سِرتق
سلام به Ratons De Bibliotecas 
قالب وبلاگ

با سلام

به استحضار دوستان و علاقه‌مندان به مطالب این وبلاگ به اطلاع می‌رساند که مطالب جدید و کلیه مطالب این وبلاگ به آدرس www.serteq.blog.ir منتقل شد.

این اقدام به دلیل کندی سایت پرشین بلاگ و بارگذاری نشدن عکس‌ها انجام شد.

به امید دیدار شما در وبلاگ جدید.

[ ۱۳٩٤/۳/٢٢ ] [ ٤:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

یکی از پرسش‌هایی که هنوز هم پس از گذشت یک سده و اندی در میان ایرانیان باقی مانده است همان پرسش عباس میرزا از ژوبر سفیر فرانسه در ایران است: « نمی‌دانم این قدرتی که شما(اروپایی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟»

این پرسش بعد از صد و چند سال از مشروطه ایران هنوز هم محل مناقشه میان اهالی اندیشه است که آیا می‌توان آرا و افکار فیلسوفان اروپایی را جهت پیشرفت و ترقی در کشورهای دیگر به کار بست یا اینکه این آرا و افکار صرفا در آن کشورهای اروپایی کاربرد داشته‌اند و کشورهای دیگر باید به دنبال اصلاحات با توجه به زمینه‌های بومی خود باشند؟!

البته گویا این پرسش منحصر به ایران نیست و دیگر کشورهای جهان سومی نیز در تاریخ خود با چنین پرسشی مواجه شده‌اند. هسته اصلی کتاب «نبرد» نوشته کارلوس فوئنتس با ترجمه عبدالله کوثری به دنبال پاسخ به این پرسش است. کارلوس فوئنتس در مقام یک نویسنده و متفکر آمریکای لاتین همواره در آثار خود به دنبال پاسخ به این پرسش بود که آیا استفاده از نظریات دنیای جدید بدون توجه به سنت‌ها و تاریخ یک کشور قابل استفاده خواهد بود؟ آیا به صرف کاربردی کردن نظریات کشورهای اروپایی و پشت پا زدن به سنت‌ها و تاریخ یک کشور، می‌توان شاهد تمدن و پیشرفت در آن کشورها باشیم؟

پرسش کلیدی رمان «نبرد» را این سوال تشکیل می‌دهد و فوئنتس در رمان خود به مبارزات مردمی تمامی کشورهای آمریکای لاتین در اوایل قرن 19 می‌پردازد؛ مبارزاتی که با سقوط پادشاه اسپانیا در 1810 میلادی شکل گرفت و رهبران آمریکای لاتین را به فکر خروج از یوق استعمار اسپانیایی‌ها انداخت. در این ایام روشنفکران آمریکای لاتین با توجه به پیروزی‌های ناپلئون در اروپا مسحور اندیشه‌های فرانسوی و روشنفکرانی چون ولتر، روسو و دیدرو شدند و بسیاری از آثار این فیلسوفان فرانسوی به اسپانیایی ترجمه شد.

با سقوط پادشاهی اسپانیا، نبرد برای جایگزین نایب السلطنه‌ها شکل می‌گیرد و کشورهای آمریکای لاتین از مکزیک تا آرژانتین درگیر مبارزه مسلحانه با سلطنت طلب‌ها و نیروهای اسپانیایی می‌شود که مشهورترین آن‌ها جنگ‌های استقلال سیمون بولیوار در مکزیک است. آمریکا که از آغاز کشف قاره در سال 1492 سرزمین فرصت‌ها و مهاجران اروپایی بود به یکباره پس از سه قرن جنگ، استثمار، خونریزی و مبارزات، در سال 1810 به صحنه مبارزات استقلال طلبانه مبدل می‌شود که به دنبال آزادی و برابری و رهایی از دست استعمارگران است.

در چنین فضایی شخصیت اصلی داستان فوئنتس، بالتاسار بوستوس با دو تن از دوستان خود که دنیایی جز دنیای اندیشه‌ها و آرای فیلسوفان فرانسوی ندارند، در آرژانتین به دنبال عملیاتی کردن اندیشه‌های خود هستند و یکی از اندیشه‌های برابرانه طلب خود را در فرصتی به اجرا می‌گذارند که مبنایی برای پیرنگ داستان می‌شود. این کتاب سفر ادیسه وار بالتاسار بوستوس به بخش‌های مختلف آمریکای اسپانیایی زبان است و از این طریق با مردمان بومی، آرا و افکار آن‌ها، سنت‌های تاریخی در قاره و... آشنا می‌شود.

در ادامه بوستوس که در جستجوی معشوقه خود اوفلیا سالامانکا به بخش‌های مختلف آمریکای اسپانیایی زبان سفر می‌کند و با مبارزات مردمی در بخش‌های آمریکای لاتین آشنا می‌شود. در این سفر‌هاست که وی در می‌یابد اندیشه‌های عصر روشنگری اروپا تا چه اندازه با اندیشه‌های مردم بومی و دیگر ساکنان آمریکا متفاوت است.

از سوی دیگر در این کتاب فوئنتس نشان می‌دهد اندیشه‌های وارداتی بدون توجه به سنت‌ها، زمانی که در کشور دیگری به اجرا در می‌آیند به یک کمدی تبدیل می‌شود و فعالیت‌های پیروان آن اندیشه‌ها تداعی‌گر مبارزه «دن‌کیشوت» با آسیاب‌های بادی است. بوستوس که در تمام عمر خود کاری به جز کتاب خواندن نداشته است به یکباره به پروی علیا سفر می‌کند تا در کنار انقلابیون با سلطنت طلب‌ها به مبارزه بپردازد و در وسط این کارزا به سخنرانی درباره آزادی و برابری اجتماعی میان سرخ‌پوستان و سیاهپوستان با سفید پوستان می‌پردازد.

«نبرد» فوئنتس به نوعی نبرد میان آرا و افکار انقلابی با آراء و افکار بومی و سنتی است؛ نبردی که به زعم فوئنتس جز با بازگشت به ریشه‌ها و اصلاح آن‌ها میسر نمی‌شود. 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٧ ] [ ٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

 مترجم صد سال تنهایی هم چهره در نقاب خاک کشید. مترجمی که دوست نداشت با عنوان «مترجم صد سال تنهایی» شناخته شود اما پس از مرگش هم با ترجمه این کتاب شناخته خواهد شد.

مرگ «درد واپسینی» است که دیر یا زود همه آن را تجربه خواهند کرد اما نکته مهم اینجاست که چرا در مجلس خاکسپاری مترجمی چنین شناخته شده کمتر از 30 نفر شرکت می‌کنند؟ مردی که بیش از 4 دهه در عرصه فرهنگی کشور حضور  داشته و کتاب‌های مختلف و مهمی را ترجمه کرده است چرا باید چنین مراسم وداعی داشته باشد؟

با اندکی تامل در تاریخ متوجه می‌شویم که خاکسپاری بهمن فرزانه بی‌شباهت به فوت ذبیح‌الله منصوری نیست. منصوری پیش از انقلاب در پاورقی‌های مطبوعات کشور می‌نوشت و به برکت همین کار بسیار شناخته شده بود و نشریات مختلف برای انتشار داستان ترجمه شده‌ای از او رقابت شدیدی با یکدیگر داشتند. پس از انقلاب و تعطیل شدن بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات زرد، منصوری به ترجمه کتاب روی آورد و این بار هم موفق شد. البته بعدها برخی افراد با اظهارات درست و گاها نادرست به تخریب منصوری پرداختند اما مخالفان هم باور داشتند که وی چه خدمتی به مردم کتابخوان کرده است.

به گفته بسیاری از منتقدان و اهالی کتاب در سال‌های دهه 60 که ایران در اوج مشکلات بود، منصوری جمعیت زیادی را با کتاب آشنا کرد. این نکته نباید مورد غفلت قرار گیرد که اگر چه نقدهایی به ترجمه‌های وی وارد است و مشخص شده که بیشتر این ترجمه‌ها، تالیفات و تراوشات ذهنی خود ذبیح الله منصوری بوده‌اند، اما این امر به معنای نفی فعالیت‌های وی نیست. از خلاف آمد عادت این مردی که تا این اندازه به مردم و فرهنگ کشور خدمت کرده بود، در زیر پله‌ یکی از روزنامه‌ها جان به جهان آفرین تسلیم کرد و پس از مرگش هم چندان به وی پرداخته نشد.

بهمن فرزانه هم یکی از مترجمانی بود که بی تردید می‌توان گفت که تا به امروز میلیون‌ها نسخه غیرمجاز از کتاب صدسال تنهایی وی به فروش رسیده است. چند سال پیش هم که نشر امیرکبیر این کتاب را با تجدید نظر و ویرایش جدید منتشر کرد، در مدتی کمتر از یکسال این کتاب بیش از 6 بار تجدید چاپ شد.

همچنین به دلیل تسلط وی به کارش و ترجمه‌های بسیار عالی وی از نویسندگان سرشناس، ناشران برای چاپ کتاب‌های او با یکدیگر کورس گذاشته بودند. این مترجم هم سرنوشت متفاوتی نسبت به ذبیح الله منصوری نداشت و در پایان با جمعیت 30 نفره تشییع شد.

مطمئنا تا یکسال آینده خیل مصاحبه‌های منتشر نشده و آثار به چاپ نرسیده و پرونده‌های مجلات درباره این مترجم منتشر خواهد شد. بهمن فرزانه هم به تاریخ پیوست و به قول سعدی «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند» اما نکته اینجاست که بهمن فرزانه هنوز هم با صد سال تنهایی شناخته می‌شود. 

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

در چند هفته گذشته خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) شاهد تغییر و تحولاتی بود. تغییر و تحولات در هر اداره، با انتخاب مسوول و رئیس جدید امری کاملا طبیعی است. ادعاهایی مبنی بر اینکه ما با «کلید» آمده‌ایم و «داس برنداشته‌ایم» هم نشان داد که تغییر در معاونان و روسای ادارات امری طبیعی برای هر دولت است و نیازی به شعار دادن در این حوزه نیست.

از قضا چندی پیش با انتخاب سردبیر جدید خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) تغییراتی در برخی از سمت‌ها پیش آمد؛ برخی استعفا کردند و برخی دیگر نیز عذرشان خواسته شد. اما نکته جالب اینجا بود که دبیر یکی از سرویس‌ها که هم رای با افرادی بود که استعفا کرده بودند و به قول معروف دُمش به دُم آن‌ها بسته شده بود، با مشاهده این تغییرات خطاب به خبرنگاران خود گفته بود: «در سراسر ایران نخبه کشی می‌شود و نمونه حی و حاضر آن هم ایبنا است».

این سخنان از چند منظر قابل توجه است و دوستانی که در چند سال گذشته اخبار این رسانه را پیگیری می‌کردند متوجه هستند که این نخبگان چگونه رنکینگ سایت را در رتبه 1900 تنزل داده بودند. البته موارد دیگری هم هست که به دلیل آنکه حرف زدن پشت دیگران چندان جالب نیست، از این کار صرف نظر می‌کنیم.

پی نوشت: پس از انتشار این مطلب برخی از دوستان که به ارادت داشتند، سوال کردند که حتما تو هم جزو گروه نخبگان بودی و از ایبنا رفتی.

در پاسخ به دوستان و برخی افراد دیگری که این مطلب را می‌خوانند باید بگویم که اصلا این طور نیست. هدف از گفتن این ماجرا بیان طنز و خود بزرگ‌بینی و اسنوبیسم در برخی افرادی بود که تا به حال نتوانسته‌اند جلوتر از نوک دماغ‌شان را ببینند. این فرد، دبیر یکی از این سرویس‌ها بود و این جمله را گفته بود. ما کلی در خبرگزاری می‌خندیدیم و از هدر رفتن این کارمندانی که در عمر خود تاکنون از خواندن تصمیم کبری فراتر نرفته‌اند، بر روی زمین ریسه می‌رفتیم.

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

عبدالله کوثری، مترجم و ویراستار در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) درباره انتظارات از رییس جدید اداره کتاب گفت:‌ قبل از هر چیز باید یک نکته را باید روشن کرد که مخاطب صحبت‌های من یک اداره یا یک نهاد خاص نیست. به نظر من تمام اختیارات در حوزه انتشار کتاب در سدت یک فرد یا در اختیار نهاد اداره کتاب نیست بلکه اداره کتاب در یک چارچوب کلی کار می‌کند. بخشی از این نگرش‌ها بر اساس سیاست‌های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است و بخش دیگر نیز به سیاست‌های کلی نظام مربوط می‌شود.

وی افزود: مساله کتاب و امور فرهنگی کمترین رابطه را با شخصیت و رییس اداره کتاب کتاب دارد. برخی اوقات ‌آدم‌های خوش فکر و با حسن نیت در راس این اداره قرار گرفته‌اند اما آن حسن نیت موثر نبوده، زیرا قادر نبودند تصمیمات مستقل خود را اجرا کنند. هر فردی در مجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نگران پیامدهای تصمیمی است که درباره صدور مجوز هر کتاب انجام می‌شود.

تمرکزی در نهادهای تصمیم ساز فرهنگی وجود ندارد

مترجم کتاب «گفتگو در کاتدارال» با اشاره به تعدد نهادهای تصمیم‌ساز در حوزه فرهنگ گفت:‌ در جامعه ما تصمیم‌گیران فرهنگی مشخص نیستند و هر شخصیت، گروه، نهاد و جمعیتی می‌تواند اظهار نظر کند و نسبت به انتشار یک اثر اعتراض داشته باشد. مساله پیچیده‌تر از این صحبت‌هاست و نمی‌توان انتظار زیادی در این حوزه داشت.درباره مسایل و موضوعات فرهنگی باید کلی‌تر به بحث و بررسی پرداخت و همه چیز را به یک فرد یا یک اداره محدود نکنیم.

کوثری درباره انتظارات نویسندگان و مترجمان در دوره جدید گفت: در شرایطی که تنها سه ماه از تشکیل کابینه آقای روحانی می‌گذرد باید ببینیم که واقعا وزرای ما واقعا تا چه اندازه استقلال دارند. باید واقع بین باشیم و با توجه به شرایط با واقعیت مواجه شویم. خواسته نویسندگان و تولید کنندگان آثار فرهنگی چیز جدیدی نیست. مساله مهم مترجمان و مولفان در مملکت ما بیش از هر چیز این است که به ما به عنوان افراد خادم به فرهنگ و کشور نگریسته شود نه به عنوان افرادی که لطمه زننده به فرهنگ و نظام هستند.

مترجم کتاب «پوست انداختن» ادامه داد: اگر این مساله حل شود، حسن تفاهم بین کسانی که در حوزه کتاب، موسیقی و فیلم به فعالیت می‌پردازند و کسانی که در راس امور و در مناصب حکومتی هستند، بوجود خواهد آمد. من و امثال کوثری‌ها در این کشور خود را آنچنان که هستیم به مردم عرضه کرده‌ایم و شاهد آن هم بازچاپ متعدد آثار ماست که با استقبال مردم مواجه می‌شود. این نشان می‌دهد که ما افراد مطلوبی هستیم و اگر این نگاه به کسانی که در منصب هستند نیز منعکس شود، کار ما ساده خواهد بود.

برخی از ایرادهای ممیزان مضحک است

عبدالله کوثری مشخص شدن شرایط ممیزی را یکی از خواسته‌های مهم نویسندگان و مترجمان در دولت جدید دانست و گفت: یکی دیگر از اساسی‌ترین موضوعات نیز به بحث ممیزی کتاب‌ها مربوط می‌شود. ممیزی را نباید با معیار واژه و جمله تعیین کرد. نباید کار نویسندگان و مترجمان به جایی برسد که فهرست واژگانی در دست افرادی قرار بگیرد و از آن‌ها بخواهند که نظر خود را درباره یک اثر اعلام کنند. این ممیزی در حالی انجام می‌شود که این افراد به هیچ وجه ماهیت مشخصی ندارند و نویسندگان و مترجمان هرگز آن‌ها را ملاقات نمی‌کنند و حتی برخی از ایراداتی که گرفته می‌شود کاملا مضحک هستند.

حذف ممیزی از ارشاد خواب و خیال است

مترجم کتاب «آئورا» حذف ممیزی از اداره فرهنگ و ارشاد را خواب خیال خواند و ادامه داد: این انتظار بیهوده‌ای است که بخواهیم سانسو و ممیزی آثار برداشته شود و حذف سانسور از وزارت ارشاد بیش از یک خواب و خیال نیست. اگر سانسور هم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برداشته شود، سانسور ذهنی، شغلی، خانوادگی و... همچنان در جامعه وجود خواهد داشت. به جای ممیزی آثار از روی کلمات باید دید که هدف غایی از آفرینش و ترجمه یک اثر چیست و چرا یک هنرمند یکسال از وقت خود را صرف این کار کرده است. واژه و سطر معیار خوبی برای این کار نیست.

کوثری درباره وظیفه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت‌: اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خود را در این کار محق می‌داند باید موضوع را به طور علنی مطرح کند. خالق اثر و ممیز باید رو در روی یکدیگر بنشینند و به بحث درباره آن اثر بپردازند نه اینکه یک تکه کاغذ را به ناشر و نویسنده تحویل دهیم. ما باید اجازه داشته باشیم درباره اثری که تولید کرده‌ایم بحث کنیم.

مترجم کتاب «سور بُز» با اشاره به تجربه حضور مستقیم خود در اداره کتاب و  صحبت با مسوولان این اداره گفت: دوره آقای خاتمی یکبار چنین موضوعی برای من پیش آمد و پس از انجام صحبت خوشبختانه حرف من پذیرفته شد. در دوره آقای الهیاری نیز با او صحبت کردم. او هم مواردی را پذیرفت اما برخی دیگر از موارد را به دلیل برخی از ملاحظات قبول نکرد.

در 65 سالگی یقین دارم که اهل مفسده نیستم

وی افزود: مولف و مترجم باید از اثر خود دفاع کنند و وظیفه مولف و مترجم دفاع از اثر است. من در سن 65 سالگی به خود یقین دارم که اهل مفسده نیستم. این امر هم بسیار طبیعی است که بین من که سال‌ها در حوزه فرهنگ جهان به کار مشغول بوده‌ام با فردی که در مسند امور قرار دارد، تفاوت و تضاد فرهنگی وجود داشته باشد. این تفاوت‌ها باید با بحث و صحبت حل شود نه اینکه به طور پنهانی برای آن‌ها راه حل یشنهاد بدهیم.

مترجم کتاب «مرگ در آند» با ضروری دانستن تسریع در روند ممیزی کتاب ها گفت: وقتی کتابی به اداره ارشاد می‌آید، باید یک حداقل زمانی برای بررسی کتاب وجود داشته باشد. این گونه نباشد که آدمی مثل من که با پول کتاب زندگی می‌کند، 6 ماه منتظر جواب یک اثر باشد. تازه پس از این مدت هم  کلی ایراد به کتاب گرفته شود و از مترجم و ناشر خواسته شود که بخشی از کتاب را حذف کند. اگر این چنین باشد، زندگی من مترجم یا مولف یا فعال هنری باید از کجا تامین شود؟

چرا برای انتشار مجدد یک اثر باید از وزارت کتاب اجازه گرفت؟

وی افزود: باید مساله را سهل‌تر بگیریم. همچنین اگر اثری یکبار اجازه نشر گرفته است نباید برای هر بار انتشار و بازنشر آن به اداره کتاب مراجعه کرد و منتظر دریافت مجوز شد. اگر من می‌خواهم ناشر خود را عوض کنم چرا باید این اثر بار دیگر بررسی شود؟ تغییری در آن کتاب بوجود نیامده است که حساسیتی ایجاد شود. چرا باید یک قرارداد ساده میان ناشر و مولف با تغییر ناشر بار دیگر مراحل ممیزی را طی کند؟

عبدالله کوثری با اشاره به صحبت‌های وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت:‌ آقای وزیر ارشاد در ابتدای دوران وزارت خود بحث‌های خوبی را مطرح کرد که امیدوار کننده بودند اما در ادامه شاهد آن بودیم که از برخی از حرف‌های خود برگشتند. متاسفانه وزیر هم نمی‌تواند چندان محکم صحبت کند. در جامعه ما مسایل فرهنگی بسیاری وجود دارند که در سطح وسیعی بر روی آن‌ها حساسیت وجود  دارد. اما حرف اصلی من این است که تا زمانی که به وضعیت فرهنگ و فعالیت‌های فرهنگی و تولید کنندگان فرهنگی تغییر ایجاد نشود، نمی‌توان شاهد تغییرات وسیع در عرصه فرهنگ بود.

لینک خبر در ایبنا

[ ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

از آغاز هزاره سوم به این سو، 11 سپتامبر با حمله تروریست‌ها به کاخ سفید شناخته می‌شود و هر ساله با فرا رسیدن این روز خاص رسانه‌ها و شخصیت‌های سیاسی به اظهار نظر درباره این موضوع می‌پردازند و جان کلام اینکه پوشش رسانه‌ای خاصی به این رویداد و تاریخ می‌دهند. اما 11 سپتامبر در نیمه دوم قرن بیستم با رویداد دیگری شناخته می‌شد و تا اواخر قرن بیستم یادآور سقوط دولت سوسیالیست سالوادور آلنده در شیلی به دست آگوستو پینوشه بود.

11 سپتامبر 1973 هنوز هم در شیلی و آمریکای اسپانیایی زبان یادآور خاطرات زیادی است. سقوط دولت آلنده و فرار همراهان وی به کشورهای اطراف، برقراری حکومت ترس در شیلی، ظهور مجدد فرماندهان نظامی در کشور، کشته شدن ویکتور خارا در استادیوم شیلی، مرگ مشکوک پابلو نرودا، گسترش خیل «ناپدید شدگان» در شیلی، فرار بسیاری از نخبگان و وابستگان آلنده به کشورهای اروپایی و...  میگل لیتین یکی از افرادی بود که در آغاز کودتای پینوشه از شیلی خارج شد و راه اروپا را در پیش گرفت. بر اساس لیستی که بعدها دولت پینوشه منتشر کرد او و بسیاری دیگر از هموطنانش که از شیلی گریخته بودند، حق بازگشت به کشور را نداشتند و این گونه شد که لقب «تبعیدی» گرفتند.

لیتین یکی از فیلمسازان برجسته شیلی بود که با سالوادور آلنده رابطه نزدیکی داشت و حامی سوسیالیست‌‌ها بود. پس از سفر به اروپا همواره خارخار بازگشت به شیلی و تهیه فیلمی از شرایط کشورش در زمان دیکتاتوری پینوشه او را وسوسه می‌کرد. سرانجام با راهنمایی یکی از دوستانش شخصی را برای سرمایه‌گذاری برای این کار پیدا کرد و با چهره کاملا متفاوت و با ترس و لرز فراوان بار دیگر وارد کشورش شد.

در سال 1986 زمانی که این فیلم در سراسر جهان پخش می‌شد، برای افراد بسیاری در سطح جهان این سوال مطرح بود که میگل لیتین چگونه توانست به شیلی سفر کند و با وجود شرایط امنیتی در این کشور به فیلمبرداری بپردازد و چنین فیلمی را تهیه کند. گابریل گارسیا مارکز برای پاسخ به این سوال گفت‌و‌گوی 18 ساعته‌ای را با این کارگردان شیلیایی انجام داد و در همان سال کتاب «ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی» را منتشر کرد.

در این کتاب میگل لیتین از چگونگی ورود به شیلی، فیلمبرداری از نقاط مختلف، ورود به کاخ موندا (کاخ ریاست جمهوری)، ملاقات با گروه‌های مخالف و اپوزیسیون، دیدار با خانواده و دوستان، دلتنگی‌ها و هراس‌های خود سخن گفته است.

چاپ اول این کتاب در سال 1367 منتشر شد و به فاصله یکسال این کتاب بار دیگر تجدید چاپ شد. انتشارات آگه ناشر این اثر است و معلوم نیست که چرا بار دیگر این اثر منتشر نشد.  باقر پرهام این اثر را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرده و الحق و والانصاف حق مطلب را ادا کرده است. تنها مشکل این کتاب شاید نام‌های اسپانیایی باشد که آن هم به دلیل عدم آگاهی از آن نام‌های اسپانیایی در دهه 60 چیز چندان مهمی نباشد. در آن سال‌ها همگان به سالوادور آیینده، سالوادور آلنده می‌گفتند و اشتباهی رایجی بود که در جامعه رواج داشت و مواردی از این دست زیاد بودند.

نکته قابل تامل در این کتاب این است که همیشه سوژه‌ها به ذهن نویسندگان الهام نمی‌شود و برخی اوقات سفارش‌هایی از بیرون برای تولید یک اثر داده می‌شود. حتی چنین سفارش‌هایی به مارکز هم که برای خود کیا و بیایی دارد نیز داده می‌شود اما این خلاقیت نویسنده است که می‌تواند حرف اول و آخر را در تولید یک اثر بزند. مارکز در مقدمه کوتاه خود بر این کتاب اشاره می‌کند که تلاش زیادی برای نگارش این اثر بخرج نداده است و بیشتر در پی آن بوده تا روایت داستان را آن گونه که راوی عنوان می‌کند در اثر بیاورد. نتیجه کار هم مشخص است. این اثر نه یک داستان و نه یک رمان بلکه یک خاطره‌نگاری است از شخصی که تجربه‌های خود را برای نویسنده روایت کرده است و او هم در مقام داستان‌نویس با جرح و تعدیل چنین اثری را آفریده است.

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

پرداختن به نتایج انقلاب مکزیک و تلاش‌های مردم مکزیک برای رهایی از بردگی و استثمار، یکی از موضوعات اصلی رمان‌ها و داستان‌های  کوتاه کارلوس فوئنتس محسوب می‌شود. این نویسنده مکزیکی نویسندگی را با «آنجا که هوا صاف است»  la region mas transprante آغاز کرد و پس از آن در دیگر آثار خود مانند «مرگ آرتمیو کروز»، «آسوده خاطر»، «آئورا»، «سر هیدرا»، «زمین ما»، «پوست انداختن» و... از این خارخار ذهن رها نشد و بارها این درونمایه را در داستان‌های خود تکرار کرد.

«زندانی لاس لوماس» نیز یکی داستان‌های بلند فوئنتس است که بار دیگر موضوع آن به نتایج انقلاب مکزیک می‌پردازد. انقلاب مکزیک در سال 1910 با حضور رهبرانی چون پانچو ویا، فرانسیسکو مادورو و امیلیانو زاپاتا آغاز شد و پس از یک دهه تلاش، جنگ و خونریزی نظم جدیدی در مکزیک شکل گرفت که منجر به تصویب قانون اساسی جدید در این کشور شد. در دهه 40 و 50 میلادی، اقتصاد مکزیک پس از سال‌ها تنش و آشفتگی و نابسامانی به یکبارگی به اوج رسید. در بحبوحه جنگ جهانی دوم مکزیک بواسطه صادرات مواد خام در اوج شکوفایی و رونق قرار گرفت و به قول فوئنتس «کارگران کشاورزی با زانو وارد کلیسا می‌شدند تا برای ادامه جنگ دعا کنند».

این امر موجب شد تا برخی از افراد و گروه‌ها در جامعه مکزیک به یکبارگی ره صد ساله را یک شبه طی کنند و به آسایش و رفاه دست پیدا کنند. این گروه‌ها از سویی هر روز از راه‌های مختلف بر ثروت خود می‌افزودند و از سوی دیگر از جامعه سنتی خود روز به روز فاصله می‌گرفتند و بر شکاف میان ثروتمند و فقیر می‌افزودند.

 

نیکولاس سارمینتو، شخصیت اصلی داستان «زندانی لاس لوماس» نیز که وکیلی دون پایه است بواسطه داشتن اطلاعاتی درباره جنگ سانتا ائولالیا(یکی از جنگ‌های انقلاب مکزیک)، یکی از نظامیان بلند پایه را در لظات پایانی زندگی تلکه می‌کند و به ثروت رویایی می‌رسد. سارمینتو که قبل از این واقعه در یکی از دفترهای وکالت نزدیک به مرکز شهر کار می‌کرد، به یکبارگی به یکی از امارت‌های حاشیه شهر مکزیک وارد می‌شود.

این وکیل میرزا بنویس در این مکان تلاش می‌کند تا هر چه بیشتر از اطلاعات روز بهره‌مند شود زیرا معتقد است که «دانستن مسایل قدرت به همراه می‌آورد». از سوی دیگر وی تمام ارتباط خود را با دنیای بیرون قطع می‌کند و تمام کارهای خود را با پنجاه خط تلفنی که در خانه دارد، انجام می‌دهد.

در کنار فعالیت‌های اقتصادی، سارمینتو از زن نیز غافل نمی‌شود و با پول بی‌حسابی که در می‌آورد، با نسل‌های مختلف زنان در مکزیک آشنا می‌شود. زنان دهه 40 و 50 میلادی و زنان دهه 60 و 70 که با به قول راوی پروست خوانده بودند و «پروستیتوت» شده بودند. اما سرانجام این مرد مفلوک پس از فتح و فتوحات فراوان دل به یک زن بومی از مکزیک می‌بازد و کنش‌های داستان با قتل این زن به اوج می‌رسد. سارمینتو به دلیل شکایت از یکی از خدمتکاران خود به جهت قتل معشوقه‌اش از سوی خدمتکاران در خانه خود زندانی می‌شود و حق خروج از خانه را پیدا نمی‌کند. این گونه است که مردی با این همه قدرت و ثروت در خانه خود زندانی می‌شود.

داستان «زندانی لاس لوماس» به قولی یکی از منتقدان انگلیسی استعاره‌ای از قدرت در مکزیک و دیگر کشورها است. قدرت بر پایه دروغ و گول زدن دیگران بنا شده است و این در حالی است که تاثیر آن از بین بردن آزادی در درون انسان‌هاست.  

در پایان کتاب، مصاحبه فوئنتس با مجله معروف «پاریس ریویو» آمده است.  عبدالله کوثری چندی پیش در مصاحبه با مجله «سینما و ادبیات» خبر از ترجمه این مصاحبه داده بود. فوئنتس در مصاحبه خود با مجله معروف «پاریس ریویو» خاطره جالبی درباره نوشتن آثار فراوان نویسندگان اسپانیایی‌ـ آمریکایی بیان می‌کند. وی عنوان می‌کند که یکی از نویسندگان آمریکایی از نگارش آثار حجیم نویسندگان آمریکای لاتین ابراز تعجب می‌کرد. فوئنتس در پاسخ به او می‌گوید «ما 4 قرن است چیزی ننوشته‌ایم و برای پُر کردن این 4 قرن مطالب زیادی وجود دارد که باید بیان شوند».  

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]

 

 

مهدی آذر یزدی از جمله نویسندگانی بود که به قول معروف «به مکتب نرفت و خط ننوشت» اما سرلوحه بسیاری از افراد در نویسندگی شد. او در دهه‌های 40 و 50 شمسی و در اوج رقابت و هیاهوی گروه‌های چپ به ادبیات کودک و نوجوان پرداخت و یک تنه بار گرانی را بر دوش کشید. وی آثار کلاسیک ایرانی را به زبانی ساده در دسترس بسیاری از کودکان و نوجوانان قرار داد تا از این طریق پرتو دیگری به ادبیات کودک و نوجوان انداخته شود.

این مرد یزدی و راستگو (شهرت بسیاری از یزدی‌ها) پس از بازنشستگی، در دهه 70 دست به قلم شد و برای مجله «جهان کتاب» مطالبی را نوشت. مطالبی که همه آن‌ها دغدغه کتاب داشتند و به مسایلی اعم از حق مولف، بازار کتابفروشان، کتاب‌‌سازی‌های ناشران و ... پرداخته است. در کنار این ذکر مصیبت‌ها، آذر یزدی خاطرات خود با کتاب‌فروشان، ناشران و برخی از نویسندگان را هم نقل کرده است. تمام این مطالب به همت مجید رهبانی در قالب کتابی با نام «عاشق کتاب» منتشر شده است و در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.

در کنار مطالب متنوع کتاب، آذر یزدی به یکی از اختراعات خود با نام «بخاری کاغذی» نیز پرداخته است. کسانی که به یزد سفر کرده باشند اطلاع دارند که مردم این شهر به «قنات و قنوت و قناعت» شهرت دارند و آب انبارها، مسجد جامع یزد و سرزمین کویری نماد مردم این دیار است. مردمی که سختی‌های بسیار زندگی خود را با پشتکار به دل می‌خرند و در سایه آفتاب به زندگی خود ادامه می‌دهند و از یاد خدا نیز غافل نمی‌شوند. ساختن بخاری کاغذی برای خود حکایتی دارد که باید حتما آن را از زبان آذر یزدی در کتاب مطالعه کرد.

اما خاطره جالب این کتاب «پیش ادیب عشق» نام دارد. در این خاطره آذر یزدی از برخی از انتقادهایی می‌گوید که برای کتاب‌های وی نوشته شدند و از قضا مورد توجه وی قرار گرفتند. یکی از آن انتقادها که در دهه 60 در ستون روزنامه اطلاعات منتشر می‌شوند بشدت دل نویسنده یزدی را با خود همراه می‌کند. وی به دنبال نام این فرد برمی‌آید و نامه‌ای هم به روزنامه اطلاعات می‌نویسد. از قضا این ستون با امضاء مستعار «حی بن یقظان» منتشر می‌شده و برای یافتن شخصیت حقیقی این نام دست به دامن افراد بسیاری می‌شود. اما با هر کسی که از این ماجرا سخن می‌گوید به مقصود خود نمی‌رسد تا اینکه سرانجام پس از 13 سال به نام این فرد دست پیدا می‌کند: دکتر حسن حبیبی.

در کنار مسایل مختلف حوزه نشر، آذر یزدی در این کتاب از اخلاق و سیرت برخی از ناشران هم پرده بر می‌دارد. آذریزدی از زمانی که به کار پرداخت در کتاب فروشی کار کرد و با افراد بسیاری همچون محمدعلی علمی و عبدالرحیم جعفری به فعالیت پرداخت و تجربه‌‌هایی را آموخت که شاید هیچ فرد دیگری نتواند تا پایان عمر به آن‌ها دست یابد.

مهدی آذر یزدی نویسنده خلاقی بود و پس از مرگش سالروز مرگ او را روز ادبیات کودک نامیدند تا از این طریق نام او را برای نسل‌های آینده زنده نگه دارند. زنده و جاوید باد نام این مرد بزرگ.

[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سیده سمانه حسینی فرد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کتابخوان و کارمند حوزه فرهنگ
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب