سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

 

موومان اول

بار اولی که عکسش رو توسایت دیدم، ناخواسته صفحه رو بستم. غیر قابل تحمل بود. چهره ای داشت که انگار هزار سال پیر شده بود. دون دون هایی که رو پوستش بود ته دلم رو مالش داد. یکی از چشماش بسته شده بود و با چشم دیگرش به دوربین خیره شده بود. موهای سرش ریخته بود و فقط اطراف گوشهاش موهایی روییده بود. دماغش چنان خورده شده بود که پره های بینی اش هم مشخص بودند. انگار نه انگار که این آدم هم جزو آدمهاست. انگار نه انگار که 25 سال از سالهای عمرش رو بین ما آدمها بوده و با ما زندگی کرده. تو همون عکس اول وقتی چشمم به خواهراش افتاد، اشک تو چشام جمع شد. صفحه بسته شده بود و من همچنان داشتم تو ذهنم جزئیات عکسی رو که دیده بودم واکاوی می کردم.

اگر چند روز بعدش همراه دوستم برای انجام کاری به محله شون نرفته بودم، هیچ وقت نمی تونستم چهره اون آدمو از نزدیک ببینم. تو مسجد نشسته بودیم تا اون بیاد. خیلی وقت بود که منتظرش بودیم وهر بار که باهاش تماس می گرفتیم می گفت تو راهم و چند دقیقه دیگر می رسم. حتی کار به اونجا رسید که دوستم بهش پیشنهاد داد دنبالش بره، قبول نکرد و ما همچنان چشم به راهش تو مسجد نشستیم. مسجدی که نمازگزارهاش چند ساعت پیش اونجا را ترک کرده بودند و به جز روحانی مسجد که مشغول رسیدگی به امور برخی افراد بود، کسی تو مسجد پر نمی زد.

تو حین انتظار برای ورودش چشمام رو به دیوارهای تازه ساز و گاها قناس مسجد دوخته بودم. گاهی اوقات هم چشمام را به عکس های روی دیوار می دوختم و چون دور بودند و چشمام چیزی را تشخیص نمی دادند، به مراجعان حاج آقای مسجد نگاه می کردم. چشام به این رفت و برگشت عادت کرده بودند که ناگهان به سمت در ورودی برگشتم و دیدم کسی کفشاش رو در آورده و در حال ورود به مسجده. ناگهان به خودم گفتم«خودشه».

موومان دوم

کنارم نشسته بود و با اون صدای بچه گونه اش داشت به دوستم گزارش کسانی رو که از صبح باهاش تماس گرفته بودند را با آب و تاب توضیح می داد. با اینکه بهش دست داده و لمسش کرده بودم و حالا هم درفاصله کمتر از یک وجب کنارش نشسته بودم، هنوز جرات این رو پیدا نکرده بودم که مستقیم بهش نگاه کنم. دل تو دلم نبود تا اینکه بالاخره بعد از دقایقی که مثل یک قرن از جلوی چشام گذشت، به صورتش نگاه کردم. اما این بار چون از نیمرخ می دیدمش، جزء دیگری از بدنش رو که تا به حال ندیده بودم برام آشکار شد. گوش. اگر بشه اسمش رو گوش گذاشت. گوش بریده شده ای که نمی دونستم به خاطر کدامین گناه مرتکب نشده یا شده این طور بریده شده بود. تو این فکرها بودم که به سمت من بازگشت. دیدم گوش چپش هم مثل اون یکی بریده شده. وقتی به لباش چشم دوختم متوجه شدم که مثل اینکه این بیماری به لبش هم رسیده و داره اون رو هم می خوره. روم نشد، دلم نیومد، نتونستم یا... خلاصه هر طوری که شد برای اولین بار تو چشاش زل زدم. نمی دونم چی شد ولی وقتی اون چهره معصوم و کک مکی رو دیدم، همه تصاویری رو که قبلا ازش تو ذهنم ساخته بودم محو شد.

موومان سوم

وقتی سر حرفو باهاش باز کردم، شروع کرد به گفتن خاطراتش. هر لحظه از زندگی اش رو که تعریف می کرد انگار تیری نامرئی به قلبم می خورد و دردی ناگهانی تو همه بدنم تیر می کشید. انگار که «طالع نحسش» از همون ابتدا چیزی جز بد بیاری براش رقم نزده بود. انگار که «سنگ تیپاخورده» ای بوده، که هر کی از راه می رسیده یکی نثارش می کرده. انگار«دشنام پست آفرینش» بوده که هر کی هر چی می تونسته بارش کرده. انگار«نغمه ناجوری» بوده که هیچ کس طاقت شنیده شدنش را نداشته. از کودکی اش، مدرسه رفتنش، محله ای که توش زندگی می کرد، از محیط خانواده، خونه پدری و....برام گفت، اما مثل اینکه تو همه اینها فقط یه چیز براش مونده بود؛«رنج،غم،غصه»

از کودکی اش اینو بهم گفت که وقتی پیش دکتری رفته بودند تا دلیل بیماری اش رو تشخیص بده، نسخه شستشوی کل بدن با الکل رو براش تجویز کرده بود. از محلش می گفت که آدمهاش از روی صمیمیت، احساس همدردی  و حس بشر دوستی بهش لقب «خال خالی» داده بودند. از مدرسه ای که توش می رفت هم گفت، مدرسه ای که معلم برای نگاه نکردن بهش، همیشه اون رو ته کلاس و کنج دیوار جاش می داد و حتی یک بارهم از سر دل خوشی دفتر اونو ورق نزده بود. از خونواده ای می گفت که همش محیط استرس و تشنج بود. از پدرش هم گفت که چطور روزی صد بار با توسل به بهانه های مختلف برای درآوردن خرج عملش اونها را تلکه می کرد. همین طور می گفت و می گفت و من هم «صم بکم» نشسته بودم. اگر سنگ بود تا حالا پکیده بود اما نمی دونم این همه انرژی رو از کجا آورده بود یا کی بهش داده بود که یه نفس می گفت. با صدای صحبت هاش از درونم صدای شکستن و جر خوردن خودم رو می شنیدم....

موومان چهارم

روبه روی حاج آقا نشسته بود و سفره دلش رو برای اون بازکرده بود. داشت از داروهایی که بایستی برای درمانش می خورد یا از پمادهایی که هر سه ساعت باید به صورتش می مالید تعریف می کرد. از قیمت های سرسام آور داروها که هر بار برای تهیه کردنش متوسل به کسی می شدند. از عمل ناموفق چشم راستش که به لطف و صدقه سری دکتر، الان کاملا بسته شده بود و دیگه نمی تونست با اون ببینه.

تو این وسط از نیکوکارانی هم نام برد که تا حالا اون و خانواده اش رو حمایت کرده بودند. فداکاری های عموش که پس از فوت پدر بزرگشون، از کار و زندگی خودش زده بود و برای اونها یه آلونک خریده بود. از دکترای با معرفتی که همیشه ازش پول ویزیت نمی گرفتند و هزینه داروهاش رو هم می دادن. از پرستارهایی که با اون مهربونی می کردن و نمی ذاشتن تو ایام بستری بهش بد بگذره. از مادر فداکاری که تو همه این ایام مثل کوه پشت اون و خواهراش وایساده بود و از اونها محافظت می کرد.

همه صحبتش سر این بود که هر کس من رو با این قیافه می بینه، «سریعا ازم فرار می کنه. دوست نداره با من صحبت کنه و حتی به حرفم دلم گوش کنه». خیلی آرزو داشت که اونو با اسم کوچیکش صدا کنن. حالشو ازش بپرسن و حتی برای یه دقیقه هم که شده جدای از بیماری اش، از احوالات درونی اش سوال کنن و از اوضاع کسب و کارش بپرسن و حتی اگر کاری دارن به او محول کنند تا برای اونها انجام بده. باهاش از مرام و رفاقت حرف بزنن و اصلا سراغی از اون بیماری مزخرف که صبح تا شب بدنش رو می خورد نگیرن. آیا این آرزوی گزافی بود؟

نمی دونم از این همه ظلمی که بهش شده بود یا ازمردم اندکی که در حقش لطف کرده بودند، دلش گرفت و بغضش ترکید. گریه کردن اون واقعا گریه کردن داشت. در حالی که رو دو زانو چمباتمه زده بود و دستش رو به صورتش عمود کرده بود، قطرات اشک از چشاش سرازیر شد. قطراتی که از روی گونه هاش سر می خوردند و به آهستگی روی لباس و شلوارش می افتادند.

به خیالم تو اون حالت «خدا» هم براش گریه کرد. بغض بد جوری گلوم رو گرفته بود و خیلی به خودم فشار آوردم تا زیر گریه نزنم. هر چی به خودم فشار آوردم تا پاشم برم پیشش بشینم نتونستم. مثل آدمی که زیر آوار مونده باشه و نتونه از جاش تکون بخوره، بی حرکت نشسته بودم. آخرش حاج آقا بلند شد و رفت براش دستمال آورد. با هر زحمتی که بود بلند شد و رفتم کنارش نشستم. دستم رو شونه هاش گذاشتم و شروع کردم به آروم کردنش. دوستم از اون طرف شروع کرد به گفتن چیزهای خنده دار تا فضا رو عوض کنه....

موومان پنجم

بیرون مسجد از هم جدا شدیم و دوستم اونو سوار موتور کرد تا یک جایی نزدیک منزلشون برسونه. تو اون هوای سرد و سوز دار شروع کردم به پیاده رفتن. چند قدمی دور نشده بودم که کسی به من نزدیک شد و گفت « داداش آتیش داری»؟  دست کردم تو جیبم و فندکم رو براش روشن کردم. بدون هیچ خجالتی ازش پرسیدم «یه سیگار داری به من بدی»؟ دست کرد تو جیب بغل کتش و یه نخ سیگارم به من داد. روشنش کردم شروع کردم با دودش بازی کردن. همین طور قدم بر می داشتم و شعر«زمستان» اخوان را برای خودم زمزمه می کردم.

«نفس کس گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک در پیش چشمانت.

نفس کین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک»

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب