سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

بار اولی که دیدم باورم نمی‌شد. یعنی چنین چیزی امکان داره. یعنی تو این زمانه که صحبت از پیشرفت، تکنولوژی و فرهنگ و هر چی دیگه گوش عالم را کر کرده، احتمال داره چنین اتفاقی رخ بده. نمی‌تونستم به چشمهای خودم اطمینان کنم.

صبح یک روز تعطیل بود. برای انجام کارهای معوقه بایستی به دفتر می‌رفتم. صبح زود از خواب بیدارشدم به راه افتادم. مثل همیشه سوار تاکسی شدم و رسیدم به محل کار. شهر تو روزهای تعطیل چقدر خلوت و سوت و کوره. کرایه راننده رو دادم و به سمت دفتر به راه افتادم. هنوز پام به پله‌های در نرسیده بود که صحنه‌ای عمیق من رو از حرکت و تک وتا انداخت. بار اولی که نگاهش کردم بشدت پسم زد. اصلا باورم نمی‌شد. به هر زحمتی که بود سعی کردم یه بار دیگه نگاهش کنم. امیدوار بودم، من اشتباه کرده باشم. ولی نه، انگار که واقعیت داشت و بد جوری هم واقعی بود.

هفته گذشته به دلیل اشتباه در محاسبات، با رئیس درگیر شده بودم. رئیس هم نه گذاشت نه برداشت و گفت:

- «شنبه هفته بعد اگر حساب‌ها با هم نمی‌خوند باید دمت رو بذاری رو کولت و خداحافظی کنی».

هنوز در حیرت کامل بودم که آخه چطور ممکنه این اتفاق رخ بده. اون هم نه جلوی یه دفتر معمولی بلکه جلوی یکی از دفا‌تر فرهنگی کشور. پس فرهنگ و شعور مردم کجا رفته؟ چرا کسی نیست که رسیدگی کنه؟ بابا خدا پدرت را بیامرزد، رسیدگی چیه؟ حداقل بیاد یه نگاه بندازه بفهمه درد و گله ات از چیه.

چون صبح زود از خانه بیرون زده بودم، بشدت احساس گرسنگی و ضعف می‌کردم. آخه شب پیشش هم غذا نخورده بودم چون تو خونه زنم یادش رفته بود غذا رو زود از فر دربیاره و کل غذا نابود شده بود. به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم. گفتم شب سبک می خوابم و صبح صبحونه رو پرو پیمون تر می خورم. اما وقتی که صبح علی الطلوع اون صحنه کذا را دیدم واقعا آشوبی در شکمم ایجاد شد و از اشتها افتادم. غافلگیری هم حدی داره آخه.

چطور ممکنه با هزار امید رهسپار کار بشی که روز موفقی را آغاز کنی و یک مرتبه چنین صحنه‌ای ببیینی. کل روز آدم با دیدن این صحنه خراب می‌شه. حالا هی بیا بگو مثبت بیندیش، نمی دونم مثبت نگاه کن، چیزهای خوب را جذب کن. آخه من که کرم نداشتم صبح زود اینو جذب کنم. ولی کاریش نمی‌شد کرد و بایستی مثل چیزهای دیگه از کنارش می گذشتم و به قول مثل معروف«شتر دیدی ندیدی».

معلوم نبود کدام پدر نیامرزیده‌ای، وسط شب یا دم صبح یا نمی‌دونم چه وقتی اومده بود جلوی در دفتر چنان دسته گلی ریده بود که هر چه نگاه می‌کردی باور نمی‌کردی، کار آدمیزاده. لامصب نمی‌دونم چطور اون شیرین کاری رو انجام داده بود. چون وقتی دیدمش اندازه یه لگن بود. گفتم حتما حیونی، جونوری اومده اون کار را انجام داده. اما هر چی فکر کردم اسم حیونی به ذهنم نیومد که اینقدر بزرگ برینه. نمی دونم شاید هم کار از ما بهترون بوده که این طورکلفت می‌رینند.

مگس‌ها همچین دور و برش را احاطه کرده بودند که کلا مشکی شده بود. همین که نزدیک‌تر رفتم تا داخل دفتر شم، دیدم کوهی از مگس به هوا بلند شد. نمی‌دونم چطوری کلید رو تو در چرخوندم و وارد شدم. ولی چنان در را پشت سرم محکم بستم که صداش هنوز تو گوشمه. اما اون تصویر هم از ذهنم خارج نمیشه.هنوز تو ذهنم مونده و خارج نمیشه.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب