سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

انگار دیروز بود. سر ظهر می‌شد و وسط کوچه کنار تیر برق می‌نشستیم و بچه‌ها که از هر سنی بودند جمع می‌شدند و توی کله ظهر با هم بازی می‌کردیم. اون هم چه بازی‌هایی. از هفت سنگ و گل کوچک گرفته تا الک دولک و زو کشیدن و خر تو... واقعا دورانی بود. بعضی مواقع هم که صدای بچه‌ها بالا می‌رفت، یکی از همسایه‌ها یک تذکری می‌داد و ما را به خودمان می‌آورد. روزگار عجیبی بود. 

عصر که می‌شد همگی به سر کوچه می‌رفتیم و تو زمین خالی که این روز‌ها از دست بساز بفروش‌ها دیگه لنگه‌اش پیدا نمی‌شه، فوتبال می‌زدیم. 

رسول اون تیر دروازه‌ها را آوردی؟ 

مهدی برو سر کوچه دو تا توپ پُرباد بخر بیا، سریع. 

تازه روزهای جمعه که می‌شد بساط عیش ما به پا می‌شد. اکثر جوان‌هایی که به سر کار می‌رفتند و در طول هفته فرصت چندانی برای تفریح نداشتند یا به دبیرستان و دانشگاه می‌رفتند، تو این روز به ما می‌پیوستند. همه چیز کامل می‌شد. نزدیک ده تا تیم ۴ نفره می‌شدیم و لیگ برگزار می‌کردیم. تا ساعت دو معمولا طول می‌کشید تا تکلیف برنده لیگ مشخص می‌شد. بعضی وقت‌ها هم بگو مگو یا دعوایی سر خطا‌ها و داور و... بوجود می‌آمد. 

ولش کن حسن. ولش کن.... 

آخه مگه.... ولش کنم. آخه بابا باید حسابش رو برسم. 

البته این قبیل بگو مگو‌ها با وساطت بچه‌ها و ریش سفید‌ها حل می‌شد و خیلی زود به بازی برمی گشتیم. 

بعد اونهایی که شرط بسته بودند شروع می‌کردند به تسویه حساب. البته داخل پرانتز این رو هم بگم که تو اون روز‌ها شرط بندی ما‌ها مثل الان‌ها نبود که سر پول باشه. چون اونقدر درآمد نداشتیم بلکه معمولا سرنوشابه یا بستنی بود، تازه اون هم بستنی آلاسکا. 

روزگار غریبی است. با نگاهی به آن دوران و مقایسه آن روزگار با این دوران (البته مدت زیادی هم نگذشته) می‌بینیم که چقدرهمه چیز عوض شده. انگار کسی اومده و یه قلم جادویی برداشته و همه چیز رو تغییر داده. تغییراتی که گا‌ها تغییر نیستند و به تحول و جهش شباهت دارند. تحولاتی که گذشته را شخم زده و چیزی از او باقی نگذاشته، طوری که اگر دراین روز‌ها بخواهید برای کودکتان در مورد اون روز‌ها صحبت کنید، باید کلی وقت صرف کنید تا بتونید یک تصویری از آن دوران در ذهن کودکتان بسازید. 

گذشت اون روزهای که حسن کپک می‌رفت روی پشت بام برای کفتر بازی، اون روزهایی که حسن دوکله تو آشغال‌ها دنبال چیزهای عتیقه می‌گشت، زمانی که مادر‌ها به ضرب دمپایی و کتک بچه‌ها را مجبور به خوابیدن می‌کردند... 

کودکان این دوران به یاری اینترنت، بازی‌های کامپیوتری، کلوپ‌ها، کافی نت‌ها، دستگاهی پلی اشتیشن و... دیگه احتیاجی به دور هم بودن و فعالیت بدنی ندارند. بچه‌هایی که تنها و یا در کنار همدیگر ساعت‌ها کنار هم می‌نشینند و بدون اینکه جیک بزنند یا صدایی ازشون در بیاد به بازی مشغول می‌شوند. مادر و پدر‌ها هم که تو این دنیای سگی صبح تا شب برای درآوردن یه لقمه نون توی خیابان‌ها در بدر هستند، اصلا دنبال چنین چیزی‌هایی می‌گردند که بدون هیچ دغدغه‌ای به امورات خود بپردازند. 

واقعا وقتی همه چیزهای ما تو دنیای مجازی باید، بدست بیاد پس کی به خودمان فکرکنیم. آموزش مجازی، دوست مجازی، ازدواج مجازی، موجود مجازی، فضای مجازی و... واقعا دلمون به قول اصفهانی‌ها پُکید.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب