سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

ده روز آخر ماه آذر که فرا می رسد، بیشتر ایرانیان در تقلا و تکاپوی آماده ساختن سورسات شب یلدا(شب چله) فرو می روند. برخی از آنها چنان غرق و محسور این شب، که توفیرش با شب های دیگر تنها یک دقیقه است، می شوند که گویا قرار است پس از آن شب دیگری وجود نداشته باشد. گویا این شب از روز ازل با این تقدیر پا به عرصه جهان گذاشته و نبودش نعوذ بالله عرش کبریایی را به لرزه می اندازد و آن را در معرض تهدید و خطر قرار می دهد. غافل از اینکه با آغاز این روزها مردمانی نیز هستند که یاد کشته خویش می افتند و هنگام درو.

ماه آذر و خصوصا روزهای آخر آن برای مردم آذربایجان یاد آور خاطراتی دیگر است؛ خاطراتی از جنس خون، خاطراتی از جنس مرگ، خاطراتی از جنس اعدام، خاطراتی از جنس بی آبرویی، خاطراتی از جنس آوارگی، خاطراتی از جنس دربه دری. مردمی که از پشت شیشه کبود در پی رسیدن به «باغ سبز» همسایه شمالی بودند، در حالی که «اجاق سردی» بیش نبود و سرمای آن در تار و پود آنها چنان دمیده شد که هرگز آن را از یاد نخواهند برد. خاطرات جمهوری آذربایجان در تبریز و اعلام خودمختاری این منطقه از ایران در دهه 20 شمسی. ماجرایی که بر آنها رفت و اینکه «این چشمها چه چیزها که ندیده است».

محمد رضا بایرامی در کتاب «باغ سبز همسایه»، این خاطره تاریخی را در قالب یک داستان تاریخی روایت کرده است. روایتی که با قصه انتخابات قوام السلطنه آغاز شده( و به قول خودش همه چیز پیش و پس از انتخابات چه تغیییری که نمی کند) و در کنار روایتی دیگری که روایتگر زندگی فردی عادی از جامعه تبریز است، در هم تنیده می شود و داستان را پیش می برد.

مردمی که با تبلیغات افرادی چون پیشه وری و کمک های همسایه قطبی در پی ایجاد جامعه بی طبقه در ایران بودند و غافل از این بودند که این کمک ها دولت مستعجل است و دیری نمی پاید که آنها قربانی وعده نفت سیاه دریای شمال می شوند؛ وعده ای که در همان حرف ماند و هیچگاه جامه عمل نپوشید. وعده ای که قوام به روس ها داد و با دیدن چراغ سبز روس ها با توپ و تانک روانه تبریز شد. روس هایی که در بی وفایی شهره آفاق بوده اند و بارها در تاریخ معاصر ایران آن را اثبات کرده اند.

مردانی چون پیشه وری که دم از صداقت و همدمی با مردم می زدند با شلیک اولین گلوله فرار را بر قرار ترجیح دادند و به باغ مردکان در آذربایجانِ آن سوی مرزها رفتند و مردم بی دفاع را به حال خود باقی گذاشتند. این چشم ها چه چیزها که ندیده است....

روایت آنهایی که رفتند را اتابک فتح الله زاده در کتاب «اجاق سرد همسایه» روایت کرده است ؛ آنهایی که در اردوگاه های کار اجباری مجبور بودند در دمای 50 درجه زیر صفر کار کنند یا در میان سرما و برف ها جان دهند. اما بایرامی به روایت کسانی می پردازد که باقی ماندند و یا نتوانستند از کشور خارج شوند.

شاید بهترین روایت بایرامی در رمانش، روایت او از قره یقه ها- یقه سیاهان- است. ارتش دولتی پس از حمله اولیه و اطمینان از خروج سران اصلی فرقه از ایران، به عمد از ورود به شهرها اجتناب می ورزد تا هرج و مرج کامل در شهرها برقرار شود و بعد آن در قامت صلح آفرینان و امنیت بخشان وارد شهرها شوند. در این فاصله این قره یقه ها هستند که در فضای آشفته شهرها جولان می دهند و هر کسی را که از فرقه ای ها حمایت کرده یا با آنها ارتباط داشته دستگیر می کنند و خودشان حکم او را اجرا می کنند. فضای ترس، دلهره، اضطرابی که بر شهر های شمالی چیره شده که  هر آن آبستن رویدادی و اتفاقی سهمگین و دهشتناک است. چه زنانی که در این ماجرا بی سیرت نشدند، چه مکردانی که در این ماجرا بالای دار نرفتند و چه کودکانی که یتیم و سرگردان نشدند ......... این چشم ها چه چیزهایی که ندیده است.

تکنیک بایرامی در نوشتن این رمان نیز در نوع خود جالب است. در حالی که دو روایت را در کنار یکدیگر پیش می برد ابتدا اصل ماجرا را بازگو می کند و در ادامه به روایت جزء جزء آن می پردازد. محمد رضا بایرامی که یکی از نویسندگان  جریان متعهد محسوب می شود در این رمان بسیار تلاش کرده تا از سبک رضا امیر خانی در رمانش بهره جوید و در این میان انتخاب جمله «این چشم ها چه چیزها که ندیده است» به عنوان ترجیع بند که در درون روایات هایش تکرار می شود، ناخودآگاه خواننده را به یاد جمله ترجیع بند رضا امیرخانی در داستان سیستان می اندازد؛ «مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد».  

چه خوب، چه بد این روایتی است از تاریخ مردم کشورمان در سال های ملتهب دهه 20؛ و بایرامی توانسته است در این کتاب بخشی از این واقعه را به خوبی تصویر کند. همزمانی انتشار این کتاب در فضای پس از انتخابات 1388 و از سوی دیگر کلمه «سبز» در عنوان کتاب، حاشیه هایی برای این کتاب بوجود آورد و حتی خبر لغو امتیاز آن نیز منتشر شد ولی هرگز محقق نشد و کتاب به چاپ سوم نیز رسید. بی شک نویسنده متاثر از فضای بیرونی و جامعه خود دست به قلم می شود و خود بایرامی نیز اذعان کرده که پس از خرداد 88 بود که ایده این کتاب که از مدت ها پیش در ذهن او بود، به یکبارگی شکل گرفت و در مدت کوتاهی نوشتن آن را به پایان برد. حال هر خواننده ای با هر پیش فرضی می تواند به سراغ کتاب رود و  فهمی از روایت کتاب داشته باشد؛ نمی توان در این خصوص فیلترینگ به کار برد.  

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

منطقه بالکان، مجاور دریای آدریاتیک، همسایه کشور ایتالیا و مشرف بر تنگه استراتژیک تیرانا؛ کشور آلبانی.

 دوران جنگ سرد، رقابت میان بلوک شرق و غرب، جنگ ایدئولوژیک میان کشورهای درون و برون از پرده آهنین، اختلاف در درون حزب کمونیست پس از مرگ استالین، سردی روابط میان چین و برادر بزرگتر: اجلاس بین الملل کمونیست در مسکو.

تحقیر آلبانی از سوی خروشچف، تاخیر طولانی مسکو در تحویل محموله گندم به آلبانی، تصمیم انور خوجه برای خرید گندم از فرانسه، بازتاب این اقدام در رسانه های خارجی و انتقاد  علنی انور خوجه از رویکرد مسکو در اجلاس بین الملل.

  

اسماعیل کادراه آلبانیایی، در رمان مشهور خود با عنوان زمستان سخت به توصیف این فضا پرداخته، فضایی که در دوران جنگ سرد رخ می دهد و بازتاب دهنده تنش های آن دوران است. در این رمان پُلی فونیک(چند صدایی) صدایِ متفاوت مردم آلبانی به گوش می رسد: بُسنیک روزنامه نگار و نامزدش که در آستانه ازدواج قرار دارند، عمه و پدر بُسنیک که روزگاری از کوه ها به تبلیغ انقلاب کمونیستی می پرداختند و مبارزه می کردند، برادر بُسنیک و دوستانش در کوچه ها و پاتوق معمولشان مقابل داروخانه که اوقات خود را سپری می کنند، رفتگری که نیمه شب ها خیابان ها را جارو می کشد و از کثیفی شهر می نالد، یکی از آشنایان که در اوایل انقلاب در توالت ها و دستشویی ها به پاک کردن شعارهای ضد انقلابیون می پرداخته، انور خوجه و دیگر انقلابیون و....

تمامی این صداها در این رمان شنیده می شوند و هر یک تلاش می کنند از زاویه دید خود به توصیف این رویداد و شرایط بپردازند. حتی صدای مخالفان نیز در این رمان شنیده می شود؛ ضد انقلابیونی که در زیرزمین منزل نامزد بُسنیک زندگی می کنند و با سرد شدن روابط آلبانی و کشور شوراها گوش به رادیو چسبانده اند و هر آن در آرزوی آن هستند که آلبانی درهای کشور خود را به روی کشورهای غربی باز کند و آنها از این طریق بتوانند اموال مصادره شده خود را باز پس گیرند.

این رمان در دهه 70 میلادی پس از ترجمه به فرانسوی، بشدت مورد توجه قرار می گیرد و حتی نویسنده تا آستانه دریافت نوبل نیز می رود، اما از قرار معلوم موضع گیری های دو پهلوی او در خصوص انور خوجه کار دست او می دهد و از لیست دریافت کنندگان نوبل خارج می شود.

در ایران نیز این رمان را خانم مهستی بحرینی در سال 1369 به فارسی ترجمه کرد ولی از آنجایی که کتاب به مشی شوروی نسبت به کشورهای اقماری آن انتقاد دارد، مدت 5 سال در ارشاد خاک می خورد تا اینکه در سال 1374 سرانجام از سوی نشر نیلوفر منتشر می شود. به احتمال فراوان انتشار این رمان در ایران، در روزگار پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، از جاذبه های آن کاست و این امر موجب شد چندان مورد توجه قرار نگیرد و بیش از یک بار چاپ نشود و هنوز هم در نشر نیلوفر می شود باقی مانده های این کتاب را جستجو کرد.

نتیجه چنین سخت گیری در ارشاد موجب سرخوردگی مترجم و برای مدتی دوری از ترجمه آثار ادبی شد. از سوی دیگر گویا تنها زنده یاد رضا سید حسینی بود که در مجله کلک نقدی بر آن نوشت و در حاشیه آن از فرهنگ خود بینی در میان نخبگان ادبی شکایت کرد.

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

اواسط دی ماه سال پیش بود و هوا رو به سردی رفته بود. پنج شنبه روزی بود که به سرم زد برم و فیلم «آتشکار» محسن امیر یوسفی با بازی زیبای «حمید فرخ نژاد» را ببینم. خیلی وقت بود که در آرزوی اکران این فیلم بودم. تا نیمه وقت سر کار بودم و بعدش که از محل کار بیرون زدم راهی سینما آزادی شدم.

یِلخی راهم را کشیده بودم به سمت سینما آزادی بدون اینکه از قبل هماهنگ کنم چه ساعت هایی اکران هست. شاید هنوز تو دوران نوجوانی سپری می کردم؛ دورانی که به همراه بچه محل ها یا اقوام هر زمانی که اراده می کردیم، می رفتیم طرف سینماهای لاله زار. هیچ وقت نگران گیر نیاوردن بلیط و این حرف ها نبودیم چون به محض ورود سینما، روی صندلی ها یله می شدیم و به تماشای فیلم می نشستیم و با پایان فیلم، دوباره مشغول تماشای فیلم از ابتدا، می شدیم.

بلیط سینما رو که گرفتم، دو ساعتی تا اکران وقت داشتم. شروع کردم به ویترین گردی در خیابان ها و رفتن به کوچه پس کوچه های خیابان بهشتی. تو این وقت کشی ها بودم که یکهو شهر کتاب بهشتی را دیدم. تا حالا چیزی ازش نشنیده بودم و بیشتر از شعبه قبلی اون تو خیابان زردشت به گوشم خورده بود. هوا سوز سردی داشت و زدم داخل.

جای گرم و نرم و دنجی بود و به جز فروشنده ها جنبنده دیگری پَر نمی زد. دیدم چیزی که زیاد است وقت است و کتاب؛ کور از خدا چی می خواد یک جفت چشم. شروع کردم به پرسه زدن میان کتاب ها. تو حال خودم بودم که یکی از فروشندگان به من نزدیک شد و حرف ما در مورد کتاب، شرایط نشر و نویسندگان کُرک انداخت.  تو این صحبت ها بودیم که از کتاب جدید شاپور جورکش نام برد که پس از انتشار و توزیع از کتاب فروشی ها جمع آوری شده بود.

گفتم« ازش نگه داشتید؟». آقای مشهدی گفت:«آره».

با تاخیری یکساله، به سراغ کتاب خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لِتی ها رفتم. کتابی که به موضوع خشونت و زن ستیزی ما ایرانیان پرداخته و تلاش کرده نمونه هایی از این رفتار را در آثار ادبی کلاسیک و معاصر ریشه یابی کند. صفحات اولیه کتاب به بخش هایی از کتاب انقلاب هانا آرنت اشاره شده بود که در آن به تفاوت انقلاب فرانسه و روسیه با انقلاب امریکا پرداخته و این نکته که انقلاب فرانسوی ها و به تبع روس ها برای برپایی عدالت بود و انقلاب امریکایی ها برای آزادی. انقلاب اولی منتهی شد به گیوتین، گردن زدن مخالفان و حکومت وحشت و خشونت اما انقلاب دومی توانست تا حدی به آرمان خود برسد.

جورکش که منتقد قابلی است با شناختی که از ادبیات ایران دارد نمونه های خوبی از اشعار زن ستیزانه را در کتاب خود گرد آورده است و به گمانم اگر روزی قرار شود این موضوع مورد بررسی قرار گیرد از شدت وفور شاید به مثنوی هفتاد من تبدیل شود. برای نمونه فردوسی در بیتی می گوید:

«زن و اژدها هر دو در خاک به/ جهان پاک از این هر دو ناپاک به»

یا مولانا در مقالات شمس تبریزی می گوید:«نَفس طبع زن دارد، بلکه خود زن طبع نفس دارد.... با ایشان مشورت کنید و هر چه گویند ضد آن کنید».

این طرز نگرش به زن که بیشتر به تفکرات قرون وسطایی اروپاییان در خصوص زنان شباهت دارد، سالیان دراز در فرهنگ ما حضور داشته است و نتیجه آن را حتی این روزها به خوبی می توانیم مشاهده کنیم. حال صحبت اینجاست که برخی ها برای این گونه رفتار با زنان در متون ادبی به توجیه و دلیل تراشی دست می زنند. جلال ستاری از این نمونه هاست که در کتاب عشق نوازی های مولانا به توجیه رفتار و نظرات مولانا با زنان پرداخته است.

شاپور جورکش در کتاب خود مته به خشخاش این توضیحات کَتره ای گذاشته و پیشنهاد می کند که به جای اینکه به توجیه رفتارهای مولانا و شمس در خصوص زنان بپردازیم بهتر است رفتار آنها را بازتابی از شرایط و زمانه زندگانی آنها بدانیم و یکبار برای همیشه تکلیف خود را با آنها مشخص کنیم.

طرفداران مولانا و شمس هر گاه که به موضوع کشته شدن کیمیا خاتون می رسند، مهر سکوت بر لب می زنند و یا اینکه از بیخ منکر این قضیه می شوند. کیمیا خاتون دختر کرا خاتون بیوه محمد شاه ایرانی است که مادرش پس از کشته شدن پدر به عقد مولانا در می آید و در اندرونی مولانا سکونت می گزیند. پس از چندی که سرو کله شمس پیدا می شود شمس از مولانا می خواهد که کیمیا را به عقد وی در آورد، این در حالی بود که پسر مولانا نیز گوشه چشمی به کیمیا داشت.

پس از این ازدواج شمس بشدت از کیمیا دلزده می شود و اختلافات آن دو بالا می گیرد. مولانا رو به شمس می گوید« مگر این همان دختری نیست که تو در چهره اش جمال حق را دیده بودی؟ شمس پاسخ می دهد که اشتباه کرده و در حال حاضر ابلیس در جسم او ملبس است». در ادامه نیز روزی کیمیا به همراه خانواده بدون اجازه شمس از خانه خارج شد، شمس به شدت متغییر شد و پس از مراجعت چنان بر سر و صورت کیمیا کوفت که سه روز در بستر افتاد و سرانجام جان سپرد.

حال مولوی پژوهان و یا شمس شناسان تا به این موضوع می رسند سعی در ماست مالی و هم آوردن قضیه می کنند. آنها نه زبان به انتقاد می گشایند و نه به تکلیف خودر ابا آن مشخص می کنند، نتیجه نیز افزودن گرهی بر گره های دیگر است. حتی کاربه آنجا می کشد که وقتی خانم سعیده قدس کتاب کیمیا خاتون را منتشر می کند در دانشکده ادبیات میان دانشجویان و اساتید تفرقه بر سر آن می افتد.

شاپور جورکش عنوان می کند تا چه زمانی می خواهیم به این بازی ادامه دهیم و از پاسخ به سوالات اساسی طفره رویم؛ مسئله این است. زنان که نیمی از جمعیت این کشور را تشکیل می دهند تا کی باید منتظر باشند تا در نهادهای مختلف قانونی علیه آنها وضع شود و دم برنیاورند و اگر خواستند مخالفت خود را نشان دهند به خود سوزی اقدام کنند. روشنفکران و تحصیلکردگان نیز در این میان به مانند شمشیر دولبه می مانند و در حالی که روزی به دفاع از حقوق زنان پرداخته اند، روزی دیگر علیه آنها چیزی بر زبان رانده اند. برا ی مثال میرزاده عشقی در بیتی عنوان می کند:

«ورنه تا زن به کفن سربرده است/ نیمی از ملت ایران مرده است»

اما روزی دیگر در انتقاد از دستجردی صفاتی چون« زن صفت» و... بر زبان می راند. شاید سرنوشت زنان آنگونه است که شمس کسمایی به توصیف آن می پردازد؛ اویی را که مردان تاب دیوان اشعارش را نداشتند و آن را گم و گور کردند:

ز بسیاری مهر و ناز و نوازش/ از این شدت گرمی و روشنایی و تابش/ گلستان فکرم/ خراب و پریشان شد افسوس/ چو گل های افسرده افکار بِکرم/ صفا و طراوت ز کف داده گشتند مایوس .... نه یارای خیزم/ نه نیروی شرم/ نه نیرو نه تیغم بود، نیست دندان تیزم/ نه پای گریزم/ از این روی در دست همجنس خود در فشارم.....

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

اوایل نوامبر 1960، ژنرال تروخیو- رئیس جمهور دومنیکن- اعلام کرد کشورش با دو مشکل مواجه است: کلیسا و خواهران میرابال. چند هفته ای طول نکشید که گماشته های بُز(عنوانی که مخالفان تروخیو به او داده بودند) مشکل دوم را حل کردند  و در 25 نوامبر، خواهران میرابال را در سانحه ای ساختگی از میان برداشتند. شادی بُز چندان دوام نیاورد و پنج ماه بعد، تروخیو نیز در خوردرو خود به قتل رسید.

داستان زندگی خواهران میرابال در جمهوری دومنیکن بر کسی پوشیده نیست. پاتریا، دِدِ، مینِربا و ماریا ترسا- چهار دختر خانواده میرابال-  به فاصله چند سال از یکدیگر متولد شدند. پدر آنها تاجری موفق بود و از این راه زندگی مرفه ای برای دختران خود فراهم ساخت. مینِربا متاثر از افکار عموی خود به جنبش ضد تروخیو پیوست و در رشته حقوق تحصیل کرد اما از آنجایی که به پیشنهاد همخوابگی با بُز جواب رد داده بود به دستور تروخیو، هرگز نتوانست مدرک خود را از دانشگاه دریافت کند.

با ادامه فعالیت های مینِربا، دیگر خواهران نیز به او پیوستند و با یاری یکدیگر مخالفان بسیاری را در گروه خود جمع کردند و سرانجام جنبش 14 ژوئن را در جمهوری دومنیکن تشکیل دادند؛ جنبشی که بدنبال سرنگونی تروخیو بود. در داخل همین گروه زیر زمینی بود که همقطاران عنوان پروانه را برای مینِربا انتخاب کردند و از آن پس خواهران میرابال، پروانه ها(Las Mariposas) نامیده شدند.

تروخیو بارها همسران پروانه ها را زندانی و شکنجه کرد تا آنها را از ادامه فعالیت علیه خود باز دارد، اما موفق نشد. در شامگاه  25 نوامبر 1960، پاتریا، مینِربا و ماریا تِرسا که از ملاقات همسرانشان در زندان باز می گشتند، توسط افراد ناشناس مورد ضرب و شتم قرار گرفته و سپس خفه شدند و در عملیاتی ساختگی ماشین آنها به پایین دره پرتاب شد. از نگاه مورخان، کشته شدن خواهران میرابال نقطه عطفی در سقوط حکومت تروخیو است زیرا مردم دومنیکن هرگز توضیحات مقامات در خصوص کشته شدن آنها در حادثه رانندگی را باور نکردند و عنوان پروانه های فراموش نشدنی (Inolvidables Mariposas ) را برای خواهران میرابال به کار بردند.

دِدِ میرابال پس از مرگ خواهرانش، تمام توش و توان خود را صرف نگهداری و ترویج عقاید آنها کرد. با تلاش های دِدِ هم اکنون در حومه شهر سائوسِدو در جمهوری دومنیکن موزه میرابال راه اندازی شده که وسایل شخصی خواهران میرابال و زندگی آنها را به نمایش گذاشته است.

پس از کشته شدن خواهران میرابال بسیاری از کشورهای امریکای لاتین و برخی دیگر از کشورها در سرتا سر جهان، 25 نوامبر را «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان» اعلام کردند. این روز در کشورهای مختلف عناوین متفاوتی اعم از «خشونت علیه زنان ممنوع»، «روزی برای پایان خشونت علیه زنان» و... نام داشت تا اینکه سرانجام در سال 1999( 39 سال پس از کشته شدن پروانه ها) در مجمع عمومی سازمان ملل، 25 نوامبر به عنوان «روز مبارزه با خشونت علیه زنان» نامگذاری شد.

کشته شدن پروانه های فراموش ناشدنی از همان ابتدا، آنها را به سمبل آزار و شکنجه زنان در جوامع استبداد زده امریکای لاتین تبدیل کرد و شاعران و نویسندگان امریکای لاتین آنها را منبع الهامی برای اشعار و کتاب های خود قرار دادند. اما پیش تر نیز، حضور دیکتاتورها در امریکای لاتین نویسندگان را برای نوشتن و انتقاد از آنها ترغیب کرده بود. بی شک میگل آنخل آستوریاس یکی از اولین نویسندگانی بود که به انتقاد از دیکتاتوری های امریکای لاتین پرداخت. این نویسنده گواتمالایی در سال 1933 کتاب آقای رئیس جمهور را نوشت و بنا به دلایلی چاپ آن تا سال 1946 به تعویق افتاد.  پس از آستوریاس، گراهام گرین انگلیسی بود که به کشور هائیتی سفر کرد و پس از مدتی اقامت در بازگشت کتاب مقلد ها را نوشت و برای اولین بار بسیاری از خوانندگان را در بحبوحه جنگ سرد متوجه فضای فلاکت بار و اندوهناک این کشور امریکای لاتین کرد.

با مشهور شدن جریان موسوم به «شکوفایی ادبی» در ادبیات امریکای لاتین در دهه 70 میلادی، نویسندگانی چون ماکز و یوسا تصمیم می گیرند تا هر یک در خصوص یکی از دیکتاتورهای منطقه کتابی بنویسد. یوسا در سال 1969 کتاب گفتگو در کاتدرال را منتشر می کند که بیشتر به ساز و کار حکومت های امریکای لاتین می پردازد تا شخصیت دیکتاتورها. در سال 1975، مارکز کتاب خزان خودکامه را منتشر می کند که به نظر منتقدین بازتاب دهنده شخصیت هایی چون ژنرال فرانکو اسپانیایی و گوستاوو پینلا کلمبیایی است.

با کشته شدن پروانه ها در دومنیکن، خولیا آلوارز - نویسنده و شاعر دومنیکنی- این سوژه را موضوع کتاب خود قرار می دهد و با گردآوری اسناد و مدارک کتاب در زمانه ی پروانه ها را در سال 1994 به انگلیسی و چند سال بعد به اسپانیایی منتشر کرد. سقوط دیکتاتوری تروخیو در جمهوری دومنیکن از چنان جذابیتی برخوردار بود که یوسا پس از مطالعه آرشیو اسناد و خاطرات اطرافیان بُز، در رمانی مجزا تحت عنوان       سور بُز که در سال 2000 منتشر شد، لحظات آخر دیکتاتور قبل از کشته شدن را به تصویر کشید.

امریکای لاتین به رغم انتشار این کتاب ها و انتقادات به بازتولید دیکتاتورها در اشکال جدید پرداخته و با گذشت نیم قرن از کشته شدن پروانه ها، «حوادث عین خرگوش ها که از کلاه شعبده باز بیرون می پرند، ناگهانی و غیر منتظره رخ» می دهند. آرتور دُو مسلاوسکی در کتاب خود با عنوان تب تند امریکای لاتین در خصوص انقلاب فیدل کاسترو در کوبا می نویسد« وقتی انقلاب راه می انداخت می گفت کوبا، کوبای ما کوبای آزاد دیگر فاحشه خانه یانکی ها نخواهد بود اما نیم قرن بعد دختر های دانشگاه دیده شلوار آدم را می گیرند و به ازای 20 دلار یا حتی اسکناس ده دلاری ابراز آمادگی می کنند .... هاوانای دوران فیدل فاحشه خانه ای است که دنیا به خودش ندیده است».

 

 

 

     

[ ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

در اوایل انقلاب، یکی از علمای قم در حضور امام عنوان کردند که با داشتن تنها یک شبکه رادیویی، در کمتر از یک سال ایران را به «دار الاسلام » مبدل خواهند کرد. ادعایی که پس از سی سال نمودهای آن را به خوبی در جامعه می بینیم و به قول شاعر« هر دم از این باغ  بری می رسد/ تازه تر از تازه تری می رسد».

نگاهی به حوادث و رخداد های سال جاری میزان نزدیک شدن به اهداف اخلاقی جامعه را با وضوح بیشتری نشان می دهد. در خرداد ماه که مردم تازه داشتند از حال و هوای تعطیلات نوروزی خارج می شدند و همراه با طمأنینة برای تعطیلات فصل گرما برنامه ریزی می کردند، به ناگهان با انتشار خبر تجاوز 12 مرد به تعدادی زن شوهر دار و مجرد در باغی واقع در خمینی شهر اصفهان، برق حیرت از چشمانشان برجهید و به یکباره از خواب غفلت بیدار شدند.

به محض انتشار خبر، شایعات و فرضیه های مختلفی در خصوص چگونگی حادث شدن این رویداد بر سر زبان ها افتاد.  مراجع قضایی و انتظامی بلافاصله در مقام پاسخگویی قرار گرفتند و نظریات متفاوتی پیرامون این حادثه عنوان کردند.  هنوز تب و تاب ارائه توضیحات، تکذیب و تصدیق شایعات و فرضیات به پایان نرسیده بود که خبر تجاوز دسته جمعی(50 مرد) به یک زن در کاشمر همه چیز را دگرگون کرد. پرونده این حادثه که بر روی میز قاضی قرار داشت و تلاش فراوانی شده بود تا از رسانه ای شدن آن جلوگیری شود، به یکبارگی به مانند مرغی از قفس به بیرون جهیده بود و تردید و احساس ناامنی را بیش از پیش در جامعه پراگنده بود.

رسانه ای شدن این دو حادثه در فاصله ای کمتر از یک هفته بسیاری از نگاه ها را متوجه نیروی انتظامی کرد؛ نهادی که وظیفه ایجاد امنیت و مقابله با اخلال گران را بر عهده دارد و در سال های اخیر با «گشت ارشاد» و «گشت نسبت»( و تازگی ها«عملیات راپل») نگاه ها را به خود معطوف ساخته بود.

بهٍت ناشی از این دو رویداد تا سال ها می توانست موضوع رسانه ها باشد اما تنها تا شهریور موضوع داغی محسوب می شدند، زیرا موضوع داغ تری برای پرداختن پیدا شده بود. خبر اختلاس 3 هزار میلیارد تومانی و فرار رئیس بزرگترین بانک خاورمیانه و جهان اسلام به کانادا جامعه ایرانی را میخکوب و سنگ کوب کرد. در ابتدای امر بسیای از مردم قادر به درک تعداد صفرهای این رقم نبودند و رسانه ها هفته ها به مشابه سازی و ملموس سازی این رقم پرداختند تا از این طریق مردم را با ابعاد این اختلاس که در تاریخ ایران بی نظیر(و شاید هم یگانه) بود آشنا سازند. همان گونه که روزگاری یکی از امامان جمعه تهران برای ملموس سازی ارقامی از کیلومتر تهران-مشهد بهره برده بود.

انتشار خبر اختلاس، سوژه مناسبی شد برای منتقدان و مخالفان دولت تا از این طریق فشارهای خود را افزایش دهند و ناکارآمدی داخلی دولت را به رخش بکشند. دولتی ها نیز در ابتدا تلاش بسیاری می کردند تا نام اختلاس را از پیشانی این عمل بزدایند اما زمانی که دیدند قادر به مهار استعمال این واژه نیستند تلاش کردند تا طوق تقصیرات را از گردن خود باز و بر گردن دیگری بیفکنند و این گونه بود که هر روز یکی از وزرا خو را بی گناه و مبرا اتهام اعلان می کرد.

از سوی دیگر در عرصه ورزش، چند سالی می شد که مایلی کهن علم «فوتبال ناپاک» را برافراشته بود و در پایان هر بازی با مصاحبه های خود باد در بادبان این علم می انداخت و آن را هرچه بیشتر به اهتزاز در می آورد و گوشه هایی از این «فوتبال ناپاک» را برای عاشقان حقیقی و سینه چاک فوتبال بازگو می کرد. در این «گعده گیری» ها مایلی کهن از دوپینگ و دست های پشت پرده گرفته تا تسویه حساب های خود با بازیکنانی که سابق بر این در برابر او کرنش داشتند و حالا در برابر او شاخ و شانه می کشیدند به صحبت می پرداخت. با بازگویی این مطالب مایلی کهن هفته ها آب به  آسیاب ورزشی نویس ها و برنامه های ورزشی تلویزیون می ریخت و آنها را از رکود و خمودگی خارج می کرد.

در عرصه فرهنگی نیز پروفسور حسن عباسی، دکترینال امنیت بدون مرز، دن کیشوت وار به عرصه جنگ نرم شتافته بود و هر از چند گاهی مسرور از شکست آسیاب های بادی در میان مریدان به ذکر اسرار دنیای جدید و ساز و کار های آن برای استعمار و بهره کشی ناجوانمردانه، انجام جاسوسی و رواج بی ناموسی در سطح جهان، می پرداخت.

اما چند هفته پیش، فرج الله سلحشور که پس از ساخت سریال یوسف شهرتی برای خود اندوخته بود، گوی سبقت را از رقبای فرهنگی و ورزشی ربود و در آخرین نظرات خود «سینمای ایران را فاحشه خانه » خواند تا از این طریق تکلیف خود را با سینما و بازیگران زن سینما یکسره کند. اظهار نظر تلخی که جز پاسخ چند بازیگر زن و یک مقام مسئول، واکنش دیگری برنیانگیخت و سلحشور از ترس شکایت بازیگران سریعا معذرت خواهی کرد.

باز هم چند روزی سوژه ای داغ برای رسانه ها فراهم شد تا اینکه به ناگهان انتشار فیلم انگشت رساندن بازیکنان تیم فوتبال پرسپولیس در جشن شادمانی پس از گل، به مانند توپ صدا در کرد و جالب اینجا بود که صدا و سیما از هر رسانه ای بیشتر به این موضوع پرداخت آتش آن را تیز تر می کرد.

باز هم می شود از ابعاد اخلاقی شدن جامعه نوشت، از مواردی که هر روز در خیابان ها آن را نظاره می کنیم و مثال های یاد شده بایستی جلوی آنها لُنگ بیاندازند.

قبل از روی کار آمدن آقای احمدی نژاد افرادی چون پرو فسور عباسی همیشه در صحنه بودند و هر آن منتظر پیشامدی بودند که با مستمسک قرار دادن آن  در خیابان ها حضور یابند تا به دفاع از ارزش ها بپردازند. پروفسور عباسی در سال های پیش از انتخابات 1384 بارها در سخنرانی های خود که در لوح های فشرده منتشر می شدند و در میان جوانان خام و پر شور دست به دست می شد، از بی بند و باری و بی اخلاقی و فساد مسئولان سخن می گفت و به مانند ترجیع بندی این جمله را تکرار می کرد« هر یک از مسئولان که از غم این حوادث از غصه بمیرد، رواست». حال سوال اینجاست که چرا خود آقای عباسی و دیگر دوستان ایشان که سال ها دم از این بی اخلاقی می زدند، در حال حاضر روزه سکوت گرفته اند و هر از چند گاهی آن هم از سر خالی نبودن صحنه، خودی می نمایند؟ پس رسالت آنها به کجا انجامید و چرا در این وانفسا سخنی بر زبان نمی رانند و از فساد اقتصادی و مالی و ... که در جامعه فراگیر شده حرفی به میان نمی آورند؟

این روزها به برکت انقلاب نزدیک به انگشتان دو دست شبکه های سراسری تلویزیونی در داخل کشور داریم و در کنار آنها توانسته ایم شبکه هایی مستقل استانی به گویش و زبان آن استان ها، دایر کنیم.  از سوی دیگر شبکه های برون مرزی نیز راه اندازی کرده ایم  و شبکه های رادیویی نیز از شمار احصا خارج شده اند. در این میان توانسته ایم آرزو و خواسته آن روحانی انقلابی برای داشتن شبکه های رادیویی و تلویزیونی را اجابت کنیم، اما دلایل حضور این همه بی اخلاقی در جامعه در کجا نهفته است؟

نسبت ما با این همه دروغ، تهمت و افترا، دو رویی ریا و سالوس بازی، بی اخلاقی و جو فروشی و گندم نمایی چیست؟

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب