سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

ده روز آخر ماه آذر که فرا می رسد، بیشتر ایرانیان در تقلا و تکاپوی آماده ساختن سورسات شب یلدا(شب چله) فرو می روند. برخی از آنها چنان غرق و محسور این شب، که توفیرش با شب های دیگر تنها یک دقیقه است، می شوند که گویا قرار است پس از آن شب دیگری وجود نداشته باشد. گویا این شب از روز ازل با این تقدیر پا به عرصه جهان گذاشته و نبودش نعوذ بالله عرش کبریایی را به لرزه می اندازد و آن را در معرض تهدید و خطر قرار می دهد. غافل از اینکه با آغاز این روزها مردمانی نیز هستند که یاد کشته خویش می افتند و هنگام درو.

ماه آذر و خصوصا روزهای آخر آن برای مردم آذربایجان یاد آور خاطراتی دیگر است؛ خاطراتی از جنس خون، خاطراتی از جنس مرگ، خاطراتی از جنس اعدام، خاطراتی از جنس بی آبرویی، خاطراتی از جنس آوارگی، خاطراتی از جنس دربه دری. مردمی که از پشت شیشه کبود در پی رسیدن به «باغ سبز» همسایه شمالی بودند، در حالی که «اجاق سردی» بیش نبود و سرمای آن در تار و پود آنها چنان دمیده شد که هرگز آن را از یاد نخواهند برد. خاطرات جمهوری آذربایجان در تبریز و اعلام خودمختاری این منطقه از ایران در دهه 20 شمسی. ماجرایی که بر آنها رفت و اینکه «این چشمها چه چیزها که ندیده است».

محمد رضا بایرامی در کتاب «باغ سبز همسایه»، این خاطره تاریخی را در قالب یک داستان تاریخی روایت کرده است. روایتی که با قصه انتخابات قوام السلطنه آغاز شده( و به قول خودش همه چیز پیش و پس از انتخابات چه تغیییری که نمی کند) و در کنار روایتی دیگری که روایتگر زندگی فردی عادی از جامعه تبریز است، در هم تنیده می شود و داستان را پیش می برد.

مردمی که با تبلیغات افرادی چون پیشه وری و کمک های همسایه قطبی در پی ایجاد جامعه بی طبقه در ایران بودند و غافل از این بودند که این کمک ها دولت مستعجل است و دیری نمی پاید که آنها قربانی وعده نفت سیاه دریای شمال می شوند؛ وعده ای که در همان حرف ماند و هیچگاه جامه عمل نپوشید. وعده ای که قوام به روس ها داد و با دیدن چراغ سبز روس ها با توپ و تانک روانه تبریز شد. روس هایی که در بی وفایی شهره آفاق بوده اند و بارها در تاریخ معاصر ایران آن را اثبات کرده اند.

مردانی چون پیشه وری که دم از صداقت و همدمی با مردم می زدند با شلیک اولین گلوله فرار را بر قرار ترجیح دادند و به باغ مردکان در آذربایجانِ آن سوی مرزها رفتند و مردم بی دفاع را به حال خود باقی گذاشتند. این چشم ها چه چیزها که ندیده است....

روایت آنهایی که رفتند را اتابک فتح الله زاده در کتاب «اجاق سرد همسایه» روایت کرده است ؛ آنهایی که در اردوگاه های کار اجباری مجبور بودند در دمای 50 درجه زیر صفر کار کنند یا در میان سرما و برف ها جان دهند. اما بایرامی به روایت کسانی می پردازد که باقی ماندند و یا نتوانستند از کشور خارج شوند.

شاید بهترین روایت بایرامی در رمانش، روایت او از قره یقه ها- یقه سیاهان- است. ارتش دولتی پس از حمله اولیه و اطمینان از خروج سران اصلی فرقه از ایران، به عمد از ورود به شهرها اجتناب می ورزد تا هرج و مرج کامل در شهرها برقرار شود و بعد آن در قامت صلح آفرینان و امنیت بخشان وارد شهرها شوند. در این فاصله این قره یقه ها هستند که در فضای آشفته شهرها جولان می دهند و هر کسی را که از فرقه ای ها حمایت کرده یا با آنها ارتباط داشته دستگیر می کنند و خودشان حکم او را اجرا می کنند. فضای ترس، دلهره، اضطرابی که بر شهر های شمالی چیره شده که  هر آن آبستن رویدادی و اتفاقی سهمگین و دهشتناک است. چه زنانی که در این ماجرا بی سیرت نشدند، چه مکردانی که در این ماجرا بالای دار نرفتند و چه کودکانی که یتیم و سرگردان نشدند ......... این چشم ها چه چیزهایی که ندیده است.

تکنیک بایرامی در نوشتن این رمان نیز در نوع خود جالب است. در حالی که دو روایت را در کنار یکدیگر پیش می برد ابتدا اصل ماجرا را بازگو می کند و در ادامه به روایت جزء جزء آن می پردازد. محمد رضا بایرامی که یکی از نویسندگان  جریان متعهد محسوب می شود در این رمان بسیار تلاش کرده تا از سبک رضا امیر خانی در رمانش بهره جوید و در این میان انتخاب جمله «این چشم ها چه چیزها که ندیده است» به عنوان ترجیع بند که در درون روایات هایش تکرار می شود، ناخودآگاه خواننده را به یاد جمله ترجیع بند رضا امیرخانی در داستان سیستان می اندازد؛ «مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد».  

چه خوب، چه بد این روایتی است از تاریخ مردم کشورمان در سال های ملتهب دهه 20؛ و بایرامی توانسته است در این کتاب بخشی از این واقعه را به خوبی تصویر کند. همزمانی انتشار این کتاب در فضای پس از انتخابات 1388 و از سوی دیگر کلمه «سبز» در عنوان کتاب، حاشیه هایی برای این کتاب بوجود آورد و حتی خبر لغو امتیاز آن نیز منتشر شد ولی هرگز محقق نشد و کتاب به چاپ سوم نیز رسید. بی شک نویسنده متاثر از فضای بیرونی و جامعه خود دست به قلم می شود و خود بایرامی نیز اذعان کرده که پس از خرداد 88 بود که ایده این کتاب که از مدت ها پیش در ذهن او بود، به یکبارگی شکل گرفت و در مدت کوتاهی نوشتن آن را به پایان برد. حال هر خواننده ای با هر پیش فرضی می تواند به سراغ کتاب رود و  فهمی از روایت کتاب داشته باشد؛ نمی توان در این خصوص فیلترینگ به کار برد.  

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب