سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

اواسط دی ماه سال پیش بود و هوا رو به سردی رفته بود. پنج شنبه روزی بود که به سرم زد برم و فیلم «آتشکار» محسن امیر یوسفی با بازی زیبای «حمید فرخ نژاد» را ببینم. خیلی وقت بود که در آرزوی اکران این فیلم بودم. تا نیمه وقت سر کار بودم و بعدش که از محل کار بیرون زدم راهی سینما آزادی شدم.

یِلخی راهم را کشیده بودم به سمت سینما آزادی بدون اینکه از قبل هماهنگ کنم چه ساعت هایی اکران هست. شاید هنوز تو دوران نوجوانی سپری می کردم؛ دورانی که به همراه بچه محل ها یا اقوام هر زمانی که اراده می کردیم، می رفتیم طرف سینماهای لاله زار. هیچ وقت نگران گیر نیاوردن بلیط و این حرف ها نبودیم چون به محض ورود سینما، روی صندلی ها یله می شدیم و به تماشای فیلم می نشستیم و با پایان فیلم، دوباره مشغول تماشای فیلم از ابتدا، می شدیم.

بلیط سینما رو که گرفتم، دو ساعتی تا اکران وقت داشتم. شروع کردم به ویترین گردی در خیابان ها و رفتن به کوچه پس کوچه های خیابان بهشتی. تو این وقت کشی ها بودم که یکهو شهر کتاب بهشتی را دیدم. تا حالا چیزی ازش نشنیده بودم و بیشتر از شعبه قبلی اون تو خیابان زردشت به گوشم خورده بود. هوا سوز سردی داشت و زدم داخل.

جای گرم و نرم و دنجی بود و به جز فروشنده ها جنبنده دیگری پَر نمی زد. دیدم چیزی که زیاد است وقت است و کتاب؛ کور از خدا چی می خواد یک جفت چشم. شروع کردم به پرسه زدن میان کتاب ها. تو حال خودم بودم که یکی از فروشندگان به من نزدیک شد و حرف ما در مورد کتاب، شرایط نشر و نویسندگان کُرک انداخت.  تو این صحبت ها بودیم که از کتاب جدید شاپور جورکش نام برد که پس از انتشار و توزیع از کتاب فروشی ها جمع آوری شده بود.

گفتم« ازش نگه داشتید؟». آقای مشهدی گفت:«آره».

با تاخیری یکساله، به سراغ کتاب خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لِتی ها رفتم. کتابی که به موضوع خشونت و زن ستیزی ما ایرانیان پرداخته و تلاش کرده نمونه هایی از این رفتار را در آثار ادبی کلاسیک و معاصر ریشه یابی کند. صفحات اولیه کتاب به بخش هایی از کتاب انقلاب هانا آرنت اشاره شده بود که در آن به تفاوت انقلاب فرانسه و روسیه با انقلاب امریکا پرداخته و این نکته که انقلاب فرانسوی ها و به تبع روس ها برای برپایی عدالت بود و انقلاب امریکایی ها برای آزادی. انقلاب اولی منتهی شد به گیوتین، گردن زدن مخالفان و حکومت وحشت و خشونت اما انقلاب دومی توانست تا حدی به آرمان خود برسد.

جورکش که منتقد قابلی است با شناختی که از ادبیات ایران دارد نمونه های خوبی از اشعار زن ستیزانه را در کتاب خود گرد آورده است و به گمانم اگر روزی قرار شود این موضوع مورد بررسی قرار گیرد از شدت وفور شاید به مثنوی هفتاد من تبدیل شود. برای نمونه فردوسی در بیتی می گوید:

«زن و اژدها هر دو در خاک به/ جهان پاک از این هر دو ناپاک به»

یا مولانا در مقالات شمس تبریزی می گوید:«نَفس طبع زن دارد، بلکه خود زن طبع نفس دارد.... با ایشان مشورت کنید و هر چه گویند ضد آن کنید».

این طرز نگرش به زن که بیشتر به تفکرات قرون وسطایی اروپاییان در خصوص زنان شباهت دارد، سالیان دراز در فرهنگ ما حضور داشته است و نتیجه آن را حتی این روزها به خوبی می توانیم مشاهده کنیم. حال صحبت اینجاست که برخی ها برای این گونه رفتار با زنان در متون ادبی به توجیه و دلیل تراشی دست می زنند. جلال ستاری از این نمونه هاست که در کتاب عشق نوازی های مولانا به توجیه رفتار و نظرات مولانا با زنان پرداخته است.

شاپور جورکش در کتاب خود مته به خشخاش این توضیحات کَتره ای گذاشته و پیشنهاد می کند که به جای اینکه به توجیه رفتارهای مولانا و شمس در خصوص زنان بپردازیم بهتر است رفتار آنها را بازتابی از شرایط و زمانه زندگانی آنها بدانیم و یکبار برای همیشه تکلیف خود را با آنها مشخص کنیم.

طرفداران مولانا و شمس هر گاه که به موضوع کشته شدن کیمیا خاتون می رسند، مهر سکوت بر لب می زنند و یا اینکه از بیخ منکر این قضیه می شوند. کیمیا خاتون دختر کرا خاتون بیوه محمد شاه ایرانی است که مادرش پس از کشته شدن پدر به عقد مولانا در می آید و در اندرونی مولانا سکونت می گزیند. پس از چندی که سرو کله شمس پیدا می شود شمس از مولانا می خواهد که کیمیا را به عقد وی در آورد، این در حالی بود که پسر مولانا نیز گوشه چشمی به کیمیا داشت.

پس از این ازدواج شمس بشدت از کیمیا دلزده می شود و اختلافات آن دو بالا می گیرد. مولانا رو به شمس می گوید« مگر این همان دختری نیست که تو در چهره اش جمال حق را دیده بودی؟ شمس پاسخ می دهد که اشتباه کرده و در حال حاضر ابلیس در جسم او ملبس است». در ادامه نیز روزی کیمیا به همراه خانواده بدون اجازه شمس از خانه خارج شد، شمس به شدت متغییر شد و پس از مراجعت چنان بر سر و صورت کیمیا کوفت که سه روز در بستر افتاد و سرانجام جان سپرد.

حال مولوی پژوهان و یا شمس شناسان تا به این موضوع می رسند سعی در ماست مالی و هم آوردن قضیه می کنند. آنها نه زبان به انتقاد می گشایند و نه به تکلیف خودر ابا آن مشخص می کنند، نتیجه نیز افزودن گرهی بر گره های دیگر است. حتی کاربه آنجا می کشد که وقتی خانم سعیده قدس کتاب کیمیا خاتون را منتشر می کند در دانشکده ادبیات میان دانشجویان و اساتید تفرقه بر سر آن می افتد.

شاپور جورکش عنوان می کند تا چه زمانی می خواهیم به این بازی ادامه دهیم و از پاسخ به سوالات اساسی طفره رویم؛ مسئله این است. زنان که نیمی از جمعیت این کشور را تشکیل می دهند تا کی باید منتظر باشند تا در نهادهای مختلف قانونی علیه آنها وضع شود و دم برنیاورند و اگر خواستند مخالفت خود را نشان دهند به خود سوزی اقدام کنند. روشنفکران و تحصیلکردگان نیز در این میان به مانند شمشیر دولبه می مانند و در حالی که روزی به دفاع از حقوق زنان پرداخته اند، روزی دیگر علیه آنها چیزی بر زبان رانده اند. برا ی مثال میرزاده عشقی در بیتی عنوان می کند:

«ورنه تا زن به کفن سربرده است/ نیمی از ملت ایران مرده است»

اما روزی دیگر در انتقاد از دستجردی صفاتی چون« زن صفت» و... بر زبان می راند. شاید سرنوشت زنان آنگونه است که شمس کسمایی به توصیف آن می پردازد؛ اویی را که مردان تاب دیوان اشعارش را نداشتند و آن را گم و گور کردند:

ز بسیاری مهر و ناز و نوازش/ از این شدت گرمی و روشنایی و تابش/ گلستان فکرم/ خراب و پریشان شد افسوس/ چو گل های افسرده افکار بِکرم/ صفا و طراوت ز کف داده گشتند مایوس .... نه یارای خیزم/ نه نیروی شرم/ نه نیرو نه تیغم بود، نیست دندان تیزم/ نه پای گریزم/ از این روی در دست همجنس خود در فشارم.....

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب