سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

قبل از عید در شماره دی ماه «همشهری داستان» که در آن مواقع هنوز به این نام تغییر نکرده بود ذیل عنوان «همشهری خردنامه» منتشر می‌شد، مطلبی از رضاامیر خوانی که فصلی از کتاب منتشرنشده اش بود خواندم که توصیف‌هایی بسیار گیرا، جذاب و واقع گرا از مردم، آداب و رسوم و فرهنگ کشور همسایه امان- افغانستان- داشت.

بعد از خواندن مطلب خیلی منتظر بودم تا این کتاب منتشر شود که البته با وقفه‌ای ۵ ماهه بالاخره به بازار آمد و در نمایشگاه کتاب از آن رو نمایی شد. پولی در حساب نداشتم و منتظر بودم تا مدیران مجموعه هر چه زود‌تر پولی پرداخت نمایند، اما از قرار معلوم گویا انتظار بیهوده‌ای بود. بالاخره با قرض کردن- و افزودن به قرضهای دیگر- پولی تهیه کردم و به همراه خواهرم به نمایشگاه روانه شدیم.

از شلوغی و فضای نامناسب نمایشگاه سخن به میان نمی آورم، زیرا که بار‌ها گفته شده است و مبدل به عادتی شده و انگار قرار نیست تغییری انجام شود. وارد شبستان شدیم که این سال‌ها محل حضور ناشران عمومی شده است. پس از خرید چند کتاب به نشر افق رفتیم تا کتاب «جانستان کابلستان» رضا امیر خانی راابتیاع کنیم.

به محض رسیدن به غرفه امیر خانی را دیدیم که درون غرفه نشر افق در حال گفتگو ست. در این روزها که هر یک از نویسندگان و چهره های ادبی به بهانه های مختلف از حضور در نمایشگاه سرباز می زنند، دیدن امیر خانی به مثابه یافتن آب در بیابان بود. رسم ادب و احترام را نگاه داشتم تا از گفتگو فارغ شوند. امیر خانی پیراهن پیچازی زرشکی کتانی به تن داشت و در آن گرمای نمایشگاه عرق از سر و روی به مانند جوی روان بود. از شدت عرق لباس تیره رنگ او نیز تیره‌تر شده بود.

پس از پایان گفتگوی آن‌ها امیر خانی قصد خروج از غرفه را داشت. سریعا دو کتاب از یکی از فروشندگان گرفتم و از ایشان خواستم تا آن را امضاء کنند. از غرفه خارج شده بود که به سمت او رفتم. سریعا کتاب‌ها را گرفت و به امضاء آن‌ها پرداخت. یکی را برای دوست از جان بهترم و دیگری را برای من امضاء کرد. کار امضاء کردن به پایان رسیده بود که دومین درخواست را از او کردم.

«آقای امیر خانی اجازه می‌دهید شما را در آغوش بگیرم؟»

«زیاد عرق کردم ولی باشه مشکلی نیست.»

یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسه‌ای بر شانه‌های یکدیگر زدیم. هنگامی که او را دربغل گرفتم متوجه شدم که پیراهن او خیس آب است در هوای دم کرده غرفه‌ها چه حالی بر او گذشته است.

فورا درخواست دیگری کردم و امیر خانی اجابت کرد. از او خواستم تا در کنار یکدیگر عکس یادگاری بگیریم. بسرعت دوربین را از کیفش خارج کردم به شخصی سپردم تا از ما عکس بگیرد. پس از گرفتن عکس بسیار شادمان و خوشحال شدم و بسیار از او تشکر کردم.

از یکدیگر جدا شدیم اما امیرخانی همچنان با کوله‌ای بر دوش، شلوار سفید، پیراهن پیچازی زرشکی و غرق در عرق در میان دوستداران خود ایستاده بود و به گفتگو مشغول بود...

[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب