سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

چنان تو کتاب«زمین سوخته» احمد محمود غرق شده‌م که برخی اوقات خودم هم یادم می‌ره، زمانی وجود دارد. چنان توصیفات زنده و گیرایی از مناطق جنگی و حمله نیروهای عراقی به ایران می‌دهد که خواننده گاهی تصور می‌کند در آن مناطق حضور دارد و با اعلام آژیر قرمز از رادیو به دنبال سر پناهی برای خود می گردد.

احمد محمود

تو این روزهای عید که کسی در مترو تهران پَر نمی‌زنه (خصوصا ۵ روز اول) چنان غرق مطالعه می‌شدم که دیگه هیچ تنابنده‌ای نمی‌توانست من را از عالم این کتاب بیرون بیاوره. واقعا خدا رحمتش کنه و نور به قبرش بباره.

تو یکی از این روز‌ها که روی صندلی یله شده بودم و از خواندن این کتاب کیفور بودم، ناگهان صدایی من را به عالم واقعیت بازگرداند. به دنبال صدا، سرم را از کتاب برداشتم و شروع کردم اطراف رو پاییدن. دیدم پرهیبی از ته یکی از واگن‌ها، به این سوی واگن در حرکت است. با قدم‌هایی که آهسته آهسته بر می‌داشت، یه عمر طول کشید تا به من رسید. در حین قدم برداشتن‌هایش هم لحظه به لحظه می‌ایستاد و درباره چیزی که تو دستش گرفته بود، توضیحاتی می‌داد.

بالاخره با کلی فس فس کردن به ما رسید. پیرمرد فرتویی بود که نیمچه قوزی هم در پشش داشت. صورتش بشدت تکیده بود و چین و چروک‌های زیادی صورتش را پوشانده بود. کت کهنه و مندرسی به تن داشت که انگار تو هر کدوم از جیب هاش به زور سه یا چهار تا پرتقال چپونده بودند.

تو دستش از این سوزن نخ کن‌های پلاستیکی گرفته بود و تو هر قدم می‌ایستاد و درباره شیوه کارکردش به مردم توضیح می‌داد.

- نخو تو این قسمت قرار می‌دین و با فشار این شاسی خود به خود نخ می‌شه. بخرین به عنوان هدیه برا مادربزرگ هاتون.

به هر کسی که می‌رسید این توضیحات رو می‌داد و می‌رفت، سراغ بعدی. مسافران مترو هم همه هاج و واج چنان نگاهش می‌کردن که انگار نه انگار کسی مانند او هم حق زندگی کردن تو این دنیا رو داره. حتی یکی هم ازش یه دونه هم نخرید.

تو یکی از ایستگاه‌ها، قطار ترمز محکمی زد و بنده خدا رو نقش زمین کرد، از جیبش انگار سوزن نخ کن بود که می‌جوشید و خارج می‌شد. تو یک آن کُلِ کف واگن پرشد از سوزن نخ کن. انگار شرکت سازنده‌اش بخش تولیدش را به واگن منتقل کرده بود. لحظه به لحظه سوزن نخ کن تولید می‌شد وبه بیرون می ریخت.

بنده خدا به خودش جنبید و بلند شد تا آنها را جمع کند، اما قطار دوباره ترمز کرد و اون  بنده خدا رو برای بار دوم نقش زمین کرد. تو این شرایط هر کسی به نحوی دنبال این بود تا به او کمک کنه. غوغایی در واگن برپا شد و پیر مرد نمی‌دانست که دارند کمکش می کنند یا غارت.

به خودم اومدم و دیدم که قطار در ایستگاه نگه داشته و باید پیاده شم. پیرمرد داشت هنوز هاج و واج به مردم نگاه می‌کرد.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب