سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

تاکنون به کرات در مورد کتاب‌های فوئنتس صحبت شده، متاسفانه شخصیت این نویسنده کمتر مورد توجه قرار گرفته است. آثار به جا مانده از این نویسنده انعکاس روح و زندگی شخصی این نویسنده هستند. علی‌اکبر فلاحی، تنها مترجم آثار فوئنتس به از اسپانیایی، معتقد است آثار نویسندگان را باید با توجه به زندگی و شرایط زیستی آن‌ها بررسی کرد و اگر با نظر به آثار نویسنده‌ای در پی رسیدن به شخصیت نویسنده باشیم، خیلی وقت‌ها به بیراهه خواهیم رفت. متن زیر یادداشت این استاد دانشگاه درباره مرگ فوئنتس است که از نظر می‌گذرانید:

* پرده اول: فعلا قصد مردن ندارم / انگشتی که توان یاری اشتیاق او را نداشت

فوئنتس نویسنده‌ای بود که اراده‌ای فولادین داشت و سلامت جسمی او، بسیار خلل ناپذیر بود. به رغم سن بالا و شرایطی که داشت هرگز خبری از بیماری و ناراحتی و درد و رنج جسمی از او منتشر نشد. او حتی در برابر درد و رنج از دست دادن فرزندانش با‌‌ همان اراده فولادین به مبارزه پرداخت اما این درد را همواره در وجود خود احساس می‌کرد و شاید به همین خاطر به طور ناگهانی سکته کرد و چشم از جهان فرو بست.

از نظر شخصیتی او آدم بسیار پُر انرژی بود. او در مورد این انرژی خود می‌گفت: من این انرژی را از زندگی کردن در آمریکا بدست‌ آورده‌ام «من نکات مثبت زندگی آن‌ها را گرفتم». فوئنتس اصرار داشت کتاب‌هایش را به صورت ایستاده برای خوانندگان امضاء کند و یا ایستاده برای مخاطبان خود سخنرانی کند. آخرین باری که در بوئنس آیرس، آرژانتین، برای شرکت در نمایشگاه کتاب رفت و سخنرانی انجام داد، برخلاف همیشه نشسته بود. این امر موجب شده بود تا برخی از خبرنگاران با او درباره مرگ سخن بگویند. او عنوان کرده بود که دیگر آن توان همیشگی را ندارد. او به خبرنگاران گفته بود: «فعلا قصد مردن ندارم و برای زندگی برنامه‌های فراوانی دارم».

او نویسنده‌ای بسیار سخت کوش بود و انگشت دست فوئنتس از شدت نوشتن کج شده بود و این در عکس‌هایی که در حال نوشتن یا امضاء است دقیقا مشخص است. فوئنتس خطاب به این انگشت دستش می‌گفت: «یار همیشگی من». او به حدی نوشته بود که انگشت او هم در برابر اشتیاق او به آمریکای لاتین خم شده بود و به تعبیر دیگر کم آورده بود.

فوئنتس در مورد روال زندگی روزانه‌اش می‌گفت: «همیشه صبح زود پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شوم و مطالبی را که پیش از این نوشته‌ام را پاکنویس می‌کنم. سپس به پیاده روی می‌روم و از اینکه نمی‌توانم صبح‌ها بدوم بسیار ناراحت هستم. از ظهر به بعد هم زندگی اجتماعی من آغاز می‌شود».

او در یکی از مقالات خود که به نویسندگان جوان آرژانتین پرداخته بود، با علاقه و اشتیاق آثار نویسندگان جوان و گمنام آرژانتین را خوانده بود و اگر آثار نویسندگانی را که او مطالعه کرده بود در کنار یکدیگر قرار دهیم، بعید نیست تعداد این کتاب‌ها به اندازه قد یک انسان برسد. این در حالی است که کمتر نویسنده‌ای به شهرت فوئنتس در این دور و زمانه پیدا می‌شود که برود و آثار نویسندگان جوان را مطالعه کند و به آن‌ها اهمیت دهد.

* پرده دوم: جشن ۸۰ سالگی فوئنتس در مکزیک

سه سال پیش از اینکه در مکزیک حضور داشتم، شاهد برگزاری جشن ۸۰ سالگی این نویسنده بودم. فوئنتس محکوم به نوشتن بود و در عین حال تفاوت او با دیگر نویسندگان در این بود که محکوم به گوش دادن هم بود. بسیاری از دوستان، همکاران و آشنایان او دست اندر کاران سیاست، اقتصاد و فرهنگ در مکزیک بودند. او با این افراد مجالست‌های فراوانی داشت و حرف‌های آن‌ها را خوب گوش می‌کرد و به همین دلیل خوب هم می‌نوشت. فوئنتس اگر چه در وادی سیاست و اقتصاد مقالات فراوانی نوشت اما دست آخر او یک نویسنده بود و ذهن جستجو گر آمریکای لاتین. ذهن جستجو گر او بود که در تخیلاتش هم که بر گرفته از واقعیت بود در پی توضیحی برای دنیای اطرافش بود. آثار او توضیحی برای وقایع گذشته و حال مکزیک به طور خاص و دنیای اسپانیایی زبان به طور عام بودند.

* پرده سوم: ‌ متفکری بی‌همتا برای آمریکای لاتین

فوئنتس پاسخی به جامعه مدنی مکزیک بود. کتاب‌ها، نوشته‌ها و مقالات او (که کمتر به آن‌ها در ایران پرداخته شده) پاسخی به دنیای اسپانیایی زبان بودند. فوئنتس فردی بود که شاهد فلاکت‌ها، ظلم‌ها و ناامیدی‌های امریکای لاتین بود. شاید بتوان گفت آمریکای لاتین محبوب واقعی او بود. فوئنتس برای فرار از تناقض‌ها، درد‌ها و رنج‌هایی که در این سرزمین می‌دید، راهی جز نویسندگی نداشت.

بسیاری از نویسندگان و متفکران در آمریکای لاتین همواره به تاریخ از منظر کاستی‌های گذشته نظر کرده‌اند. آن‌ها در مطالعه تاریخ به دنبال کمبود‌ها بودند و آن را مرتبا تکرار می‌کردند و هیچ‌گاه هم پاسخی برای این کمبود‌ها نمی‌آوردند. ولی فوئنتس در آثار خود به دنبال این بود تا به این کاستی‌ها پاسخ دهد و تا اندازه زیادی هم در این راه عملکرد موفقی داشت. برای نمونه در داستان «آئورا» اگر چه با داستان کوتاهی مواجه هستیم اما در پایان این سوال به ذهن متبادر می‌شود که آیا تاریخ می‌تواند گویای حقیقت باشد؟ فوئنتس در «آئورا» در پی این بود تا نشان دهد تاریخ نمی‌تواند تمام حقایق را بیان کند و شخصیت‌های داستان هم مواردی را که می‌دیدند و نقل می‌کردند، با واقعیت متفاوت بود. در کتاب «مرگ آرتمیو کروز» هم به نقد و هجو باورهایی که بر اساس آن‌ها اصل و هویتی شکل می‌گیرد، رفته بود.

* پرده چهارم: آثاری که باید به خاطر سپرد/ دوست ندارم از من مجسمه بسازند

در دنیای ادبیات نویسندگانی وجود دارند که باید آثار آن‌ها را بازخوانی کرد اما دسته دیگری از نویسندگان هم هستند که آثار آن‌ها را باید به خاطر سپرد. این دسته بندی، تقسیم بندی است که فوئنتس در پاسخ به خبرنگاری در مورد بازخوانی آثار ادبی داده بود. اودر پاسخ خود تصریح کرده بود «تن‌ها آثار فالکنر هستند که ارزش به یاد سپردن را دارند».

در یکی از آخرین مصاحبه‌هایی که او در آرژانتین انجام داد، یکی از خبرنگاران با زیرکی از او پرسیده بود، آیا دوست دارد بعد از مرگش از او مجسمه‌ای به عنوان یاد بود ساخته شود؟ فوئنتس پاسخ داده بود نه دوست ندارم زیرا که پرنده‌ها بر روی مجسمه من خرابکاری خواهند کرد و دوست دارم ازتصویرمن بر روی تمبر‌ها چاپ شود تا بعد از مرگ من هم عکس من موجب ارتباطم با مردم شود.

در حال حاضر که فوئنتس مرده است، بسیاری عنوان می‌کنند که زمان بازخوانی آثار فوئنتس فرا رسیده اما به نظر من آثار او به اندازه‌ای ارزشمند هستند که باید نوشته‌های او را به خاطر بسپاریم.

از سوی دیگر، فوئنتس بزرگ‌ترین نویسنده آمریکای لاتین در خلاقیت ادبی و تلفیق سیاست و تاریخ بود. من نویسنده‌ای مانند او نمی‌شناسم که در رمان نویسی تا این اندازه به تاریخ و سیاست پرداخته باشد. او در یکی از آثار خود با عنوان «کریستوفر متولد نشده» بسیاری از شخصیت‌های سیاسی گذشته و حال مکزیک را در قالب شخصیت‌های رمان قرار داده است. فوئنتس یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین در شناخت ویژگی‌های ملت‌های امریکای لاتین بود.

* پرده پنجم: فوئنتس نماد عدالت ادبی

فوئنتس دشمن هرگونه تعصب بود و از‌نژاد پرستی متنفر و بیزار بود و بار‌ها این نکته را اعلام کرده بود. او در این زمینه جمله مهمی دارد و می‌گوید: «یادمان باشد که‌نژاد خالص وجود ندارد، چون همه ما دورگه هستیم».

نوشته‌ها و مقالات او آیینه مکزیک بودند ولی آیینه‌ای که فارغ از پیش داوری‌های مرسوم بود. فوئنتس جلوه و نماد عدالت ادبی بود. او عدالت را واقعا در قلمش رعایت می‌کرد. او نویسنده‌ای نبود که در آثارش به قربانی شدن امریکای لاتین اشاره کند و به کمبود‌ها و بیماری‌های آن هر آن به رخ بکشد. آثار او راهی برای درمان دردهای آمریکای لاتین و گذار از این برهه تاریخی بود.

دیگر نویسندگان ادبیات امریکای لاتین هرگز وارد این وادی نشدند و از عقیم ماندن انقلاب‌ها و دیکتاتوری‌هایی که در این کشور‌ها ظهور یافتند، جلو‌تر نرفتند. منتقدی در مورد آثار فوئنتس گفته بود: فوئنتس تنها نویسنده‌ای است که در پی ساختن پلی از گذشته برای آینده آمریکای لاتین است.

* پرده ششم: متفاوت از مارکز کولی‌وار و یوسای لیبرالیست

به لحاظ سیاسی، بیشتر انقلاب‌های آمریکای لاتین عقیم بوده‌اند و یکی از دردهای فوئنتس نیز این امر بود و برای کنار آمدن با این مشکلات بود که به نوشتن پرداخت. فوئنتس برخلاف گابریل گارسیا مارکز که انقلاب کوبا را مقدس می‌داند و در دنیای کولی وار خود فرو رفته یا به مانند یوسا که تعصبات لیبرالیستی او را کور کرده، همیشه سعی داشت میانه رو باشد و همیشه خوبی‌ها و بدی‌ها را در کنار یکدیگرقرار دهد.

آخرین مقاله‌ای که از او در روزنامه «رفرما» مکزیک چاپ شد، به این مهم اشاره دارد. نکته جالب اینکه همه مقالات او در مورد مسائل روز نوشته شده‌اند. فوئنتس در آخرین مقاله‌اش به چالش‌های سوسیالیست‌ها در فرانسه و به قدرت رسیدن اولاند پرداخته بود. او در مقاله خود نسبت به انتخابات مکزیک که قرار است در ماه ژوئن برگزار شود ابراز نگرانی کرده بود. او همواره نگران مردم کشورش بود و در دهه ۷۰ هم که سفیر مکزیک در فرانسه بود سمت خود را به دلیل کشته شدن دانشجویان در مکزیک‌‌ رها کرد.

فوئنتس از معدود نویسندگانی است که در نوشتن هر کتابش، به گونه‌ای می‌نویسد که انگار اولین کتاب خود را تحریر می‌کند. اگر نگاهی ساختاری به رمان‌های این نویسنده داشته باشیم می‌بینیم که هر رمان ساختارش با دیگری متفاوت است. این نویسنده برای مقابله با تفکرات غلطی که در بررسی تاریخ آمریکای لاتین رواج دارند، دو تا رمان می‌نویسد: «آئورا» و «مرگ آرتمیو کروز». در هر دوی این رمان‌ها هدف او انتقاد از سنت غلط بررسی تاریخ است. هر دو این کتاب‌ها به هدف خود می‌رسند ولی هر دوی این کتاب‌ها سبک متفاوتی دارند و این تنها نمونه‌ای از نوشته‌های اوست.

او در سن ۳۰ سالگی آثاری خلق می‌کند و شهرتی جهانی برای خود رقم می‌زند، ولی آنقدر به دنبال نوآوری بود که در هر کتاب جدیدش به سمت ساختارهای جدید می‌رفت و این در حالی است که بسیاری از نویسنده‌ها این کار را نمی‌کنند و به مانند آن مثل معروف، بیشتر نویسندگان در دهه اول نویسندگی خود به خلق اثر دست می‌زنند و باقی عمر به تکرار می‌پردازند؛ اما فوئنتس این گونه نبود. علت این امر هم شاید به این جمله فوئنتس بازگردد که «من هیچ ترس ادبی ندارم و ترس‌های دیگری دارم که بزرگ‌ترین آن‌ها ترس سیاسی است». او می‌دانست که می‌تواند دنیای ادبیات را مهار کند و این سیاست است که مهارش در دست او نیست.

* پرده آخر: در جستجوی «روشن‌ترین منطقه‌ آسمان»

فوئنتس در جایی عنوان می‌کند: گذشته برای من در یاد‌ها زنده است و آینده در آرزو‌ها. او دیروز به جستجوی هر دو شتافت؛ امیدورام که در «روشن‌ترین منطقه آسمان» به آن دست یابد.

پی نوشت: روشن ترین منطقه آسمان عنوان یکی از رمان های فوئنتس است. 

منبع خبر: فارس

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

آنچه مرگش می خوانند همانا درد واپسین است

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب