سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

با تماسی که از خانه گرفتند، مجبور شدم زود‌تر از محل کار خارج شوم تا به کارهایی که بهم گفته بودند رسیدگی کنم. از خوبی یا بدی شانس، فرشهایی که تازه خریده بودیم مثل هم نبودند. حدود یک ماه پیش همراه با خواهرم پس از بار‌ها زیر و رو کردن مغازه‌های فرش فروشی و پیدا نکردن فرش دلخواه، سرانجام راهی بازار بزرگ تهران شدیم. پس از کلی گشتن و کلنجار رفتن با صاحبان مغازه‌های مختلف سرانجام توانستیم فرش مناسب را پیدا کنیم.‌‌ همان موقع به شاگرد مغازه خیر سرش سفارش کردیم که جفتشون رو مثل هم بده. شاگرد مغازه که اصالتا افغانی بود با ته لهجه‌ای خودش تضمین کرد که نگران نباشیم. وقتی به خانه رسیدیم، هم از سر ذوق خریدن فرش‌ها و هم از سر خستگی، به نشان دادن یکی از فرش‌ها اکتفا کردیم و دومی را بدون باز کردن پلمپ،‌‌ همان طوری که آورده بودیم یک جایی از خونه گذاشتیم. قرارهم بر این شد تا با فرا رسیدن سال جدید هر دو را پهن کنیم. 

مدتی پس از این قضیه، همزمان با نزدیک شدن شب عید، مراسم خانه تکانی و بشور و بساب آغاز شد. پس از کلی شست و شو و تکاندن گرد وغبار، فرشهایی را که یک ماهی از خریدشان می‌گذشت را باز کردیم تا در خانه کنار هم پهن کنیم. اما دریغ از شانس. یا به قول اون ضرب المثل نیشابوری «وقتی شانس از آدم برگرده، کلپسه رو دیوار مست می‌گرده». فرش‌ها را باز کردیم و دیدیم که‌ ای دل غافل، این دو تخته فرش مثل روز و شب با هم فرق می‌کنند. یکی زمینه‌اش کرم بود و دیگری قرمز. خلاصه بد جوری تو ذوق خانواده خورد. دوباره از شانس بد، روز جمعه بود و مغازه‌های بازار جمعه‌ها بسته بودند. پس از کلی غر زدن‌های افراد خانواده، سرانجام تصمیم بر این شد که شخصا این قضیه را پی گیری کنم و تا فرصت باقی بود جبران مافات کنم. 

تماسی که با من گرفته شد، تقریبا نوعی یاد آوری بود تا زود‌تر از محل کار خارج شوم و پی گیر قضیه شوم. وسایلم را جمع کردم و پس از خداحافظی به سمت بازار راه افتادم. بهترین مسیر برای رسیدن به محل در آن ساعت از روز فقط مترو بود. زمانی که به سکو رسیدم دیدم قطاری آماده حرکت است. به سرعت خودم را به یکی از درهای باز واگن‌ها رساندم و سوار شدم. جمعیت انبوهی درون قطار بودند و مجبور شدم باکمی فشار (البته کمی بیشتر از یک کم) خودم را جا کنم. مقابل من یک زن چادری ایستاده بود که دست شوهر نابینای خود را گرفته بود. به محض سوار شدن، زن تنه‌ای به من زد و قصد داشت با این عمل «زن بودن» خود را اعلام کند. ولی مثل اینکه نفهمیده بود من از اون بیدهایی نیستم که با این باد‌ها بلرزم. پا‌هایم را محکم به زمین استوانه کردم و سخت بر جای خود ایستادم. بلافاصله کیفم را که از شانه آویزان کرده بودم بین خودم و آن زن حایل کردم تا مشکلی پیش نیاد. وقتی به ایستگاه بعد رسیدیم تعداد زیادی مسافر از قطار خارج شدند و من توانستم خود را به جایی امن برسانم تا از فشار افراد به دور باشم اما تاثیری نداشت و مثل این بود که تلاش کنی در بیابان از زیر نیزه‌های آفتاب که همه جا حضور دارند، فرار کنی.

 

 ساعت ۵ تا ۸ معمولا ساعات ازدحام به شمار می‌آیند و شلوغی و غلغله امر طبیعی محسوب می‌شود. به این شرایط بایستی شلوغی‌های شب عید را نیز افزود که هر تنا بنده‌ای را زار و پریشان می‌کند. یک ماه آخر هر سال مردم چنان به تقلا و تکاپو می‌افتند که گویا ۱۱ ماه پیش در خواب غفلت بوده‌اند و در این یک ماه قرار است تمام کم کاری‌ها و کارهای معوقه را جبران کنند. در حالی که یکی از امامزاده میله‌ها (لقبی که مترو سواران به میله‌های قطارهای مترو داده‌اند) را چسبیده بودم، این فکر‌ها در ذهنم می‌چرخیدند. 

ناگهان به خودم آمددم و دیدم که جوان برومند و لندوکی پشت من ایستاده است. با آن قد بلندی که داشت، طوری ایستاده بود که بعد از هر دم و بازدم هرم و گرمای نفس هاش پشت گردنم را نوازش می‌کرد. پس از اینکه دیدم عملا در آن ازدحام جمعیت نمی‌توانم کاری کنم، به قضا تن در دادم و بی‌حرکت ایستادم و تو دل دعا می‌کردم که هر چه زود‌تر به ایستگاه «مولوی» برسم. 

زمانی که قطار از ایستگاه خیام به سمت مولوی حرکت کرد من نیز آرام آرام شروع به جابه جا شدن کردم. دیدم اصلا نمی‌توانم از جای خود حرکت کنم. با خود گفتم پس از باز شدن در‌ها و حرکت مردم من نیز تلاش خواهم کرد تا از قطار پیاده شوم. از جنب و جوشی که در اطرافم بوجود آمده بود، متوجه این شدم که مسافران بسیاری قصد خروج از قطار را دارند. لحظه‌ای بعد در واگن باز شد و همه به سمت در هجوم آوردند. جلوی در آدمهای زیادی به میله‌ها دخیل بسته بودند، گویا درخت مراد بود و مسافران برای برآورده شدن حاجاتشان به آن آویزان شده بودند و کسی از جای خود حرکت نمی‌کرد تا مبادا اتصالش قطع شود. من هم با تمام قوا در پی این بودم که راهی به سمت در خروجی پیدا کنم. در این حیص و بیص، مردک لندوک هم پشت سر من ایستاده بود و لحظه به لحظه من را از پشت شارژ می‌کرد. چند مرتبه این کار را تکرار کرد، تا اینکه بالاخره طاقتم سر آمد. برگشتم گفتم «هل نده دارم می‌رم دیگه». فقط همین. 

هر طوری بود از در واگن خارج شدم. مردک لندوک هم بعد از من از واگن خارج شد. از پشت سر گفت «حیف که اینجا جاش نیست و گرنه....» اجازه ندادم حرفش را تمام کند و دویدم میان حرفش. گفتم: «مگه من چی گفتم، گفتم فقط هل نده. این حرف اینقدر بده؟ ببخشید آقا». 

سرم را پایین انداختم و به سمت گیت‌های خروجی راه افتادم. با خودم تو این فکر بودم که طرف از فهم و شعور چندانی برخوردار نیست.  ادامه دادن قضیه با کسی مانند او چندان توجیه پذیر نبود. تو همین احوالات بودم که از در گیت گذشتم و به سمت تابلوی خروجی در حرکت بودم. ناگهان از پشت صدایی اومد «داداش ببخشید اگه چیزی گفتم. منظوری نداشتم. از صبح تا حالا سر کارم و دیگه مخم نمی‌کشه. ما روحلال کن داداش». به عقب برگشتم دیدم خودشه. در حالی که لبخندی به صورت داشت به من نزدیک می‌شد. دستم رو به سویش دراز کردم و گفتم «مشکلی نیست. همه همین طورن. ولی بایستی با هم مدارا کنیم و زود از کوره در نریم.» دیگه بالای منبر نرفتم و به همین چند کلمه اکتفا کردم. صورتم رو پیش بردم و اون هم کمی خم شد و با هم دیده بوسی کردیم. گفت «داداش حلالم کن». 

 

ازش جدا شدم و راه خودم را در پیش گرفتم و تو این فکر بودم که «بعضی وقت‌ها میشه ازش گذشت».

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب