سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 علی اکبر فلاحی در گفتگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس در مورد ترجمه مجدد «دن کیشوت» اثر سروانتس، گفت: اگر چه استادانی مانند نجف دریابندری یا ابوالحسن نجفی که از بزرگان ترجمه در ایران محسوب می شوند، تمجیدها و تعریف های بسیاری از ترجمه قاضی از رمان«دن کیشوت» در زمان ترجمه این کتاب داشته اند، اما امر ترجمه چنین توجیهاتی را نمی پذیرد. زبان شناسی جدید چنین دلایلی را نمی پذیرد، زیرا زبان پدیده ای پویا است و در طول تاریخ تغییر می کند و برای مثال زبان امروز فارسی با زبان 100 یا 50 سال پیش تفاوت هایی دارد.

او در ادامه افزود: روزگاری که استاد قاضی ترجمه «دن کیشوت» را انجام دادند، این ترجمه یک شاهکار، کلاس و کارگاه ترجمه محسوب می شد، اما در حال حاضر اگر کسی باشد که این کتاب را از زبان اصلی بازگرداند و آن گونه که جان کلام است آن را به فارسی ترجمه کند، چرا نباید این کار انجام شود. به نظر من نباید منعی قائل شویم.

استاد دانشگاه علامه طباطبایی در خصوص ویژگی های ترجمه مرحوم محمد قاضی عنوان کرد: از آنجا که من متن را با کتاب اصلی سروانتس مطابقت دادم، ترجمه آقای قاضی اشکالاتی نیز دارد که با توجه به اینکه ایشان از متن فرانسه این کتاب را بازمی گردانند، قابل اغماض است. ترجمه آقای قاضی بیشتر به زبان مقصد نزدیک تر است تا زبان مبداء و به سخن دیگر ایشان بیشتر به زبان فارسی اهمیت می داده اند تا چیزی که سروانتس در این اثر خلق کرده است.

او در خصوص لحن و کلامی که مرحوم قاضی در ترجمه خود به کار برده، گفت: من بارها این کتاب سروانتس را از زبان اصلی خوانده ام و بسیاری از بخش های کتاب را با ترجمه آقای قاضی مطابقت داده ام. عقیده شخصی بنده این است که ترجمه آقای قاضی در مواردی از متن اسپانیایی آن نیز زیباتر است. زیرا آقای قاضی یک ادیب بودند و قلم ایشان باعث شده اثر جدیدی خلق شود. برای نمونه در سطرهای اولیه کتاب در متن اسپانیایی عنوان می شود «در یک مکانی از مانچ» ولی آقای قاضی در ترجمه خود نوشته اند«در یکی از قصبات ولایت مانش» و این امر موجب زیباتر شدن ترجمه شده است. تعریفی در ترجمه وجود دارد که می گویند اگر سروانتس زبان فارسی می دانست، این اثر را چگونه می نوشت. من فکر می کنم که آقای قاضی بسیار در ترجمه این اثر موفق بوده اند و این در حالی است که ایشان کتاب را از زبان فرانسه ترجمه کرده اند.

علی اکبر فلاحی در مورد ترجمه مجدد از آثار ادبی نیز تصریح کرد: ترجمه یک اثر شاهکار برای اولین بار، کاری بسیار سنگین و طاقت فرسا است زیرا مترجم باید سبک اثر را پیدا کند، لحن کلام را بیابد و به طور کلی متن را درک کند. اما زمانی که ترجمه انجام شد ترجمه مجدد آن اثر نوعی قمار محسوب می شود؛ زیرا برد و باخت دارد. مترجمی که به سمت ترجمه «دن کیشوت» می رود باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه و هیبت محمد قاضی ببیند؛ اگر مترجمی دارای چنین خصوصیاتی بود چرا این کار را نکند اما در غیر این صورت مترجم باخت بدی را تجربه خواهد کرد. این اتفاق در مورد کتاب «صد سال تنهایی» مارکز رخ داد و به نظر بنده به جز ترجمه آقای بهمن فرزانه بقیه السیف ترجمه ها قافیه را باخته اند و این امر لطمه زیادی به پرستیز دیگر مترجمان زده است. برخی از مترجمین ادعا کرده اند که این کتاب را از زبان اسپانیایی ترجمه کرده اند اما باید گفت که این امر مسئولیت مترجم را دو چندان می کند زیرا ترجمه آنها باید روان تر، زیباتر و شیواتر باشد در حالی که این چنین نیست. مترجمینی که از زبان اسپانیایی «صد سال تنهایی» را ترجمه می کنند باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه آقای فرزانه بدانند و بعد دست به ترجمه بزنند.  

منتشر شده در خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

این فائقه آتشین(گوگوش) واقعا آهنگ جالبی خونده؛ یک حرف هایی همیشه هست. می گن نوشتن بعضی وقت ها بار انسان ها رو کم و یک جورهایی آنها رو راحت می کنه. نمی دونم این حرف را تا چه اندازه قبول دارید اما برای گفتن یک حرف هایی بعضی وقت ها به جای گفتن باید نوشت.

رفته بودم کتاب فروشی ققنوس تو بازارچه کتاب. یک خانم خوش پوشی هم بود اومده بود کتاب بخره و مرد فروشنده که از قضا جنس مونث بدجوری لای دندونش گیر کرده بود و این جنس دوم، به قول سیمون دوبوارا، تو دلش لونه کرده بود ،داشت راهنمایی اش می کرد!!! ما که حسود نیستم، خوش باشند. اما برخی اوقات تو این از خود بی خود شدن ها و شیفتگی ها یک چیزی هایی از دهن آدم در می ره که شاید با یک فوج آدم هم نمیشه جلوش رو گرفت.

خانم مَه روی ما دو تا کتاب زیر بغلش زده بود و من به سرعت کتاب زیری را که «سور بُز» ماریو بارگاس یوسا بود خیلی خوب شناختم. خانم زیبا روی ما با ناز و کرشمه و کلی غَمزه که قند رو تو دل خر آب می کرد، برگشت به فروشنده گفت: من از این نویسنده های آمریکای جنوبی خوشم نمیاد؟

من رو می گی انگار نشادر تو فلان جام کردند و سریعا از جام کنده شدم. یاد سال هایی افتادم که یوسا خوندن بهترین دوران زندگی ام بود. یوسایی که منو از این رو به اون رو کرد. خواستم دهانم رو باز کنم و پاشنه دهنمو بکشم و بگم: خانمی که شما باشید میشه چند تا از نویسنده هایی را که شما از اونها خوشتون میاد نام ببرید. ولی سریعا خودم رو جمع و جور کردم.

خانم همچنان داشتند دُر فشانی می کردند و فروشنده هم در ایشان ذوب شده بودند و به نظرم در آن هنگام داشتند می گفتند: گور پدر یوسا و ادبیات امریکای لاتین که شما دارید اونو امریکای جنوبی می نامید و اصلا لعنت به هر چی امریکای جنوبی و لعنت به هر چی دیگه است و فقط شما خوبید عزیزم و........ (باید دستی رو کشید دیگه. اگه فکر کردی اینجا تگزاسه و هر چی به ذهنت میرسه میتونی بنویسی باید بگم: مالاسیدی. یعنی داداش مالیدی. دستی رو بکش با هم بریم که فردایی هم هست)

 خلاصه فروشنده که انگار شاخک هاش جنبیده بود و متوجه حضور یک جنس نرینه به غیر از خودش در فروشگاه شده بود، خواست یه جورایی ما رو دَک کنه و بفرسته دنبال نخود سیاه. حالا دفعات قبلی که می آمدی این فروشنده اگر می مرد هم این فروشندهه لب از لب وا نمی کرد بهت بگه چه مرگته. اما این دفعه خیلی حاضر به یراق گفت: آقا بفرمایید.حتما تو دلش هم گفته بود لعنت بر خرمگس معرکه. الله اعلم.

گفتم فلان کتابو می خوام و گفت نداریم و همچین نگاهی به من انداخت که یعنی تن لَشت رو وردار از مغازه بزن بیرون که کار داریم. من هم که نه گردن کلفتم و نه مُخل آسایش و عیش و نوش مردم. زدم بیرون. تو دلم گفتم یه حرف هایی همیشه هست که نمیشه زد اما ای کاش این یکی رو می گفتم. ناگهان  ندایی غیبی در رسید«خموش گابیتو» 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب