گمراهی خواننده می شود.

درخط اول این ترجمه این چنین آمده است« من یک امریکایی هستم، نه اینکه به صورت تصادفی اینجا به دنیا آمده باشم بلکه با انتخاب امریکایی شدم چرا که عاشق این کشور استثنایی هستم....» اصل جمله به شکل زیر است:

I am an American, not by accident of birth but by choice. I voted with my feet and became an American because I love this country and I think it is exceptional...

حال با مشاهده اصل جمله و ترجمه خواننده ای که کمی با زبان انگلیسی آشنا باشد متوجه خواهد شد که چه جفاهایی در حق نویسنده شده است. ذکریا در جمله خود اشاره می کند «من یک امریکایی هستم اما نه کسی که در این سرزمین متولد شده باشد بلکه امریکایی بودن را انتخاب کرده ام. من با پاهای خود به امریکا آمدم زیرا به این کشور عشق می ورزم و فکر می کنم کشور فوق العاده ای است». مترجم محترم معلوم نیست در جمله آغازین این ترجمه جمله «من با پاهای خود به امریکا آمدم» را به چه دلیلی از جمله حذف کرده است. در ثانی accident of birth به معنای تصادفی بدنیا آمدن نیست و فقط برای تاکید بر انتخاب امریکا به عنوان کشور زندگی آورده شده است. ثالثا قرار نیست به طور تحت اللفظی به ترجمه این عبارت بپردازیم و بگوییم«به صورت تصادفی» بلکه میتوانیم آن را به شکل فارسی بنویسیم که برای خواننده ملموس تر باشد.

در ادامه مترجم نوشته است«زمانی که من به دنیای امروز و بال های قوی تغییرات تکنولوژی و رقابت جهانی که بر دنیا سایه افکنده است می نگرم، عصبانی می شوم».عبارت اصلی از این قرار است:

When I look at the world today and strong winds of technological change and global competition, it makes me nervous.

با دیدن عبارت«بال های قوی تکنولوژی» آدم به این فکر می افتد از کی تا حالا تغییرات تکنولوژیکی بال درآورده اند؟ مترجم می توانست بجای ترجمه تحت اللفظی این عبارت از جمله فارسی«تغییرات گسترده تکنولوژکی» استفاده کند، و ذهن خواننده را گمراه نکند. حال در کنار آن معلوم نیست که چرا مترجم واژه make nervous  را به عصبانی شدن ترجمه کرده است، در صورتی که در این جمله معنای نگران شدن دارد. زیرا که در جملات بعدی نیز ذکریا به عدم توجه امریکا به پیرامون خود انتقاداتی وارد می کند.

نکته بعدی ترجمه کلمه Rise  است. این کلمه در ترکیب هایی چون Rise of china یا Rise of the rest نه به معنای «ظهور» بلکه به معنای خیزش است. مترجم محترم اگر کتاب «جهان پساامریکایی» فرید ذکریا را که  یک سالی از انتشار آن  به فارسی می گذرد و دو مترجم آن را ترجمه کرده اند نگاهی می انداخت، مطمئنا چنین اشتباهی نمی کرد. از قضا در صفحات میانی مجله که ادامه مطلب در آن درج شده، تصویر کتاب در حالی که دستان اوباما قرار دارد منتشر شده است، که شاید تلنگری برای مترجم عزیز باشد تا به آن مراجعه کند. ایشان اگر به فرهنگی مراجعه می کردند،متوجه می شدند این کلمه را نبایستی «ظهور» ترجمه کنند. بلکه Rise معانی دیگری نیز دارد.

چند سطر پایین تر این طور آمده است « ایالات متحده بزرگ ترین اقتصاد جهان، بزرگ ترین نیروی نظامی، پویاترین شرکت های تکنولوژی و آب و هواست و...». اصل این جملات به قرار زیر است:

The U.S remains the world s largest economy, and we have the largest military by far, the most dynamic technology companies and highly entrepreneurial climate.

مترجم از آنجایی که فقط با یکی از معانی Climate آشنا بوده، زحمتی برای مراجعه به فرهنگ به خود نمی دهد و آن را بدون توجه به معنی جمله به کار می برد و حتی به این توجه نمی کند که «شرکت های تکنولوژی و آب و هوا» چه معنایی می تواند داشته باشد. این کلمه بایستی «فضای کارآفرینی» ترجمه می شد نه «شرکت های آب و هوایی» و ترجمه جمله به این شکل می شد« پویاترین شرکت های تکنولوژیکی و کارآفرینی است».

چند سطر پایین تر مقایسه آمارها آغاز می شود. در اینجا نوشته شده« ما 15 سال است که در زمینه علوم، در جایگاه 17 جهان و در ریاضی ....». اصل جمله این گونه است:

...Our 15-year-olds rank 17th in the world in science and

مترجم محترم گویا مطالعات چندانی نداشته یا  سواد ایشان در این حد نبوده است که تفاوت میان « بچه های 15 ساله» با «15 سال» را متوجه شود. ذکریا در این جمله اشاره می کند که «بچه های 15 ساله ما در زمینه علوم در جایگاه 17 جهان و در ریاضی...» نه «15 سال است...». اگر نویسنده قصد اشاره به  15 سال گذشته را داشت از عبارت years ago  15 نه our 15-year-olds   استفاده می کرد.

اینها تنها نمونه هایی کوچک ازچند پاراگراف اول این ترجمه است. اگر فرصت بیشتری در دست بود مطمئنا نمونه بیشتری را با توضیحات در اینجا ذکر می کردم. همان گونه که در بالا نوشتم، اگر سردبیر این روزنامه وزین قبل از چاپ این مطلب در مقام مقایسه و ویرایش این متن بر می آمد، مطمئنا چنین اراجیفی در روزنامه و آن هم در صفحه یک قرار نمی گرفت. به نظر نگارنده کاملا واضح است که دبیر سرویس یا سردبیر این روزنامه حتی یک بار زحمت خواندن متن را به خود نداده اند تا چه رسد به بازبینی و مطابقت با متن اصلی.  

  

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

بار اولی که دیدم باورم نمی‌شد. یعنی چنین چیزی امکان داره. یعنی تو این زمانه که صحبت از پیشرفت، تکنولوژی و فرهنگ و هر چی دیگه گوش عالم را کر کرده، احتمال داره چنین اتفاقی رخ بده. نمی‌تونستم به چشمهای خودم اطمینان کنم.

صبح یک روز تعطیل بود. برای انجام کارهای معوقه بایستی به دفتر می‌رفتم. صبح زود از خواب بیدارشدم به راه افتادم. مثل همیشه سوار تاکسی شدم و رسیدم به محل کار. شهر تو روزهای تعطیل چقدر خلوت و سوت و کوره. کرایه راننده رو دادم و به سمت دفتر به راه افتادم. هنوز پام به پله‌های در نرسیده بود که صحنه‌ای عمیق من رو از حرکت و تک وتا انداخت. بار اولی که نگاهش کردم بشدت پسم زد. اصلا باورم نمی‌شد. به هر زحمتی که بود سعی کردم یه بار دیگه نگاهش کنم. امیدوار بودم، من اشتباه کرده باشم. ولی نه، انگار که واقعیت داشت و بد جوری هم واقعی بود.

هفته گذشته به دلیل اشتباه در محاسبات، با رئیس درگیر شده بودم. رئیس هم نه گذاشت نه برداشت و گفت:

- «شنبه هفته بعد اگر حساب‌ها با هم نمی‌خوند باید دمت رو بذاری رو کولت و خداحافظی کنی».

هنوز در حیرت کامل بودم که آخه چطور ممکنه این اتفاق رخ بده. اون هم نه جلوی یه دفتر معمولی بلکه جلوی یکی از دفا‌تر فرهنگی کشور. پس فرهنگ و شعور مردم کجا رفته؟ چرا کسی نیست که رسیدگی کنه؟ بابا خدا پدرت را بیامرزد، رسیدگی چیه؟ حداقل بیاد یه نگاه بندازه بفهمه درد و گله ات از چیه.

چون صبح زود از خانه بیرون زده بودم، بشدت احساس گرسنگی و ضعف می‌کردم. آخه شب پیشش هم غذا نخورده بودم چون تو خونه زنم یادش رفته بود غذا رو زود از فر دربیاره و کل غذا نابود شده بود. به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم. گفتم شب سبک می خوابم و صبح صبحونه رو پرو پیمون تر می خورم. اما وقتی که صبح علی الطلوع اون صحنه کذا را دیدم واقعا آشوبی در شکمم ایجاد شد و از اشتها افتادم. غافلگیری هم حدی داره آخه.

چطور ممکنه با هزار امید رهسپار کار بشی که روز موفقی را آغاز کنی و یک مرتبه چنین صحنه‌ای ببیینی. کل روز آدم با دیدن این صحنه خراب می‌شه. حالا هی بیا بگو مثبت بیندیش، نمی دونم مثبت نگاه کن، چیزهای خوب را جذب کن. آخه من که کرم نداشتم صبح زود اینو جذب کنم. ولی کاریش نمی‌شد کرد و بایستی مثل چیزهای دیگه از کنارش می گذشتم و به قول مثل معروف«شتر دیدی ندیدی».

معلوم نبود کدام پدر نیامرزیده‌ای، وسط شب یا دم صبح یا نمی‌دونم چه وقتی اومده بود جلوی در دفتر چنان دسته گلی ریده بود که هر چه نگاه می‌کردی باور نمی‌کردی، کار آدمیزاده. لامصب نمی‌دونم چطور اون شیرین کاری رو انجام داده بود. چون وقتی دیدمش اندازه یه لگن بود. گفتم حتما حیونی، جونوری اومده اون کار را انجام داده. اما هر چی فکر کردم اسم حیونی به ذهنم نیومد که اینقدر بزرگ برینه. نمی دونم شاید هم کار از ما بهترون بوده که این طورکلفت می‌رینند.

مگس‌ها همچین دور و برش را احاطه کرده بودند که کلا مشکی شده بود. همین که نزدیک‌تر رفتم تا داخل دفتر شم، دیدم کوهی از مگس به هوا بلند شد. نمی‌دونم چطوری کلید رو تو در چرخوندم و وارد شدم. ولی چنان در را پشت سرم محکم بستم که صداش هنوز تو گوشمه. اما اون تصویر هم از ذهنم خارج نمیشه.هنوز تو ذهنم مونده و خارج نمیشه.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

چنان تو کتاب«زمین سوخته» احمد محمود غرق شده‌م که برخی اوقات خودم هم یادم می‌ره، زمانی وجود دارد. چنان توصیفات زنده و گیرایی از مناطق جنگی و حمله نیروهای عراقی به ایران می‌دهد که خواننده گاهی تصور می‌کند در آن مناطق حضور دارد و با اعلام آژیر قرمز از رادیو به دنبال سر پناهی برای خود می گردد.

احمد محمود

تو این روزهای عید که کسی در مترو تهران پَر نمی‌زنه (خصوصا ۵ روز اول) چنان غرق مطالعه می‌شدم که دیگه هیچ تنابنده‌ای نمی‌توانست من را از عالم این کتاب بیرون بیاوره. واقعا خدا رحمتش کنه و نور به قبرش بباره.

تو یکی از این روز‌ها که روی صندلی یله شده بودم و از خواندن این کتاب کیفور بودم، ناگهان صدایی من را به عالم واقعیت بازگرداند. به دنبال صدا، سرم را از کتاب برداشتم و شروع کردم اطراف رو پاییدن. دیدم پرهیبی از ته یکی از واگن‌ها، به این سوی واگن در حرکت است. با قدم‌هایی که آهسته آهسته بر می‌داشت، یه عمر طول کشید تا به من رسید. در حین قدم برداشتن‌هایش هم لحظه به لحظه می‌ایستاد و درباره چیزی که تو دستش گرفته بود، توضیحاتی می‌داد.

بالاخره با کلی فس فس کردن به ما رسید. پیرمرد فرتویی بود که نیمچه قوزی هم در پشش داشت. صورتش بشدت تکیده بود و چین و چروک‌های زیادی صورتش را پوشانده بود. کت کهنه و مندرسی به تن داشت که انگار تو هر کدوم از جیب هاش به زور سه یا چهار تا پرتقال چپونده بودند.

تو دستش از این سوزن نخ کن‌های پلاستیکی گرفته بود و تو هر قدم می‌ایستاد و درباره شیوه کارکردش به مردم توضیح می‌داد.

- نخو تو این قسمت قرار می‌دین و با فشار این شاسی خود به خود نخ می‌شه. بخرین به عنوان هدیه برا مادربزرگ هاتون.

به هر کسی که می‌رسید این توضیحات رو می‌داد و می‌رفت، سراغ بعدی. مسافران مترو هم همه هاج و واج چنان نگاهش می‌کردن که انگار نه انگار کسی مانند او هم حق زندگی کردن تو این دنیا رو داره. حتی یکی هم ازش یه دونه هم نخرید.

تو یکی از ایستگاه‌ها، قطار ترمز محکمی زد و بنده خدا رو نقش زمین کرد، از جیبش انگار سوزن نخ کن بود که می‌جوشید و خارج می‌شد. تو یک آن کُلِ کف واگن پرشد از سوزن نخ کن. انگار شرکت سازنده‌اش بخش تولیدش را به واگن منتقل کرده بود. لحظه به لحظه سوزن نخ کن تولید می‌شد وبه بیرون می ریخت.

بنده خدا به خودش جنبید و بلند شد تا آنها را جمع کند، اما قطار دوباره ترمز کرد و اون  بنده خدا رو برای بار دوم نقش زمین کرد. تو این شرایط هر کسی به نحوی دنبال این بود تا به او کمک کنه. غوغایی در واگن برپا شد و پیر مرد نمی‌دانست که دارند کمکش می کنند یا غارت.

به خودم اومدم و دیدم که قطار در ایستگاه نگه داشته و باید پیاده شم. پیرمرد داشت هنوز هاج و واج به مردم نگاه می‌کرد.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

یک هفته از عید گذشت و انگار نه انگار که این نوروز بوی عید و بهار می‌ده؟ انگار نه انگار که تا قبل از عید به هر دوز و کلکی چنگ می‌انداختیم تا کار‌ها را به بعد از عید موکول کنیم.

- آقا پا این برگه را برای ما امضاء می‌اندازی؟

- بابا تو هم وقت گیر آوردی؟ بعد از عید بیا جونم. چون اگرمن هم امضاء کنم، رئیس نیست که برات امضاء کنه؟ برو خدا خیرت بده بعد عید بیا.

- حاج عباس یه مقدار سند قبل از عید به من می‌دی؟ دستم تنگه می‌خوام بچه‌ها رو راه بندازم.

- به ناموسم قسم اگر سند داشته باشم. همه به من وعده بعد از عید دادند.

 

در این فضا و شرایط بود که همه با خوبی و بدی، کمی و کاستی، بخشیده و نبخشیده، راضی و نا‌راضی... با سال ۱۳۸۹ وداع کردیم و وارد سال جدید شدیم. همگی نیمه شب به هر زحمتی که بود دور سفره هفت سین جمع شدیم و دعای یا مقلب القلوب... را زمزمه کردیم. همه آرزو داشتیم که سالی را با خوبی و خوشی آغاز کنیم و این بار نه مانند سالهای گذشته، بلکه متفاوت از آن، سال جدیدی را شروع کنیم. انگار که قرار بود معجزه‌ای رخ بده و تمام گذشته انسان را به مانند ابر جادویی- که تمام جِرم‌ها را از بین می‌برد- پاک کند یا به مانند انسان تازه متولد شده همه چیز از نو آغاز شود. یا به مانند گزینه رفرش در بالای تولبار صفحات مرورگر، همه چیز دوباره تازه شود.

- حاج رضا سال خوبی داشته باشی.

- ان شاءالله تو سال جدید بتونی تکونی به زندگی‌ات بدی.

- جواتی نگران نباش، تو سال جدید همه چیز درست می‌شه.

اما با طلوع خورشید و آغاز اولین روز بهار، دوباره آرزوهایی که برای همدیگر داشتیم به محاق فراموشی افتادند. هنوز اولین نفر از در وارد نشده که بد و بیراه گفتن‌ها و تکرار عادات گذشته آغاز می‌شوند. گویا معجزه‌ای که قرار بوده رخ بده، به وقوع نپیوسته و دوباره به آینده موکول شده است. یا هنوز آن فردای افسانه ای که منتظرش هستیم از راه نرسیده است.

- بابا آخه الان هم وقت عید دیدنی است. داشتیم خیر سرمون یه فیلم نگاه می‌کردیم.

- من از همین الان گفته باشم که اصلا خونه داداش حسن نمی‌آم.

- همچین زیر آبی برای حسن سه کله بزنم که خودش هم یادش نره.

این گونه است که مَثَلِ سال به سال دریغ از پارسال در ذهن‌ها زنده می شود و روز‌ها و ماه‌ها و سال‌ها از پی یکدیگر می‌آیند و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. هر روز به یکدیگر حرف‌های تو خالی وعده می‌دهیم و در انتها‌ باز سر خانه اول هستیم. مراسم نوروز هم در این میان بهانه‌ای می‌شود برای از زیر کار در رفتن، خلف وعده کردن، تبلی و بی‌عاری، رخوت و بی‌حالی، عیاشی و خوشگذرانی بیهوده، مجلس‌های غیبت و چشم رو هم چشمی، اتلاف زمان در جلوی تلویزیون و...

تازه بعد از سپری شدن این ۱۳ روز، شروع می‌کنیم به تعریف از تجربیات و رویداد‌ها. و تو این کارهم  تا می‌توانیم مته به خشخاش می‌گذاریم.

- حسن فیلمه رو دیدی؟ عجب اکشن بود‌ ها؟

- زینب دختر اکرم عجب لباسهایی پوشیده بود، غلط نکنم شوهرش از سفر چین براش آورده بود؟

- عروس زیبا خانوم رو دیدی؟ عجب رنگی به موهاش گذاشته بود. زیر ابروهاش و دیدی؟ اسم مدلش چی بود؟ خیلی تو دل برو شده بود.

آدم بعضی وقت‌ها از این تو سحر می ماند که آیا واقعا خود همین آدم‌ها بودند که سر سفره هفت سین این قول و قرار‌ها را می‌گذاشتند یا نه انسان اینقدر فراموشکار است که هر لحظه گذشته رو فراموش می‌کنه.

با همه این تفاسیر، امسال هم از پی سالی دیگر آمد. باید ببینیم آیا واقعا این بار نسبت به دفعات قبل توفیر داره یا نه؟ امسال آیا تغییری در روند زندگی ما اتفاق می‌افته یا نه؟ آیا معجزه موعود امسال حادث می‌شود یا نه؟ و....

 

[ ۱۳٩٠/۱/٦ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

با تماسی که از خانه گرفتند، مجبور شدم زود‌تر از محل کار خارج شوم تا به کارهایی که بهم گفته بودند رسیدگی کنم. از خوبی یا بدی شانس، فرشهایی که تازه خریده بودیم مثل هم نبودند. حدود یک ماه پیش همراه با خواهرم پس از بار‌ها زیر و رو کردن مغازه‌های فرش فروشی و پیدا نکردن فرش دلخواه، سرانجام راهی بازار بزرگ تهران شدیم. پس از کلی گشتن و کلنجار رفتن با صاحبان مغازه‌های مختلف سرانجام توانستیم فرش مناسب را پیدا کنیم.‌‌ همان موقع به شاگرد مغازه خیر سرش سفارش کردیم که جفتشون رو مثل هم بده. شاگرد مغازه که اصالتا افغانی بود با ته لهجه‌ای خودش تضمین کرد که نگران نباشیم. وقتی به خانه رسیدیم، هم از سر ذوق خریدن فرش‌ها و هم از سر خستگی، به نشان دادن یکی از فرش‌ها اکتفا کردیم و دومی را بدون باز کردن پلمپ،‌‌ همان طوری که آورده بودیم یک جایی از خونه گذاشتیم. قرارهم بر این شد تا با فرا رسیدن سال جدید هر دو را پهن کنیم. 

مدتی پس از این قضیه، همزمان با نزدیک شدن شب عید، مراسم خانه تکانی و بشور و بساب آغاز شد. پس از کلی شست و شو و تکاندن گرد وغبار، فرشهایی را که یک ماهی از خریدشان می‌گذشت را باز کردیم تا در خانه کنار هم پهن کنیم. اما دریغ از شانس. یا به قول اون ضرب المثل نیشابوری «وقتی شانس از آدم برگرده، کلپسه رو دیوار مست می‌گرده». فرش‌ها را باز کردیم و دیدیم که‌ ای دل غافل، این دو تخته فرش مثل روز و شب با هم فرق می‌کنند. یکی زمینه‌اش کرم بود و دیگری قرمز. خلاصه بد جوری تو ذوق خانواده خورد. دوباره از شانس بد، روز جمعه بود و مغازه‌های بازار جمعه‌ها بسته بودند. پس از کلی غر زدن‌های افراد خانواده، سرانجام تصمیم بر این شد که شخصا این قضیه را پی گیری کنم و تا فرصت باقی بود جبران مافات کنم. 

تماسی که با من گرفته شد، تقریبا نوعی یاد آوری بود تا زود‌تر از محل کار خارج شوم و پی گیر قضیه شوم. وسایلم را جمع کردم و پس از خداحافظی به سمت بازار راه افتادم. بهترین مسیر برای رسیدن به محل در آن ساعت از روز فقط مترو بود. زمانی که به سکو رسیدم دیدم قطاری آماده حرکت است. به سرعت خودم را به یکی از درهای باز واگن‌ها رساندم و سوار شدم. جمعیت انبوهی درون قطار بودند و مجبور شدم باکمی فشار (البته کمی بیشتر از یک کم) خودم را جا کنم. مقابل من یک زن چادری ایستاده بود که دست شوهر نابینای خود را گرفته بود. به محض سوار شدن، زن تنه‌ای به من زد و قصد داشت با این عمل «زن بودن» خود را اعلام کند. ولی مثل اینکه نفهمیده بود من از اون بیدهایی نیستم که با این باد‌ها بلرزم. پا‌هایم را محکم به زمین استوانه کردم و سخت بر جای خود ایستادم. بلافاصله کیفم را که از شانه آویزان کرده بودم بین خودم و آن زن حایل کردم تا مشکلی پیش نیاد. وقتی به ایستگاه بعد رسیدیم تعداد زیادی مسافر از قطار خارج شدند و من توانستم خود را به جایی امن برسانم تا از فشار افراد به دور باشم اما تاثیری نداشت و مثل این بود که تلاش کنی در بیابان از زیر نیزه‌های آفتاب که همه جا حضور دارند، فرار کنی.

 

 ساعت ۵ تا ۸ معمولا ساعات ازدحام به شمار می‌آیند و شلوغی و غلغله امر طبیعی محسوب می‌شود. به این شرایط بایستی شلوغی‌های شب عید را نیز افزود که هر تنا بنده‌ای را زار و پریشان می‌کند. یک ماه آخر هر سال مردم چنان به تقلا و تکاپو می‌افتند که گویا ۱۱ ماه پیش در خواب غفلت بوده‌اند و در این یک ماه قرار است تمام کم کاری‌ها و کارهای معوقه را جبران کنند. در حالی که یکی از امامزاده میله‌ها (لقبی که مترو سواران به میله‌های قطارهای مترو داده‌اند) را چسبیده بودم، این فکر‌ها در ذهنم می‌چرخیدند. 

ناگهان به خودم آمددم و دیدم که جوان برومند و لندوکی پشت من ایستاده است. با آن قد بلندی که داشت، طوری ایستاده بود که بعد از هر دم و بازدم هرم و گرمای نفس هاش پشت گردنم را نوازش می‌کرد. پس از اینکه دیدم عملا در آن ازدحام جمعیت نمی‌توانم کاری کنم، به قضا تن در دادم و بی‌حرکت ایستادم و تو دل دعا می‌کردم که هر چه زود‌تر به ایستگاه «مولوی» برسم. 

زمانی که قطار از ایستگاه خیام به سمت مولوی حرکت کرد من نیز آرام آرام شروع به جابه جا شدن کردم. دیدم اصلا نمی‌توانم از جای خود حرکت کنم. با خود گفتم پس از باز شدن در‌ها و حرکت مردم من نیز تلاش خواهم کرد تا از قطار پیاده شوم. از جنب و جوشی که در اطرافم بوجود آمده بود، متوجه این شدم که مسافران بسیاری قصد خروج از قطار را دارند. لحظه‌ای بعد در واگن باز شد و همه به سمت در هجوم آوردند. جلوی در آدمهای زیادی به میله‌ها دخیل بسته بودند، گویا درخت مراد بود و مسافران برای برآورده شدن حاجاتشان به آن آویزان شده بودند و کسی از جای خود حرکت نمی‌کرد تا مبادا اتصالش قطع شود. من هم با تمام قوا در پی این بودم که راهی به سمت در خروجی پیدا کنم. در این حیص و بیص، مردک لندوک هم پشت سر من ایستاده بود و لحظه به لحظه من را از پشت شارژ می‌کرد. چند مرتبه این کار را تکرار کرد، تا اینکه بالاخره طاقتم سر آمد. برگشتم گفتم «هل نده دارم می‌رم دیگه». فقط همین. 

هر طوری بود از در واگن خارج شدم. مردک لندوک هم بعد از من از واگن خارج شد. از پشت سر گفت «حیف که اینجا جاش نیست و گرنه....» اجازه ندادم حرفش را تمام کند و دویدم میان حرفش. گفتم: «مگه من چی گفتم، گفتم فقط هل نده. این حرف اینقدر بده؟ ببخشید آقا». 

سرم را پایین انداختم و به سمت گیت‌های خروجی راه افتادم. با خودم تو این فکر بودم که طرف از فهم و شعور چندانی برخوردار نیست.  ادامه دادن قضیه با کسی مانند او چندان توجیه پذیر نبود. تو همین احوالات بودم که از در گیت گذشتم و به سمت تابلوی خروجی در حرکت بودم. ناگهان از پشت صدایی اومد «داداش ببخشید اگه چیزی گفتم. منظوری نداشتم. از صبح تا حالا سر کارم و دیگه مخم نمی‌کشه. ما روحلال کن داداش». به عقب برگشتم دیدم خودشه. در حالی که لبخندی به صورت داشت به من نزدیک می‌شد. دستم رو به سویش دراز کردم و گفتم «مشکلی نیست. همه همین طورن. ولی بایستی با هم مدارا کنیم و زود از کوره در نریم.» دیگه بالای منبر نرفتم و به همین چند کلمه اکتفا کردم. صورتم رو پیش بردم و اون هم کمی خم شد و با هم دیده بوسی کردیم. گفت «داداش حلالم کن». 

 

ازش جدا شدم و راه خودم را در پیش گرفتم و تو این فکر بودم که «بعضی وقت‌ها میشه ازش گذشت».

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

 

موومان اول

بار اولی که عکسش رو توسایت دیدم، ناخواسته صفحه رو بستم. غیر قابل تحمل بود. چهره ای داشت که انگار هزار سال پیر شده بود. دون دون هایی که رو پوستش بود ته دلم رو مالش داد. یکی از چشماش بسته شده بود و با چشم دیگرش به دوربین خیره شده بود. موهای سرش ریخته بود و فقط اطراف گوشهاش موهایی روییده بود. دماغش چنان خورده شده بود که پره های بینی اش هم مشخص بودند. انگار نه انگار که این آدم هم جزو آدمهاست. انگار نه انگار که 25 سال از سالهای عمرش رو بین ما آدمها بوده و با ما زندگی کرده. تو همون عکس اول وقتی چشمم به خواهراش افتاد، اشک تو چشام جمع شد. صفحه بسته شده بود و من همچنان داشتم تو ذهنم جزئیات عکسی رو که دیده بودم واکاوی می کردم.

اگر چند روز بعدش همراه دوستم برای انجام کاری به محله شون نرفته بودم، هیچ وقت نمی تونستم چهره اون آدمو از نزدیک ببینم. تو مسجد نشسته بودیم تا اون بیاد. خیلی وقت بود که منتظرش بودیم وهر بار که باهاش تماس می گرفتیم می گفت تو راهم و چند دقیقه دیگر می رسم. حتی کار به اونجا رسید که دوستم بهش پیشنهاد داد دنبالش بره، قبول نکرد و ما همچنان چشم به راهش تو مسجد نشستیم. مسجدی که نمازگزارهاش چند ساعت پیش اونجا را ترک کرده بودند و به جز روحانی مسجد که مشغول رسیدگی به امور برخی افراد بود، کسی تو مسجد پر نمی زد.

تو حین انتظار برای ورودش چشمام رو به دیوارهای تازه ساز و گاها قناس مسجد دوخته بودم. گاهی اوقات هم چشمام را به عکس های روی دیوار می دوختم و چون دور بودند و چشمام چیزی را تشخیص نمی دادند، به مراجعان حاج آقای مسجد نگاه می کردم. چشام به این رفت و برگشت عادت کرده بودند که ناگهان به سمت در ورودی برگشتم و دیدم کسی کفشاش رو در آورده و در حال ورود به مسجده. ناگهان به خودم گفتم«خودشه».

موومان دوم

کنارم نشسته بود و با اون صدای بچه گونه اش داشت به دوستم گزارش کسانی رو که از صبح باهاش تماس گرفته بودند را با آب و تاب توضیح می داد. با اینکه بهش دست داده و لمسش کرده بودم و حالا هم درفاصله کمتر از یک وجب کنارش نشسته بودم، هنوز جرات این رو پیدا نکرده بودم که مستقیم بهش نگاه کنم. دل تو دلم نبود تا اینکه بالاخره بعد از دقایقی که مثل یک قرن از جلوی چشام گذشت، به صورتش نگاه کردم. اما این بار چون از نیمرخ می دیدمش، جزء دیگری از بدنش رو که تا به حال ندیده بودم برام آشکار شد. گوش. اگر بشه اسمش رو گوش گذاشت. گوش بریده شده ای که نمی دونستم به خاطر کدامین گناه مرتکب نشده یا شده این طور بریده شده بود. تو این فکرها بودم که به سمت من بازگشت. دیدم گوش چپش هم مثل اون یکی بریده شده. وقتی به لباش چشم دوختم متوجه شدم که مثل اینکه این بیماری به لبش هم رسیده و داره اون رو هم می خوره. روم نشد، دلم نیومد، نتونستم یا... خلاصه هر طوری که شد برای اولین بار تو چشاش زل زدم. نمی دونم چی شد ولی وقتی اون چهره معصوم و کک مکی رو دیدم، همه تصاویری رو که قبلا ازش تو ذهنم ساخته بودم محو شد.

موومان سوم

وقتی سر حرفو باهاش باز کردم، شروع کرد به گفتن خاطراتش. هر لحظه از زندگی اش رو که تعریف می کرد انگار تیری نامرئی به قلبم می خورد و دردی ناگهانی تو همه بدنم تیر می کشید. انگار که «طالع نحسش» از همون ابتدا چیزی جز بد بیاری براش رقم نزده بود. انگار که «سنگ تیپاخورده» ای بوده، که هر کی از راه می رسیده یکی نثارش می کرده. انگار«دشنام پست آفرینش» بوده که هر کی هر چی می تونسته بارش کرده. انگار«نغمه ناجوری» بوده که هیچ کس طاقت شنیده شدنش را نداشته. از کودکی اش، مدرسه رفتنش، محله ای که توش زندگی می کرد، از محیط خانواده، خونه پدری و....برام گفت، اما مثل اینکه تو همه اینها فقط یه چیز براش مونده بود؛«رنج،غم،غصه»

از کودکی اش اینو بهم گفت که وقتی پیش دکتری رفته بودند تا دلیل بیماری اش رو تشخیص بده، نسخه شستشوی کل بدن با الکل رو براش تجویز کرده بود. از محلش می گفت که آدمهاش از روی صمیمیت، احساس همدردی  و حس بشر دوستی بهش لقب «خال خالی» داده بودند. از مدرسه ای که توش می رفت هم گفت، مدرسه ای که معلم برای نگاه نکردن بهش، همیشه اون رو ته کلاس و کنج دیوار جاش می داد و حتی یک بارهم از سر دل خوشی دفتر اونو ورق نزده بود. از خونواده ای می گفت که همش محیط استرس و تشنج بود. از پدرش هم گفت که چطور روزی صد بار با توسل به بهانه های مختلف برای درآوردن خرج عملش اونها را تلکه می کرد. همین طور می گفت و می گفت و من هم «صم بکم» نشسته بودم. اگر سنگ بود تا حالا پکیده بود اما نمی دونم این همه انرژی رو از کجا آورده بود یا کی بهش داده بود که یه نفس می گفت. با صدای صحبت هاش از درونم صدای شکستن و جر خوردن خودم رو می شنیدم....

موومان چهارم

روبه روی حاج آقا نشسته بود و سفره دلش رو برای اون بازکرده بود. داشت از داروهایی که بایستی برای درمانش می خورد یا از پمادهایی که هر سه ساعت باید به صورتش می مالید تعریف می کرد. از قیمت های سرسام آور داروها که هر بار برای تهیه کردنش متوسل به کسی می شدند. از عمل ناموفق چشم راستش که به لطف و صدقه سری دکتر، الان کاملا بسته شده بود و دیگه نمی تونست با اون ببینه.

تو این وسط از نیکوکارانی هم نام برد که تا حالا اون و خانواده اش رو حمایت کرده بودند. فداکاری های عموش که پس از فوت پدر بزرگشون، از کار و زندگی خودش زده بود و برای اونها یه آلونک خریده بود. از دکترای با معرفتی که همیشه ازش پول ویزیت نمی گرفتند و هزینه داروهاش رو هم می دادن. از پرستارهایی که با اون مهربونی می کردن و نمی ذاشتن تو ایام بستری بهش بد بگذره. از مادر فداکاری که تو همه این ایام مثل کوه پشت اون و خواهراش وایساده بود و از اونها محافظت می کرد.

همه صحبتش سر این بود که هر کس من رو با این قیافه می بینه، «سریعا ازم فرار می کنه. دوست نداره با من صحبت کنه و حتی به حرفم دلم گوش کنه». خیلی آرزو داشت که اونو با اسم کوچیکش صدا کنن. حالشو ازش بپرسن و حتی برای یه دقیقه هم که شده جدای از بیماری اش، از احوالات درونی اش سوال کنن و از اوضاع کسب و کارش بپرسن و حتی اگر کاری دارن به او محول کنند تا برای اونها انجام بده. باهاش از مرام و رفاقت حرف بزنن و اصلا سراغی از اون بیماری مزخرف که صبح تا شب بدنش رو می خورد نگیرن. آیا این آرزوی گزافی بود؟

نمی دونم از این همه ظلمی که بهش شده بود یا ازمردم اندکی که در حقش لطف کرده بودند، دلش گرفت و بغضش ترکید. گریه کردن اون واقعا گریه کردن داشت. در حالی که رو دو زانو چمباتمه زده بود و دستش رو به صورتش عمود کرده بود، قطرات اشک از چشاش سرازیر شد. قطراتی که از روی گونه هاش سر می خوردند و به آهستگی روی لباس و شلوارش می افتادند.

به خیالم تو اون حالت «خدا» هم براش گریه کرد. بغض بد جوری گلوم رو گرفته بود و خیلی به خودم فشار آوردم تا زیر گریه نزنم. هر چی به خودم فشار آوردم تا پاشم برم پیشش بشینم نتونستم. مثل آدمی که زیر آوار مونده باشه و نتونه از جاش تکون بخوره، بی حرکت نشسته بودم. آخرش حاج آقا بلند شد و رفت براش دستمال آورد. با هر زحمتی که بود بلند شد و رفتم کنارش نشستم. دستم رو شونه هاش گذاشتم و شروع کردم به آروم کردنش. دوستم از اون طرف شروع کرد به گفتن چیزهای خنده دار تا فضا رو عوض کنه....

موومان پنجم

بیرون مسجد از هم جدا شدیم و دوستم اونو سوار موتور کرد تا یک جایی نزدیک منزلشون برسونه. تو اون هوای سرد و سوز دار شروع کردم به پیاده رفتن. چند قدمی دور نشده بودم که کسی به من نزدیک شد و گفت « داداش آتیش داری»؟  دست کردم تو جیبم و فندکم رو براش روشن کردم. بدون هیچ خجالتی ازش پرسیدم «یه سیگار داری به من بدی»؟ دست کرد تو جیب بغل کتش و یه نخ سیگارم به من داد. روشنش کردم شروع کردم با دودش بازی کردن. همین طور قدم بر می داشتم و شعر«زمستان» اخوان را برای خودم زمزمه می کردم.

«نفس کس گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک در پیش چشمانت.

نفس کین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک»

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 


یکی از روزهای آخر زمستون بود و ترم دوم تازه شروع شده بود و دانشجویان که تازه از فرجه اومده بودند داشتند خودشون را با شرایط جدید تطبیق می دادند. یک ماهی می شد که دیگه سر کلاسها نیومده بودیم و برای خودمون ول بودیم. با شروع ترم جدید که به نیمچه ترم معروفه، داشتیم عادت های کهنه شده را ترک می کردیم. سر یکی از کلاسها بودیم. استاد هم تا دلتون بخواد "کنز دانش" بود. فقط کافی بود جزوه را از دستش قاپ بزنی یا بلایی سر اون جزوه بیاد تا استاد با هزار دلیل و برهان منطقی کلاس را به هفته آینده موکول کنه.

خلاصه، اون روز تو مبحث مکتب های جغرافیایی بودیم. استاد هم جزوه ای در دست داشت که ملغمه ای بود از کتابهای پلی کپی شده دیگر مترجمین و مولفین و جزوه داران تو اون رشته. استاد که معمولا عادت داشت پشت میزش چنبره بزنه و هرزگاهی هم چرخی تو کلاس بزنه، اون روز هم مثل همیشه به میزش تکیه داده بود و داشت تند تند از روی جزوه اش می خوند.  دانشجویان علم آموز هم سرشون را تو جزوه هاشون کرده بودند و حرفهای استاد را که هر کدوم مثل مرواریدی از درون صدف بیرون می اومد به اطراف می افتاد، را در هوا قاپ می زنند. استاد با اون عینک ته استکانی گردش، هر چند دقیقه که می گذشت چشم هاش رو باریک می کرد تا ببیند آیا بچه ها دارند از گفته های اون نت برمی دارند یا نه. گاه گداری هم یک موضوع را شروع می کرد به بسط دادن و اگر تو اون موقع می تونستی از کنارش رد شی می دیدی که آره اون توضیحات را هم داره از داخل همون جزوه کذا می خونه.

توی بحث لیبرالیسم و سوسیالیسم بودیم و استاد داشت توضیحات لازم در این زمینه را به بچه ها دیکته می کرد. بعد وارد تقسیم بندی های لیبرالیسم و سوسیالیسم شدیم. مفاهیمی که تاریخ قرن بیستم، شاید بدون همین دو مفهوم، اصلا معنی پیدا نمی کرد. در این تقسیم بندی ها بود که استاد یکهو گفت "لیبرالیسم انقلابی". بعدش شروع کرد با آب و تاب توضیح دادن اینکه "لیبرالیسم انقلابی" چی است و کی برای اولین بار این واژه را جعل کرده و....

چشمهای من و بعضی از همکلاسی ها که برای خودمون تو مباحث مارکسیسم و لیبرالیسم کباده می کشیدیم با گفتن این کلمه از حلقه بیرون زد. داشتیم هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم. استاد هم متکلم وحده شده بود و لحظه ای لب از لب فرو نمی بست و سر خودش رو از جزوه برنمی داشت تا حداقل قیافه های حیرت زده ما را نظاره کنه. نمی دونم چه اتفاقی افتاد که استاد مثل اینکه انگار بهش وحی شده باشه سر از جزوه برداشت و نگاهی  به کلاس انداخت. خودش قبل از اینکه سر شو از روی جزوه برداره متوجه گافی که داده بود شده بود. می خواس ببینه کسی فهمیده یا نه؟ وقتی قیافه برق گرفته ما رو دید همه چی دستش اومد. خیلی آروم از جاش بلند شد و چرخی توکلاس زد. بعدش به آرامی گفت" بله، منظور من سوسیالیم انقلابی بود".

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب