سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

اونقدر تو خودم بودم که چیزی نمی تونست من رو از اون وضعیت دربیاره. وضعیت روحی ام اسفناک شده بود، طوری شده بود که حتی نمی تونستم مرخصی بگیرم و تو خونه استراحت کنم. تو خونه به یک چیزی هایی پی برده بودند ولی از اونجایی که تو اتاق خودم بودم، فکر می کردند با کسی حرفم شده که این طور دمغ شده ام.

وضعیت اسفباری بود. صبح پنج شنبه هر کاری کردم نتونستم سر کار بشینم. تو فکر جایی بودم که چند روزی به دور از خانواده و دوستان فقط تو خودم باشم. هر گزینه ای هم که به ذهنم می رسید سریعا از ذهنم خارج می شد. تو یکی از گزینه ها یاد خوابگاه افتادم. هرچند که خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم ولی چند تا از بچه ها بودند که برای دفاع هنوز داشتند اونجا تلاش های آخرشون را می کردند.

سریع زنگ زدم به دوستم اما خواب بود و گوشی را قطع کرد. از در محل کار زدم بیرون گفتم یک بار دیگه هم امتحان می کنم.  بار دومی که زنگ زدم گوشی را برداشت و در حالی که داشت هنوز خمیازه می کشید گفت« بیا». خیلی خوشحال شدم. گفتم حداقلش اینه که توی خونه کسی این قیافه تو هم رفته من رو نمی بینه.

تا برسم خوابگاه شهید بهشتی که بر بام تهران قرار گرفته یک ساعت و نیم تو راه بودم. زنگ زدم به دوستم و اومد دم در کلی نامه نگاری کردند برای اینکه من یک شب اونجا بمونم. وارد بلوکها که شدم، همون جوری مانده بودند که 5 سال پیش تو زمان کارشناسی، در آنجا روزگارم را سپری می کردم.

هنوز وارد داخل اتاق نشده بودم که ایوب.ن  رو دیدم. البته با کلی ریش و پشم و موهای بلند شده. دو سال پیش که اونو تو یکی از خوابگاههای دانشگاه تهران دیدم اصلا فکر نمی کردم این چهره بتونه تحمل ریش رو داشته باشه. سریعا واکنش نشان دادم و جا خوردم. نه خود ایوب بود. با یک شرت مامان دوز وسط اتاق ایستاده بود و دنبال چیزی می گشت. وقتی من رو دید نزدیکم اومد و سلام کرد ولی بابت اینکه دست و صورتش را نشسته بود نتونستیم دیده بوسی کنیم.

اولین شُک به من وارد شده بود و از اون احساس گرفتگی خارج شده بودم. دست و صورتش رو شست و نشست برام از اوضاع و احوالش تعریف کردن. اینکه پس از اینکه تو دانشگاه تهران براش حکم صادر شد چطور برای چند ماه از تحصیل محروم شده بود و اینکه بعدش چطور روانه زندان میشه و.... خیلی دل پُری داشت. من هم گوش شده بودم و فقط می شنیدم. اصلا خودم را فراموش کرده بودم.

تو همین تعریف کردن هاش گفت پس از اینکه از انفرادی بیرون میاد با دو نفر تو یک سلول هم بند میشه. یکی از اونها قاچاقچی مواد بود و دیگری هم یک انرژی درمان. خلاصه این انرژی درمانه و رماله چند تا چشمه برای اونها رو می کنه و ایوب هم میشه مرید اون.

از زندان خارج میشه و می ره تبریز. تو اونجا با پرس و جو تو قهوه خونه ها رد چند تایی از اونها را می گیره و به مسیر و رمالی وارد میشه. خلاصه پس از چندی مطالعه و دیدن فیلم های مختلف از انرژی درمان ها، برای خودش کسی میشه و اصول اصلی این کار را یاد میگیره. می خواد برای خودش یک جن انتخاب کنه که دوستش بهش اخطار میده باید زیر نظر یک استاد بزرگتر این کار را بکنی در غیر این صورت ممکنه جن بدجنس گیرت بیاد و اون وقت باید خر بیاری و باقالی بار کنی.

میره پیش یکی از معروف های ایران تو انرژی درمانی و این خواسته رو مطرح می کنه ولی از اونجایی که نیتش از همون ابتدا هم کارهای اقتصادی بود، یارو جوابش می کنه و میگه هنوز زوده.

تا اینجاش را که گفت برق از سه فازم پریده بود. ایوبی که من دو سال پیش دیده بودم اصلا اهل این برنامه ها نبود و فقط در پی تشکل های دانشجویی و رصد اخبار سیاسی بود. حتی وقتی باهاش درباره اعتقادات حرف می زد، سریعا می خندید و چهار تا لیچار بارت می کرد چه برسه به رمل و رمالی.

گفتم قضیه این محاسن چیه. گفت خوب سوالی کردی که تو این زمینه ریش و موی بلند در حکم آنتن هستند و داشتن آنها ضروری است. گفت الان برای هر کاری که می خوام بکنم اول زنگ می زنم به یکی از بچه ها بره پیش .... بعد اون بهم می گه که آخر کار چطوره و من اقدام می کنم به رفتن یا ماندن.

وقتی اینها رو تمام کرد دیدم دو ساعتی که با هم گرم صحبت کردن شده ایم و اصلا هیچی حالیم نشده. همه چیز رو فراموش کرده بودم و خیلی راحت شده بودم. دیدم دیگه دوست ندارم اونجا بمونم و نتیجه اش اسین شد که بعدالظهر راه افتادم خونه و حالم بشدت تغییر کرده بود. طوری که باور کردنش برام خیلی سخت بود.

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب