سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

نمایشگاه کتاب محلی است که افراد از هر قشر و طبقه ای در آن شرکت می کنند و صرفا محدود به دانش آموزان و دانشجویان( که این روزها به وفور در نمایشگاه حضور دارند) نیست. حوزویان، کتاب دوستان، خانواده ها، کودکان و... از دیگر کسانی هستند که این روزها در نمایشگاه در راهروهای غرفه ها در حال رفت و آمدند.

البته در این میان شخصیت های برجسته نیز حضور دارند. حاج آقا «ری شهری» از  افرادی بودند که در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشتند. تصویر زیر عکس ایشان را در غرفه «نشر شاهد» نشان می دهد.

[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

قبل از عید در شماره دی ماه «همشهری داستان» که در آن مواقع هنوز به این نام تغییر نکرده بود ذیل عنوان «همشهری خردنامه» منتشر می‌شد، مطلبی از رضاامیر خوانی که فصلی از کتاب منتشرنشده اش بود خواندم که توصیف‌هایی بسیار گیرا، جذاب و واقع گرا از مردم، آداب و رسوم و فرهنگ کشور همسایه امان- افغانستان- داشت.

بعد از خواندن مطلب خیلی منتظر بودم تا این کتاب منتشر شود که البته با وقفه‌ای ۵ ماهه بالاخره به بازار آمد و در نمایشگاه کتاب از آن رو نمایی شد. پولی در حساب نداشتم و منتظر بودم تا مدیران مجموعه هر چه زود‌تر پولی پرداخت نمایند، اما از قرار معلوم گویا انتظار بیهوده‌ای بود. بالاخره با قرض کردن- و افزودن به قرضهای دیگر- پولی تهیه کردم و به همراه خواهرم به نمایشگاه روانه شدیم.

از شلوغی و فضای نامناسب نمایشگاه سخن به میان نمی آورم، زیرا که بار‌ها گفته شده است و مبدل به عادتی شده و انگار قرار نیست تغییری انجام شود. وارد شبستان شدیم که این سال‌ها محل حضور ناشران عمومی شده است. پس از خرید چند کتاب به نشر افق رفتیم تا کتاب «جانستان کابلستان» رضا امیر خانی راابتیاع کنیم.

به محض رسیدن به غرفه امیر خانی را دیدیم که درون غرفه نشر افق در حال گفتگو ست. در این روزها که هر یک از نویسندگان و چهره های ادبی به بهانه های مختلف از حضور در نمایشگاه سرباز می زنند، دیدن امیر خانی به مثابه یافتن آب در بیابان بود. رسم ادب و احترام را نگاه داشتم تا از گفتگو فارغ شوند. امیر خانی پیراهن پیچازی زرشکی کتانی به تن داشت و در آن گرمای نمایشگاه عرق از سر و روی به مانند جوی روان بود. از شدت عرق لباس تیره رنگ او نیز تیره‌تر شده بود.

پس از پایان گفتگوی آن‌ها امیر خانی قصد خروج از غرفه را داشت. سریعا دو کتاب از یکی از فروشندگان گرفتم و از ایشان خواستم تا آن را امضاء کنند. از غرفه خارج شده بود که به سمت او رفتم. سریعا کتاب‌ها را گرفت و به امضاء آن‌ها پرداخت. یکی را برای دوست از جان بهترم و دیگری را برای من امضاء کرد. کار امضاء کردن به پایان رسیده بود که دومین درخواست را از او کردم.

«آقای امیر خانی اجازه می‌دهید شما را در آغوش بگیرم؟»

«زیاد عرق کردم ولی باشه مشکلی نیست.»

یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسه‌ای بر شانه‌های یکدیگر زدیم. هنگامی که او را دربغل گرفتم متوجه شدم که پیراهن او خیس آب است در هوای دم کرده غرفه‌ها چه حالی بر او گذشته است.

فورا درخواست دیگری کردم و امیر خانی اجابت کرد. از او خواستم تا در کنار یکدیگر عکس یادگاری بگیریم. بسرعت دوربین را از کیفش خارج کردم به شخصی سپردم تا از ما عکس بگیرد. پس از گرفتن عکس بسیار شادمان و خوشحال شدم و بسیار از او تشکر کردم.

از یکدیگر جدا شدیم اما امیرخانی همچنان با کوله‌ای بر دوش، شلوار سفید، پیراهن پیچازی زرشکی و غرق در عرق در میان دوستداران خود ایستاده بود و به گفتگو مشغول بود...

[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 

انگار دیروز بود. سر ظهر می‌شد و وسط کوچه کنار تیر برق می‌نشستیم و بچه‌ها که از هر سنی بودند جمع می‌شدند و توی کله ظهر با هم بازی می‌کردیم. اون هم چه بازی‌هایی. از هفت سنگ و گل کوچک گرفته تا الک دولک و زو کشیدن و خر تو... واقعا دورانی بود. بعضی مواقع هم که صدای بچه‌ها بالا می‌رفت، یکی از همسایه‌ها یک تذکری می‌داد و ما را به خودمان می‌آورد. روزگار عجیبی بود. 

عصر که می‌شد همگی به سر کوچه می‌رفتیم و تو زمین خالی که این روز‌ها از دست بساز بفروش‌ها دیگه لنگه‌اش پیدا نمی‌شه، فوتبال می‌زدیم. 

رسول اون تیر دروازه‌ها را آوردی؟ 

مهدی برو سر کوچه دو تا توپ پُرباد بخر بیا، سریع. 

تازه روزهای جمعه که می‌شد بساط عیش ما به پا می‌شد. اکثر جوان‌هایی که به سر کار می‌رفتند و در طول هفته فرصت چندانی برای تفریح نداشتند یا به دبیرستان و دانشگاه می‌رفتند، تو این روز به ما می‌پیوستند. همه چیز کامل می‌شد. نزدیک ده تا تیم ۴ نفره می‌شدیم و لیگ برگزار می‌کردیم. تا ساعت دو معمولا طول می‌کشید تا تکلیف برنده لیگ مشخص می‌شد. بعضی وقت‌ها هم بگو مگو یا دعوایی سر خطا‌ها و داور و... بوجود می‌آمد. 

ولش کن حسن. ولش کن.... 

آخه مگه.... ولش کنم. آخه بابا باید حسابش رو برسم. 

البته این قبیل بگو مگو‌ها با وساطت بچه‌ها و ریش سفید‌ها حل می‌شد و خیلی زود به بازی برمی گشتیم. 

بعد اونهایی که شرط بسته بودند شروع می‌کردند به تسویه حساب. البته داخل پرانتز این رو هم بگم که تو اون روز‌ها شرط بندی ما‌ها مثل الان‌ها نبود که سر پول باشه. چون اونقدر درآمد نداشتیم بلکه معمولا سرنوشابه یا بستنی بود، تازه اون هم بستنی آلاسکا. 

روزگار غریبی است. با نگاهی به آن دوران و مقایسه آن روزگار با این دوران (البته مدت زیادی هم نگذشته) می‌بینیم که چقدرهمه چیز عوض شده. انگار کسی اومده و یه قلم جادویی برداشته و همه چیز رو تغییر داده. تغییراتی که گا‌ها تغییر نیستند و به تحول و جهش شباهت دارند. تحولاتی که گذشته را شخم زده و چیزی از او باقی نگذاشته، طوری که اگر دراین روز‌ها بخواهید برای کودکتان در مورد اون روز‌ها صحبت کنید، باید کلی وقت صرف کنید تا بتونید یک تصویری از آن دوران در ذهن کودکتان بسازید. 

گذشت اون روزهای که حسن کپک می‌رفت روی پشت بام برای کفتر بازی، اون روزهایی که حسن دوکله تو آشغال‌ها دنبال چیزهای عتیقه می‌گشت، زمانی که مادر‌ها به ضرب دمپایی و کتک بچه‌ها را مجبور به خوابیدن می‌کردند... 

کودکان این دوران به یاری اینترنت، بازی‌های کامپیوتری، کلوپ‌ها، کافی نت‌ها، دستگاهی پلی اشتیشن و... دیگه احتیاجی به دور هم بودن و فعالیت بدنی ندارند. بچه‌هایی که تنها و یا در کنار همدیگر ساعت‌ها کنار هم می‌نشینند و بدون اینکه جیک بزنند یا صدایی ازشون در بیاد به بازی مشغول می‌شوند. مادر و پدر‌ها هم که تو این دنیای سگی صبح تا شب برای درآوردن یه لقمه نون توی خیابان‌ها در بدر هستند، اصلا دنبال چنین چیزی‌هایی می‌گردند که بدون هیچ دغدغه‌ای به امورات خود بپردازند. 

واقعا وقتی همه چیزهای ما تو دنیای مجازی باید، بدست بیاد پس کی به خودمان فکرکنیم. آموزش مجازی، دوست مجازی، ازدواج مجازی، موجود مجازی، فضای مجازی و... واقعا دلمون به قول اصفهانی‌ها پُکید.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب