سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

محمدعلی علومی از جمله نویسندگانی است که بیشتر به دلیل نگارش و پژوهش آثاری در حوزه طنز شهرت دارد. «شاهنشاه در کوچه دلگشا» و «طنز درباره پهلوی» از نمونه آثار برجسته علومی در حوزه طنز محسوب می‌شوند. اما وی در کنار طنزنویسی وپژوهش‌هایی که در این حوزه انجام داده است، دستی در داستان‌نویسی هم دارد و هر از چندگاهی رمانی را منتشر می‌کند. این نویسنده کرمانی از قضا در داستان‌نویسی خود، به شیوه ایرانیان کهن علاقه بیشتری دارد و پایه و اساس داستان‌نویسی خود را  بر روی قصه‌گویی قرار می‌دهد.

«جناب آقای دیو» محمدعلی علومی که اخیرا منتشر شده است از قضا در این فضا می‌گذرد. داستان به روایت شخصیتی به نام آقای «دیو سفید پای دربند» می‌پردازد که به دستور پدربزرگش برای تربیت و آموزش به تهران با «ط» دسته دار سفر کرده است. داستان به روایت این شخصیت و مشکلاتی که برای او پیش می‌آید می‌پردازد و در خلال داستان با خرده روایت‌هایی مواجه می‌شویم که بیشتر به قصه‌گویی شباهت دارند.

شاید بتوان در یک مقایسه کلی این طور گفت که فضای روایی داستان به مانند «هزار و یکشب» و با گوشه چشمی به این کتاب نوشته شده است. در «هزار و یکشب» شهرزاد قصه‌گو برای نجات جان خود هر شب برای پادشاه داستانی را تعریف می‌کند و با این داستان‌ها برای مرگ خود زمان می‌خرد. در رمان «جناب آقای دیو» نیز راوی تلاش می‌کند با آوردن داستان‌ها، قصه‌ها، مثل‌هایی از آثار کلاسیک ادبی ایران در درون داستان به قصه‌گویی بپردازد و خواننده را با خود همراه کند. از این رو در درون داستان بارها شخصیت‌ها برای همدیگر حکایت یا قصه تعریف می‌کنند و از این راه تلاش می‌کنند به یکدیگر پند و تجربه بیاموزند.

 این داستان به شیوه پست مدرن روایت شده است و از این منظر تفاوت بسیاری با «هزار و یکشب» دارد. در کنار روایت و کشمکش‌هایی که میان آقای دیو و دیگر شخصیت‌ها در می‌گیرد، راوی با اشاره به داستان پست مدرن، بارها به نویسندگان و جامعه ادبی به دلیل تمایل به نوشتن آثار آپارتمانی انتقاد می‌کند. از سوی دیگر تلاش می‌کند تا آن‌ها را سنت‌های ادبی داخل کشور و ریشه‌های نویسندگی در ایران ارجاع دهد. به همین جهت در مخاطب در حین مطالعه داستان بارها به یاد «هزار و یکشب» می‌افتد.

البته آقای علومی که خود یکی از شخصیت‌های نیک روزگار و از تبار کرمانیان است بارها در «جناب آقای دیو» به انتقاد از شهرنشینان تهرانی و کسانی که با خوی و خلق این شهر عجین شده‌اند و مدام در پی تلکه کردن دیگران هستند، می‌پردازد. وی در کنار این انتقاد از کسانی که همچنان در این شهر هزار رنگ ذات و اصالت خود را حفظ کرده‌اند، به تمجید می‌کند و از این روست که در پایان داستان هدیه ارزشمند به دست «آهای پسر» می‌رسد.

در حین مطالعه کتاب انسان‌ بارها به یاد این می‌افتد که واقعا چرا نویسندگان ما تا این اندازه در فُرم‌ها و بازی‌های زبانی درگیر شده‌اند و مدت‌هاست که نتوانسته‌اند آثار خوبی را تولید کنند؟ داستان‌های قدیمی خصوصا «هزار و یکشب» با سنت روایی خود حس زندگی را در انسان‌ها زنده می‌کند. این کتاب می‌تواند تلنگری باشد برای توجه بیشتر به آثاری که این روزها در فضای تبلیغات رسانه‌ها چندان جدی گرفته نمی‌شوند.

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

اوایل نوامبر 1960، ژنرال رافائل تروخیو، رییس جمهوری دومنیکن، اعلام کرد کشورش با دو مشکل اساسی مواجه است: کلیسا و خواهران میرابال. چند هفته‌ای طول نکشید که گماشته‌های بُز ( لقبی که مخالفان تروخیو به او داده بودند) مشکل دوم را حل کردند و در تاریخ 25 نوامبر 1960، خواهران میرابال را در سانحه‌ای ساختگی از میان برداشتند. شادی بُز چندان دوام نیاورد و پنج ماه بعد، تروخیو نیز در خودرو شخصی‌اش به قتل رسید.


پس از کشته شدن خواهران میرابال بسیاری از کشورهای امریکای لاتین و برخی دیگر از کشورها در سرتا‌سر جهان، 25 نوامبر را «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان» اعلام کردند. این روز در کشورهای مختلف عناوین متفاوتی اعم از «خشونت علیه زنان ممنوع»، «روزی برای پایان خشونت علیه زنان» و... نام گرفت. سرانجام در سال 1999 (39 سال پس از کشته شدن پروانه‌ها) در مجمع عمومی سازمان ملل، 25 نوامبر به عنوان «روز مبارزه با خشونت علیه زنان» نامگذاری شد.

 
داستان زندگی خواهران میرابال در آمریکای لاتین بر کسی پوشیده نیست. «پاتریا»، «دِدِ»، «مینِربا» و «ماریا ترسا» - چهار دختر خانواده میرابال- به فاصله چند سال از یکدیگر متولد شدند. پدر آن‌ها تاجری موفق بود و از این راه زندگی نسبتا مرفهی برای دختران خود فراهم ساخت. مینِربا متاثر از افکار عمومی خود به جنبش ضد تروخیو در دومنیکن پیوست و در رشته حقوق تحصیل کرد.

با ادامه فعالیت‌های مینِربا، دیگر خواهران نیز به او پیوستند و با یاری یکدیگر مخالفان بسیاری را در گروه خود جمع کردند. سرانجام آن‌ها جنبش 14 ژوئن را در جمهوری دومنیکن تشکیل دادند؛ جنبشی که در پی سرنگونی تروخیو بود. در داخل همین گروه زیرزمینی بود که همقطاران عنوان پروانه (Mariposa) را برای مینِربا انتخاب کردند و از آن پس خواهران میرابال، پروانه‌ها(Las Mariposas) نامیده شدند.


در عرصه جهانی، فعالیت‌های خواهران میرابال همزمان با انقلاب کوبا بود و از این رو وقایع این انقلاب تاثیر زیادی بر روی مبارزان این کشور داشت. برخلاف انقلاب کوبا که وجهه‌ای کاملا مردانه داشت و در راس آن فیدل کاسترو و چه‌گوارا قرار داشتند، تغییر و تحولات در کشور دومنیکن تحت تاثیر پروانه‌ها قرار گرفته بود. از این رو برخی از تحلیل‌گران از آن‌ها به عنوان چه‌گواراهای مونث آمریکای لاتین یاد می‌کنند.

تاثیر خواهران میرابال بر روی ادبیات آمریکای لاتین

کشته شدن پروانه‌های فراموش ناشدنی (Inolvidables Mariposas) از همان ابتدا به سمبل آزار و شکنجه زنان در جوامع استبداد زده امریکای لاتین تبدیل شد و شاعران و نویسندگان امریکای لاتین تلاش کردند با الهام از آن‌ها به نوشتن آثار خود بپردازند.

اما حضور دیکتاتورها رنگارنگ در گستره کشورهای آمریکای لاتین، وسوسه نوشتن را در بسیاری از نویسندگان برانگیخته بود و شوقی وصف ناشدنی برای روایت زندگی آن‌ها در میان نویسندگان وجود داشت. بی‌شک «میگل آنخل آستوریاس»، نویسنده گواتمالایی و برنده جایزه نوبل، یکی از نخستین نویسندگانی بود که به انتقاد از دیکتاتوری‌های امریکای لاتین پرداخت. این نویسنده گواتمالایی در سال 1933 کتاب «آقای رئیس جمهور» را نوشت و بنا به دلایلی چاپ آن تا سال 1946 به تاخیر افتاد. وی بعدها با نوشتن سه گانه موز( چشمان نخفته در گور، باد سهمگین و پاپ سبز) و توصیف زندگی فلاکت‌بار روزانه مردمان آمریکای لاتین در کشتزارهای موز، توجه بسیاری از جهانیان را به آمریکای لاتین معطوف کرد.

پس از آستوریاس، «گراهام گرین» انگلیسی بود که به کشور هائیتی سفر کرد و پس از مدتی اقامت در بازگشت کتاب «مقلد‌ها» را نوشت. وی برای نخستین بار بسیاری از خوانندگان را در بحبوحه جنگ سرد متوجه فضای فلاکت بار و اندوهناک کشورهای آمریکای لاتین کرد و از دیکتاتوری و رژیم پلیسی ژان کلود دوالیه در هائیتی پرده برداشت. البته بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین او را یک توریست می‌دانند و چندان به این اثر او اعتنا نمی‌کنند.

با اوج گرفتن جریان موسوم به شکوفایی ادبی (Boom latinoamericano) در کشورهای امریکای لاتین در دهه 60 و 70 میلادی، نویسندگانی چون «ماکز»، «یوسا»، «فوئنتس»، «آگوستو روا باستوس» و دیگران تصمیم گرفتند تا هر یک درباره یکی از دیکتاتورهای منطقه کتابی بنویسند. یوسا در سال 1969 کتاب «گفتگو در کاتدرال» را منتشر کرد که بیشتر به ساز و کار حکومت‌های امریکای لاتین می‌پرداخت تا شخصیت پردازی درباره دیکتاتورها. این نویسنده برنده جایزه نوبل 31 سال بعد کتاب «سور بُز» را منتشر کرد و با بررسی اسناد و خاطرات سیاستمدارن دوران تروخیو، به روایت زندگی و حوادثی که منجر به سقوط حکومت تروخیو در دومنیکن شد، پرداخت.

در سال 1975، «گابریل گارسیا مارکز» کتاب «خزان خودکامه» را نوشت که از نظر برخی منتقدین بازتاب دهنده شخصیت‌هایی چون ژنرال فرانکو اسپانیایی و گوستاوو پینلا کلمبیایی است.

«آگوستو روا باستوس» نویسنده پاراگوئه‌ای نیز در سال 1974 کتاب «من برتر» را منتشر کرد که به شرح شخصیت دیکتاتور «پاراگوئه خوسه رودریگز دِ فرانسیا» معروف به دکتر فرانسیا می‌پرداخت. این کتاب از سوی منتقدان به عنوان یکی از بی‌نظیرترین آثار ادبیات آمریکای لاتین شناخته شده است و به زبان‌های مختلفی ترجمه شده است.


این تلاش‌ها برای به تصویر کشیدن درد و رنج مردمان آمریکای لاتین به این سال‌ها محدود نشدند. 34 سال پس از کشته شدن خواهران میرابال این موضوع همچنان از جذابیت برخوردار بود و «خولیا آلوارز»، نویسنده و شاعر دومنیکنی، این سوژه را موضوع کتاب خود قرار داد و با گردآوری اسناد و مدارک کتاب «در زمانه‌ی پروانه‌ها» را در سال 1994 به انگلیسی و چند سال بعد به اسپانیایی منتشر کرد.

نویسندگان آمریکای لاتین با انتشار این آثار نقش مهمی در آگاه‌سازی جهانیان از حوادثی که در آمریکای لاتین رخ می‌دهد، داشتند. به رغم انتشار این کتاب‌ها و انتقادات به بازتولید دیکتاتورها در اشکال جدید پرداخته و با گذشت نیم قرن هنوز هم خشونت در این کشورها در قالب‌های جدید بازتولید می‌شود.

 

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

سلام

اندکی در مثنوی تاخیر شد/ مدتی باید گذشت تا خون شیر شد

[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

محمد قاضی در میان اهالی ادبیات چهره شناخته شده‌ای است و نیاز به توضیح ندارد. نزدیک به 15 سال است که دیگر قاضی در میان ما نیست اما ترجمه‌های وی همچنان منتشر می‌شوند. وی در طول 50 سال فعالیت ترجمه نزدیک به 70 اثر را به فارسی برگرداند. در میان آثار وی «شازده کوچولو» ترجمه دیگری است؛ زیرا قاضی برای اولین بار ایرانیان را با آنتوان دو سنت اگزوپری آشنا کرد. در ادامه خاطره محمد قاضی از انتشار این کتاب که به زبان خودش نقل شده آورده می‌شود.

داستان آشنا شدن من با کتاب «شازده کوچولو» داستان شیرینی است. آن هنگام که در اداره حقوقی وزارت دارایی به خدمت مشغول بودم، یکی از دوستان با ذوق و با سواد (امیرحسین جهانبگلو) که تحصیلاتش را در فرانسه انجام داده بود و زبان فرانسه را خوب می‌دانست، روزی در اداره به من گفت کتابی از فرانسه برایش رسیده است که بسیار شیرین و جذاب است و از خواندن آن کلی لذت برده است، به حدی که علاقه‌مند شده است و خیال دارد آن را به فارسی ترجمه کند.

من خواهشم کردم که اگر ممکن است آن را چند روزی به من امانت بدهد تا من نیز آن کتاب مورد پسند وی را بخوانم و سپس به او برگردانم. او با لطف و محبتی که به من داشت پذیرفت و روز بعد کتاب را آورد و برای مدت یک هفته به من سپرد که پس از آن حتما کتاب را به او برگردانم. تشکر کردم. وقتی به عنوان پشت جلد کتاب نگریستم، دیدم نام کتاب شازده کوچولو و اثر نویسنده‌ای به نام آنتوان دو سنت اگزوپری است. بار اول بود که با چنین کتابی برخورد می‌کردم. قول دادم که در ظرف همان یک هفته آن را بخوانم و سپس به او پس بدهم.

 آن وقت، که سال 1333 بود، منزل من در خیابان امیریه، در چهارراه معزالسلطان واقع بود. از اداره که به خانه برمی‌گشتم، در میدان توپخانه، سوار اتوبوس می‌شدم و یکراست می‌رفتم در آن چهارراه پیاده می‌شدم و به خانه‌ام که در سیصد قدمی آنجا بود می‌رسیدم.

آن روز با کتاب دریافتی پس از تعطیل اداره، طبق معمول به توپخانه رفتم و سوار اتوبوس شدم و در همان جا، که در کنار پنجره نشسته بودم، کتاب را گشودم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه‌ای که پیش رفتم به راستی آن قدر کتاب را جالب توجه و شیرین و دلنشین یافتم که اصلا متوجه نشدم کی اتوبوس از مسافر پر شد و کی به راه افتاد؛ و فقط وقتی به خود آمدم که به انتهای خط، یعنی به ایستگاه راه‌آهن رسیده بود و شاگرد شوفر خطاب به من که تنها مسافر مانده در اتوبوس بودم گفت: آقا اینجا ته خط است، چرا پیاده نمی‌شوید؟

 سرم را از روی کتاب برداشتم و اعتراض کردم که: ای آقا، من می‌خواستم در چهارراه معزالسلطان پیاده شوم، چرا حالا به من می‌گویید؟ گفت: آنجا هم اعلام کردیم که چهارراه معزالسلطان است دو، سه نفری پیاده شدند ولی شما پیاده نشدید. لابد در آنجا هم مثل حالا سرتان با کتاب گرم بود و نفهمیدید.

دیدم حق با او است، ناچار پیاده شدم و بیش از یک کیلومتر راه را پیاده رفتم. باری، کتاب شازده‌کوچولو را چندان زیبا و جالب توجه یافتم که دو روزه قرائت آن به پایان آوردم و تصمیم گرفتم که با توجه آن بپردازم. البته، دوست بنده نیز اظهار علاقه به ترجمه آن کرده بود، ولی چون تا به آن دم نه کتابی ترجمه کرده و نه چیزی با نام او به چاپ رسیده بود که مردم او را بشناسند و با نامش آشنا باشند، من حرفش را جدی نگرفتم و شروع به ترجمه کتاب کردم.

هفته موعود به پایان رسید و او کتابش را از من خواست. من، به عذر این که گرفتاری‌های خانوادگی مجال نداده است کتاب را به پایان برسانم و اکنون به نیمه‌های آن رسیده‌ام، خواهش کردم که یک هفته دیگر هم به من مهلت بدهد. او اعتراض کرد و جدا کتابش را خواست؛ ولی، چون من اصرار ورزیدم، پذیرفت و تاکید کرد که دیگر مهلت تمدید نخواهد شد و باید حتما در آخر هفته کتابش را به او پس بدهم.

من، بی‌آن که بگویم به ترجمه آن مشغولم، قول دادم که حتما تا آخر هفته کتاب را پس خواهم داد و دیگر همه وقت خود را صرف ترجمه آن کردم تا در پایان دوازده روز دیگر کارم به پایان رسید. آن وقت کتاب را بردم و پس دادم دوستم با این که از خلف وعده من کمی دلگیر شده بود خوشحال کردم. ولی وقتی گفتم که آن را ترجمه هم کرده‌ام سخت مکدر شد و گفت: من خودم می‌خواستم این کار را بکنم، شما به چه اجازه‌ای و به چه حقی چنین کاری کرده‌اید؟ من که کتاب را برای ترجمه به شما نداده بودم.

 گفتم:‌ شما که تا به حال به کار ترجمه دست نزده‌اید، و من به همین جهت حرفتان را جدی نگرفته بودم. به هر حال، اگر از یک کتاب دو ترجمه در دست باشد مهم نیست و عیبی نخواهد داشت. اگر هم موافق باشید من حاضرم ترجمه کتاب را به نام هر دو مان اعلام کنم و ضمنا ترجمه خودم را هم به شما بدهم که، اگر با هر جای آن موافق نباشید، به سلیقه خودتان آنجا را عوض کنید و سپس بدهید تا کتاب به نام هر دومان چاپ شود.

گفت: خیر، من می‌خواستم فقط به نام خودم آن را ترجمه کنم و دیگر شازده کوچولو برای من مرده است. خندیدم و گفتم: اگر برای شما مرده است، من او را برای همه فارسی زبانان زنده کرده‌ام.

--------------------------------------------------------

این روایت محمد قاضی از ترجمه «شازده کوچولو» کتاب محبوب ایرانیان است. البته این کتاب بعدها توسط احمد شاملو نیز به فارسی ترجمه شد اما هر دو این ترجمه نقص‌هایی داشتند و بعدها ابوالحسن نجفی این کتاب را در سال 1376 بار دیگر به فارسی ترجمه کرد. این ترجمه بهترین ترجمه‌ای است که از کتاب «شازده کوچولو» در بازار موجود است و از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شده است. 

ابوالحسن نجفی در بخشی از خاطرات خود از ترجمه مجدد این کتاب می‌گوید که بعد از ترجمه شاملو از این کتاب به دلیل اشکالاتی که در ترجمه این کتاب وجود داشت بر آن شدم تا مطلبی درباره کاستی‌های ترجمه شاملو بنویسم اما از آنجا که احمد شاملو در آن دوره زیر تیغ تیز انتقادات قرار داشت از نوشتن این مطلب صرف نظر کرد.

مهدی سرایی/ منتشر شده در خبرگزاری فارس

 

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 بسیاری از نویسندگان و مترجمان تازه‌کار از شرایط کار و قراردادهایی که با ناشر برای چاپ یک اثر دارند شکایت و گله می‌کنند؛ از رقم پایین حق‌التحریرها و پول کمی که برای ترجمه‌های خود دریافت می‌کنند.

محمد قاضی در میان اهالی فرهنگ مترجم نام آشنایی است اما این شهرت برای وی ارزان بدست نیامده است و وی برای رسیدن به این مقام مرارت‌های فراوانی را تحمل کرده است. خاطره زیر که از زبان قاضی نقل می‌شود، نشان می‌دهد که یک مترجم یا یک نویسنده تازه‌کار برای دست و پا کردن نامی برای خود چه مشقاتی را باید تحمل کند و به قول معروف «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها».

در ادامه خاطره قاضی از انتشار کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» توسط انتشارات «صفی‌علیشاه» را می‌خوانید:

در همان سال(1320) نیز نخست داستان به قلم خودم به نام «زارا» و سپس ترجمه‌ای از سناریوی دُن کیشوت (نه از خود اثر کامل) آماده کردم که آن را نیز انتشارات افشاری چاپ کرد.

پس از انتشار این دو اثر، دیگر به علت مشغول شدن به کار در وزارت دارایی از 1320 به بعد و دیگر به علت ازدواج در 1322 و معاشرت با کسانی که اهل قلم و کتاب نبودند و بیشتر اداری بودند کار ترجمه را کنار گذاشتم. از 1328 به بعد، که کم‌کم حس کردم کارم قابل عرضه کردن شده است و می‌توانم آن را به چاپ برسانم، دوباره عشق به کارم را باز یافتم و تصمیم گرفتم دنبال آن را بگیرم و، چون کتاب «جزیره پنگوئن‌ها»ی «آناتول فرانس» را خوانده بودم و از آن بسیار خوشم آمده بود، تصمیم گرفتم کارم را با ترجمه این کتاب از سر بگیرم.

کتاب را در 1329 تمام کردم ولی برای انتشار آن به هر ناشری که مراجعه می‌کردم می‌گفت: اولا، «آناتول فرانس» بازار ندارد و تا به حال هر کتابی که از او چاپ شده در انبارها مانده است؛‌ثانیا، تو را کسی نمی‌شناسد که به هوای نام تو کتاب را بخرد. هر چه می‌گفتم: آخر این کتاب با کتاب‌های دیگر «آناتول فرانس» فرق دارد و بسیار شیرین‌تر و گیراتر است و پس از چاپ هم وقتی آن را خواندند، و ترجمه را پسندیدند مرا خواهند شناخت فایده نداشت و حرفم را قبول نمی‌کردند.

آخر انتشارات «امیرکبیر» به این شرط حاضر به چاپ کتاب شد که من شش ماه صبر کنم، زیرا کارهای زیادی در دست چاپ داشت و تا شش ماه به کتاب من نوبت نمی‌رسید. ناچار به انتشارات «صفی‌علیشاه» مراجعه کردم و تا آن مدت، ده ماه بود که بی‌نتیجه به این و آن مراجعه می‌کردم و نتیجه نمی‌گرفتم.

مدیر انتشارات «صفی‌علیشاه» خوشبختانه مشفق همدانی بود که خود از مترجمان بنام بود و کتاب را برای تشخیص این که آیا قابل چاپ هست یا نه به او داده بودند که بخواند. هفته بعد که مراجعه کردم تا جواب مثبت یا منفی این انتشارات را هم بگیرم مرا به نزد خود آقای مشفق بردند.

بی‌تعارف از کارم بسیار تمجید کرد و حتی به من گفت: من در شما یکی از مترجمان برجسته آینده را می‌بینم، ولی همان طور که ناشران دیگر هم به شما گفته‌اند «آناتول فرانس» بازار ندارد، شما اول کتابی از یک نویسنده بازار پسند انتخاب کنید تا ما آن را چاپ کنیم و مردم را با نامت آشنا کنیم. بعد کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز چاپ خواهیم کرد و آن وقت یقین دارم که وقتی مردم با نام شما آشنا شدند، آن کتاب را برای خاطر «آناتول فرانس» هم نباشد برای نام شما خواهند خرید. گفتم: مثلا نویسندگان بازارپسند مانند که؟ اسم چند نویسنده را برد که «جک لندن» هم جزو آنها بود. اتفاقا من کتاب «سپید دندان» جک لندن را هم داشتم و خوانده بودم و خوشم آمده بود.

گفتم: کتابی از «جک لندن» به این نام دارم. جواب موافق داد و مرا به نزد برادرانش که در کتابخانه با مشتری‌ها سر و کله می‌زدند فرستاد تا قرارداد برای «سپیددندان» ببندم. برادر مشفق، که به نظرم منصور نام داشت و بنا بود قرارداد را بنویسد، گفت: مگر «جک لندن» کتابی هم به نام «سپید دندان» دارد؟ گفتم: بلی. گفت: من چیزی نشنیده‌ام. برخاست و یکی از ترجمه‌های «جک لندن» را آورد و به مقدمه آن مراجعه کرد تا ببیند آیا به کتابی به نام «سپید دندان» اشاره شده است. یک‌دفعه یکه‌ای خورد و گفت: ای آقا، شما کتاب «دندان سپید» را می‌گویید؟ اینجا اسم آن هست و «دندان سپید» نام دارد نه «سپید دندان». گفتم: نه آقا، «جک لندن» دندانساز نبوده بلکه نویسنده بود و «سپید دندان» هم اسم یک سگ است. آقای مترجم شما اشتباه مرقوم فرموده‌‌اند. خجالت کشید و قرارداد را به صورتی شبیه به قرارداد «ترکمن‌چای» نوشت. ولی من چون اول کارم بود و می‌خواستم از گمنامی دربیایم آن را امضا کردم.

ترجمه سپیددندان را در ظرف چهار ماه به پایان رساندم و «صفی‌علیشاه» آن را چاپ کرد. استقبالی که از کتاب به عمل آمد بی‌سابقه بود و بنا به اعتراف خود ناشر مردم می‌آمدند می‌گفتند: دیگر از این مترجم کتاب ندارید؟ این استقبال موجب شد که کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز «صفی علیشاه» چاپ کند، بعدها نجف دریابندری در روزنامه اطلاعات مقاله‌ای در تقریظ از این کتاب تحت عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت و نسبت به مخلص ابراز لطف و محبت فراوان کرد. بدین گونه از بنده گمنامی در آمدم و از آن پس دیگر لازم نبود من برای چاپ کتا‌بهایم از ناشران تقاضا کنم بلکه ایشان بودند که مرتب از من کار می‌خواستند.

منتشر شده در خبرگزاری فارس/ م.سرایی

[ ۱۳٩۱/٦/٢۳ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

روژه مارتن دوگار ششمین نویسنده فرانسوی بود که در سال ۱۹۳۷ به جایزه نوبل رسید. مارتن دوگار بعد از سولی پرودم (۱۹۰۱)، فردریک می‌سترال (۱۹۰۴)، رومن رولان (۱۹۱۵)، آناتول فرانتس (۱۹۲۱) و هانری برگسون (۱۹۲۷) ششمین فرانسوی بود که بعد از قریب به چهار دهه به جایزه نوبل رسید. 

روژه مارتن دوگار در مارس ۱۸۸۱ در شهری نزدیکی پاریس به دنیا آمد. نخستین رمانش با عنوان «شدن» را سال ۱۹۰۸ منتشر کرد و بعد‌ها از نوشتن این رمان بسیار اظهار پشیمانی کرد. از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۳ به رمان «ژان باروا» پرداخت و پس از انتشار وی را به عنوان نویسنده‌ای مطرح به دنیای ادبیات معرفی کرد. وی از سال ۱۹۲۰ شروع به نوشتن رمان هشت جلدی «خانواده تیبو» کرد که بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ منتشر شد. وی در سال ۱۹۳۷ پیش از انتشار آخرین جلد از کتاب خود جایزه نوبل را دریافت کرد.

روژه مارتن دوگار در ۲۲ آگوست ۱۹۵۸ (۱ شهریور) از دنیا رفت اما یادگاری در عرصه ادبیات از خود به جا گذاشت که تا قرن‌ها از یاد‌ها باقی خواهد ماند. رمان «خانوده تیبو» زندگی دو خانواده کاتولیک و پروتستان را در اوایل قرن بیستم شرح می‌دهد و بسیاری از شخصیت‌ها و وقایعی که در کتاب از آن‌ها نام برده می‌شود، استناد تاریخی دارند. بعد از انتشار کتاب انتقادات فراوانی به این رمان شد. برخی آن را یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم نامیدند و در مقابل نیز رمان نویسان موسوم به «جریان نو» در فرانسه آن را رمانی کم اهمیت و پر‌حجم لقب دادند.

اما همان‌گونه که ابوالحسن نجفی در مقدمه ترجمه کتاب «خانواده تیبو» می‌نویسد: از آغاز پیدایش رمان همواره دو شیوه رمان نویسی وجود داشته است: یکی شیوه کسانی که می‌خواهند تصویر جهان را به صورتی که هست نقش کنند و دیگری شیو‌ه‌ کسانی که می‌خواهند جان درونی خود را، جهان شخصی و منحصر به فردی را که در آن به سر می‌برند یا با آن در کشمکش‌اند در برابر جهان بیرونی قرار دهند. دو تن از نویسندگان روس پیشرو و استاد این شیوه‌ هستند: یکی تالستوی و دیگری داستایوفسکی. روژه مارتن دوگار پیرو راه تالستوی بود. 

ابولحسن نجفی ترجمه این کتاب را در اوایل دهه ۱۳۶۰ آغاز کرد. وی در خصوص ترجمه این کتاب می‌گوید: همواره به سراغ ترجمه کتاب‌هایی رفته‌ام که آن‌ها را مطالعه کرده و پس از پسند، به سراغ ترجمه آن رفته‌ام. تنها کار سفارشی من «ضد خاطرات» آندره مالرو است که بعد از انقلاب به پیشنهاد انتشارات خوارزمی بار دیگر با رضا سید حسینی آن را ترجمه و ویرایش کردم. 

نجفی در مورد کتاب خانواده تیبو می‌گوید: در اوایل دهه ۶۰ که به ترجمه این کتاب مشغول شدم، هر روز مجبور بودم مسیری یوسف آباد تا چهار راه امیر اکرم را با اتوبوس طی کنم. از آنجا که نمی‌توانستم در این مسیر نسبتا طولانی به مطالعه بپردازم، شروع کردم به مرور اشعاری که در حافظه داشتم. پس از مدتی متوجه شدم، کلمات بسیاری در این اشعار وجود دارند که من اصلا در زمان ترجمه به آن‌ها توجهی نداشته‌ام در حالی که از آن‌ها می‌شد در ترجمه استفاده کرد. مرور اشعار در اتوبوس موجب شد تا من در ترجمه برخی از اشعاری که در این کتاب وجود داشتند از این اشعار فارسی استفاده کنم.

نجفی در مورد ترجمه این کتاب عنوان کرده است: وسواس عجیبی دارم که بعد از چاپ کتاب بار دیگر نسخه اصلی آن را با ترجمه مطابقت می‌دهم. پس از ترجمه خانواده تیبو بار دیگر آن را از زبان فرانسوی خواندم و غلط‌هایی را در ترجمه کتاب خود پیدا کردم. کاش می‌توانستم بار دیگر آن را ویرایش کنم و برخی از اشتباهاتی را که در آن راه یافته اصلاح کنم. اما این روز‌ها ویرایش مجدد کتاب برای ناشران چندان به صرفه نیست.

 منبع:خبرگزاری فارس/ م.سرایی

[ ۱۳٩۱/٦/٤ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

شاید تا آخر عمرم هم تصور نمی کردم که یک برنامه تلویزیونی تا این اندازه روی من تاثیر بگذارد. اما از خلاف آمد عادت چنین شد و این اتفاق رخ داد. برنامه «هزار و یکشب» در شب های شنبه واقعا دیدنی است. مجری قوی برنامه به خوبی به ادبیات اشراف دارد و انصافا به موضوعات به خوبی اشاره می کند. از ادبیات داستانی در ایران گرفته تا ترجمه و متون کهن و شعر. مهمانان برنامه هم به خوبی انتخاب می شوند و این در کیفیت برنامه خیلی تاثیرگذار است.

امشب در برنامه مصطفی رحماندوست جمله ای گفت که پشتم لرزید. موضوع برنامه امشب(17 تیر 1390) برنامه به استاد مهدی آذر یزدی اختصاص داشت. در بخشی از برنامه که مجری پیامک های ارسالی را برای خوانندگان می خواند، بسیاری از بینندگان اشاره می کردند که با توجه به رواج CD  و DVD و بازی های کامپیوتری دیگر بچه ها به سمت کتاب نمی روند. برخی ها عنوان می کردند که تلویزیون مانع از ایجاد جاذبه برای کودکان جهت مطالعه و کتابخوانی می شود و .....

بعد از این صحبت ها مصطفی رحماندوست دوست داشتنی خیلی آرام و متین گفت: این کسانی که وسایل ارتباطی جدید را دلیل دوری کودکان خود از کتاب و کتابخوانی عنوان می کنند باید به این نکته توجه کنند که نقیض این حرف هم می تواند گفته شود. در حال حاضر در کشورهای پیشرفته که وسایل ارتباط جمعی در میان آنها به مراتب بیشتر از ماست، میزان سرانه مطالعه خیلی بیشتر است. با توجه به آخرین آماری که من به یاد دارم کشورهای کانادا و سوئد در میزان ساعات مطالعه در رتبه های برتر قرار دارند و ما در رتبه 90 هستیم. اگر واقعا این عامل تاثیرگذار بود چرا در آن کشورها این اتفاق نیافتاده است. از ماست که برماست. زمانی که پدر و مادر تا بوق سگ(عین کلمه مصطفی رحماندوست) می نشینند و به برنامه های تلویزیون تماشا می کنند چگونه می توانیم از کودکان خود بخواهیم که کتاب بخوانند یا بیشتر مطالعه کنند؟؟؟؟؟

چیزی نمی گویم چون هر هر حرفی اطاله کلام است. تنها یک جمله «از ماست که بر ماست». 

[ ۱۳٩۱/٤/۱۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

وقتی سخن از نجف دریابندری به میان می‌آید، زبان ناخود آگاه الکن می‌شود(حداقل برای من این گونه است). ترجمه‌های هنرمندانه و محشری که وی از ادبیات غرب انجام داده چیزی برای گفتن باقی نمی‌گذارد؛ جز افسوس که چرا وی ترجمه‌های بیشتری انجام نداد.  اگر هم کسی نقل قولی از این مترجم برجسته بر زبان می‌آورد(مانند من) نه به این دلیل است که این استاد مسلم ترجمه خیلی خوب بر زبان سوار بوده بلکه  بیشتر برای اعتبار دادن و محکم کردن سخنان خود دست به این کار می زند؛ « آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رو متاب».

دیدن کتاب «چنین کنند بزرگان نجف دریابندری» پشت ویترین کتاب فروشی ای در انقلاب بهانه ای شد، برای خرید این کتاب و نوشتن از این مترجم نام آشنای آبادان. مدت ها بود که این کتاب چاپ نمی شد و بساطی های راسته انقلاب خوب از فروش این کتاب برای خودشون بازاری درست کرده بودند.

تاریخ چاپ کتاب به سال 79 باز می گردد، اما خیلی خوشحال شدم که توانستم نسخه ای از این کتاب را که ناشری منتشر کرده است و می توانم نسخه ای از این اثر را برای خودم داشته باشم. ساوجی در کتاب «گفت و گو با نجف دریابندری» چند تا سوال هم از استاد در مورد این کتاب پرسیده بود. در روزگاری که بخش هایی از این کتاب برای اولین بار در یکی از مجلات چاپ شده بود، برخی ها زبان گلایه گشوده بودند و گفته بودند که اصلا چنین نویسنده ای وجود ندارد و دریابندری از خودش نوشته و به نام ویلیام کاپی این مطالب را منتشر می کند. نجف دریابندری که از گذشته به رک گویی شهرت دارد، در پاسخ  خودش نه گذاشته بود و نه برداشته بود، و عنوان کرده بود« اون هایی که این نویسنده را ندیده اند مشکل از خودشونه».

اما این روزها نجف دریابندری، نجف دریابندری سابق نیست. بعد از سکته مغزی که استاد داشت، چند وقتی بود که از ترجمه و این بحث ها دور شده بود. اما چند وقت پیش خبر رسید که استاد داره کلیه داستان کوتاه های همینگوی رو ترجمه می کند. شخصا امیدورام که این ترجمه ها هرچه زودتر به پایان برسند و منتشر شوند و آخرین ضربه استاد را هم ببینیم.

البته در این مدت که استاد مریض شده بود چند کتاب از استاد منتشر شد، یکی از اونها «تاریخ فلسفه غرب» برتراند راسل بود. این کتاب مدت‌ها چاپ نمی‌شد و چاپ آخر هم کتاب در چند جلد منتشر شده بود. اما این بار در یک جلد و بسیار وزین منتشر شده است. دومی هم «از این لحاظ» بود که گلچینی بود از مقدمه‌های دریابندری برای کتاب‌هایش. 

پی نوشت: این مطلب را از اسفند ماه نوشته بودم تا اینکه امروز با وقفه‌ای 4 ماهه منتشر شد. بعد از این فعال‌تر خواهم بود. 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب