سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

 

با تماسی که از خانه گرفتند، مجبور شدم زود‌تر از محل کار خارج شوم تا به کارهایی که بهم گفته بودند رسیدگی کنم. از خوبی یا بدی شانس، فرشهایی که تازه خریده بودیم مثل هم نبودند. حدود یک ماه پیش همراه با خواهرم پس از بار‌ها زیر و رو کردن مغازه‌های فرش فروشی و پیدا نکردن فرش دلخواه، سرانجام راهی بازار بزرگ تهران شدیم. پس از کلی گشتن و کلنجار رفتن با صاحبان مغازه‌های مختلف سرانجام توانستیم فرش مناسب را پیدا کنیم.‌‌ همان موقع به شاگرد مغازه خیر سرش سفارش کردیم که جفتشون رو مثل هم بده. شاگرد مغازه که اصالتا افغانی بود با ته لهجه‌ای خودش تضمین کرد که نگران نباشیم. وقتی به خانه رسیدیم، هم از سر ذوق خریدن فرش‌ها و هم از سر خستگی، به نشان دادن یکی از فرش‌ها اکتفا کردیم و دومی را بدون باز کردن پلمپ،‌‌ همان طوری که آورده بودیم یک جایی از خونه گذاشتیم. قرارهم بر این شد تا با فرا رسیدن سال جدید هر دو را پهن کنیم. 

مدتی پس از این قضیه، همزمان با نزدیک شدن شب عید، مراسم خانه تکانی و بشور و بساب آغاز شد. پس از کلی شست و شو و تکاندن گرد وغبار، فرشهایی را که یک ماهی از خریدشان می‌گذشت را باز کردیم تا در خانه کنار هم پهن کنیم. اما دریغ از شانس. یا به قول اون ضرب المثل نیشابوری «وقتی شانس از آدم برگرده، کلپسه رو دیوار مست می‌گرده». فرش‌ها را باز کردیم و دیدیم که‌ ای دل غافل، این دو تخته فرش مثل روز و شب با هم فرق می‌کنند. یکی زمینه‌اش کرم بود و دیگری قرمز. خلاصه بد جوری تو ذوق خانواده خورد. دوباره از شانس بد، روز جمعه بود و مغازه‌های بازار جمعه‌ها بسته بودند. پس از کلی غر زدن‌های افراد خانواده، سرانجام تصمیم بر این شد که شخصا این قضیه را پی گیری کنم و تا فرصت باقی بود جبران مافات کنم. 

تماسی که با من گرفته شد، تقریبا نوعی یاد آوری بود تا زود‌تر از محل کار خارج شوم و پی گیر قضیه شوم. وسایلم را جمع کردم و پس از خداحافظی به سمت بازار راه افتادم. بهترین مسیر برای رسیدن به محل در آن ساعت از روز فقط مترو بود. زمانی که به سکو رسیدم دیدم قطاری آماده حرکت است. به سرعت خودم را به یکی از درهای باز واگن‌ها رساندم و سوار شدم. جمعیت انبوهی درون قطار بودند و مجبور شدم باکمی فشار (البته کمی بیشتر از یک کم) خودم را جا کنم. مقابل من یک زن چادری ایستاده بود که دست شوهر نابینای خود را گرفته بود. به محض سوار شدن، زن تنه‌ای به من زد و قصد داشت با این عمل «زن بودن» خود را اعلام کند. ولی مثل اینکه نفهمیده بود من از اون بیدهایی نیستم که با این باد‌ها بلرزم. پا‌هایم را محکم به زمین استوانه کردم و سخت بر جای خود ایستادم. بلافاصله کیفم را که از شانه آویزان کرده بودم بین خودم و آن زن حایل کردم تا مشکلی پیش نیاد. وقتی به ایستگاه بعد رسیدیم تعداد زیادی مسافر از قطار خارج شدند و من توانستم خود را به جایی امن برسانم تا از فشار افراد به دور باشم اما تاثیری نداشت و مثل این بود که تلاش کنی در بیابان از زیر نیزه‌های آفتاب که همه جا حضور دارند، فرار کنی.

 

 ساعت ۵ تا ۸ معمولا ساعات ازدحام به شمار می‌آیند و شلوغی و غلغله امر طبیعی محسوب می‌شود. به این شرایط بایستی شلوغی‌های شب عید را نیز افزود که هر تنا بنده‌ای را زار و پریشان می‌کند. یک ماه آخر هر سال مردم چنان به تقلا و تکاپو می‌افتند که گویا ۱۱ ماه پیش در خواب غفلت بوده‌اند و در این یک ماه قرار است تمام کم کاری‌ها و کارهای معوقه را جبران کنند. در حالی که یکی از امامزاده میله‌ها (لقبی که مترو سواران به میله‌های قطارهای مترو داده‌اند) را چسبیده بودم، این فکر‌ها در ذهنم می‌چرخیدند. 

ناگهان به خودم آمددم و دیدم که جوان برومند و لندوکی پشت من ایستاده است. با آن قد بلندی که داشت، طوری ایستاده بود که بعد از هر دم و بازدم هرم و گرمای نفس هاش پشت گردنم را نوازش می‌کرد. پس از اینکه دیدم عملا در آن ازدحام جمعیت نمی‌توانم کاری کنم، به قضا تن در دادم و بی‌حرکت ایستادم و تو دل دعا می‌کردم که هر چه زود‌تر به ایستگاه «مولوی» برسم. 

زمانی که قطار از ایستگاه خیام به سمت مولوی حرکت کرد من نیز آرام آرام شروع به جابه جا شدن کردم. دیدم اصلا نمی‌توانم از جای خود حرکت کنم. با خود گفتم پس از باز شدن در‌ها و حرکت مردم من نیز تلاش خواهم کرد تا از قطار پیاده شوم. از جنب و جوشی که در اطرافم بوجود آمده بود، متوجه این شدم که مسافران بسیاری قصد خروج از قطار را دارند. لحظه‌ای بعد در واگن باز شد و همه به سمت در هجوم آوردند. جلوی در آدمهای زیادی به میله‌ها دخیل بسته بودند، گویا درخت مراد بود و مسافران برای برآورده شدن حاجاتشان به آن آویزان شده بودند و کسی از جای خود حرکت نمی‌کرد تا مبادا اتصالش قطع شود. من هم با تمام قوا در پی این بودم که راهی به سمت در خروجی پیدا کنم. در این حیص و بیص، مردک لندوک هم پشت سر من ایستاده بود و لحظه به لحظه من را از پشت شارژ می‌کرد. چند مرتبه این کار را تکرار کرد، تا اینکه بالاخره طاقتم سر آمد. برگشتم گفتم «هل نده دارم می‌رم دیگه». فقط همین. 

هر طوری بود از در واگن خارج شدم. مردک لندوک هم بعد از من از واگن خارج شد. از پشت سر گفت «حیف که اینجا جاش نیست و گرنه....» اجازه ندادم حرفش را تمام کند و دویدم میان حرفش. گفتم: «مگه من چی گفتم، گفتم فقط هل نده. این حرف اینقدر بده؟ ببخشید آقا». 

سرم را پایین انداختم و به سمت گیت‌های خروجی راه افتادم. با خودم تو این فکر بودم که طرف از فهم و شعور چندانی برخوردار نیست.  ادامه دادن قضیه با کسی مانند او چندان توجیه پذیر نبود. تو همین احوالات بودم که از در گیت گذشتم و به سمت تابلوی خروجی در حرکت بودم. ناگهان از پشت صدایی اومد «داداش ببخشید اگه چیزی گفتم. منظوری نداشتم. از صبح تا حالا سر کارم و دیگه مخم نمی‌کشه. ما روحلال کن داداش». به عقب برگشتم دیدم خودشه. در حالی که لبخندی به صورت داشت به من نزدیک می‌شد. دستم رو به سویش دراز کردم و گفتم «مشکلی نیست. همه همین طورن. ولی بایستی با هم مدارا کنیم و زود از کوره در نریم.» دیگه بالای منبر نرفتم و به همین چند کلمه اکتفا کردم. صورتم رو پیش بردم و اون هم کمی خم شد و با هم دیده بوسی کردیم. گفت «داداش حلالم کن». 

 

ازش جدا شدم و راه خودم را در پیش گرفتم و تو این فکر بودم که «بعضی وقت‌ها میشه ازش گذشت».

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 


تقریبا یک دهه
از انتشار ویژه نامه های نوروزی می گذرد. اوایل دهه 80 بود که برای اولین بار ویژه نامه های نوروزی منتشر شدند و پس از مدتی مطبوعات متفاوت شروع به انتشار آنها کردند. هر روزنامه و مجله ای که سرش به تنش می ارزید، با نزدیک شدن فصل بهار شروع کرد به برنامه ریزی برای انتشار این گونه ویژه نامه ها، که اغلب با عناوینی چون عیدانه، سالنامه، ویژه نامه نوروز، نوورزنامه، نوروز و...نام گذاری می شدند.

در ابتدا، این نوشته ها در برگه های کاهی 25 در 35 با حداکثر 3 رنگ چاپ می شدند. داخل آنها هم پُر بود از مطالب جسته و گریخته که برای پر کردن صفحات و افزایش حجم این ویژه نامه ها استفاده می شدند. به اضافه غلط های املایی فاحشی که خواننده را پس از خواند ن یک صفحه از ادامه مطالعه دلزده می کرد. مطالبی که از سیاست داخلی گرفته تا موضوعات ادبی و هنری را در بر می گرفتند. پس از چند سال، این آشفته  بازار سر و سامانی گرفت و سالنامه ها به صورت وزین تر و شکیل تری انتشار پیدا کردند. قطع مناسبی برای آنها در نظر گرفته شد، کیفیت برگه ها بهبود پیدا کردند و حتی جلد و عکس روی جلد نیز برای آنها تعبیه شدند. مصاحبه با افراد شاخص، گفتگوهای اختصاصی و...نیز به آنها افزوده شد. خلاصه وقتی این سالنامه ها منتشر می شدند، کشکولی بودند از مباحث سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ادبی، ورزشی، مرورسال و چهره سال و.....

تا همین سال پیش بیشتر سردبیران و مدیرمسئولان مطبوعات بر این باور بودند که حجیم بودن این ویژه نامه های نوروزی، اعتبار بیشتری به آنها خواهد داد. عدم انتشار چنین ویژه نامه هایی برای روزنامه یا مجله ای کسر شان مجله تلقی می شد و همه دست در دست یکدیگر برای انتشار این مجلات می دادند ویژه نامه هایی که در حکم نزول قرآن بودند. در نتیجه بخش های مختلفی برای سالنامه ها فصل بندی می شدند و قطر سالنامه ها ، هرسال قطورتر از سال پیش راهی کیوسک های روزنامه فروشی می شدند. به طوری که کم کم در 200 صفحه منتشر می شدند. این روند به گونه ای شده بود که روزنامه یا مجله ای که در کل سال 10 خبر یا تحلیل ادبی و هنری چاپ نکرده بود، در پایان سال چنان حجم عظیمی از صفحات را به این مطالب اختصاص می داد که تعجب خوانندگان را بر می انگیخت.

در اوایل چون تعداد این گونه ویژه نامه ها کم بودند، فرصت بیشتری برای مطالعه و مداقه در مطالب فراهم بود. اما با گسترش و مبدل شدن این سنت به عادت سالیانه(کاری که اکثر ما ایرانیان به آن عادت داریم) اسامی خاصی در این ویژه نامه ها تکرارمی شدند. به قول معروف شاهد از غییب رسید، نمونه حی و حاضر آن هم امروز بر روی کیوسک ها دیده می شود. امسال پس از اینکه اصغر فرهادی کارگردان شهیر ایرانی توانست جایزه خرس طلایی برلین را از آن خود کند، بسیاری از مجلات فرهنگی کشور عکس روی جلد را به این کارگردان و بازیگران فیلم اخیر او اختصاص داده و گفتگوها و مصاحبه های فراوانی را از او و همکارانش منتشر کردند.

این ابتکارات در حالی انجام می گرفتند که مسئولین عرصه مطبوعات اصلا و ابدا توجهی به مخاطبین و خوانندگان این قبیل نوروزنامه ها نمی کردند. خیل عظیم برگه ها موجب می شدند، فردی که دو روزنامه و سه ماهنامه در لیست مطالعات خود داشت، در پایان سال با حداقل 4 ویژه نامه 200 صفحه ای مواجه شود. این شرایط موجب می شدند که بسیاری از این مطالب خوانده نشوند و یا صرفا فرد به ورق زدن آنها اکتفا کند و عطای مطالعه را بر لقایش ترجیح دهد. زیرا در ایام عید، جدای از بازدید ها و عید دیدنی ها، به اندازه ای کارهای معوقه وجود دارند که دیگر رمقی برای مطالعه باقی نمی ماند.

از سوی دیگر، با گسترش فضای مجازی از نیمه دهه 80 به این سو و ایجاد سایت های خبری و تحلیلی فارسی، خواه ناخواه تعداد مراجعه کنندگان به رسانه های مکتوب و چاپی تنزل پیدا کرد. شاهد آن هم کاهش تیراژ مطبوعات و افزایش مراجعه کنندگان به سایت ها در سالهای اخیر می باشد. گسترش فضای مجازی در کشور حتی موجب شد که علاوه بر روزنامه ها بسیاری از مجله ها هم برای خود وب سایتی را ایجاد و راه اندازی کنند و در برخی یا کل مطلب خود را در اختیار خوانندگان قرار دهند.

در این میان به پدیده«کاسه های گدایی» نیز که بر روی بام های خانه ها جا خشک کرده اند نیز بایستی توجه شود. شبکه های تلویزیونی که در هر ساعت از شبانه روز برنامه ای را برای مخاطبان خود طراحی و آماده کرده اند و به مانند جادوگران هر لحظه چشمه ای از توانایی های خود را نمایان می سازند.

خوشبختانه با پایان یافتن این دهه و خوابیدن تب سالنامه نگاری، مدیران عرصه مطبوعات متوجه این کاستی ها شده و در سالنامه های امسال خود(1389) تلاش کرده اند حجم مطالب خود را کاهش دهند. نکته ای که بسیاری از گردانندگان عرصه مطبوعات صرفا با مشاهده چنین ویژه نامه هایی در نمونه های خارجی، به ضعف ها و کاستی های خود پی می بردند. برای مثال مجله تایم که به گواهی بسیاری از مدیران مطبوعاتی نمونه کامل یک مجله است، صفحات آن در هر هفته به 60 صفحه نیز نمی رسد. این مجله حرفه ای، به جای انتشار حجم عظمی از مطالب یا پوشش دادن چندین پرونده، در هر هفته صرفا به یک پرونده اصلی و چندین پرونده فرعی اکتفا می کند. مدیران ارشد این مطبوعات به درستی متوجه مقتضیات دنیای مدرن شده اند.

حال باید دید که این روند تکاملی که از یک دهه پیش در ایران آغاز گشته است در آینده نیز به روند خود ادامه خواهد داد یا خیر؟ در میان تکلیف مخاطبان مجلات چه می شود؟ آیا آنها نیز می توانند خود را با این خیل عظیم کاغذ ها تطابق دهند یا بایستی در آتش شعله ور مطبوعات همچنان بسوزند و دم برنیاورند؟

منتشر شده در فردا نیوز

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 

 

موومان اول

بار اولی که عکسش رو توسایت دیدم، ناخواسته صفحه رو بستم. غیر قابل تحمل بود. چهره ای داشت که انگار هزار سال پیر شده بود. دون دون هایی که رو پوستش بود ته دلم رو مالش داد. یکی از چشماش بسته شده بود و با چشم دیگرش به دوربین خیره شده بود. موهای سرش ریخته بود و فقط اطراف گوشهاش موهایی روییده بود. دماغش چنان خورده شده بود که پره های بینی اش هم مشخص بودند. انگار نه انگار که این آدم هم جزو آدمهاست. انگار نه انگار که 25 سال از سالهای عمرش رو بین ما آدمها بوده و با ما زندگی کرده. تو همون عکس اول وقتی چشمم به خواهراش افتاد، اشک تو چشام جمع شد. صفحه بسته شده بود و من همچنان داشتم تو ذهنم جزئیات عکسی رو که دیده بودم واکاوی می کردم.

اگر چند روز بعدش همراه دوستم برای انجام کاری به محله شون نرفته بودم، هیچ وقت نمی تونستم چهره اون آدمو از نزدیک ببینم. تو مسجد نشسته بودیم تا اون بیاد. خیلی وقت بود که منتظرش بودیم وهر بار که باهاش تماس می گرفتیم می گفت تو راهم و چند دقیقه دیگر می رسم. حتی کار به اونجا رسید که دوستم بهش پیشنهاد داد دنبالش بره، قبول نکرد و ما همچنان چشم به راهش تو مسجد نشستیم. مسجدی که نمازگزارهاش چند ساعت پیش اونجا را ترک کرده بودند و به جز روحانی مسجد که مشغول رسیدگی به امور برخی افراد بود، کسی تو مسجد پر نمی زد.

تو حین انتظار برای ورودش چشمام رو به دیوارهای تازه ساز و گاها قناس مسجد دوخته بودم. گاهی اوقات هم چشمام را به عکس های روی دیوار می دوختم و چون دور بودند و چشمام چیزی را تشخیص نمی دادند، به مراجعان حاج آقای مسجد نگاه می کردم. چشام به این رفت و برگشت عادت کرده بودند که ناگهان به سمت در ورودی برگشتم و دیدم کسی کفشاش رو در آورده و در حال ورود به مسجده. ناگهان به خودم گفتم«خودشه».

موومان دوم

کنارم نشسته بود و با اون صدای بچه گونه اش داشت به دوستم گزارش کسانی رو که از صبح باهاش تماس گرفته بودند را با آب و تاب توضیح می داد. با اینکه بهش دست داده و لمسش کرده بودم و حالا هم درفاصله کمتر از یک وجب کنارش نشسته بودم، هنوز جرات این رو پیدا نکرده بودم که مستقیم بهش نگاه کنم. دل تو دلم نبود تا اینکه بالاخره بعد از دقایقی که مثل یک قرن از جلوی چشام گذشت، به صورتش نگاه کردم. اما این بار چون از نیمرخ می دیدمش، جزء دیگری از بدنش رو که تا به حال ندیده بودم برام آشکار شد. گوش. اگر بشه اسمش رو گوش گذاشت. گوش بریده شده ای که نمی دونستم به خاطر کدامین گناه مرتکب نشده یا شده این طور بریده شده بود. تو این فکرها بودم که به سمت من بازگشت. دیدم گوش چپش هم مثل اون یکی بریده شده. وقتی به لباش چشم دوختم متوجه شدم که مثل اینکه این بیماری به لبش هم رسیده و داره اون رو هم می خوره. روم نشد، دلم نیومد، نتونستم یا... خلاصه هر طوری که شد برای اولین بار تو چشاش زل زدم. نمی دونم چی شد ولی وقتی اون چهره معصوم و کک مکی رو دیدم، همه تصاویری رو که قبلا ازش تو ذهنم ساخته بودم محو شد.

موومان سوم

وقتی سر حرفو باهاش باز کردم، شروع کرد به گفتن خاطراتش. هر لحظه از زندگی اش رو که تعریف می کرد انگار تیری نامرئی به قلبم می خورد و دردی ناگهانی تو همه بدنم تیر می کشید. انگار که «طالع نحسش» از همون ابتدا چیزی جز بد بیاری براش رقم نزده بود. انگار که «سنگ تیپاخورده» ای بوده، که هر کی از راه می رسیده یکی نثارش می کرده. انگار«دشنام پست آفرینش» بوده که هر کی هر چی می تونسته بارش کرده. انگار«نغمه ناجوری» بوده که هیچ کس طاقت شنیده شدنش را نداشته. از کودکی اش، مدرسه رفتنش، محله ای که توش زندگی می کرد، از محیط خانواده، خونه پدری و....برام گفت، اما مثل اینکه تو همه اینها فقط یه چیز براش مونده بود؛«رنج،غم،غصه»

از کودکی اش اینو بهم گفت که وقتی پیش دکتری رفته بودند تا دلیل بیماری اش رو تشخیص بده، نسخه شستشوی کل بدن با الکل رو براش تجویز کرده بود. از محلش می گفت که آدمهاش از روی صمیمیت، احساس همدردی  و حس بشر دوستی بهش لقب «خال خالی» داده بودند. از مدرسه ای که توش می رفت هم گفت، مدرسه ای که معلم برای نگاه نکردن بهش، همیشه اون رو ته کلاس و کنج دیوار جاش می داد و حتی یک بارهم از سر دل خوشی دفتر اونو ورق نزده بود. از خونواده ای می گفت که همش محیط استرس و تشنج بود. از پدرش هم گفت که چطور روزی صد بار با توسل به بهانه های مختلف برای درآوردن خرج عملش اونها را تلکه می کرد. همین طور می گفت و می گفت و من هم «صم بکم» نشسته بودم. اگر سنگ بود تا حالا پکیده بود اما نمی دونم این همه انرژی رو از کجا آورده بود یا کی بهش داده بود که یه نفس می گفت. با صدای صحبت هاش از درونم صدای شکستن و جر خوردن خودم رو می شنیدم....

موومان چهارم

روبه روی حاج آقا نشسته بود و سفره دلش رو برای اون بازکرده بود. داشت از داروهایی که بایستی برای درمانش می خورد یا از پمادهایی که هر سه ساعت باید به صورتش می مالید تعریف می کرد. از قیمت های سرسام آور داروها که هر بار برای تهیه کردنش متوسل به کسی می شدند. از عمل ناموفق چشم راستش که به لطف و صدقه سری دکتر، الان کاملا بسته شده بود و دیگه نمی تونست با اون ببینه.

تو این وسط از نیکوکارانی هم نام برد که تا حالا اون و خانواده اش رو حمایت کرده بودند. فداکاری های عموش که پس از فوت پدر بزرگشون، از کار و زندگی خودش زده بود و برای اونها یه آلونک خریده بود. از دکترای با معرفتی که همیشه ازش پول ویزیت نمی گرفتند و هزینه داروهاش رو هم می دادن. از پرستارهایی که با اون مهربونی می کردن و نمی ذاشتن تو ایام بستری بهش بد بگذره. از مادر فداکاری که تو همه این ایام مثل کوه پشت اون و خواهراش وایساده بود و از اونها محافظت می کرد.

همه صحبتش سر این بود که هر کس من رو با این قیافه می بینه، «سریعا ازم فرار می کنه. دوست نداره با من صحبت کنه و حتی به حرفم دلم گوش کنه». خیلی آرزو داشت که اونو با اسم کوچیکش صدا کنن. حالشو ازش بپرسن و حتی برای یه دقیقه هم که شده جدای از بیماری اش، از احوالات درونی اش سوال کنن و از اوضاع کسب و کارش بپرسن و حتی اگر کاری دارن به او محول کنند تا برای اونها انجام بده. باهاش از مرام و رفاقت حرف بزنن و اصلا سراغی از اون بیماری مزخرف که صبح تا شب بدنش رو می خورد نگیرن. آیا این آرزوی گزافی بود؟

نمی دونم از این همه ظلمی که بهش شده بود یا ازمردم اندکی که در حقش لطف کرده بودند، دلش گرفت و بغضش ترکید. گریه کردن اون واقعا گریه کردن داشت. در حالی که رو دو زانو چمباتمه زده بود و دستش رو به صورتش عمود کرده بود، قطرات اشک از چشاش سرازیر شد. قطراتی که از روی گونه هاش سر می خوردند و به آهستگی روی لباس و شلوارش می افتادند.

به خیالم تو اون حالت «خدا» هم براش گریه کرد. بغض بد جوری گلوم رو گرفته بود و خیلی به خودم فشار آوردم تا زیر گریه نزنم. هر چی به خودم فشار آوردم تا پاشم برم پیشش بشینم نتونستم. مثل آدمی که زیر آوار مونده باشه و نتونه از جاش تکون بخوره، بی حرکت نشسته بودم. آخرش حاج آقا بلند شد و رفت براش دستمال آورد. با هر زحمتی که بود بلند شد و رفتم کنارش نشستم. دستم رو شونه هاش گذاشتم و شروع کردم به آروم کردنش. دوستم از اون طرف شروع کرد به گفتن چیزهای خنده دار تا فضا رو عوض کنه....

موومان پنجم

بیرون مسجد از هم جدا شدیم و دوستم اونو سوار موتور کرد تا یک جایی نزدیک منزلشون برسونه. تو اون هوای سرد و سوز دار شروع کردم به پیاده رفتن. چند قدمی دور نشده بودم که کسی به من نزدیک شد و گفت « داداش آتیش داری»؟  دست کردم تو جیبم و فندکم رو براش روشن کردم. بدون هیچ خجالتی ازش پرسیدم «یه سیگار داری به من بدی»؟ دست کرد تو جیب بغل کتش و یه نخ سیگارم به من داد. روشنش کردم شروع کردم با دودش بازی کردن. همین طور قدم بر می داشتم و شعر«زمستان» اخوان را برای خودم زمزمه می کردم.

«نفس کس گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک در پیش چشمانت.

نفس کین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک»

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]

 


یکی از روزهای آخر زمستون بود و ترم دوم تازه شروع شده بود و دانشجویان که تازه از فرجه اومده بودند داشتند خودشون را با شرایط جدید تطبیق می دادند. یک ماهی می شد که دیگه سر کلاسها نیومده بودیم و برای خودمون ول بودیم. با شروع ترم جدید که به نیمچه ترم معروفه، داشتیم عادت های کهنه شده را ترک می کردیم. سر یکی از کلاسها بودیم. استاد هم تا دلتون بخواد "کنز دانش" بود. فقط کافی بود جزوه را از دستش قاپ بزنی یا بلایی سر اون جزوه بیاد تا استاد با هزار دلیل و برهان منطقی کلاس را به هفته آینده موکول کنه.

خلاصه، اون روز تو مبحث مکتب های جغرافیایی بودیم. استاد هم جزوه ای در دست داشت که ملغمه ای بود از کتابهای پلی کپی شده دیگر مترجمین و مولفین و جزوه داران تو اون رشته. استاد که معمولا عادت داشت پشت میزش چنبره بزنه و هرزگاهی هم چرخی تو کلاس بزنه، اون روز هم مثل همیشه به میزش تکیه داده بود و داشت تند تند از روی جزوه اش می خوند.  دانشجویان علم آموز هم سرشون را تو جزوه هاشون کرده بودند و حرفهای استاد را که هر کدوم مثل مرواریدی از درون صدف بیرون می اومد به اطراف می افتاد، را در هوا قاپ می زنند. استاد با اون عینک ته استکانی گردش، هر چند دقیقه که می گذشت چشم هاش رو باریک می کرد تا ببیند آیا بچه ها دارند از گفته های اون نت برمی دارند یا نه. گاه گداری هم یک موضوع را شروع می کرد به بسط دادن و اگر تو اون موقع می تونستی از کنارش رد شی می دیدی که آره اون توضیحات را هم داره از داخل همون جزوه کذا می خونه.

توی بحث لیبرالیسم و سوسیالیسم بودیم و استاد داشت توضیحات لازم در این زمینه را به بچه ها دیکته می کرد. بعد وارد تقسیم بندی های لیبرالیسم و سوسیالیسم شدیم. مفاهیمی که تاریخ قرن بیستم، شاید بدون همین دو مفهوم، اصلا معنی پیدا نمی کرد. در این تقسیم بندی ها بود که استاد یکهو گفت "لیبرالیسم انقلابی". بعدش شروع کرد با آب و تاب توضیح دادن اینکه "لیبرالیسم انقلابی" چی است و کی برای اولین بار این واژه را جعل کرده و....

چشمهای من و بعضی از همکلاسی ها که برای خودمون تو مباحث مارکسیسم و لیبرالیسم کباده می کشیدیم با گفتن این کلمه از حلقه بیرون زد. داشتیم هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم. استاد هم متکلم وحده شده بود و لحظه ای لب از لب فرو نمی بست و سر خودش رو از جزوه برنمی داشت تا حداقل قیافه های حیرت زده ما را نظاره کنه. نمی دونم چه اتفاقی افتاد که استاد مثل اینکه انگار بهش وحی شده باشه سر از جزوه برداشت و نگاهی  به کلاس انداخت. خودش قبل از اینکه سر شو از روی جزوه برداره متوجه گافی که داده بود شده بود. می خواس ببینه کسی فهمیده یا نه؟ وقتی قیافه برق گرفته ما رو دید همه چی دستش اومد. خیلی آروم از جاش بلند شد و چرخی توکلاس زد. بعدش به آرامی گفت" بله، منظور من سوسیالیم انقلابی بود".

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب