سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

کنترل و بازبینی نهایی، یکی از عوامل مهم و تاثیر گذار در کیفیت یک کالا می باشد. این نکته به اندازه ای واجد اهمیت می باشد که تمامی کارخانه ها و شرکت های مهم جهانی بخشی از پروسه تولید خود را به این امر اختصاص می دهند. وجود این بخش در کارخانه ها موجب می شود، کالای تولید شده در بهترین کیفیت  و شرایط به دست مصرف کننده برسد. عدم وجود چنین بخشی موجب بروز کاستی هایی در کالاهای تولید شده می گردد. برای مثال اگر در یک کارخانه لامپ سازی، لامپ های تولید شده  در بازبینی نهایی مورد کنترل قرار نگیرند، مصرف کنندگان به هنگام استفاده از لامپ ها مشاهده می کنند که برخی از لامپ ها روشن نمی شوند و یا اختلالات دیگری ایجاد می شوند. در کار روزنامه نگاری نیز اگر مطالب آماده انتشار توسط سردبیر یا دبیر تحریریه مورد بابینی قرار نگیرند و اشکالات آنها رفع نشود، خواننده به هنگام مطالعه مطالب دچار سردرگمی و حیرت می شود. نکته اخیر در ترجمه یکی مقاله ای در روزنامه وزین «ملت ما» رخ داده است.

روزنامه «ملت ما» در تاریخ17 فروردین 1390، عکس صفحه اول خود را به فرید ذکریا- سردبیر سابق نیوزویک و حال تایم- اختصاص داده است. در ذیل عکس نیز ترجمه مطلب ذکریا درمجله تایم آمده است. این مقاله که در تاریخ 4 مارس در این مجله به چاپ رسیده بود، توسط خانم سودابه رخش به فارسی برگردانده شده است. روزنامه «ملت ما» در شماره 138 خود اقدام به ترجمه و چاپ این مطلب کرده است. اما متاسفانه، عدم کنترل نهایی و نظارت دبیر سرویس و سردبیر موجب مخدوش شدن این مطلب شده است که در برخی موارد موجب گمراهی خواننده می شود.

درخط اول این ترجمه این چنین آمده است« من یک امریکایی هستم، نه اینکه به صورت تصادفی اینجا به دنیا آمده باشم بلکه با انتخاب امریکایی شدم چرا که عاشق این کشور استثنایی هستم....» اصل جمله به شکل زیر است:

I am an American, not by accident of birth but by choice. I voted with my feet and became an American because I love this country and I think it is exceptional...

حال با مشاهده اصل جمله و ترجمه خواننده ای که کمی با زبان انگلیسی آشنا باشد متوجه خواهد شد که چه جفاهایی در حق نویسنده شده است. ذکریا در جمله خود اشاره می کند «من یک امریکایی هستم اما نه کسی که در این سرزمین متولد شده باشد بلکه امریکایی بودن را انتخاب کرده ام. من با پاهای خود به امریکا آمدم زیرا به این کشور عشق می ورزم و فکر می کنم کشور فوق العاده ای است». مترجم محترم معلوم نیست در جمله آغازین این ترجمه جمله «من با پاهای خود به امریکا آمدم» را به چه دلیلی از جمله حذف کرده است. در ثانی accident of birth به معنای تصادفی بدنیا آمدن نیست و فقط برای تاکید بر انتخاب امریکا به عنوان کشور زندگی آورده شده است. ثالثا قرار نیست به طور تحت اللفظی به ترجمه این عبارت بپردازیم و بگوییم«به صورت تصادفی» بلکه میتوانیم آن را به شکل فارسی بنویسیم که برای خواننده ملموس تر باشد.

در ادامه مترجم نوشته است«زمانی که من به دنیای امروز و بال های قوی تغییرات تکنولوژی و رقابت جهانی که بر دنیا سایه افکنده است می نگرم، عصبانی می شوم».عبارت اصلی از این قرار است:

When I look at the world today and strong winds of technological change and global competition, it makes me nervous.

با دیدن عبارت«بال های قوی تکنولوژی» آدم به این فکر می افتد از کی تا حالا تغییرات تکنولوژیکی بال درآورده اند؟ مترجم می توانست بجای ترجمه تحت اللفظی این عبارت از جمله فارسی«تغییرات گسترده تکنولوژکی» استفاده کند، و ذهن خواننده را گمراه نکند. حال در کنار آن معلوم نیست که چرا مترجم واژه make nervous  را به عصبانی شدن ترجمه کرده است، در صورتی که در این جمله معنای نگران شدن دارد. زیرا که در جملات بعدی نیز ذکریا به عدم توجه امریکا به پیرامون خود انتقاداتی وارد می کند.

نکته بعدی ترجمه کلمه Rise  است. این کلمه در ترکیب هایی چون Rise of china یا Rise of the rest نه به معنای «ظهور» بلکه به معنای خیزش است. مترجم محترم اگر کتاب «جهان پساامریکایی» فرید ذکریا را که  یک سالی از انتشار آن  به فارسی می گذرد و دو مترجم آن را ترجمه کرده اند نگاهی می انداخت، مطمئنا چنین اشتباهی نمی کرد. از قضا در صفحات میانی مجله که ادامه مطلب در آن درج شده، تصویر کتاب در حالی که دستان اوباما قرار دارد منتشر شده است، که شاید تلنگری برای مترجم عزیز باشد تا به آن مراجعه کند. ایشان اگر به فرهنگی مراجعه می کردند،متوجه می شدند این کلمه را نبایستی «ظهور» ترجمه کنند. بلکه Rise معانی دیگری نیز دارد.

چند سطر پایین تر این طور آمده است « ایالات متحده بزرگ ترین اقتصاد جهان، بزرگ ترین نیروی نظامی، پویاترین شرکت های تکنولوژی و آب و هواست و...». اصل این جملات به قرار زیر است:

The U.S remains the world s largest economy, and we have the largest military by far, the most dynamic technology companies and highly entrepreneurial climate.

مترجم از آنجایی که فقط با یکی از معانی Climate آشنا بوده، زحمتی برای مراجعه به فرهنگ به خود نمی دهد و آن را بدون توجه به معنی جمله به کار می برد و حتی به این توجه نمی کند که «شرکت های تکنولوژی و آب و هوا» چه معنایی می تواند داشته باشد. این کلمه بایستی «فضای کارآفرینی» ترجمه می شد نه «شرکت های آب و هوایی» و ترجمه جمله به این شکل می شد« پویاترین شرکت های تکنولوژیکی و کارآفرینی است».

چند سطر پایین تر مقایسه آمارها آغاز می شود. در اینجا نوشته شده« ما 15 سال است که در زمینه علوم، در جایگاه 17 جهان و در ریاضی ....». اصل جمله این گونه است:

...Our 15-year-olds rank 17th in the world in science and

مترجم محترم گویا مطالعات چندانی نداشته یا  سواد ایشان در این حد نبوده است که تفاوت میان « بچه های 15 ساله» با «15 سال» را متوجه شود. ذکریا در این جمله اشاره می کند که «بچه های 15 ساله ما در زمینه علوم در جایگاه 17 جهان و در ریاضی...» نه «15 سال است...». اگر نویسنده قصد اشاره به  15 سال گذشته را داشت از عبارت years ago  15 نه our 15-year-olds   استفاده می کرد.

اینها تنها نمونه هایی کوچک ازچند پاراگراف اول این ترجمه است. اگر فرصت بیشتری در دست بود مطمئنا نمونه بیشتری را با توضیحات در اینجا ذکر می کردم. همان گونه که در بالا نوشتم، اگر سردبیر این روزنامه وزین قبل از چاپ این مطلب در مقام مقایسه و ویرایش این متن بر می آمد، مطمئنا چنین اراجیفی در روزنامه و آن هم در صفحه یک قرار نمی گرفت. به نظر نگارنده کاملا واضح است که دبیر سرویس یا سردبیر این روزنامه حتی یک بار زحمت خواندن متن را به خود نداده اند تا چه رسد به بازبینی و مطابقت با متن اصلی.  

  

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 

بار اولی که دیدم باورم نمی‌شد. یعنی چنین چیزی امکان داره. یعنی تو این زمانه که صحبت از پیشرفت، تکنولوژی و فرهنگ و هر چی دیگه گوش عالم را کر کرده، احتمال داره چنین اتفاقی رخ بده. نمی‌تونستم به چشمهای خودم اطمینان کنم.

صبح یک روز تعطیل بود. برای انجام کارهای معوقه بایستی به دفتر می‌رفتم. صبح زود از خواب بیدارشدم به راه افتادم. مثل همیشه سوار تاکسی شدم و رسیدم به محل کار. شهر تو روزهای تعطیل چقدر خلوت و سوت و کوره. کرایه راننده رو دادم و به سمت دفتر به راه افتادم. هنوز پام به پله‌های در نرسیده بود که صحنه‌ای عمیق من رو از حرکت و تک وتا انداخت. بار اولی که نگاهش کردم بشدت پسم زد. اصلا باورم نمی‌شد. به هر زحمتی که بود سعی کردم یه بار دیگه نگاهش کنم. امیدوار بودم، من اشتباه کرده باشم. ولی نه، انگار که واقعیت داشت و بد جوری هم واقعی بود.

هفته گذشته به دلیل اشتباه در محاسبات، با رئیس درگیر شده بودم. رئیس هم نه گذاشت نه برداشت و گفت:

- «شنبه هفته بعد اگر حساب‌ها با هم نمی‌خوند باید دمت رو بذاری رو کولت و خداحافظی کنی».

هنوز در حیرت کامل بودم که آخه چطور ممکنه این اتفاق رخ بده. اون هم نه جلوی یه دفتر معمولی بلکه جلوی یکی از دفا‌تر فرهنگی کشور. پس فرهنگ و شعور مردم کجا رفته؟ چرا کسی نیست که رسیدگی کنه؟ بابا خدا پدرت را بیامرزد، رسیدگی چیه؟ حداقل بیاد یه نگاه بندازه بفهمه درد و گله ات از چیه.

چون صبح زود از خانه بیرون زده بودم، بشدت احساس گرسنگی و ضعف می‌کردم. آخه شب پیشش هم غذا نخورده بودم چون تو خونه زنم یادش رفته بود غذا رو زود از فر دربیاره و کل غذا نابود شده بود. به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم. گفتم شب سبک می خوابم و صبح صبحونه رو پرو پیمون تر می خورم. اما وقتی که صبح علی الطلوع اون صحنه کذا را دیدم واقعا آشوبی در شکمم ایجاد شد و از اشتها افتادم. غافلگیری هم حدی داره آخه.

چطور ممکنه با هزار امید رهسپار کار بشی که روز موفقی را آغاز کنی و یک مرتبه چنین صحنه‌ای ببیینی. کل روز آدم با دیدن این صحنه خراب می‌شه. حالا هی بیا بگو مثبت بیندیش، نمی دونم مثبت نگاه کن، چیزهای خوب را جذب کن. آخه من که کرم نداشتم صبح زود اینو جذب کنم. ولی کاریش نمی‌شد کرد و بایستی مثل چیزهای دیگه از کنارش می گذشتم و به قول مثل معروف«شتر دیدی ندیدی».

معلوم نبود کدام پدر نیامرزیده‌ای، وسط شب یا دم صبح یا نمی‌دونم چه وقتی اومده بود جلوی در دفتر چنان دسته گلی ریده بود که هر چه نگاه می‌کردی باور نمی‌کردی، کار آدمیزاده. لامصب نمی‌دونم چطور اون شیرین کاری رو انجام داده بود. چون وقتی دیدمش اندازه یه لگن بود. گفتم حتما حیونی، جونوری اومده اون کار را انجام داده. اما هر چی فکر کردم اسم حیونی به ذهنم نیومد که اینقدر بزرگ برینه. نمی دونم شاید هم کار از ما بهترون بوده که این طورکلفت می‌رینند.

مگس‌ها همچین دور و برش را احاطه کرده بودند که کلا مشکی شده بود. همین که نزدیک‌تر رفتم تا داخل دفتر شم، دیدم کوهی از مگس به هوا بلند شد. نمی‌دونم چطوری کلید رو تو در چرخوندم و وارد شدم. ولی چنان در را پشت سرم محکم بستم که صداش هنوز تو گوشمه. اما اون تصویر هم از ذهنم خارج نمیشه.هنوز تو ذهنم مونده و خارج نمیشه.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 

چنان تو کتاب«زمین سوخته» احمد محمود غرق شده‌م که برخی اوقات خودم هم یادم می‌ره، زمانی وجود دارد. چنان توصیفات زنده و گیرایی از مناطق جنگی و حمله نیروهای عراقی به ایران می‌دهد که خواننده گاهی تصور می‌کند در آن مناطق حضور دارد و با اعلام آژیر قرمز از رادیو به دنبال سر پناهی برای خود می گردد.

احمد محمود

تو این روزهای عید که کسی در مترو تهران پَر نمی‌زنه (خصوصا ۵ روز اول) چنان غرق مطالعه می‌شدم که دیگه هیچ تنابنده‌ای نمی‌توانست من را از عالم این کتاب بیرون بیاوره. واقعا خدا رحمتش کنه و نور به قبرش بباره.

تو یکی از این روز‌ها که روی صندلی یله شده بودم و از خواندن این کتاب کیفور بودم، ناگهان صدایی من را به عالم واقعیت بازگرداند. به دنبال صدا، سرم را از کتاب برداشتم و شروع کردم اطراف رو پاییدن. دیدم پرهیبی از ته یکی از واگن‌ها، به این سوی واگن در حرکت است. با قدم‌هایی که آهسته آهسته بر می‌داشت، یه عمر طول کشید تا به من رسید. در حین قدم برداشتن‌هایش هم لحظه به لحظه می‌ایستاد و درباره چیزی که تو دستش گرفته بود، توضیحاتی می‌داد.

بالاخره با کلی فس فس کردن به ما رسید. پیرمرد فرتویی بود که نیمچه قوزی هم در پشش داشت. صورتش بشدت تکیده بود و چین و چروک‌های زیادی صورتش را پوشانده بود. کت کهنه و مندرسی به تن داشت که انگار تو هر کدوم از جیب هاش به زور سه یا چهار تا پرتقال چپونده بودند.

تو دستش از این سوزن نخ کن‌های پلاستیکی گرفته بود و تو هر قدم می‌ایستاد و درباره شیوه کارکردش به مردم توضیح می‌داد.

- نخو تو این قسمت قرار می‌دین و با فشار این شاسی خود به خود نخ می‌شه. بخرین به عنوان هدیه برا مادربزرگ هاتون.

به هر کسی که می‌رسید این توضیحات رو می‌داد و می‌رفت، سراغ بعدی. مسافران مترو هم همه هاج و واج چنان نگاهش می‌کردن که انگار نه انگار کسی مانند او هم حق زندگی کردن تو این دنیا رو داره. حتی یکی هم ازش یه دونه هم نخرید.

تو یکی از ایستگاه‌ها، قطار ترمز محکمی زد و بنده خدا رو نقش زمین کرد، از جیبش انگار سوزن نخ کن بود که می‌جوشید و خارج می‌شد. تو یک آن کُلِ کف واگن پرشد از سوزن نخ کن. انگار شرکت سازنده‌اش بخش تولیدش را به واگن منتقل کرده بود. لحظه به لحظه سوزن نخ کن تولید می‌شد وبه بیرون می ریخت.

بنده خدا به خودش جنبید و بلند شد تا آنها را جمع کند، اما قطار دوباره ترمز کرد و اون  بنده خدا رو برای بار دوم نقش زمین کرد. تو این شرایط هر کسی به نحوی دنبال این بود تا به او کمک کنه. غوغایی در واگن برپا شد و پیر مرد نمی‌دانست که دارند کمکش می کنند یا غارت.

به خودم اومدم و دیدم که قطار در ایستگاه نگه داشته و باید پیاده شم. پیرمرد داشت هنوز هاج و واج به مردم نگاه می‌کرد.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 

یک هفته از عید گذشت و انگار نه انگار که این نوروز بوی عید و بهار می‌ده؟ انگار نه انگار که تا قبل از عید به هر دوز و کلکی چنگ می‌انداختیم تا کار‌ها را به بعد از عید موکول کنیم.

- آقا پا این برگه را برای ما امضاء می‌اندازی؟

- بابا تو هم وقت گیر آوردی؟ بعد از عید بیا جونم. چون اگرمن هم امضاء کنم، رئیس نیست که برات امضاء کنه؟ برو خدا خیرت بده بعد عید بیا.

- حاج عباس یه مقدار سند قبل از عید به من می‌دی؟ دستم تنگه می‌خوام بچه‌ها رو راه بندازم.

- به ناموسم قسم اگر سند داشته باشم. همه به من وعده بعد از عید دادند.

 

در این فضا و شرایط بود که همه با خوبی و بدی، کمی و کاستی، بخشیده و نبخشیده، راضی و نا‌راضی... با سال ۱۳۸۹ وداع کردیم و وارد سال جدید شدیم. همگی نیمه شب به هر زحمتی که بود دور سفره هفت سین جمع شدیم و دعای یا مقلب القلوب... را زمزمه کردیم. همه آرزو داشتیم که سالی را با خوبی و خوشی آغاز کنیم و این بار نه مانند سالهای گذشته، بلکه متفاوت از آن، سال جدیدی را شروع کنیم. انگار که قرار بود معجزه‌ای رخ بده و تمام گذشته انسان را به مانند ابر جادویی- که تمام جِرم‌ها را از بین می‌برد- پاک کند یا به مانند انسان تازه متولد شده همه چیز از نو آغاز شود. یا به مانند گزینه رفرش در بالای تولبار صفحات مرورگر، همه چیز دوباره تازه شود.

- حاج رضا سال خوبی داشته باشی.

- ان شاءالله تو سال جدید بتونی تکونی به زندگی‌ات بدی.

- جواتی نگران نباش، تو سال جدید همه چیز درست می‌شه.

اما با طلوع خورشید و آغاز اولین روز بهار، دوباره آرزوهایی که برای همدیگر داشتیم به محاق فراموشی افتادند. هنوز اولین نفر از در وارد نشده که بد و بیراه گفتن‌ها و تکرار عادات گذشته آغاز می‌شوند. گویا معجزه‌ای که قرار بوده رخ بده، به وقوع نپیوسته و دوباره به آینده موکول شده است. یا هنوز آن فردای افسانه ای که منتظرش هستیم از راه نرسیده است.

- بابا آخه الان هم وقت عید دیدنی است. داشتیم خیر سرمون یه فیلم نگاه می‌کردیم.

- من از همین الان گفته باشم که اصلا خونه داداش حسن نمی‌آم.

- همچین زیر آبی برای حسن سه کله بزنم که خودش هم یادش نره.

این گونه است که مَثَلِ سال به سال دریغ از پارسال در ذهن‌ها زنده می شود و روز‌ها و ماه‌ها و سال‌ها از پی یکدیگر می‌آیند و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. هر روز به یکدیگر حرف‌های تو خالی وعده می‌دهیم و در انتها‌ باز سر خانه اول هستیم. مراسم نوروز هم در این میان بهانه‌ای می‌شود برای از زیر کار در رفتن، خلف وعده کردن، تبلی و بی‌عاری، رخوت و بی‌حالی، عیاشی و خوشگذرانی بیهوده، مجلس‌های غیبت و چشم رو هم چشمی، اتلاف زمان در جلوی تلویزیون و...

تازه بعد از سپری شدن این ۱۳ روز، شروع می‌کنیم به تعریف از تجربیات و رویداد‌ها. و تو این کارهم  تا می‌توانیم مته به خشخاش می‌گذاریم.

- حسن فیلمه رو دیدی؟ عجب اکشن بود‌ ها؟

- زینب دختر اکرم عجب لباسهایی پوشیده بود، غلط نکنم شوهرش از سفر چین براش آورده بود؟

- عروس زیبا خانوم رو دیدی؟ عجب رنگی به موهاش گذاشته بود. زیر ابروهاش و دیدی؟ اسم مدلش چی بود؟ خیلی تو دل برو شده بود.

آدم بعضی وقت‌ها از این تو سحر می ماند که آیا واقعا خود همین آدم‌ها بودند که سر سفره هفت سین این قول و قرار‌ها را می‌گذاشتند یا نه انسان اینقدر فراموشکار است که هر لحظه گذشته رو فراموش می‌کنه.

با همه این تفاسیر، امسال هم از پی سالی دیگر آمد. باید ببینیم آیا واقعا این بار نسبت به دفعات قبل توفیر داره یا نه؟ امسال آیا تغییری در روند زندگی ما اتفاق می‌افته یا نه؟ آیا معجزه موعود امسال حادث می‌شود یا نه؟ و....

 

[ ۱۳٩٠/۱/٦ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب