سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 


یکی از روزهای آخر زمستون بود و ترم دوم تازه شروع شده بود و دانشجویان که تازه از فرجه اومده بودند داشتند خودشون را با شرایط جدید تطبیق می دادند. یک ماهی می شد که دیگه سر کلاسها نیومده بودیم و برای خودمون ول بودیم. با شروع ترم جدید که به نیمچه ترم معروفه، داشتیم عادت های کهنه شده را ترک می کردیم. سر یکی از کلاسها بودیم. استاد هم تا دلتون بخواد "کنز دانش" بود. فقط کافی بود جزوه را از دستش قاپ بزنی یا بلایی سر اون جزوه بیاد تا استاد با هزار دلیل و برهان منطقی کلاس را به هفته آینده موکول کنه.

خلاصه، اون روز تو مبحث مکتب های جغرافیایی بودیم. استاد هم جزوه ای در دست داشت که ملغمه ای بود از کتابهای پلی کپی شده دیگر مترجمین و مولفین و جزوه داران تو اون رشته. استاد که معمولا عادت داشت پشت میزش چنبره بزنه و هرزگاهی هم چرخی تو کلاس بزنه، اون روز هم مثل همیشه به میزش تکیه داده بود و داشت تند تند از روی جزوه اش می خوند.  دانشجویان علم آموز هم سرشون را تو جزوه هاشون کرده بودند و حرفهای استاد را که هر کدوم مثل مرواریدی از درون صدف بیرون می اومد به اطراف می افتاد، را در هوا قاپ می زنند. استاد با اون عینک ته استکانی گردش، هر چند دقیقه که می گذشت چشم هاش رو باریک می کرد تا ببیند آیا بچه ها دارند از گفته های اون نت برمی دارند یا نه. گاه گداری هم یک موضوع را شروع می کرد به بسط دادن و اگر تو اون موقع می تونستی از کنارش رد شی می دیدی که آره اون توضیحات را هم داره از داخل همون جزوه کذا می خونه.

توی بحث لیبرالیسم و سوسیالیسم بودیم و استاد داشت توضیحات لازم در این زمینه را به بچه ها دیکته می کرد. بعد وارد تقسیم بندی های لیبرالیسم و سوسیالیسم شدیم. مفاهیمی که تاریخ قرن بیستم، شاید بدون همین دو مفهوم، اصلا معنی پیدا نمی کرد. در این تقسیم بندی ها بود که استاد یکهو گفت "لیبرالیسم انقلابی". بعدش شروع کرد با آب و تاب توضیح دادن اینکه "لیبرالیسم انقلابی" چی است و کی برای اولین بار این واژه را جعل کرده و....

چشمهای من و بعضی از همکلاسی ها که برای خودمون تو مباحث مارکسیسم و لیبرالیسم کباده می کشیدیم با گفتن این کلمه از حلقه بیرون زد. داشتیم هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم. استاد هم متکلم وحده شده بود و لحظه ای لب از لب فرو نمی بست و سر خودش رو از جزوه برنمی داشت تا حداقل قیافه های حیرت زده ما را نظاره کنه. نمی دونم چه اتفاقی افتاد که استاد مثل اینکه انگار بهش وحی شده باشه سر از جزوه برداشت و نگاهی  به کلاس انداخت. خودش قبل از اینکه سر شو از روی جزوه برداره متوجه گافی که داده بود شده بود. می خواس ببینه کسی فهمیده یا نه؟ وقتی قیافه برق گرفته ما رو دید همه چی دستش اومد. خیلی آروم از جاش بلند شد و چرخی توکلاس زد. بعدش به آرامی گفت" بله، منظور من سوسیالیم انقلابی بود".

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب