سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

اوایل نوامبر 1960، ژنرال رافائل تروخیو، رییس جمهوری دومنیکن، اعلام کرد کشورش با دو مشکل اساسی مواجه است: کلیسا و خواهران میرابال. چند هفته‌ای طول نکشید که گماشته‌های بُز ( لقبی که مخالفان تروخیو به او داده بودند) مشکل دوم را حل کردند و در تاریخ 25 نوامبر 1960، خواهران میرابال را در سانحه‌ای ساختگی از میان برداشتند. شادی بُز چندان دوام نیاورد و پنج ماه بعد، تروخیو نیز در خودرو شخصی‌اش به قتل رسید.


پس از کشته شدن خواهران میرابال بسیاری از کشورهای امریکای لاتین و برخی دیگر از کشورها در سرتا‌سر جهان، 25 نوامبر را «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان» اعلام کردند. این روز در کشورهای مختلف عناوین متفاوتی اعم از «خشونت علیه زنان ممنوع»، «روزی برای پایان خشونت علیه زنان» و... نام گرفت. سرانجام در سال 1999 (39 سال پس از کشته شدن پروانه‌ها) در مجمع عمومی سازمان ملل، 25 نوامبر به عنوان «روز مبارزه با خشونت علیه زنان» نامگذاری شد.

 
داستان زندگی خواهران میرابال در آمریکای لاتین بر کسی پوشیده نیست. «پاتریا»، «دِدِ»، «مینِربا» و «ماریا ترسا» - چهار دختر خانواده میرابال- به فاصله چند سال از یکدیگر متولد شدند. پدر آن‌ها تاجری موفق بود و از این راه زندگی نسبتا مرفهی برای دختران خود فراهم ساخت. مینِربا متاثر از افکار عمومی خود به جنبش ضد تروخیو در دومنیکن پیوست و در رشته حقوق تحصیل کرد.

با ادامه فعالیت‌های مینِربا، دیگر خواهران نیز به او پیوستند و با یاری یکدیگر مخالفان بسیاری را در گروه خود جمع کردند. سرانجام آن‌ها جنبش 14 ژوئن را در جمهوری دومنیکن تشکیل دادند؛ جنبشی که در پی سرنگونی تروخیو بود. در داخل همین گروه زیرزمینی بود که همقطاران عنوان پروانه (Mariposa) را برای مینِربا انتخاب کردند و از آن پس خواهران میرابال، پروانه‌ها(Las Mariposas) نامیده شدند.


در عرصه جهانی، فعالیت‌های خواهران میرابال همزمان با انقلاب کوبا بود و از این رو وقایع این انقلاب تاثیر زیادی بر روی مبارزان این کشور داشت. برخلاف انقلاب کوبا که وجهه‌ای کاملا مردانه داشت و در راس آن فیدل کاسترو و چه‌گوارا قرار داشتند، تغییر و تحولات در کشور دومنیکن تحت تاثیر پروانه‌ها قرار گرفته بود. از این رو برخی از تحلیل‌گران از آن‌ها به عنوان چه‌گواراهای مونث آمریکای لاتین یاد می‌کنند.

تاثیر خواهران میرابال بر روی ادبیات آمریکای لاتین

کشته شدن پروانه‌های فراموش ناشدنی (Inolvidables Mariposas) از همان ابتدا به سمبل آزار و شکنجه زنان در جوامع استبداد زده امریکای لاتین تبدیل شد و شاعران و نویسندگان امریکای لاتین تلاش کردند با الهام از آن‌ها به نوشتن آثار خود بپردازند.

اما حضور دیکتاتورها رنگارنگ در گستره کشورهای آمریکای لاتین، وسوسه نوشتن را در بسیاری از نویسندگان برانگیخته بود و شوقی وصف ناشدنی برای روایت زندگی آن‌ها در میان نویسندگان وجود داشت. بی‌شک «میگل آنخل آستوریاس»، نویسنده گواتمالایی و برنده جایزه نوبل، یکی از نخستین نویسندگانی بود که به انتقاد از دیکتاتوری‌های امریکای لاتین پرداخت. این نویسنده گواتمالایی در سال 1933 کتاب «آقای رئیس جمهور» را نوشت و بنا به دلایلی چاپ آن تا سال 1946 به تاخیر افتاد. وی بعدها با نوشتن سه گانه موز( چشمان نخفته در گور، باد سهمگین و پاپ سبز) و توصیف زندگی فلاکت‌بار روزانه مردمان آمریکای لاتین در کشتزارهای موز، توجه بسیاری از جهانیان را به آمریکای لاتین معطوف کرد.

پس از آستوریاس، «گراهام گرین» انگلیسی بود که به کشور هائیتی سفر کرد و پس از مدتی اقامت در بازگشت کتاب «مقلد‌ها» را نوشت. وی برای نخستین بار بسیاری از خوانندگان را در بحبوحه جنگ سرد متوجه فضای فلاکت بار و اندوهناک کشورهای آمریکای لاتین کرد و از دیکتاتوری و رژیم پلیسی ژان کلود دوالیه در هائیتی پرده برداشت. البته بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین او را یک توریست می‌دانند و چندان به این اثر او اعتنا نمی‌کنند.

با اوج گرفتن جریان موسوم به شکوفایی ادبی (Boom latinoamericano) در کشورهای امریکای لاتین در دهه 60 و 70 میلادی، نویسندگانی چون «ماکز»، «یوسا»، «فوئنتس»، «آگوستو روا باستوس» و دیگران تصمیم گرفتند تا هر یک درباره یکی از دیکتاتورهای منطقه کتابی بنویسند. یوسا در سال 1969 کتاب «گفتگو در کاتدرال» را منتشر کرد که بیشتر به ساز و کار حکومت‌های امریکای لاتین می‌پرداخت تا شخصیت پردازی درباره دیکتاتورها. این نویسنده برنده جایزه نوبل 31 سال بعد کتاب «سور بُز» را منتشر کرد و با بررسی اسناد و خاطرات سیاستمدارن دوران تروخیو، به روایت زندگی و حوادثی که منجر به سقوط حکومت تروخیو در دومنیکن شد، پرداخت.

در سال 1975، «گابریل گارسیا مارکز» کتاب «خزان خودکامه» را نوشت که از نظر برخی منتقدین بازتاب دهنده شخصیت‌هایی چون ژنرال فرانکو اسپانیایی و گوستاوو پینلا کلمبیایی است.

«آگوستو روا باستوس» نویسنده پاراگوئه‌ای نیز در سال 1974 کتاب «من برتر» را منتشر کرد که به شرح شخصیت دیکتاتور «پاراگوئه خوسه رودریگز دِ فرانسیا» معروف به دکتر فرانسیا می‌پرداخت. این کتاب از سوی منتقدان به عنوان یکی از بی‌نظیرترین آثار ادبیات آمریکای لاتین شناخته شده است و به زبان‌های مختلفی ترجمه شده است.


این تلاش‌ها برای به تصویر کشیدن درد و رنج مردمان آمریکای لاتین به این سال‌ها محدود نشدند. 34 سال پس از کشته شدن خواهران میرابال این موضوع همچنان از جذابیت برخوردار بود و «خولیا آلوارز»، نویسنده و شاعر دومنیکنی، این سوژه را موضوع کتاب خود قرار داد و با گردآوری اسناد و مدارک کتاب «در زمانه‌ی پروانه‌ها» را در سال 1994 به انگلیسی و چند سال بعد به اسپانیایی منتشر کرد.

نویسندگان آمریکای لاتین با انتشار این آثار نقش مهمی در آگاه‌سازی جهانیان از حوادثی که در آمریکای لاتین رخ می‌دهد، داشتند. به رغم انتشار این کتاب‌ها و انتقادات به بازتولید دیکتاتورها در اشکال جدید پرداخته و با گذشت نیم قرن هنوز هم خشونت در این کشورها در قالب‌های جدید بازتولید می‌شود.

 

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

تاکنون به کرات در مورد کتاب‌های فوئنتس صحبت شده، متاسفانه شخصیت این نویسنده کمتر مورد توجه قرار گرفته است. آثار به جا مانده از این نویسنده انعکاس روح و زندگی شخصی این نویسنده هستند. علی‌اکبر فلاحی، تنها مترجم آثار فوئنتس به از اسپانیایی، معتقد است آثار نویسندگان را باید با توجه به زندگی و شرایط زیستی آن‌ها بررسی کرد و اگر با نظر به آثار نویسنده‌ای در پی رسیدن به شخصیت نویسنده باشیم، خیلی وقت‌ها به بیراهه خواهیم رفت. متن زیر یادداشت این استاد دانشگاه درباره مرگ فوئنتس است که از نظر می‌گذرانید:

* پرده اول: فعلا قصد مردن ندارم / انگشتی که توان یاری اشتیاق او را نداشت

فوئنتس نویسنده‌ای بود که اراده‌ای فولادین داشت و سلامت جسمی او، بسیار خلل ناپذیر بود. به رغم سن بالا و شرایطی که داشت هرگز خبری از بیماری و ناراحتی و درد و رنج جسمی از او منتشر نشد. او حتی در برابر درد و رنج از دست دادن فرزندانش با‌‌ همان اراده فولادین به مبارزه پرداخت اما این درد را همواره در وجود خود احساس می‌کرد و شاید به همین خاطر به طور ناگهانی سکته کرد و چشم از جهان فرو بست.

از نظر شخصیتی او آدم بسیار پُر انرژی بود. او در مورد این انرژی خود می‌گفت: من این انرژی را از زندگی کردن در آمریکا بدست‌ آورده‌ام «من نکات مثبت زندگی آن‌ها را گرفتم». فوئنتس اصرار داشت کتاب‌هایش را به صورت ایستاده برای خوانندگان امضاء کند و یا ایستاده برای مخاطبان خود سخنرانی کند. آخرین باری که در بوئنس آیرس، آرژانتین، برای شرکت در نمایشگاه کتاب رفت و سخنرانی انجام داد، برخلاف همیشه نشسته بود. این امر موجب شده بود تا برخی از خبرنگاران با او درباره مرگ سخن بگویند. او عنوان کرده بود که دیگر آن توان همیشگی را ندارد. او به خبرنگاران گفته بود: «فعلا قصد مردن ندارم و برای زندگی برنامه‌های فراوانی دارم».

او نویسنده‌ای بسیار سخت کوش بود و انگشت دست فوئنتس از شدت نوشتن کج شده بود و این در عکس‌هایی که در حال نوشتن یا امضاء است دقیقا مشخص است. فوئنتس خطاب به این انگشت دستش می‌گفت: «یار همیشگی من». او به حدی نوشته بود که انگشت او هم در برابر اشتیاق او به آمریکای لاتین خم شده بود و به تعبیر دیگر کم آورده بود.

فوئنتس در مورد روال زندگی روزانه‌اش می‌گفت: «همیشه صبح زود پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شوم و مطالبی را که پیش از این نوشته‌ام را پاکنویس می‌کنم. سپس به پیاده روی می‌روم و از اینکه نمی‌توانم صبح‌ها بدوم بسیار ناراحت هستم. از ظهر به بعد هم زندگی اجتماعی من آغاز می‌شود».

او در یکی از مقالات خود که به نویسندگان جوان آرژانتین پرداخته بود، با علاقه و اشتیاق آثار نویسندگان جوان و گمنام آرژانتین را خوانده بود و اگر آثار نویسندگانی را که او مطالعه کرده بود در کنار یکدیگر قرار دهیم، بعید نیست تعداد این کتاب‌ها به اندازه قد یک انسان برسد. این در حالی است که کمتر نویسنده‌ای به شهرت فوئنتس در این دور و زمانه پیدا می‌شود که برود و آثار نویسندگان جوان را مطالعه کند و به آن‌ها اهمیت دهد.

* پرده دوم: جشن ۸۰ سالگی فوئنتس در مکزیک

سه سال پیش از اینکه در مکزیک حضور داشتم، شاهد برگزاری جشن ۸۰ سالگی این نویسنده بودم. فوئنتس محکوم به نوشتن بود و در عین حال تفاوت او با دیگر نویسندگان در این بود که محکوم به گوش دادن هم بود. بسیاری از دوستان، همکاران و آشنایان او دست اندر کاران سیاست، اقتصاد و فرهنگ در مکزیک بودند. او با این افراد مجالست‌های فراوانی داشت و حرف‌های آن‌ها را خوب گوش می‌کرد و به همین دلیل خوب هم می‌نوشت. فوئنتس اگر چه در وادی سیاست و اقتصاد مقالات فراوانی نوشت اما دست آخر او یک نویسنده بود و ذهن جستجو گر آمریکای لاتین. ذهن جستجو گر او بود که در تخیلاتش هم که بر گرفته از واقعیت بود در پی توضیحی برای دنیای اطرافش بود. آثار او توضیحی برای وقایع گذشته و حال مکزیک به طور خاص و دنیای اسپانیایی زبان به طور عام بودند.

* پرده سوم: ‌ متفکری بی‌همتا برای آمریکای لاتین

فوئنتس پاسخی به جامعه مدنی مکزیک بود. کتاب‌ها، نوشته‌ها و مقالات او (که کمتر به آن‌ها در ایران پرداخته شده) پاسخی به دنیای اسپانیایی زبان بودند. فوئنتس فردی بود که شاهد فلاکت‌ها، ظلم‌ها و ناامیدی‌های امریکای لاتین بود. شاید بتوان گفت آمریکای لاتین محبوب واقعی او بود. فوئنتس برای فرار از تناقض‌ها، درد‌ها و رنج‌هایی که در این سرزمین می‌دید، راهی جز نویسندگی نداشت.

بسیاری از نویسندگان و متفکران در آمریکای لاتین همواره به تاریخ از منظر کاستی‌های گذشته نظر کرده‌اند. آن‌ها در مطالعه تاریخ به دنبال کمبود‌ها بودند و آن را مرتبا تکرار می‌کردند و هیچ‌گاه هم پاسخی برای این کمبود‌ها نمی‌آوردند. ولی فوئنتس در آثار خود به دنبال این بود تا به این کاستی‌ها پاسخ دهد و تا اندازه زیادی هم در این راه عملکرد موفقی داشت. برای نمونه در داستان «آئورا» اگر چه با داستان کوتاهی مواجه هستیم اما در پایان این سوال به ذهن متبادر می‌شود که آیا تاریخ می‌تواند گویای حقیقت باشد؟ فوئنتس در «آئورا» در پی این بود تا نشان دهد تاریخ نمی‌تواند تمام حقایق را بیان کند و شخصیت‌های داستان هم مواردی را که می‌دیدند و نقل می‌کردند، با واقعیت متفاوت بود. در کتاب «مرگ آرتمیو کروز» هم به نقد و هجو باورهایی که بر اساس آن‌ها اصل و هویتی شکل می‌گیرد، رفته بود.

* پرده چهارم: آثاری که باید به خاطر سپرد/ دوست ندارم از من مجسمه بسازند

در دنیای ادبیات نویسندگانی وجود دارند که باید آثار آن‌ها را بازخوانی کرد اما دسته دیگری از نویسندگان هم هستند که آثار آن‌ها را باید به خاطر سپرد. این دسته بندی، تقسیم بندی است که فوئنتس در پاسخ به خبرنگاری در مورد بازخوانی آثار ادبی داده بود. اودر پاسخ خود تصریح کرده بود «تن‌ها آثار فالکنر هستند که ارزش به یاد سپردن را دارند».

در یکی از آخرین مصاحبه‌هایی که او در آرژانتین انجام داد، یکی از خبرنگاران با زیرکی از او پرسیده بود، آیا دوست دارد بعد از مرگش از او مجسمه‌ای به عنوان یاد بود ساخته شود؟ فوئنتس پاسخ داده بود نه دوست ندارم زیرا که پرنده‌ها بر روی مجسمه من خرابکاری خواهند کرد و دوست دارم ازتصویرمن بر روی تمبر‌ها چاپ شود تا بعد از مرگ من هم عکس من موجب ارتباطم با مردم شود.

در حال حاضر که فوئنتس مرده است، بسیاری عنوان می‌کنند که زمان بازخوانی آثار فوئنتس فرا رسیده اما به نظر من آثار او به اندازه‌ای ارزشمند هستند که باید نوشته‌های او را به خاطر بسپاریم.

از سوی دیگر، فوئنتس بزرگ‌ترین نویسنده آمریکای لاتین در خلاقیت ادبی و تلفیق سیاست و تاریخ بود. من نویسنده‌ای مانند او نمی‌شناسم که در رمان نویسی تا این اندازه به تاریخ و سیاست پرداخته باشد. او در یکی از آثار خود با عنوان «کریستوفر متولد نشده» بسیاری از شخصیت‌های سیاسی گذشته و حال مکزیک را در قالب شخصیت‌های رمان قرار داده است. فوئنتس یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین در شناخت ویژگی‌های ملت‌های امریکای لاتین بود.

* پرده پنجم: فوئنتس نماد عدالت ادبی

فوئنتس دشمن هرگونه تعصب بود و از‌نژاد پرستی متنفر و بیزار بود و بار‌ها این نکته را اعلام کرده بود. او در این زمینه جمله مهمی دارد و می‌گوید: «یادمان باشد که‌نژاد خالص وجود ندارد، چون همه ما دورگه هستیم».

نوشته‌ها و مقالات او آیینه مکزیک بودند ولی آیینه‌ای که فارغ از پیش داوری‌های مرسوم بود. فوئنتس جلوه و نماد عدالت ادبی بود. او عدالت را واقعا در قلمش رعایت می‌کرد. او نویسنده‌ای نبود که در آثارش به قربانی شدن امریکای لاتین اشاره کند و به کمبود‌ها و بیماری‌های آن هر آن به رخ بکشد. آثار او راهی برای درمان دردهای آمریکای لاتین و گذار از این برهه تاریخی بود.

دیگر نویسندگان ادبیات امریکای لاتین هرگز وارد این وادی نشدند و از عقیم ماندن انقلاب‌ها و دیکتاتوری‌هایی که در این کشور‌ها ظهور یافتند، جلو‌تر نرفتند. منتقدی در مورد آثار فوئنتس گفته بود: فوئنتس تنها نویسنده‌ای است که در پی ساختن پلی از گذشته برای آینده آمریکای لاتین است.

* پرده ششم: متفاوت از مارکز کولی‌وار و یوسای لیبرالیست

به لحاظ سیاسی، بیشتر انقلاب‌های آمریکای لاتین عقیم بوده‌اند و یکی از دردهای فوئنتس نیز این امر بود و برای کنار آمدن با این مشکلات بود که به نوشتن پرداخت. فوئنتس برخلاف گابریل گارسیا مارکز که انقلاب کوبا را مقدس می‌داند و در دنیای کولی وار خود فرو رفته یا به مانند یوسا که تعصبات لیبرالیستی او را کور کرده، همیشه سعی داشت میانه رو باشد و همیشه خوبی‌ها و بدی‌ها را در کنار یکدیگرقرار دهد.

آخرین مقاله‌ای که از او در روزنامه «رفرما» مکزیک چاپ شد، به این مهم اشاره دارد. نکته جالب اینکه همه مقالات او در مورد مسائل روز نوشته شده‌اند. فوئنتس در آخرین مقاله‌اش به چالش‌های سوسیالیست‌ها در فرانسه و به قدرت رسیدن اولاند پرداخته بود. او در مقاله خود نسبت به انتخابات مکزیک که قرار است در ماه ژوئن برگزار شود ابراز نگرانی کرده بود. او همواره نگران مردم کشورش بود و در دهه ۷۰ هم که سفیر مکزیک در فرانسه بود سمت خود را به دلیل کشته شدن دانشجویان در مکزیک‌‌ رها کرد.

فوئنتس از معدود نویسندگانی است که در نوشتن هر کتابش، به گونه‌ای می‌نویسد که انگار اولین کتاب خود را تحریر می‌کند. اگر نگاهی ساختاری به رمان‌های این نویسنده داشته باشیم می‌بینیم که هر رمان ساختارش با دیگری متفاوت است. این نویسنده برای مقابله با تفکرات غلطی که در بررسی تاریخ آمریکای لاتین رواج دارند، دو تا رمان می‌نویسد: «آئورا» و «مرگ آرتمیو کروز». در هر دوی این رمان‌ها هدف او انتقاد از سنت غلط بررسی تاریخ است. هر دو این کتاب‌ها به هدف خود می‌رسند ولی هر دوی این کتاب‌ها سبک متفاوتی دارند و این تنها نمونه‌ای از نوشته‌های اوست.

او در سن ۳۰ سالگی آثاری خلق می‌کند و شهرتی جهانی برای خود رقم می‌زند، ولی آنقدر به دنبال نوآوری بود که در هر کتاب جدیدش به سمت ساختارهای جدید می‌رفت و این در حالی است که بسیاری از نویسنده‌ها این کار را نمی‌کنند و به مانند آن مثل معروف، بیشتر نویسندگان در دهه اول نویسندگی خود به خلق اثر دست می‌زنند و باقی عمر به تکرار می‌پردازند؛ اما فوئنتس این گونه نبود. علت این امر هم شاید به این جمله فوئنتس بازگردد که «من هیچ ترس ادبی ندارم و ترس‌های دیگری دارم که بزرگ‌ترین آن‌ها ترس سیاسی است». او می‌دانست که می‌تواند دنیای ادبیات را مهار کند و این سیاست است که مهارش در دست او نیست.

* پرده آخر: در جستجوی «روشن‌ترین منطقه‌ آسمان»

فوئنتس در جایی عنوان می‌کند: گذشته برای من در یاد‌ها زنده است و آینده در آرزو‌ها. او دیروز به جستجوی هر دو شتافت؛ امیدورام که در «روشن‌ترین منطقه آسمان» به آن دست یابد.

پی نوشت: روشن ترین منطقه آسمان عنوان یکی از رمان های فوئنتس است. 

منبع خبر: فارس

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

آنچه مرگش می خوانند همانا درد واپسین است

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

این فائقه آتشین(گوگوش) واقعا آهنگ جالبی خونده؛ یک حرف هایی همیشه هست. می گن نوشتن بعضی وقت ها بار انسان ها رو کم و یک جورهایی آنها رو راحت می کنه. نمی دونم این حرف را تا چه اندازه قبول دارید اما برای گفتن یک حرف هایی بعضی وقت ها به جای گفتن باید نوشت.

رفته بودم کتاب فروشی ققنوس تو بازارچه کتاب. یک خانم خوش پوشی هم بود اومده بود کتاب بخره و مرد فروشنده که از قضا جنس مونث بدجوری لای دندونش گیر کرده بود و این جنس دوم، به قول سیمون دوبوارا، تو دلش لونه کرده بود ،داشت راهنمایی اش می کرد!!! ما که حسود نیستم، خوش باشند. اما برخی اوقات تو این از خود بی خود شدن ها و شیفتگی ها یک چیزی هایی از دهن آدم در می ره که شاید با یک فوج آدم هم نمیشه جلوش رو گرفت.

خانم مَه روی ما دو تا کتاب زیر بغلش زده بود و من به سرعت کتاب زیری را که «سور بُز» ماریو بارگاس یوسا بود خیلی خوب شناختم. خانم زیبا روی ما با ناز و کرشمه و کلی غَمزه که قند رو تو دل خر آب می کرد، برگشت به فروشنده گفت: من از این نویسنده های آمریکای جنوبی خوشم نمیاد؟

من رو می گی انگار نشادر تو فلان جام کردند و سریعا از جام کنده شدم. یاد سال هایی افتادم که یوسا خوندن بهترین دوران زندگی ام بود. یوسایی که منو از این رو به اون رو کرد. خواستم دهانم رو باز کنم و پاشنه دهنمو بکشم و بگم: خانمی که شما باشید میشه چند تا از نویسنده هایی را که شما از اونها خوشتون میاد نام ببرید. ولی سریعا خودم رو جمع و جور کردم.

خانم همچنان داشتند دُر فشانی می کردند و فروشنده هم در ایشان ذوب شده بودند و به نظرم در آن هنگام داشتند می گفتند: گور پدر یوسا و ادبیات امریکای لاتین که شما دارید اونو امریکای جنوبی می نامید و اصلا لعنت به هر چی امریکای جنوبی و لعنت به هر چی دیگه است و فقط شما خوبید عزیزم و........ (باید دستی رو کشید دیگه. اگه فکر کردی اینجا تگزاسه و هر چی به ذهنت میرسه میتونی بنویسی باید بگم: مالاسیدی. یعنی داداش مالیدی. دستی رو بکش با هم بریم که فردایی هم هست)

 خلاصه فروشنده که انگار شاخک هاش جنبیده بود و متوجه حضور یک جنس نرینه به غیر از خودش در فروشگاه شده بود، خواست یه جورایی ما رو دَک کنه و بفرسته دنبال نخود سیاه. حالا دفعات قبلی که می آمدی این فروشنده اگر می مرد هم این فروشندهه لب از لب وا نمی کرد بهت بگه چه مرگته. اما این دفعه خیلی حاضر به یراق گفت: آقا بفرمایید.حتما تو دلش هم گفته بود لعنت بر خرمگس معرکه. الله اعلم.

گفتم فلان کتابو می خوام و گفت نداریم و همچین نگاهی به من انداخت که یعنی تن لَشت رو وردار از مغازه بزن بیرون که کار داریم. من هم که نه گردن کلفتم و نه مُخل آسایش و عیش و نوش مردم. زدم بیرون. تو دلم گفتم یه حرف هایی همیشه هست که نمیشه زد اما ای کاش این یکی رو می گفتم. ناگهان  ندایی غیبی در رسید«خموش گابیتو» 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

روزنامه نگار سالخورده‌ای در نودمین سال تولدش، عشق ناب را بدون دست یازیدن به معشوق ۱۴ ساله تجربه می‌کند و در پی این حادثه زندگی او تغییر می‌کند و به رستگاری می‌رسد. مارکز که استاد روایت و داستان گویی است در این داستان زندگی روزنامه نگاری را به تصویر می‌کشد که پس از عشق‌های متفاوتی که از ۱۳ سالگی- در اثر یک سهل انگاری و شاید هم کنجکاوی بیش از حد- تجربه کرده و بکارت خود را از دست داده، در ۹۰ سالگی به عشق ناب می‌رسد.

در پی این تجربه، زندگی روزنامه نگار دچار تحول و دگردیسی می‌شود و حس جدیدی در او احیا می‌شود که در نوشته‌ها و ستون یادداشت او بازتاب پیدا می‌کند. این تغییر به مزاق مخاطبان جوان خوش می‌نشیند و از آن پس بدنبال هر یک از یادداشت‌های او، موافقان و مخالفان به بحث در خصوص آن می‌پردازند و حتی پای این نوشته‌ها به یکی از برنامه‌های رادیویی نیز کشیده می‌شود.

دلگادینا، معشوق ۱۴ ساله روزنامه نگار، نه یک معشوق استثنایی بلکه دخترکی فقیر است که برای تامین هزینه‌های مالی مادر بیمار، خواهر و برادراش تن به خواسته روسا کابارکاس-گرداننده یکی از نجیب خانه‌های شهر- می‌دهد تا از این طریق از فشارهای خانواده بکاهد. دختر از فرط خستگی ناشی از کار در یکی از کارگاه‌های دگمه دوزی شب‌ها که قبل از روزنامه نگار به بستر می‌آید، به خواب می‌رود و به رغم شنیده‌ها و اندرزهای صاحب نجیب خانه، چیز تازه‌ای را تجربه نمی‌کند. در انتهای داستان روسا کابارکاس علاقه دخترک به پیرمرد را نزد او افشا می‌کند و بر شادی روزنامه نگار می‌افزاید.

انتشار این رمان در اسپانیا در سال ۲۰۰۴، چندان جنجالی به پا نمی‌کند اما ترجمه آن با سه سال تاخیر در ایران یعنی در پاییز ۱۳۸۶، منجر به بروز مشکلات و جمع آوری این کتاب از کتاب فروشی‌ها می‌گردد و اجازه چاپ مجدد نمی‌گیرد. خبر جمع آوری این کتاب که توسط کاوه میر عباسی از اسپانیایی به فارسی برگردانده شده بود و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده بود، به سوژه‌ای برای روزنامه‌ها و مجلات تبدیل شد. این در حالی بود که کتاب با اجازه وزارت ارشاد منتشر شده بود و مجله شهروند امروز نیز در پرونده‌ای به آن پرداخت. دامنه این خبر تا اندازه‌ای بود که ویکی پدیای انگلیسی در یکی از مداخل خود که به نام این کتاب است، این واقعه در ایران را ذکر کرده است و واکنش وزیر ارشاد وقت در خصوص این کتاب را نیز درج کرده است.

این رمان گابریل گارسیا مارکز از قرار معلوم قرار نبود بدون حاشیه باقی بماند. در سال ۲۰۰۹ که قرار بود فیلمی از روی این رمان در مکزیک ساخته شود، در جامعه مکزیک بحثی پیرامون عواقب ساخت این فیلم در گرفت. مخالفان معتقد بودند که ساخت فیلم موجب افزایش کودک آزاری در جامعه خواهد شد.

این روز‌ها کتاب مارکز در ایران به راحتی در دستفروشی‌های کنار خیابان انقلاب قابل تهیه است و دوستداران مارکز می‌توانند آن را مطالعه کنند. البته هیچ تضمینی وجود ندارد که شما نیز به مانند روزنامه نگار ۹۰ ساله رستگار شوید.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب