سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

مرگ همیشه سوت پایان و نقطه انتهای زندگی نیست. خروج فرد از این دنیای فانی که همواره شاهد آن هستیم، به معنای پایان همه چیزِ فرد نیست. خاطرات و یادگارهای فرد اولین چیزهایی هستند که پس از مرگ، تداعی گر زندگی متوفی می‌مانند و می‌توانند سالیان سال ادامه یافته و حتی به نسل‌های دیگر هم انتقال پیدا کنند. در خصوص افراد مشهور و سر‌شناس، این قضیه تا اندازه‌ای متفاوت و پیچیده‌تر است. فرد مشهوربه دلیل شهرتش مدت‌های طولانی در ذهن افراد بیشتری از جامعه بشری باقی خواهد ماند و مردم تا مدت‌ها از او سخن خواهند راند و اگر آثاری از خود بر جای گذاشته باشد تا قرن‌ها موضوع بحث و بررسی خواهد بود.

 «استیو جابز» نیز به مانند دیگر افراد این کره خاکی در کوزه افتاد و به گفته خیام سرانجام گور «استیو جابز» را در بر گرفت. پس از مرگ او تمامی رسانه‌ها بر روی او متمرکز شدند و در آن وانفسا هر رسانه‌ای از ظن خود یار «استیو جابز» شد. یکی به اختراعات و نابغه بودن او پرداخت، دیگری از ثروتش نوشت، یکی از فرزند معنوی‌اش گفت و...

به تبع هر رویداد خارجی که در داخل کشور نیز گسترش می‌یابد و مبدل به خبر و سوژه‌ای برای رسانه‌ها می‌شود، پس از خبر مرگ «استیو جابز» رسانه‌های داخلی به تمجید از او و شرح خدماتش پرداختند. ستون‌ها، یادداشت‌ها، صفحات و پرونده‌های زیادی در مورد او نوشته شدند و به مانند داستان فیل در تاریکی، هر یک بخشی از زندگی او را برجسته کردند و بر آن قرار نام یا صفتی را برای او مشخص کردند.

اما کمتر به اصول فکری و ذهنی استیو جابز پرداخته شد؛ اینکه این فرد در دنیای واقعی چگونه به پیرامون خود می‌نگریست؟ اگر در امریکا بیش از ده‌ها کتاب در خصوص او به رشته تحریر در آمده است اما در ایران اکثر مخاطبان چیزی جز محصولات شرکت اَپل، از جابز نمی‌دانستند.

چارچوب ذهنی فرد که نقش مهمی در تصمیم گیری‌های او دارد، خط مشی اساسی زندگی یک فرد و بیانگر دلایل شکست و پیروزی او هستند. نگاه فرد به پیرامون، نظر او در مورد افراد، انتخاب دوستان و خواندن کتاب‌ها، موسیقی مورد علاقه، فعالیت‌های او و... تنها نمونه‌های کوچکی هستند که اصول ذهنی فرد را نشان می‌دهند.

استیو جابز نیز به مانند همه انسان‌ها فیلتر و عینک خاص خود را برای نگریستن به جهان و پیرامون، برای خود برگزیده بود. جابز پس از اطلاع از بیماری لاعلاج خود قدم در راه درمان می‌گذارد. جابز جمله‌ای را سرلوحه زندگی خود کرده بود که تا پایان عمر به آن وفادار می‌ماند «هر خیابانی که اسمش «مشکل» باشد، حتما یک فرعی به نام «امید» دارد». او با این تفکر یا بنیاد فکری به حل مشکلات خود می‌پرداخت یعنی به هیچ قیمتی حاضر نبود نا‌امید شود و در مقابل مشکلات سر خم کند.

همین جمله کوتاه نشان از عمق فکری و ذهنی جابز است و نشان می‌دهد که او به هنگام رویارویی با مشکلات روزانه، چگونه به استقبال آن‌ها می‌رفته است؛ در قاموس او چیزی به نام شکست وجود نداشته و او تلاش می‌کرده به هر طریقی بر مشکل خود فائق آید. جابز در پاسخ به فردی که از او در خواست کار کردن در شرکتش را مطرح می‌کند این طور می‌نویسد «در خانه کار کن ولی نتیجه جهانی داشته باش».

تفکر انسان‌ها که در جملات و اعمال آن‌ها بازتاب پیدا می‌کند نشان دهنده جوهره اصلی این افراد است که متاسفانه چندان توجهی به آن نمی‌شود و اعمال آن‌ها بر تفکر آن‌ها پیشی می‌گیرد.

 «استیو جابز» مرد ولی تفکر او و فرهنگی که در آن ریشه داشت، همچنان خواهد زیست و «استیو جابز»‌های دیگری تولید خواهد کرد زیرا این تفکر است که می‌ماند نه فرد فانی.

[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]


ابتکارِ اقتصادیِ مجموعه «قهوه تلخ» با اعلام قرعه کشی هفتگی و دوره‌ای، برای خیلی از تهیه کنندگان وعرضه کنندگان فیلم بهانه‌ای شد برای چپو کردن مردم و کلاه گذاشتن بر سر آن‌ها.

از آن تاریخ به بعد هر فیلمی که اکرانش به پایان رسیده بود و در راه پیوستن به شبکه سینمای خانگی بود، کارتی منتشر می‌کرد و از مردم می‌خواست تا با ارسال پیامکی شماره سریال مندرج برگه همراه سی دی یا دی وی دی، در قرعه کشی ماشین یا جایزه چند میلیون تومانی شرکت کنند.

از نکات غامض موجود در این کارت‌ها و برگه‌های قرعه کشی نبود تاریخ مهلت شرکت در قرعه کشی‌ها بود که «خبر از سر درون می‌داد» و شاید هم اینکه خریداران تا روز ابد می‌توانستند همچنان با ارسال پیامک به برنده شدن در قرعه کشی امیدوار باشند. پس از گذشت ماه‌ها از این قرعه کشی‌ها نه برنده‌ای اعلام شد و نه اسامی برندگان در جایی منتشر شد و باز هم به قول معروف «آن را که خبر شد خبری باز نیامد».

این روز‌ها دی وی دی فیلم «جدایی نادر از سیمین» به بازار عرضه شده است؛ فیلمی که در یکسال گذشته با سیل موفقیت‌های جهانی خود دستاوردهای مهی برای سینمای رخوت آلود ایران محسوب می‌شود.

اصغر فرهادی و تهیه کنندگان این فیلم برخلاف عنعنات بسیاری از کارگردانان داخلی که همیشه دم از «مردم» می‌زنند و به چیزی که نمی‌اندیشند «مردم» است، نه کارت قرعه کشی در بسته فیلم خود گذاشتند و نه وعده‌های آسمانی دادند. حال اقدام فرهادی احترام به مخاطب بود یا دیگر کارگردانان خاک پای ملت؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٧/٢۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 

بالاخره پس از گذشت یک ماه از زمزمه های انتشار دور جدید مجله «آسمان» با سردبیری محمد قوچانی، زمزمه ها به واقعیت مبدل گشتند و «آسمان» به رو گیشه ها آمد. با صفحه بندی و اشکالی به مانند «شهروند امروز » و «ایران دخت». با صفحات و فضایی به مانند آن دو مرحوم، پس از گذشت تقریبا 3 سال از مرگ«شهروند امروز».

قوچانی و گروهش در طی یک دهه گذشته فراز و نشیب های فراوانی داشته اند. آنها به مانند ققنوس بوده اند که پس از به آتش کشیده شدن و خاکستر شدن بار دیگر از خاکستر خارج شده اند و  روزی نو را آغاز کرده اند. هر بار که توقیف شدند از پای ننشستند و بار دیگر از روزنامه و مجله ای دیگر سر بیرون آوردند. داستان حکایت قوچانی و گروهش یادآور موری است که پس از هزار مرتبه افتادن بار از دوششان از پای ننشستند و دوباره بار را بر دوش گرفتند. گویا همان گونه که قوچانی روزگاری نوشت«بگذارید روزنامه نگار بمیریم» او و دوستانش با خود عهد کرده اند که در پشت میزهای تحریریه مجلات و روزنامه ها جان به جان آفرین تسلیم کنند.

در این میان مجلات دیگری نیز بودند که سودای «شهروند امروز» شدن را در سر می پروراندند، اما پس از گذشت صد و اندی شماره هنوز اندر خم همان کوچه اول هستند و با رانت های دولتی و غیر دولتی که دریافت می کنند هنوز نتوانسته اند به فروش ثابتی بر روی دکه دست پیدا کنند.

قوچانی ثابت کرده است که روزنامه نگار موفقی است و حاضر نیست آرمان خود را با هیچ چیز دیگری در این جهان عوض کند. باید منتظر بود و دید در آینده چه چیزهایی در انتظار آنهاست.

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

صفحه کتاب روزنامه شرق در روز سه شنبه ۱۲ مهر، به مصاحبه‌ای از خانم خجسته کیهان اختصاص پیدا کرده بود؛ مصاحبه‌ای که در آن خانم کیهان به عادات ترجمه و کتاب‌هایی که در حال ترجمه آن‌ها بودند، پرداخته بود.

عنوان انتخاب شده برای این مصاحبه نیز جای بسی تامل داشت «هیچ وقت کتاب ترجمه‌ای نمی‌خوانم». سابقه آشنایی من با ترجمه‌های خانم کیهان به کتاب «دختر بد» یوسا بازمی گشت. سال گذشته کمی پیش از اعطای جایزه نوبل ادبی به ماریو بارگاس یوسای پرویی، آخرین اثر این نویسنده امریکای لاتین تا پیش از اعطای جایزه با  ترجمه خانم کیهان با عنوان «دختری از پرو» منتشر شد. در ترجمه انگلیسی این کتاب از اسپانیایی عنوان «Bad Girl» انتخاب شده بود و من پس از مشاهده این ترجمه و خواندن آن همیشه در این فکر بودم که چرا خانم کیهان عنوان «دختری از پرو» را برای این کتاب انتخاب کرده‌اند.

خانم کیهان همچنین اشاره کرده‌اند که این کتاب را از زبان فرانسوی ترجمه کرده‌اند و در مورد چگونگی انتخاب این کتاب و سانسور بخشی از کتاب که در ارشاد نقطه چین شدند نیز اشاراتی داشته‌اند.

اما نکته اینجاست که در حین خواندن ترجمه ایشان از یوسا متوجه اشکالاتی در ترجمه شدم که بیشتر به فارسی نویسی ایشان باز می‌گشت و مرتبا فارسی صحیح آن‌ها را در کنار کتاب حاشیه نویسی می‌کردم و در عجب بودم که آیا ناشری که این کتاب را منتشر کرده است پیش از انتشار این کتاب آن را به ویراستار سپرده است یا خیر؟

البته با گذشت یک سال پاسخ سوالم را در این مصاحبه پیدا کردم. خانم کیهان صریحا اعلام کرده‌اند که تمام زمان خود را به ترجمه و مطالعه کتاب‌های زبان اصلی اختصاص می‌دهند و وقت خود را صرف کتاب‌های ترجمه شده نمی‌کنند. ذکر این واقعیت از زبان این مترجم هر چند دردناک بود اما برای من روشن ساخت که چرا ایشان در فارسی نویسی تا این اندازه مشکل داشتند.

نکته اول اینکه، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یک مترجم علاوه بر تسلط به زبان مبداء، تسط چندین برابر او به زبان مقصد است یعنی شما هر اندازه هم در زبان مبداء مشکلی نداشته باشید و به خوبی قادر باشید که متن را درک کنید، باید توانایی انتقال این جملات به زبان مقصد را داشته باشید در غیر این صورت ترجمه شما ارزشی نخواهد داشت.

حال اگر مترجمی عنوان کند که اصلا زمانی برای خواندن کتاب‌های ترجمه شده اختصاص نمی‌دهد به معنای تسلط او به زبان مقصد نیست بلکه نشان دهنده ضعف اوست زیرا با مطالعه نکردن آثار ترجمه شده از زبان مقصد دور می‌شود و رفته رفته دچار سخت نویسی می‌شود. تا آنجایی که بنده به خاطر دارم تا به حال هیچ یک از مترجمان بزرگ کشور چنین ادعای سخیفی را به زبان نرانده‌اند.

 برای مثال چندی پیش در یکی از ویژه نامه‌های روزنامه شرق مصاحبه‌ای با استاد عبدالله کوثری در خصوص ترجمه اشعار جورج سفریس انجام شده بود. آقای کوثری در این مصاحبه سبک ترجمه خود را مدیون ترجمه‌های مترجمانی چون نجف دریابندری، محمد قاضی، ابوالحسن نجفی و اساتیدی از این دست می‌دانستند و به خواندن ترجمه کتاب‌های ایشان در گذشته افتخار می‌کردند. ایشان در عین حال با بیان خاطره‌ای از حسن کامشاد که در آن به آشنایی خود با شاهرخ مسکوب اشاره کرده بود، نشان می‌داد که کتاب «حدیث نفس» حسن کامشاد را نیز خوانده‌اند.

نکته‌ای که گاهی مغفول واقع می‌شود این است که زبان به مانند بشر در حال رشد و تکامل است و کسی نمی‌تواند این ادعا را داشته باشد که کاملا به زبانی مسلط است زیرا زبان در گذر زمان حتی زمان‌هایی بسیار اندک تغییر می‌کند و واژه‌های مختلفی در داخل یک زبان تولید و یا از بین می‌روند.

در ضمن خانم کیهان باید توجه داشته باشند که کتاب یوسا را از زبان فرانسوی ترجمه کرده‌اند و این بدان معناست که آن کتاب نیز کتابی ترجمه شده از زبان اسپانیایی است و این ترجمه نیز احتمالا دچار اشکالاتی است و در برگرداندن برخی جملات نیز شاید مشکلاتی داشته باشد. این نشان می‌دهد که ترجمه ایشان در وهله اول ترجمه دست اولی نیست و چه بسا مترجم فرانسوی آن نیز دچار اشتباهاتی در برگرداندن آن کتاب از اسپانیایی شده باشد.

نکته دوم اینکه، چنین استدلالی که «من کتاب‌های ترجمه شده نمی‌خوانم» آیا معنایی جز این دارد که کتاب ترجمه شده کتاب خوبی نیست و بایستی به کتاب‌های اصلی رجوع کنید. در این صورت تکلیف کتاب‌هایی که خانم کیهان ترجمه کرده‌اند چه می‌شود و ما هم با این استدلال از خواندن ترجمه‌های ایشان امتناع کنیم؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب