|
سِرتق سلام به Ratons De Bibliotecas
| ||
|
تاکنون به کرات در مورد کتابهای فوئنتس صحبت شده، متاسفانه شخصیت این نویسنده کمتر مورد توجه قرار گرفته است. آثار به جا مانده از این نویسنده انعکاس روح و زندگی شخصی این نویسنده هستند. علیاکبر فلاحی، تنها مترجم آثار فوئنتس به از اسپانیایی، معتقد است آثار نویسندگان را باید با توجه به زندگی و شرایط زیستی آنها بررسی کرد و اگر با نظر به آثار نویسندهای در پی رسیدن به شخصیت نویسنده باشیم، خیلی وقتها به بیراهه خواهیم رفت. متن زیر یادداشت این استاد دانشگاه درباره مرگ فوئنتس است که از نظر میگذرانید: * پرده اول: فعلا قصد مردن ندارم / انگشتی که توان یاری اشتیاق او را نداشت فوئنتس نویسندهای بود که ارادهای فولادین داشت و سلامت جسمی او، بسیار خلل ناپذیر بود. به رغم سن بالا و شرایطی که داشت هرگز خبری از بیماری و ناراحتی و درد و رنج جسمی از او منتشر نشد. او حتی در برابر درد و رنج از دست دادن فرزندانش با همان اراده فولادین به مبارزه پرداخت اما این درد را همواره در وجود خود احساس میکرد و شاید به همین خاطر به طور ناگهانی سکته کرد و چشم از جهان فرو بست. از نظر شخصیتی او آدم بسیار پُر انرژی بود. او در مورد این انرژی خود میگفت: من این انرژی را از زندگی کردن در آمریکا بدست آوردهام «من نکات مثبت زندگی آنها را گرفتم». فوئنتس اصرار داشت کتابهایش را به صورت ایستاده برای خوانندگان امضاء کند و یا ایستاده برای مخاطبان خود سخنرانی کند. آخرین باری که در بوئنس آیرس، آرژانتین، برای شرکت در نمایشگاه کتاب رفت و سخنرانی انجام داد، برخلاف همیشه نشسته بود. این امر موجب شده بود تا برخی از خبرنگاران با او درباره مرگ سخن بگویند. او عنوان کرده بود که دیگر آن توان همیشگی را ندارد. او به خبرنگاران گفته بود: «فعلا قصد مردن ندارم و برای زندگی برنامههای فراوانی دارم». او نویسندهای بسیار سخت کوش بود و انگشت دست فوئنتس از شدت نوشتن کج شده بود و این در عکسهایی که در حال نوشتن یا امضاء است دقیقا مشخص است. فوئنتس خطاب به این انگشت دستش میگفت: «یار همیشگی من». او به حدی نوشته بود که انگشت او هم در برابر اشتیاق او به آمریکای لاتین خم شده بود و به تعبیر دیگر کم آورده بود. فوئنتس در مورد روال زندگی روزانهاش میگفت: «همیشه صبح زود پیش از طلوع آفتاب بیدار میشوم و مطالبی را که پیش از این نوشتهام را پاکنویس میکنم. سپس به پیاده روی میروم و از اینکه نمیتوانم صبحها بدوم بسیار ناراحت هستم. از ظهر به بعد هم زندگی اجتماعی من آغاز میشود». او در یکی از مقالات خود که به نویسندگان جوان آرژانتین پرداخته بود، با علاقه و اشتیاق آثار نویسندگان جوان و گمنام آرژانتین را خوانده بود و اگر آثار نویسندگانی را که او مطالعه کرده بود در کنار یکدیگر قرار دهیم، بعید نیست تعداد این کتابها به اندازه قد یک انسان برسد. این در حالی است که کمتر نویسندهای به شهرت فوئنتس در این دور و زمانه پیدا میشود که برود و آثار نویسندگان جوان را مطالعه کند و به آنها اهمیت دهد. * پرده دوم: جشن ۸۰ سالگی فوئنتس در مکزیک سه سال پیش از اینکه در مکزیک حضور داشتم، شاهد برگزاری جشن ۸۰ سالگی این نویسنده بودم. فوئنتس محکوم به نوشتن بود و در عین حال تفاوت او با دیگر نویسندگان در این بود که محکوم به گوش دادن هم بود. بسیاری از دوستان، همکاران و آشنایان او دست اندر کاران سیاست، اقتصاد و فرهنگ در مکزیک بودند. او با این افراد مجالستهای فراوانی داشت و حرفهای آنها را خوب گوش میکرد و به همین دلیل خوب هم مینوشت. فوئنتس اگر چه در وادی سیاست و اقتصاد مقالات فراوانی نوشت اما دست آخر او یک نویسنده بود و ذهن جستجو گر آمریکای لاتین. ذهن جستجو گر او بود که در تخیلاتش هم که بر گرفته از واقعیت بود در پی توضیحی برای دنیای اطرافش بود. آثار او توضیحی برای وقایع گذشته و حال مکزیک به طور خاص و دنیای اسپانیایی زبان به طور عام بودند. * پرده سوم: متفکری بیهمتا برای آمریکای لاتین فوئنتس پاسخی به جامعه مدنی مکزیک بود. کتابها، نوشتهها و مقالات او (که کمتر به آنها در ایران پرداخته شده) پاسخی به دنیای اسپانیایی زبان بودند. فوئنتس فردی بود که شاهد فلاکتها، ظلمها و ناامیدیهای امریکای لاتین بود. شاید بتوان گفت آمریکای لاتین محبوب واقعی او بود. فوئنتس برای فرار از تناقضها، دردها و رنجهایی که در این سرزمین میدید، راهی جز نویسندگی نداشت. بسیاری از نویسندگان و متفکران در آمریکای لاتین همواره به تاریخ از منظر کاستیهای گذشته نظر کردهاند. آنها در مطالعه تاریخ به دنبال کمبودها بودند و آن را مرتبا تکرار میکردند و هیچگاه هم پاسخی برای این کمبودها نمیآوردند. ولی فوئنتس در آثار خود به دنبال این بود تا به این کاستیها پاسخ دهد و تا اندازه زیادی هم در این راه عملکرد موفقی داشت. برای نمونه در داستان «آئورا» اگر چه با داستان کوتاهی مواجه هستیم اما در پایان این سوال به ذهن متبادر میشود که آیا تاریخ میتواند گویای حقیقت باشد؟ فوئنتس در «آئورا» در پی این بود تا نشان دهد تاریخ نمیتواند تمام حقایق را بیان کند و شخصیتهای داستان هم مواردی را که میدیدند و نقل میکردند، با واقعیت متفاوت بود. در کتاب «مرگ آرتمیو کروز» هم به نقد و هجو باورهایی که بر اساس آنها اصل و هویتی شکل میگیرد، رفته بود. * پرده چهارم: آثاری که باید به خاطر سپرد/ دوست ندارم از من مجسمه بسازند در دنیای ادبیات نویسندگانی وجود دارند که باید آثار آنها را بازخوانی کرد اما دسته دیگری از نویسندگان هم هستند که آثار آنها را باید به خاطر سپرد. این دسته بندی، تقسیم بندی است که فوئنتس در پاسخ به خبرنگاری در مورد بازخوانی آثار ادبی داده بود. اودر پاسخ خود تصریح کرده بود «تنها آثار فالکنر هستند که ارزش به یاد سپردن را دارند». در یکی از آخرین مصاحبههایی که او در آرژانتین انجام داد، یکی از خبرنگاران با زیرکی از او پرسیده بود، آیا دوست دارد بعد از مرگش از او مجسمهای به عنوان یاد بود ساخته شود؟ فوئنتس پاسخ داده بود نه دوست ندارم زیرا که پرندهها بر روی مجسمه من خرابکاری خواهند کرد و دوست دارم ازتصویرمن بر روی تمبرها چاپ شود تا بعد از مرگ من هم عکس من موجب ارتباطم با مردم شود. در حال حاضر که فوئنتس مرده است، بسیاری عنوان میکنند که زمان بازخوانی آثار فوئنتس فرا رسیده اما به نظر من آثار او به اندازهای ارزشمند هستند که باید نوشتههای او را به خاطر بسپاریم. از سوی دیگر، فوئنتس بزرگترین نویسنده آمریکای لاتین در خلاقیت ادبی و تلفیق سیاست و تاریخ بود. من نویسندهای مانند او نمیشناسم که در رمان نویسی تا این اندازه به تاریخ و سیاست پرداخته باشد. او در یکی از آثار خود با عنوان «کریستوفر متولد نشده» بسیاری از شخصیتهای سیاسی گذشته و حال مکزیک را در قالب شخصیتهای رمان قرار داده است. فوئنتس یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکای لاتین در شناخت ویژگیهای ملتهای امریکای لاتین بود. * پرده پنجم: فوئنتس نماد عدالت ادبی فوئنتس دشمن هرگونه تعصب بود و ازنژاد پرستی متنفر و بیزار بود و بارها این نکته را اعلام کرده بود. او در این زمینه جمله مهمی دارد و میگوید: «یادمان باشد کهنژاد خالص وجود ندارد، چون همه ما دورگه هستیم». نوشتهها و مقالات او آیینه مکزیک بودند ولی آیینهای که فارغ از پیش داوریهای مرسوم بود. فوئنتس جلوه و نماد عدالت ادبی بود. او عدالت را واقعا در قلمش رعایت میکرد. او نویسندهای نبود که در آثارش به قربانی شدن امریکای لاتین اشاره کند و به کمبودها و بیماریهای آن هر آن به رخ بکشد. آثار او راهی برای درمان دردهای آمریکای لاتین و گذار از این برهه تاریخی بود. دیگر نویسندگان ادبیات امریکای لاتین هرگز وارد این وادی نشدند و از عقیم ماندن انقلابها و دیکتاتوریهایی که در این کشورها ظهور یافتند، جلوتر نرفتند. منتقدی در مورد آثار فوئنتس گفته بود: فوئنتس تنها نویسندهای است که در پی ساختن پلی از گذشته برای آینده آمریکای لاتین است. * پرده ششم: متفاوت از مارکز کولیوار و یوسای لیبرالیست به لحاظ سیاسی، بیشتر انقلابهای آمریکای لاتین عقیم بودهاند و یکی از دردهای فوئنتس نیز این امر بود و برای کنار آمدن با این مشکلات بود که به نوشتن پرداخت. فوئنتس برخلاف گابریل گارسیا مارکز که انقلاب کوبا را مقدس میداند و در دنیای کولی وار خود فرو رفته یا به مانند یوسا که تعصبات لیبرالیستی او را کور کرده، همیشه سعی داشت میانه رو باشد و همیشه خوبیها و بدیها را در کنار یکدیگرقرار دهد. آخرین مقالهای که از او در روزنامه «رفرما» مکزیک چاپ شد، به این مهم اشاره دارد. نکته جالب اینکه همه مقالات او در مورد مسائل روز نوشته شدهاند. فوئنتس در آخرین مقالهاش به چالشهای سوسیالیستها در فرانسه و به قدرت رسیدن اولاند پرداخته بود. او در مقاله خود نسبت به انتخابات مکزیک که قرار است در ماه ژوئن برگزار شود ابراز نگرانی کرده بود. او همواره نگران مردم کشورش بود و در دهه ۷۰ هم که سفیر مکزیک در فرانسه بود سمت خود را به دلیل کشته شدن دانشجویان در مکزیک رها کرد. فوئنتس از معدود نویسندگانی است که در نوشتن هر کتابش، به گونهای مینویسد که انگار اولین کتاب خود را تحریر میکند. اگر نگاهی ساختاری به رمانهای این نویسنده داشته باشیم میبینیم که هر رمان ساختارش با دیگری متفاوت است. این نویسنده برای مقابله با تفکرات غلطی که در بررسی تاریخ آمریکای لاتین رواج دارند، دو تا رمان مینویسد: «آئورا» و «مرگ آرتمیو کروز». در هر دوی این رمانها هدف او انتقاد از سنت غلط بررسی تاریخ است. هر دو این کتابها به هدف خود میرسند ولی هر دوی این کتابها سبک متفاوتی دارند و این تنها نمونهای از نوشتههای اوست. او در سن ۳۰ سالگی آثاری خلق میکند و شهرتی جهانی برای خود رقم میزند، ولی آنقدر به دنبال نوآوری بود که در هر کتاب جدیدش به سمت ساختارهای جدید میرفت و این در حالی است که بسیاری از نویسندهها این کار را نمیکنند و به مانند آن مثل معروف، بیشتر نویسندگان در دهه اول نویسندگی خود به خلق اثر دست میزنند و باقی عمر به تکرار میپردازند؛ اما فوئنتس این گونه نبود. علت این امر هم شاید به این جمله فوئنتس بازگردد که «من هیچ ترس ادبی ندارم و ترسهای دیگری دارم که بزرگترین آنها ترس سیاسی است». او میدانست که میتواند دنیای ادبیات را مهار کند و این سیاست است که مهارش در دست او نیست. * پرده آخر: در جستجوی «روشنترین منطقه آسمان» فوئنتس در جایی عنوان میکند: گذشته برای من در یادها زنده است و آینده در آرزوها. او دیروز به جستجوی هر دو شتافت؛ امیدورام که در «روشنترین منطقه آسمان» به آن دست یابد. پی نوشت: روشن ترین منطقه آسمان عنوان یکی از رمان های فوئنتس است. منبع خبر: فارس [ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۱:٢٤ ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
آنچه مرگش می خوانند همانا درد واپسین است
[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
علی اکبر فلاحی در گفتگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس در مورد ترجمه مجدد «دن کیشوت» اثر سروانتس، گفت: اگر چه استادانی مانند نجف دریابندری یا ابوالحسن نجفی که از بزرگان ترجمه در ایران محسوب می شوند، تمجیدها و تعریف های بسیاری از ترجمه قاضی از رمان«دن کیشوت» در زمان ترجمه این کتاب داشته اند، اما امر ترجمه چنین توجیهاتی را نمی پذیرد. زبان شناسی جدید چنین دلایلی را نمی پذیرد، زیرا زبان پدیده ای پویا است و در طول تاریخ تغییر می کند و برای مثال زبان امروز فارسی با زبان 100 یا 50 سال پیش تفاوت هایی دارد. او در ادامه افزود: روزگاری که استاد قاضی ترجمه «دن کیشوت» را انجام دادند، این ترجمه یک شاهکار، کلاس و کارگاه ترجمه محسوب می شد، اما در حال حاضر اگر کسی باشد که این کتاب را از زبان اصلی بازگرداند و آن گونه که جان کلام است آن را به فارسی ترجمه کند، چرا نباید این کار انجام شود. به نظر من نباید منعی قائل شویم. استاد دانشگاه علامه طباطبایی در خصوص ویژگی های ترجمه مرحوم محمد قاضی عنوان کرد: از آنجا که من متن را با کتاب اصلی سروانتس مطابقت دادم، ترجمه آقای قاضی اشکالاتی نیز دارد که با توجه به اینکه ایشان از متن فرانسه این کتاب را بازمی گردانند، قابل اغماض است. ترجمه آقای قاضی بیشتر به زبان مقصد نزدیک تر است تا زبان مبداء و به سخن دیگر ایشان بیشتر به زبان فارسی اهمیت می داده اند تا چیزی که سروانتس در این اثر خلق کرده است.
او در خصوص لحن و کلامی که مرحوم قاضی در ترجمه خود به کار برده، گفت: من بارها این کتاب سروانتس را از زبان اصلی خوانده ام و بسیاری از بخش های کتاب را با ترجمه آقای قاضی مطابقت داده ام. عقیده شخصی بنده این است که ترجمه آقای قاضی در مواردی از متن اسپانیایی آن نیز زیباتر است. زیرا آقای قاضی یک ادیب بودند و قلم ایشان باعث شده اثر جدیدی خلق شود. برای نمونه در سطرهای اولیه کتاب در متن اسپانیایی عنوان می شود «در یک مکانی از مانچ» ولی آقای قاضی در ترجمه خود نوشته اند«در یکی از قصبات ولایت مانش» و این امر موجب زیباتر شدن ترجمه شده است. تعریفی در ترجمه وجود دارد که می گویند اگر سروانتس زبان فارسی می دانست، این اثر را چگونه می نوشت. من فکر می کنم که آقای قاضی بسیار در ترجمه این اثر موفق بوده اند و این در حالی است که ایشان کتاب را از زبان فرانسه ترجمه کرده اند. علی اکبر فلاحی در مورد ترجمه مجدد از آثار ادبی نیز تصریح کرد: ترجمه یک اثر شاهکار برای اولین بار، کاری بسیار سنگین و طاقت فرسا است زیرا مترجم باید سبک اثر را پیدا کند، لحن کلام را بیابد و به طور کلی متن را درک کند. اما زمانی که ترجمه انجام شد ترجمه مجدد آن اثر نوعی قمار محسوب می شود؛ زیرا برد و باخت دارد. مترجمی که به سمت ترجمه «دن کیشوت» می رود باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه و هیبت محمد قاضی ببیند؛ اگر مترجمی دارای چنین خصوصیاتی بود چرا این کار را نکند اما در غیر این صورت مترجم باخت بدی را تجربه خواهد کرد. این اتفاق در مورد کتاب «صد سال تنهایی» مارکز رخ داد و به نظر بنده به جز ترجمه آقای بهمن فرزانه بقیه السیف ترجمه ها قافیه را باخته اند و این امر لطمه زیادی به پرستیز دیگر مترجمان زده است. برخی از مترجمین ادعا کرده اند که این کتاب را از زبان اسپانیایی ترجمه کرده اند اما باید گفت که این امر مسئولیت مترجم را دو چندان می کند زیرا ترجمه آنها باید روان تر، زیباتر و شیواتر باشد در حالی که این چنین نیست. مترجمینی که از زبان اسپانیایی «صد سال تنهایی» را ترجمه می کنند باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه آقای فرزانه بدانند و بعد دست به ترجمه بزنند. منتشر شده در خبرگزاری فارس [ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ۱:٤۸ ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
این فائقه آتشین(گوگوش) واقعا آهنگ جالبی خونده؛ یک حرف هایی همیشه هست. می گن نوشتن بعضی وقت ها بار انسان ها رو کم و یک جورهایی آنها رو راحت می کنه. نمی دونم این حرف را تا چه اندازه قبول دارید اما برای گفتن یک حرف هایی بعضی وقت ها به جای گفتن باید نوشت. رفته بودم کتاب فروشی ققنوس تو بازارچه کتاب. یک خانم خوش پوشی هم بود اومده بود کتاب بخره و مرد فروشنده که از قضا جنس مونث بدجوری لای دندونش گیر کرده بود و این جنس دوم، به قول سیمون دوبوارا، تو دلش لونه کرده بود ،داشت راهنمایی اش می کرد!!! ما که حسود نیستم، خوش باشند. اما برخی اوقات تو این از خود بی خود شدن ها و شیفتگی ها یک چیزی هایی از دهن آدم در می ره که شاید با یک فوج آدم هم نمیشه جلوش رو گرفت. خانم مَه روی ما دو تا کتاب زیر بغلش زده بود و من به سرعت کتاب زیری را که «سور بُز» ماریو بارگاس یوسا بود خیلی خوب شناختم. خانم زیبا روی ما با ناز و کرشمه و کلی غَمزه که قند رو تو دل خر آب می کرد، برگشت به فروشنده گفت: من از این نویسنده های آمریکای جنوبی خوشم نمیاد؟
من رو می گی انگار نشادر تو فلان جام کردند و سریعا از جام کنده شدم. یاد سال هایی افتادم که یوسا خوندن بهترین دوران زندگی ام بود. یوسایی که منو از این رو به اون رو کرد. خواستم دهانم رو باز کنم و پاشنه دهنمو بکشم و بگم: خانمی که شما باشید میشه چند تا از نویسنده هایی را که شما از اونها خوشتون میاد نام ببرید. ولی سریعا خودم رو جمع و جور کردم. خانم همچنان داشتند دُر فشانی می کردند و فروشنده هم در ایشان ذوب شده بودند و به نظرم در آن هنگام داشتند می گفتند: گور پدر یوسا و ادبیات امریکای لاتین که شما دارید اونو امریکای جنوبی می نامید و اصلا لعنت به هر چی امریکای جنوبی و لعنت به هر چی دیگه است و فقط شما خوبید عزیزم و........ (باید دستی رو کشید دیگه. اگه فکر کردی اینجا تگزاسه و هر چی به ذهنت میرسه میتونی بنویسی باید بگم: مالاسیدی. یعنی داداش مالیدی. دستی رو بکش با هم بریم که فردایی هم هست) خلاصه فروشنده که انگار شاخک هاش جنبیده بود و متوجه حضور یک جنس نرینه به غیر از خودش در فروشگاه شده بود، خواست یه جورایی ما رو دَک کنه و بفرسته دنبال نخود سیاه. حالا دفعات قبلی که می آمدی این فروشنده اگر می مرد هم این فروشندهه لب از لب وا نمی کرد بهت بگه چه مرگته. اما این دفعه خیلی حاضر به یراق گفت: آقا بفرمایید.حتما تو دلش هم گفته بود لعنت بر خرمگس معرکه. الله اعلم. گفتم فلان کتابو می خوام و گفت نداریم و همچین نگاهی به من انداخت که یعنی تن لَشت رو وردار از مغازه بزن بیرون که کار داریم. من هم که نه گردن کلفتم و نه مُخل آسایش و عیش و نوش مردم. زدم بیرون. تو دلم گفتم یه حرف هایی همیشه هست که نمیشه زد اما ای کاش این یکی رو می گفتم. ناگهان ندایی غیبی در رسید«خموش گابیتو» [ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ٥:٥۳ ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
کاملا بدون شرحه. چون واضحه. یک روز بعد از مراسم تدفین سیمین دانشور که رفته بودم بهشت زهرا، سری زدم به قطعه هنرمندان و این رو دیدم. پسرت عباس معروفی
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ٩:٥٠ ق.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
دنبال یک کتاب با موضوع جنگ می گشتم که از قضا گذرم افتاد به کتاب فروشی موسسه انتشاراتی کیهان در خیابان انقلاب. وارد که شدم دیدم آقایی که میان سالی رو رد کرده و به تازگی در سراشیب کهنسالی قرار گرفته، از متصدی فروشگاه- که"حاج آقا" نامیده می شد- چند تا کتاب از هاشم آقاجری را طلب می کند. متصدی فروشگاه با شنیدن نام آقاجری ابرو نازک کرد و گفت کتابی از این نویسنده نداریم. بعدش هم شروع کرد به اینکه شما عقبه این جریان فکری را نمی شناسید و به معرفی چند کتاب پرداخت که اخیرا از سوی این موسسه انتشاراتی منتشر شده بود. دیدم موضوع جالب شده و شروع کردم با کتاب ها ور رفتن و فال گوش وایستادن برای صحبت این دوستان. آقای کهنسال در ادامه عنوان کرد که خودش استاد دانشگاهه و برای شناختن این افراد می خواد از آقاجری شروع کنه. با گفتن این سخن حاج آقای فروشگاه، تخته گاز رو گرفت و کتاب های بیشتری در این زمینه به آقای استاد دانشگاه معرفی کرد و کلی هم حاشیه نگاری در مورد نویسنده هاش می کرد که فلانی الان کجاست، قبلا چه می کرده یا برای نوشتن این کتاب به چه منابعی دسترسی داشته. با معرفی هر کتاب آقای استاد دانشگاه سریعا آهی جگر سوز از سر حسرت برای نخوندن این کتاب ها سر می داد و سریعا نسخه ای از اون کتاب را زیر بغل می زد یا روی میز می گذاشت. خلاصه نزدیک 10 عنوان کتاب را انتخاب کرد و روی میز چید برای حساب کردن. با خوشحالی کارت عابر بانکش رو به حسابدار مغازه داد و بعدش هم نایلون کتاب ها را در دست گرفت. داشت از در خارج می شد که برگشت و گفت«دلم نیومد این قطعه شعر رو نخونم» و شروع کرد شعری را در مدح ائمه با آواز خوندن. متصدی فروشگاه، من، حسابدار و خانم و آقای دیگری که برای خرید کتاب وارد فروشگاه شده بودند با دیدن این صحنه انگشت حیرت به دهان بردیم. استاد دانشگاهه از در خارج شد و یکی از مشتریان گفت« راست می گن که کیهان کراماتی داره و صرفابه روزنامه اش محدود نشده». از انواع کرامات شنیده بودیم وبرخی ها را هم به چشم دیده بودیم ولی این یکی را نه دیده و نه شنیده بودیم. اما این یکی رو هم با چشمان خود دیدیم و هم شنیدیم و هم نقل کردیم تا بماند و دیگران از آن عبرت بگیرند و به آیندگان نقل کنند. [ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱٢:٢٤ ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
یکی دیگر از کتاب مارکز هم با ترجمه آقای بهمن فرزانه وارد بازار شد؛ برای سخنرانی نیامده ام. این کتاب مجموعه است از سخنرانی های مارکز پیرامون موضوعات مختلف؛ از چگونه نویسنده شدنش تا صحبت در مورد سینما، مسائل زیست محیطی، امریکای لاتین و گردهمایی های بین المللی. این سخنرانی ها با توجه به تاریخ زمانی به ترتیب از سال 1944 هنگامی که گابو برای اولین بار در زندگی اش توانسته بود بورس تحصیلی ای در دبیرستان بدست آورد، آغاز می شوند و تا سال 2007 و دعوت از او برای سخنرانی در چهارمین کنفرانس بین المللی زبان و در حاشیه آن تجلیل از بیست و پنجمین سالگرد دریافت نوبل این نویسنده امریکای لاتین ادامه پیدا می کنند. گابیتو در این کتاب عنوان کرده که چگونه از همان دوران کودکی از انجام سخنرانی در میان جمع ترس داشته است و حتی اینکه چگونه با خواندن مقاله ای از یک منتقد ادبی و مقاله نویس روزنامه و نظر او در مورد پایان نویسندگی در امریکای لاتین، از سر لج کردن با او دست به قلم برده و در ظرف چند روز داستانی را نوشته و برای آن روزنامه فرستاده است. از قرار معلوم این داستان در همان روزنامه منتشر می شود و آن منتقد هم با خواندن داستان اعتراف می کند که اشتباه کرده است. این گونه می شود که مارکز نویسنده می شود و در مسیر نوشتن قدم می گذراند. از سال 1999 به این سو و انتشار خبر مبتلا بودن این نویسنده کلمبیایی به سرطان غدد لنفاوی و جراحی او در بیمارستانی در لس آنجلس، گابیتو بسیار کم کار شده است. او بعد از انجام جراحی عنوان کرد که ارتباط های خود را کاهش می دهد و حتی پریز تلفن خانه اش را نیز می کشد تا خاطرات خود را بنویسد. در سال 2000 خبر مرگ او در یکی از روزنامه های امریکای لاتین منتشر شد و حتی شعری به عنوان وداع این نویسنده در روزنامه ای چاپ شد. سرانجام در سال 2002 زندگینامه این نویسنده به قلم خودش با عنوان «زنده ام که روایت کنم» منتشر شد و بلافاصله ترجمه ای آن توسط استاد کاوه میر عباسی در بازار توزیع شد. اما این کتاب آخرین کتاب مارکز نبود و همواره عنوان می شد که مارکز در حال نوشتن کتابی است تا اینکه در سال 2008 کتاب «خاطرات دلبرکان غمگین من» منتشر شد و ترجمه و انتشار آن در ایران داستان ساز شد. اما این داستان بلند به هیچ وجه خوانندگان این نویسنده برنده جایزه نوبل را قانع نکرد. در نتیجه هنوز هم بسیاری در اقصا نقاط دنیا در پی این هستند تا به رغم اینکه بوی الرحمن از آنها بلند شده، مدتی دیگر زنده باشند تا آخرین اثر این نوسنده را بخوانند. به امید آن روز زنده باشی ای گابیتو و آخرین اثرت را بخوانیم. پی نوشت: در خصوص مترجم که این همه به آن علاقه دارم دلم نیامد چیزی ننویسم. آقای فرزانه واقعا چه در این اثر و چه در دیگر ترجمه های خود از مارکزخصوصا « صد سال تنهایی» حق مطلب را ادا کرده و بهترین ترجمه را ارئه داده است. به امید آنکه ایشان هم همچنان در ایتالیا ایام به کامشان باشد و آخرین اثر مارکز را هم ایشان ترجمه کنند. [ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱٠:٤٦ ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
وقوع انقلاب 1959 کوبا در اوج رقابت ایدئولوژیک میان دو بلوک شرق و غرب در یکی از جزایر دریای کارائیب که تنها 90 مایل با امریکا- بخوانید مظهر جهان سرمایه داری- فاصله داشت، در حکم بیلاخی بود به امریکایی که از مدت ها پیش بدنبال مهار نفوذ کمونیسم به خارج از روسیه و منطقه هارتلند بود. امریکایی که با پایان جنگ جهانی دوم به عنوان یک ابرقدرت و داعیه دار جهان آزاد وارد عرصه بین الملل شده بود و تلاش می کرد با ایجاد سدهایی از گسترش کمونیسم در دیگر کشورهای جهان جلوگیری کند، به یکباره در نزدیکی خود شاهد وقوع انقلابی بود که اگر چه در ابتدا چندان داعیه کمونیستی نداشت اما در ادامه همچون خاری در پای امریکاییان خلید و نه تنها خارج نشد بلکه به زخمی ناسور مبدل شد. فیدل کاسترو در بازگشت از مکزیک اعلام کرد که برای شکست رژیم باتیستا روانه کوبا می شویم و حتی مکان پهلو گرفتن کشتی در سواحل کوبا را نیز اعلان کرد و آنجا را محل شروع انقلاب نامید. گرانما، کشتی انقلاب کوبا، در نزدیکی سواحل کوبا به گل نشست و نیروهای امنیتی باتیستا بسیاری از یاران او را تار و مار کردند اما فیدل به همراه چه گورارا و تنی چند از بقیه السیف این کارزار، 3 روز در میان علفزارها سرپا ایستادند و حتی به صورت ایستاده قضای حاجت کردند تا سرانجام از دست نیروهای باتیستا گریختند و به کوهستان وارد شدند. به قول یکی از همراهان فیدل در آن موقعیت نیز دست از امید دادن برنداشت و اعلام کرد«پیروز می شویم.» پیروز فیدل کاسترو و چریک های ریشو در کوبا موجی از شور و زندگی را در میان مردم امریکای لاتین برانگیخت و از پی آن گروه های انقلابی فراوانی در امریکای لاتین تشکیل شدند. این پیروزی موجی از ستایش ها را روانه کوبا کرد و روشنفکرانی چون ژان پل سارتر به ستایش از فیدل پرداختند. اما این وضعیت دیری نپایید و چندی بعد در پی دستگیری ها و سرکوب مخالفان، بسیاری لب به انتقاد از اقدامات فیدل برداشتند. فیدل به مانند حکومت شوراها اردوگاه کار اجباری تاسیس کرده بود و مخالفان را به کود دادن مزارع و درو کردن نیشکر وادار می کرد. دوموسلاوسکی در کتاب «تب تند امریکای لاتین» به عنوان یک گزارشگر به همه جای امریکای لاتین سرک می کشد و به پای سخنان بسیاری می نشیند؛ انقلابی سابق، انقلابی وفادار، نویسندگان سرشناس امریکای لاتین، نظامیان رانده شده از قدرت، کیششان، مهاجران گریخته از وطن، شکنجه دیدگان در زندان ها، شکنجه دیدگان میله طوطی(کسانی که هنوز خاطرات خود از اتصال جریان برق به آلت تناسلی و دیگر نقاط حساس بدنشان را از یاد نبرده اند)، مردم عادی و...... او برای تهیه گزارش های خود به کوبا، آرژانتین، شیلی، برزیل، کلمبیا، ونزوئلا و ..... سفر می کند و در هر یک از این کشورها به شرح رویدادها و شرح حال گروه های چپ می پردازد. گستردگی این طیف از کشورها و سرگذشت ها موجب شده تا گزارش های او آکنده از نقل قول های کوتاه و بلند باشد و این امر خوانش این کتاب 507 صفحه ای را بسیار سهل می کند. در این میان خواننده هیچ گاه احساس نمی کند که این گزارشگر چیزی را به او القا می کند و هیچ تلاشی نمی کند تا در برابر گفته های او موضع بگیرد زیرا اگر در جایی از زبان یکی از مصاحبه شوندگان به تمجید از شخصی پرداخته شده چند خط یا چند صفحه آن طرف تر انتقاد شخص دیگری نقل شده است.
نویسنده «تب تند امریکای لاتین» در شرح حال یکی از این تبعیدی های امریکای لاتین به اروپا اشاره می کند که داستان زندگی او دست کمی از داستان های مارکز و سبک رئالیسم جادویی(Realismo Magico) او ندارد و بعد از خواندن این سرگذشت متوجه می شویم که چگونه این منطقه موجب رشد و پرورش این شیوه نثرنویسی شده است. دوموسلاوسکی از سویی به روایت انقلاب و گروه های چپ در کشورهای امریکای لاتین پرداخته و تلاش کرده تصویری از سوسیالیست ها و چپ های این کشورها به مخاطب بیرونی ارائه دهد. از سوی دیگر او در پی این بوده تا به تفاوت نگاه مردمان کشورهای اروپای مرکزی همانند لهستان و مردمان کشورهای امریکای لاتین به کشور آمریکا بپردازد. آمریکایی که از دید مردمان اروپای مرکزی همانند یک ناجی و افشاگر سرکوبی های و جنایات دایی یوسف در اتحاد جماهیر شوروی بود و از دید مردمان امریکای لاتین عامل بدبختی و دیکتاتورهایی چون باتیستا در کوبا، تروخیو در دومنیکنن، پینوشه در شیلی، دکتر دووالیه در هاییتی و نظامیان در برزیل و..... آرتور دوموسلاوسکی که یکی از شاگردان مکتب کاپوشینسکی در گزارش نویسی محسوب می شود به مانند استاد خود در سرتاسر کتاب خواننده را با شگفتی های نویسندگی خود متعجب می کند به گونه ای که برخی اوقات فرو گذاشتن کتاب از دست مشکل می نماید. این کتاب را خانم دکتر روشن وزیری از لهستانی به فارسی برگردانده است و بجز برخی از اسامی و عبارات اسپانیایی که همان گونه به صورت اسپانیایی در متن درج شده اند(البته تعداد آنها به تعداد انگشتان یک دست نیز نمی رسد) و همان گونه در ترجمه کتاب به کار رفته اند، ترجمه ای خوب و روان از این اثر ارئه داده اند.
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ۸:۱٩ ب.ظ ] [ مهدی سرایی (گابیتو) ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||