سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

دنبال یک کتاب با موضوع جنگ می گشتم که از قضا گذرم افتاد به کتاب فروشی موسسه انتشاراتی کیهان در خیابان انقلاب. وارد که شدم دیدم آقایی که میان سالی رو رد کرده و به تازگی در سراشیب کهنسالی قرار گرفته، از متصدی فروشگاه- که"حاج آقا" نامیده می شد- چند تا کتاب از هاشم آقاجری را طلب می کند.

متصدی فروشگاه با شنیدن نام آقاجری ابرو نازک کرد و گفت کتابی از این نویسنده نداریم. بعدش هم شروع کرد به اینکه شما عقبه این جریان فکری را نمی شناسید و به معرفی چند کتاب پرداخت که اخیرا از سوی این موسسه انتشاراتی منتشر شده بود.

دیدم موضوع جالب شده و شروع کردم با کتاب ها ور رفتن و فال گوش وایستادن برای صحبت این دوستان. آقای کهنسال در ادامه عنوان کرد که خودش استاد دانشگاهه و برای شناختن این افراد می خواد از آقاجری شروع کنه.

با گفتن این سخن حاج آقای فروشگاه، تخته گاز رو گرفت و کتاب های بیشتری در این زمینه به آقای استاد دانشگاه معرفی کرد و کلی هم حاشیه نگاری در مورد نویسنده هاش می کرد که فلانی الان کجاست، قبلا چه می کرده یا برای نوشتن این کتاب به چه منابعی دسترسی داشته. با معرفی هر کتاب آقای استاد دانشگاه سریعا آهی جگر سوز از سر حسرت برای نخوندن این کتاب ها سر می داد و سریعا نسخه ای از اون کتاب را زیر بغل می زد یا روی میز می گذاشت. خلاصه نزدیک 10 عنوان کتاب را انتخاب کرد و روی میز چید برای حساب کردن.

با خوشحالی کارت عابر بانکش رو به حسابدار مغازه داد و بعدش هم نایلون کتاب ها را در دست گرفت. داشت از در خارج می شد که برگشت و گفت«دلم نیومد این قطعه شعر رو نخونم» و شروع کرد شعری را در مدح ائمه با آواز خوندن. متصدی فروشگاه، من، حسابدار و خانم و آقای دیگری که برای خرید کتاب وارد فروشگاه شده بودند با دیدن این صحنه انگشت حیرت به دهان بردیم.

استاد دانشگاهه از در خارج شد و یکی از مشتریان گفت« راست می گن که کیهان کراماتی داره و صرفابه روزنامه اش محدود نشده».

 از انواع کرامات شنیده بودیم وبرخی ها را هم به چشم دیده بودیم ولی این یکی را نه دیده و نه شنیده بودیم. اما این یکی رو هم با چشمان خود دیدیم و هم شنیدیم و هم نقل کردیم تا بماند و دیگران از آن عبرت بگیرند و به آیندگان نقل کنند. 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

یکی دیگر از کتاب مارکز هم با ترجمه آقای بهمن فرزانه وارد بازار شد؛ برای سخنرانی نیامده ام. این کتاب مجموعه است از سخنرانی های مارکز پیرامون موضوعات مختلف؛ از چگونه نویسنده شدنش تا صحبت در مورد سینما، مسائل زیست محیطی، امریکای لاتین و گردهمایی های بین المللی. این سخنرانی ها با توجه به تاریخ زمانی به ترتیب از سال 1944 هنگامی که گابو برای اولین بار در زندگی اش توانسته بود بورس تحصیلی ای در دبیرستان بدست آورد، آغاز می شوند و تا سال 2007 و دعوت از او برای سخنرانی در چهارمین کنفرانس بین المللی زبان و در حاشیه آن تجلیل از بیست و پنجمین سالگرد دریافت نوبل این نویسنده امریکای لاتین  ادامه پیدا می کنند.

گابیتو در این کتاب عنوان کرده که چگونه از همان دوران کودکی از انجام سخنرانی در میان جمع ترس داشته است و حتی اینکه چگونه با خواندن مقاله ای از یک منتقد ادبی و مقاله نویس روزنامه و نظر او در مورد پایان نویسندگی در امریکای لاتین، از سر لج کردن با او دست به قلم برده و در ظرف چند روز داستانی را نوشته و برای آن روزنامه فرستاده است. از قرار معلوم این داستان در همان روزنامه منتشر می شود و آن منتقد هم با خواندن داستان اعتراف می کند که اشتباه کرده است. این گونه می شود که مارکز نویسنده می شود و در مسیر نوشتن قدم می گذراند.

از سال 1999 به این سو و انتشار خبر مبتلا بودن این نویسنده کلمبیایی به سرطان غدد لنفاوی و جراحی او در بیمارستانی در لس آنجلس، گابیتو بسیار کم کار شده است. او بعد از انجام جراحی عنوان کرد که ارتباط های خود را کاهش می دهد و حتی پریز  تلفن خانه اش را نیز می کشد تا خاطرات خود را بنویسد. در سال 2000 خبر مرگ او در یکی از روزنامه های امریکای لاتین منتشر شد و حتی شعری به عنوان وداع این نویسنده در روزنامه ای چاپ شد.

سرانجام در سال 2002 زندگینامه این نویسنده به قلم خودش با عنوان «زنده ام که روایت کنم» منتشر شد و بلافاصله ترجمه ای آن توسط استاد کاوه میر عباسی در بازار توزیع شد. اما این کتاب آخرین کتاب مارکز نبود و همواره عنوان می شد که مارکز در حال نوشتن کتابی است تا اینکه در سال 2008 کتاب «خاطرات دلبرکان غمگین من» منتشر شد و ترجمه و انتشار آن در ایران داستان ساز شد.

اما این داستان بلند به هیچ وجه خوانندگان این نویسنده برنده جایزه نوبل را قانع نکرد. در نتیجه هنوز هم بسیاری در اقصا نقاط دنیا در پی این هستند تا به رغم اینکه بوی الرحمن از آنها بلند شده، مدتی دیگر زنده باشند تا آخرین اثر این نوسنده را بخوانند. به امید آن روز زنده باشی ای گابیتو و آخرین اثرت را بخوانیم.

پی نوشت: در خصوص مترجم که این همه به آن علاقه دارم دلم نیامد چیزی ننویسم. آقای فرزانه واقعا چه در این اثر و چه در دیگر ترجمه های خود از مارکزخصوصا « صد سال تنهایی» حق مطلب را ادا کرده و بهترین ترجمه را ارئه داده است. به امید آنکه ایشان هم همچنان در ایتالیا ایام به کامشان باشد و آخرین اثر مارکز را هم ایشان ترجمه کنند.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب