سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

فیدل کاسترو کوبایی با انقلابی که از کوهستان‌های شبه جزیره کوبا- سئیسترا ماسترا- به راه انداخت، کلیه جوان‌های انقلابی جهان را بر سر شوق آورد. انقلاب کشوری در بیخ گوش آمریکا، ایراد سخنرانی‌های کوبنده سوپر ماچو- به معنای گاو نر و لقبی که انقلابیون کوبا به فیدل دادند- که گاهی به ۷ ساعت نیز می‌رسید، انتقاد‌های او از امریکا و... الگویی شدند برای دیگر کشورهای منطقه امریکای لاتین و دیگر جوانان انقلابی در جهان.

سال‌ها پس از این انقلاب، ماریو بارگاس یوسای پرویی رمانی نوشت با عنوان «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا». این رمان که در دهه ۸۰ میلادی به رشته تحریر در آمد روایتی است از جوانی پرویی که در پی برپایی انقلاب سوسیالیستی سر به کوه‌های آند می‌گذارد و در آنجا به دست نظامیان دستگیر شده و به همراه دیگر رفقا به زندان می‌افتد.

صحنه به دام افتادن و دستگیری آلخاندرو مایتا در کوهستان‌های آند بی‌شباهت به دستگیری کاظم موسوی بجنوردی در ارتفاعات شمال تهران نیست. کاظم موسوی بجنوردی در کتاب خاطرات خود با عنوان «مسی به رنگ شفق» به مبارزات خود در دوران رژیم شاهنشاهی پرداخته و اینکه چگونه در پی لو رفتن گروه، مجبور به فرار به کوه‌های دارآباد می‌شود و در آنجا با پراکنده شدن گروه آنها به دست نیروهای پلیس دستگیر و به تیتر یک روزنامه‌های کشور تبدیل می‌شوند.

مدل انقلاب از کوهستان خواسته یا ناخواسته پس از پیروزی انقلاب کوبا به الگویی برای انقلابیون جهان تبدیل شد؛ مدلی که در آن انقلابیون تلاش می‌کردند با پنهان شدن در کوهستان و انجام جنگ‌های چریکی و به طور هم زمان بسیج توده‌ها در روستا‌ها و شهر‌ها به مبارزه با وضع موجود و شکست رژیم‌های خودکامه بپردازند.

کاظم موسوی بجنوردی که در عنفوان جوانی با آراء انقلابیون و مبارزات استعماری آشنا می‌شود در پی مبارزه با رژیم شاهنشاهی به بسیج نیرو دست می‌زند و حزب ملل اسلامی را تشکیل می‌دهد و تا آنجا پیش می‌رود که حتی برای تهیه اسلحه به عراق سفر می‌کند. در پی لو رفتن نقشه این انقلابیون کوهستانی، آن‌ها به زندان می‌افتند و موسوی بجنوردی با یک درجه تخفیف از محکومیت اعدام می‌گریزد و به حبس ابد محکوم می‌شود و به قول خود بجنوردی و هم بندیانش «ابد شاهی» می‌شود.

در زندان او با دیگر گروه‌های انقلابی آشنا می‌شود و سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد می‌شود. بجنوردی پس از انقلاب به مانند انقلابیون دیگر در پست‌های مختلفی به ایفای نقش می‌پردازد و حتی نماینده مجلس نیز می‌شود. اما او پس از پایان مجلس اول به یکبارگی از کلیه فعالیت‌های سیاسی کناره گرفته و به فعالیت‌های فرهنگی روی می‌آورد و به فکر نوشتن دائرة المعارف اسلامی می‌افتد و با کمک‌های و پی گیری‌های او سرانجام به موفقیت نائل می‌شود.

مشکل اساسی این کتاب به مانند دیگر خاطراتی که به تاریخ شفاهی شهرت دارند، نگاشته شدن آن از سوی فردی دیگر است که از روی نوار‌ها اقدام به این امر کرده است. این کتاب از سوی نشر نی در سال ۱۳۸۱ منتشر شد و پس از آن در سال ۱۳۸۶ به چاپ مجدد رسید.

موسوی بجنوردی در پاراگراف آخر کتاب خود عنوان می‌کند «آن روز که در کوه‌های دارآباد دستگیر شدم، در خواب هم نمی‌دیدم که بیست سال بعد در نزدیکی همان محل دستگیری روز و شبم به کارهای علمی و فعالیت‌های فرهنگی خواهد گذشت. هنوز هم وقتی از پنجره دفترم در ساختمان دائره المعارف به کو‌ه های دارآباد – که در یک کیلومتری آنجاست- نگاه می‌کنم مثل این است که در حال دیدن رویا هستم این رویای شیرین را «خدا» تحقق بخشید؛ «او» بر هر کاری تواناست.

داستان محمد کاظم بجنوردی بر خلاف دیگر انقلابیونی که به آرمان‌های انقلابی خود وفادار ماندند و به نهادهای سیاسی و اجرایی پیوستند، داستان انقلابی‌ای است که از انقلاب به فرهنگ رسید.

[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

از اون وقتی که کمی مهارت در زبان انگلیسی بدست آوردم و همزمان ترجمه‌های مختلفی می‌خوندم، رفته رفته تونستم فرق ترجمه بد از ترجمه خوب را تشخیص بدم. تازه فهمیدم که چرا برخی از کتابهای ترجمه شده‌ای را که خریدم هیچ وقت نتونستم به انجام برسونمشون، چون هر زمان که عزمم را جزم می‌کردم تا اونو بخونم پس از چند خط یا چند صفحه از ادامه مطلب دست می‌کشیدم و به بهانه‌های مختلف از خوندنشون طفره می‌رفتم؛ مشکل از من نبود بلکه ترجمه‌ها بودند که من رو از خوندن باز می‌داشتند.

سال ۸۱-۸۰ بود که یکی از دوستان کتاب «کوری» ژوزه ساراماگو ترجمه اسدالله امرایی را به من معرفی کرد. ناشر کتاب مروارید بود و کتاب جلد سختی داشت به همراه یک کاور گلاسه و قیمتش بود ۲۹۵۰ تومان. کاور گلاسه دو تا حاشیه داشت که یکی اول کتاب بود و توضیحاتی در مورد ساراماگو نویسنده پرتغالی و دومی که انتهای کتاب بود که مشخصات مترجم را درج کرده بود. نکته مهمی که من رو به مترجم علاقه‌مند کرد عامل جغرافیایی بود؛ هر دو بچه جنوب شهر بودیم.

پس از خواندن اون کتاب بود که به امرایی علاقه‌مند شدم و علاوه بر کتاب‌ها هر‌گاه که در مجله یا روزنامه‌ای نامی از او می‌دیدم، سریعا مطلبش رو می‌خوندم. حتی در سال ۸۷ که به نمایشگاه آمده بود مثل «زیگیل» بهش چسبیدم و در غرفه نشر افق مجبورش کردم کتابی که برای خودش نبود را برای من امضاء کند.

تو این مدت هم همش دنبال این بودم که بیشتر در موردش بدونم ولی چیزی پیدا نمی‌کردم تا اینکه سال پیش همشهری داستان یک یادداشت که بیشتر شرح حال امرایی بود را منتشر کرد؛ «مفت خونی ممنوع». مطلبی بود در مورد خاطرات امرایی از صاحب یکی از دکه‌های روزنامه فروشی «علی بلیتی» که او و دوستش را از مفت خونی روزنامه ها و مجلات روی دکه منع کرده بود.

 

از اونجایی که گفته شده جوینده یابنده است، سرانجام یکی از مجلات به اسدالله امرایی پرداخت و ما را به خواسته امان رساند. مجله شوکران در شماره ۴۲ خودش به طور اختصاصی به امرایی پرداخته و علاوه بر مصاحبه جالب و خواندنی عکس‌هایی را از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی این مترجم منتشر کرده است. تصاویری که نشان می‌دهند این مترجم از اول عشق سبیل بوده و قیافه جدی او پدیده جدیدی نیست و از کودکی همراه او بوده است. علاوه بر مصاحبه، بزرگانی چون شمس لنگرودی، علی میرزایی و... در خصوص او و کار‌هایش به اظهار نظر پرداخته‌اند.

در مورد سلوک رفتاری امرایی، خاطره شمس لنگرودی بیانگر ویژگی‌های اخلاقی اوست که چگونه در بوران ترجمه‌های منتشر شده از «کوری» دست به قلم می‌برد و از ترجمه «مهدی غبرایی» به تمجید می‌پردازد و آن را به خوانندگان پیشنهاد می‌دهد در حالی که می‌توانست به آسانی از کتاب خود به گزافه گویی بپردازد، گویا امرایی آگاه بوده که لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ....

موفق و پایدار و سربلند باشی و دیر بزیی و بیشتر ترجمه کنی.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

ساعت نزدیک ۹ بود از گرسنگی داشتم به خودم می‌پیچیدم اما فقط چند خط مونده بود تا فصل کتاب تموم شه. به هر زحمتی که بود پایان فصل کتاب رو برچیدم و سریعا خودم را رسوندم بالا تا کمکی در پهن کردن سفره داشته باشم و هر چه زود‌تر شام رو بخوریم.

مادرم و مادر بزرگم داشتند به سریال تلویزیون نگاه می‌کردند و من هم نا‌خود آگاه کنار تلویزیون پهن شدم و محو تماشا شدم که یکبارگی تشک کشتی نمایان شد و دیدم که یکی از کشتی گیران داره قسمت پایین تنه‌اش رو قبل از ورود به تشک در دوبنده جاسازی می‌کنه.

همین جوری متعجب شده بودم و چشمام نزدیک بود از کاسه در بیاد که در سیمای جمهوری اسلامی مگه چنین تصاویری حق پخش دارند که گزارشگر ورزشی شبکه سه بلافاصله شروع کرد به تمجید از کشتی گیری که به فینال راه پیدا کرده و قرار بود با کشتی گیر ازبک دست و پنجه نرم کنه. تازه اون وقت بود که از بهت و حیرت خارج شدم و بعدش متوجه شدم که مسابقات جهانی کشتی فرنگی در ترکیه است و به خاطر همینه که برنامه تلویزیونی ناگهان قطع شده. حتی بدون اعلام از طریق زیر نویس و...

کشتی گیر ایرانی سرانجام با تلاشهای خودش تونست حریف ازبک خودش رو شکست بده و بعد از اون هم سرودی از تلویزیون در تقدیر از این کشتی گیر پخش شد. تازه چشم هام به تشک کشتی عادت کرده بود که ناگهان تصاویر کشتی جای خودشان را به ادامه سریال دادند.

هنوز از این کار صدا و سیما در عجب بودم و چند دقیقه‌ای از سریال آب دوغ خیاری نگذشته بود که بار دیگر صدا و سیما به مراسم توزیع مدال‌ها بازگشت و گزارشگر هیجان زده شروع کرد به تعریف و تمجید از ورزشکار ایرانی. از قضا کشتی گیره اهل شیراز بود و گزارشگر هم در سیل تمجید‌های خود از «ورزشکار خطه شاعر پرور شیراز» تقدیر کرد.

وقتی این جمله را گفت از شدت غیظ با خودم گفتم «زِر اومدی قرمزه سبزی». آخه مردک تو که گزارشگری بلد نیستی دیگه چرا همه چیز رو به هم ربط می‌دی. آخه کشتی گیر بودن چه ربطی به شاعری داره؟

هنوز تو این فضا بودم و از خشم داشتم خودم را می خوردم و تو همین حین بساط سفره را می چیدم که ورزشکار ایرانی به روی سکو رفت و مدال طلا به گردنش افتاد. گزارشگر ورزشی فورا اعلام کرد« سرود جمهوری اسلامی را شنوا می شویم». آخه یکی نیست به این مردک بگه حالا بلد نیستی حرف بزنی چرا حرف های گنده تر از دهنت می زنی. خب خیلی راحت بگو« به سرود جمهوری اسلامی گوش می کنیم».

من که سال به سال هم گذارم به تلویزیون نمی‌افته، تازه متوجه شدم که چرا مردم ایران تا این اندازه به سمت ماهواره کشیده شده‌اند و برنامه‌های اون شبکه‌ها رو می‌پرستند. یاد این مثل افتادم که می‌گفت «تو جهنم مارهایی است که آدمی زاد از دست اون‌ها به دامن اژد‌ها پناه می‌بره».

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

نقد و انتقاد از دیگران در ظاهر کار آسانی به نظر می‌رسد و بر همین اساس است که معمولا در کشور ما منتقدان بسیاری وجود دارند؛ از مردم ایستاده در صف‌های نانوایی، اتوبوس و شلوغی‌های مترو گرفته تا افرادی که در رده‌های میانی و بالای دولت به «اعمال قانون» می‌پردازند. اما در عمل این انتقادات به قول ادوارد سعید چیزی جز «نق زدن» نیستند و این منتقدین تلاش می‌کنند هر چیزی را دستاویزی برای «نق زدن» خود قرار دهند. در این میان گاهی منتقدان محترم از جاده انصاف و اعتدال خارج می‌شوند و به شانه‌های اتوبان انتقاد وارد شده و شروع به جولان دادن می‌کنند. این گونه منتقدین محترم گویا متوجه نیستند که افرادی هم هستند که اگر چه در حاشیه اتوبان قرار دارند اما به دور از هوچی گری‌های بازار، جاده انصاف و اعتدال را به خوبی می‌شناسند.

از سال گذشته که ماریو بارگاس یوسا پس از دو دهه‌ای که در حق او جفا‌ها شده بود و جایزه نوبل به او تعلق نگرفته بود، نوبل ادبی را دریافت کرد و به قول عبدالله کوثری- مترجم آثار مهم یوسا در ایران- «به جایزه نوبل رنگ و اعتباری داد»، انتقادات فراوانی به این نویسنده پرویی مقیم اسپانیا شد و این انتقادات ادامه پیدا کرد که برخی از آن‌ها چیزی جز غرض ورزی‌های شخصی نبود. اخیرا نیز خانم حورا‌نژاد صداقت در گزارش خود با عنوان «یوسای صد رنگ به دست مترجمان» که در روزنامه تهران امروز شماره ۷۰۴ منتشر شده، از وضعیت ترجمه آثار یوسا در ایران گزارشی تهیه کرده و به قول خودش به انتقاد از تعدد ترجمه‌های این نویسنده پرویی پرداخته است.

در ابتدا ایشان به کتاب «شهر و سگ‌ها» ی یوسا- عنوان اصلی کتاب به زبان اسپانیایی- اشاره کرده و از دوستی نام برده که ابتدا این کتاب را تحت عنوان «عصر قهرمان» با ترجمه هوشنگ اسدی و بعد‌ها با عنوان «سالهای سگی» با ترجمه احمد گلشیری خوانده و با مطالعه صفحات اولیه کتاب متوجه شده که ترجمه دوم‌‌ همان کتاب اول است که با عنوانی دیگر ترجمه شده است.

 البته ترجمه آثار یک نویسنده از سوی چند مترجم پدیده‌ای است که در سطح جهان رواج دارد و صرفا به ایران محدود نمی‌شود اما در کشورهای دیگر به قول رضا رضایی مترجم قیمت کار این مترجمان متفاوت است و به هنگام خرید کتاب خود را نشان می‌دهد.

علاوه بر این هوشنگ اسدی این کتاب را در دهه ۶۰ و سالهای پر التهاب پس از پیروزی انقلاب اسلامی ترجمه و منتشر کرد و خود او به دلایل سیاسی و گرایش‌هایی که به حزب توده داشت مجبور به خروج از کشور شد و در سالهای بعد نیز کتاب او در ارشاد توقیف شد و دیگر منتشر نشد تا اینکه احمد گلشیری این کتاب را بار دیگر ترجمه کرد و در سال ۱۳۸۴ از سوی انتشارات نگاه به بازار عرضه شد.

در حال حاضر حتی در کتابخانه‌های بزرگ نیز ترجمه هوشنگ اسدی وجود ندارد و حتی خود بنده که چندین بار به دست دوم فروشی‌های راسته انقلاب مراجعه کرده‌ام نتوانسته‌ام، نسخه‌ای از این کتاب را حتی با پیشنهاد قیمت بالا بدست آورم. در کنار این مسائل، مترجم پس از قریب به ۲۰ سال اقدام به ترجمه دیگری از کتاب کرده که با توجه به تغییر زبانی چنین ترجمه‌ای ضروری می‌نمود. حال سوال اینجاست که ذکر نام مترجمی که کتاب او در بازار وجود ندارد، انتقاد از تعدد ترجمه محسوب می‌شود؟

نویسنده محترم این گزارش که به احتمال فراوان کتابهای یوسا در ایران را نخوانده است، به کتاب «چه کسی پالمینو مولرو را کشت» نیز اشاره‌ای داشته است. در کنار دو مترجمی که ایشان از آن‌ها نام برده است-احمد گلشیری و اسدالله امرایی – مترجم شهیر آثار یوسا، عبدالله کوثری در سال ۱۳۸۴ این کتاب را ترجمه و منتشر کرد که تنها یکبار چاپ شد و همچنان در ارشاد برای گرفتن مجوز بسر می‌برد.

در مورد کتاب the story teller یوسا نیز باید گفت که برای اولین بار قاسم صنعوی در دهه ۷۰ این کتاب را با عنوان «مردی که با خودش حرف می‌زند» ترجمه کرد و از سوی انتشارات توس منتشر شد و در سال ۸۶، پس از قریب به یک دهه بار دیگر از سوی این انتشارات روانه بازار شد. اخیرا یحیی خویی بار دیگر این کتاب را تحت عنوان «قصه گو» از زبان انگلیسی ترجمه کرده که از سوی نشر چشمه در اوایل سال جاری روانه بازار شد و نسبت به ترجمه قاسم صنعوی که ادبی است، ترجمه روانی محسوب می‌شود و با توجه به گذشت این سال‌ها ترجمه دوباره آن ضروری می‌نمود.

در خصوص کتاب «سور بز» یوسا نیز باید گفت که برای اولین بار توسط عبدالله کوثری ترجمه شد و پس از آن جاهد جهانشاهی این کتاب را در سال ۱۳۸۱ بار دیگر ترجمه کرد که نمونه اعلاء ترجمه‌های سخیف است، اما ناشر این کتاب از قضا به این ضعف کتاب خود پی برد و این کتاب را برای بار دوم منتشر نکرد و هم اکنون نیز در بازار ردی از این کتاب موجود نیست. خواندن بخش‌هایی از ترجمه جهانشاهی و مقابله آن با ترجمه استاد کوثری تفاوت ره را نشان خواهد داد.

همواره باید به یاد داشت که ترجمه مجدد از یک اثر همواره نشانه ضعف نیست بلکه با توجه به تغییرات زبانی که در طی سالیان رخ می‌دهند، امری ضروری شناخته می‌شود. ما نمی‌توانیم به مهدی سحابی ایراد بگیریم که چرا «مادام بواری» فلوبر را که پیش از این مشفق همدانی، محمد قاضی و حامد فولادوند ترجمه کرده بودند، بار دیگر ترجمه کرده است؛ زیرا که ترجمه او انصافا کامل‌ترین ترجمه ارائه شده از این اثر است. همچنین ما نمی‌توانیم به سروش حبیبی، صالح حسینی و نجف دریابندری به دلیل ترجمه مجدد «جنگ و صلح»، «برادران کارامازوف» و «بازمانده روز» خرده بگیریم زیرا که نجف دریابندری با ترجمه مجدد خود از این اثر خیلی مسائل را در امر ترجمه اثبات کرد. همچنین باید توجه داشت که کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» پس از ۴ بار ترجمه به انگلیسی از سوی سولژنیتسین مورد تایید قرار گرفت.

نویسنده محترم این گزارش می‌توانست به جای پرداختن به یوسا که این روز‌ها به دلیل دریافت نوبل مقبول بازاریان کتاب افتاده، به کتابهای سخیفی چون «قورباغه را قورت بده» و غیره بپردازد که بیش از ۲۰ بار از سوی مترجمان مختلف ترجمه شده‌اند و همچنان ترجمه می‌شوند و کسی به آن‌ها نمی‌پردازد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
خلیل جوادی

یه روز خدا میخواس بیاد بشینه
آدم و حوا رو بیافرینه

وقتی اومد مشغول کارش بشه
خواس یه فرشته دستیارش بشه

تو جرگه فرشته ها نگا کرد
از تو اونا یه کارگر جدا کرد

گف:برو ظرفو پُر خاک رُس کن
آب هم بریز یه خورده گل درس کن

فرشته با کمال میل پا شد
برای تعظیم یه ذره تا شد

با هیکل قشنگ و خوش قواره
فرغونو ور داش بره خاک بیاره

فرشته هه خاکا رو آورد نشست
هر چی تونست تو خاک رُس آب بست

همینه که جنس بشر خرابه
دو سوم کل وجودش آبه

اگه یه جاش سفته هزار جاش شُله
تقصیر اون فرشته ی مُنگله

خلاصه، کار گِل به آخر رسید
می گن خدا یه ذره هم توش دمید

به خاطر همینه یک عالمه
هوا تو کله این آدمه

نمی دونم خدا چه قصدی داشته
که آدما رو سر کار گذاشته

از سر طعنه گفته باریکلا
جدی نگفته، شوخی کرده والا

خودش می گه بشر هبوط کرده
با کله رو زمین سقوط کرده

میگن مُخش حسابی ضربه خورده
خوبه که زنده مونده و نمرده

اما حالا همین خُل و دیوونه
فک میکنه خدای دنیا اونه

بشر مث یه ماهی توی برکه س
فک می کنه دنیا همینه و بس

اون که به برکه خودش راضیه
محاله که بفهمه دریا چیه

پاشو برو تو آسمونا یه سر
تلسکوپ ام اگر تونستی ببر

برو یه چند تا کهکشونو رد کن
زمینو از اونجا بشین رصد کن

زمین به قد یه سر سوزنه
بشر یه صد هزارم ارزنه

میتونی اون بالا یه کم بشینی
دیکتاتورای کوچیک رو ببینی

به کار آدما از اون بلندی
هی بزنی به روی پات بخندی

الان تا اونجایی که یاد بنده س
شیر اگه آدم بکشه درنده س

اما از اونجایی که عقل داره-
آدم اگر شیر بکشه، شکاره

هی به خودش نمره عالی میده
جونورا رو گوشمالی میده

الاغ بدبختو به هر بهونه
رونشو می بنده به تازیونه

خدا وکیلی راحته براتون؟
زنگوله بندازن تو گردناتون

قبیله تون تو جاده ها قطار شه
شُتر بیاد رو کولتون سوار شه؟

خدا اگر ببینه شیر تو شیره
ممکنه عقلو از بشر بگیره

بشینه از روی حساب و نقشه
عقل ما رو به حیونا ببخشه

یه روز صُب از خواب پا میشی می بینی
بشر دوباره رفته غار نشینی

دیگه باید ترک تجمل کنی
هر چی که پیش میاد تحمل کنی

ببر اومده دنیا رو دست گرفته
حقشو از آدما پس گرفته

اما تو روحت هم خبر نداره
بلند میشی بازم می ری اداره

میری تو اتاق ترتمیزت
می بینی خر نشسته پشت میزت

به جان تو جناب خر حقشه
حقشه که مدیر کلت بشه

شک ندارم اگر دو روز بگذره
می گن از این قبیله بهتر تره

شیر اگه پستی بپذیره آنی
دنیا میشه یه جنگل جهانی

جونورا صاحب قدرت میشن
جنگا دیگه فقط میشه تن به تن

تفنگار و جم می کنند دو روزه
می برن و می چیننش تو موزه

برای اینکه روز خوش ببینن
سلاح هسته ای رو ور می چینن

لباس قانونو به تن می کنن
خوردن گوشتو قدغن می کنن

وقتی ببینی چاره ای نداری
می ری می افتی به گیاه خواری

می بینی آدما کنار خرن
دارن با هم توی چمن می چرن

یه دفعه ای ممکنه روباه شَل
بشه رئیس سازمان ملل

کاپیتولاس یون بشر باطله
کسی شپش هم بکشه قاتله

ممکنه طبق مصلحت موش کور
بشه توی این دنیا رئیس جمهور

نگو که موش کور سواد نداره
می گیم یکی بره براش بیاره

یه دونه دکترای آکسفوردی
یکی دو دست هم لباس لردی

لباسو رو تنش کنه ماه بشه
رئیس جهمور چی چیه، شاه میشه

میای خونه خرد و خمیر و خسته
می بینی کرگدن به جات نشسته

رو مبلتون یه پنگوئن لمیده
یه گوشه هم الاغ دراز کشیده

اون طرف هم بوقلمون یه کاره
رفته نشسته پای ماهواره

بیاییم از این به بعد عادت کنیم
حقوق حیوونو رعایت کنیم

دیگه رو حق مورچه پا نذاریم
برای سوسکا دمپایی نیاریم


[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

رک و راست بودن نویسنده در بیان خاطرات فردی از جمله ویژگی هایی است که این روزها در میان نویسندگان بندرت پیدا می شود و کمتر نویسنده ای این جرات را به خرج می دهد تا از منویات درونی خودش چیزی بر روی کاغذ آورد. برای مثال ناباکوف که در جوانی جسارت کرده بود و رمان لولیتا را به رشته تحریر درآورده بود، قبل از مرگش از خانواده خود می خواهد تا داستان جدید او را از بین ببرند. ناباکوف پس از چاپ کتاب لولیتا بشدت از سوی منتقدین مورد انتقاد قرار گرفت و بسیاری از منتقدین بر این عقیده بودند که او خود چنین تجربه ای را از سر گذرانده است. همچنین خوانندگان آثار خوسه دونوسو- نویسنده معروف شیلیایی که در دوران حکومت پینوشه  به امریکا می گریزد- از پیشینه  این نویسنده هرگز مطلع نبودند و تنها پس از مرگ او در دهه 90 میلادی بود که خوانندگان به واقعیت همجنس گرا بودن وی پی بردند.

از این رو، ذکر خاطرات شخصی و اتاق خواب از جمله خط قرمزهای نویسندگان مشهور تلقی می شده و آنها همواره تلاش کردنده اند از پرداختن به آن بپرهیزند. در ایران تا به حال کسی به مانند جلال آل احمد نتوانسته است به خوبی از عهده این کار برآید. آل احمد در داستان «سنگی بر گوری» که تجربه شخصی اوست تلاش کرده است بدون هیچ گونه روتوش و به قول خودش«شهید نمایی» تمامی وقایعی را که برای بچه دار شدن به همراه سیمین دانشور تجربه کرده است، بر کاغذ جاری کند.

 

نثر آل احمد در این کتاب نثری روان و سرشار از اصطلاحات عامیانه است، اصطلاحاتی مانند عق نشستن، کلاه قرمساقی سر کسی گذاشتن، مشیمه مادر، لَر دوغ ندیده و... که همگی نشان از شناخت عمیق او از ادبیات عامیانه روزگار خویش است.

آل احمد در این کتاب که از شش فصل تشکیل شده تلاش کرده از ابتدا تا انتهای «رستگاری» خود را شرح دهد. از ابتدای آغاز دکتر رفتن ها و منتظر بودن در یک گوشه کثیف و«دعوت از اسپرم ها برای نزول اجلال» تا همراه شدن با همسرش در اتاق جراحی یک دکتر خارجی و تجربه کردن طعم «جاکشی». از خوردن داروهای گیاهی و خانگی گرفته تا رجوع مجدد به دکترها و دست آخر عوض کردن زن و«بلند کردن زنها در خیابان».

در صحبت از دوران کودکی و جوانی خویش، آل احمد این گونه به توصیف آن دوران می پردازد«عین همه، بچه که بودم با خودم ور رفته ام و بعد که توانسته ام روی ته جیبم راه بروم  ددر رفته ام و بعد هم گلویم جایی گیر کرده و زن برده ام». او به اندازه ای صریح است که پس از مدتی که از دوا درمان کردن خسته می شود رو به همسرش این طور می گوید«می دانی زن؟ در عهد بوق که نیستیم. بچه می خواهی؟ بسیار خوب. چرا لقمه را از پشت سر به دهان بگذاری؟ طبیعی ترین راه این که بروی و یک مرد خوش تخم پیدا کنی و خلاص. من از سر بند آن دکتر امراض زنانه مزه قرمساقی را چشیده ام. هیچ حرفی هم ندارم. فقط من ندانم کیست. شرعا و عرفا مجازی...»

پس از مدتی که نویسنده از درمان های پزشکی خسته و کلافه می شود به درمان های خانگی و عطاری ها روی می آورد؛ درمان هایی که خود به خوبی از بی تاثیری آنها آگاه بوده ولی تن به آنها می دهد. پس از مدتی تن دادن به این شیوه، آل احمد می نویسد« هر وقت صدای لااله الله از توی کوچه بلند می شد من به جای یاد آخرت بیاد زن هایی می افتادم که حالا چله بری خواهند کرد».

مدتی که از استفاده دوا درمان های خانگی می گذرد و هیچ تاثیری در آنها ایجاد نمی شود. مجددا به پزشک روی می آورند و روز از نو و روزی از نو. او در خصوص پزشکان این طور می نویسد« من به اندازه هفت پشتم به آنها نان رسانده ام».

در کنار این صریح نویسی، نکته مهم در آثار آل احمد همانا رو در رو شدن او با خودش است. یکی از سوال های مهم در حوزه ادبیات این است که نویسنده اثر خود را بایستی برای چه کسی خلق کند. آیا این اثر صرفا برای مخاطب به رشته تحریر در می آید؟ منتقدین همواره اشاره کرده اند اثری می تواند ماندگار شود که از جدال خود فرد با خودش صحبت به میان آورد. آل احمد نیز همواره در نوشته های خود بازتاب دهنده دغدغه های خودش بوده ودر «کتاب غربزدگی» که برخی ها آن را «غربزدگی مضاعف» آن را نامیده اند، این جدال به اوج می رسد. آل احمد به عنوان کسی که در درون خود احساس تضاد نسبت به مدرنیته و سنت داشته است اقدام به نوشتن این  کتاب می کند و خود اعتراف می کند که ایده اولیه این کتاب را مدیون فردید است.

اما در سه فصل پایانی «سنگی بر گوری» این تضاد و دوگانگی بار دیگر به سراغ آل احمد می آید. در این رویارویی ها آل احمد به هیچ وجه از مواجه با واقعیت نمی گریزد و همواره سعی می کند از زوایای مختلفی به موضوع نگاه کند. در فصل پنجم آل احمد این طور عنوان می کند« و راستش ادا را که کنار بگذارم و شهید نمایی را-می بینم در تمام این مدت من بیشتر با مشکل حضور این شخص دیگر خود- یعنی این مرد شرقی جدال داشته ام تا با مسائل دیگر. دوتایی جلوی روی هم نشسته اند و مثل سگ و درویش مدام جر و منجر....» پس از عنوان این مقدمه به شرح جدال این دو رقیب می پردازد و از «عدالت پایین تنه ای»، «روحانیونی که نان ایمان مردم را می خورند»، «حسرت خوردن غربی ها به شرقی ها به دلیل عدالت پایین تنه ای» و....  سخن می گوید.

در فصل پایانی کتاب نیز آل احمد به همراه خانواده به دیدار مزار پدرش می رود و می نویسد« قدیمی ها راست گفته اند که اگر دلتان گرفت بروید سراغ اموات». در گورستان نیز پس از کلی صغری کبری چیدن این گونه با پدر خود وداع می کند« و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده ای را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت گذشته باشد و باری فرار از غم آینده به این هیچ گسترده شما پناه بیاورد...».

 

 

 
[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب